زندگي نامه امير المومنين از زبان وي

زندگينامه اميرالمؤمنين

زندگاني اميرالمؤمنين (ع) و پيشامدهايي که با آن روبه رو بوده است، از هنگام چشم به دنيا گشودن او تا روزي که پيامبر خدا چشم به روي اين جهان بست، روشنتر از آن است که نياز به گفتن داشته باشد. از آن لحظه به بعد است که پرده هايي از غرض ورزي، کينه توزي، حسادت، تنگ نظري، تعصّب، افراط در دوستي و گزافه پويي در دشمني و ناديده گرفتن حقّ، بر روي زندگاني سي ساله ي او پس از پيغمبر اکرم (ص)، کشيده شده است؛ به طوري که بيرون آوردن حقيقت از پشت اين پرده ها، اگر محال نباشد، بسي مشکل است، لذا به جاي زندگينامه ي امام (ع)، نامه ي مستند اميرالمؤمنين (ع)، که بثّ الشَّکوايِ آن بزرگوار در شرايطي بسيار دشوار بوده است، به فارسي برگردانيده شود؛ زيرا اگر اين نامه معتبر و درست باشد که نيازي به نقل گفته هاي ديگران نيست، و اگر دست مغرضان آگاه يا دوستان ناآگاه آن را از پايه ساخته باشد، يا بر اصل درست آن چيزي کاسته يا افزوده باشد، باز هم با ديگر گفته هاي تاريخنگاران يا زندگينامه نويسان چندان تفاوتي ندارد.

اين نامه، چنانکه در مقدمه ي خطبه ي 26 به تفصيل درباره ي سرگذشت و اسناد آن سخن رفته است، زندگي امام را از درگذشت پيامبر گرامي (ص) (28 صفر سال 11 هجري قمري) تا جريان افتادن مصر به دست معاويه و عمرو بن عاص، يا در واقع: عمر و پسر نابغه، (در ماه صفر سال 38 ه. ق.) در بردارد. و از آن جا که از شهادت محمد بن ابي بکر تا شهادت اميرالمؤمنين (ع) بيشتر از دو سال و نيم فاصله بود، حوادث اين دو سال و نيم سراسر عبارت بودند از: حمله هاي وحشتگسترانه و ناجوانمردانه ي افراد معاويه به مرزها و شهرها و آبها و آباديهاي عراق، و کشتن عده اي بي دفاع و بي سلاح، و اعزام شخصي از طرف امام براي دفاع از مردم و پيگردي، و فرار وحشتگستر پيش از رسيدن سردار امام و يا درگيري و فرار، همچون فتنه ي بصره به وسيله ي ابن حضرمي، فتنه ي خرّيت بن راشد در سال 38، تاخت و تاز نعمان بن بشير به عين التمر، و تاخت و تاز سفيان بن عوف به انبار در سال 39، و تاخت و تاز و کشتار بُسر بن أبي أرطاة به حجاز و يمن در سال 40، و بالاخره توطئه ي گسترده ي به شهادت رسانيدن امام با استفاده از عوامل آماده و سبک مغزي از خوارج در رمضان سال چهلم.

ثقة الاسلام محمّد بن يعقوب کليني- رفع الله درجاته- از علي بن ابراهيم (ره) نقل مي کند که وي به اسناد خود گفت: اميرالمؤمنين (ع)، پس از بازگشت از نهروان نامه اي نوشت، و فرمان داد براي مردم خوانده شود. اين نامه را از آن روي نوشت که مردم درباره ي ابوبکر و عمر و عثمان از او مي پرسيدند، آن حضرت خشمگين شده گفت: وقتي از هم اکنون شايسته تر براي پرسشي اين چنين- که اهميت تعيين کننده اي هم در زندگيتان ندارد- پيدا نکرديد؟ نمي بينيد اين مصر است که به دست دشمن افتاده، معاوية بن خديج محمد بن أبي بکر را کشته است؟ وامصيبتا! مصيبتي از کشته شدن محمّد بزرگتر مرا دچار نشده است؛ زيرا به خدا سوگند او را همانند يکي از فرزندانم مي دانم! سبحان الله! در همان هنگام که اميدوار بوديم بر آنچه در دست آنان است پيروز و چيره شويم، ناگهان مي بينيم که آنان بر آنچه در دست ماست چيره مي گردند! (با همه ي اينها، براي اينکه پرسش پايان ناپذير و هميشگي شما را پاسخ گفته باشم، براي آخرين بار) نامه اي برايتان مي نويسم که پرسش شما را به روشني پاسخگو باشد، إن شاء الله تعالي.

پس دبير خود عبيدالله بن أبي رافع را فراخوانده فرمود: ده تن از افراد مورد اطمينان مرا به نزدم بياور. گفت: آنان را نام ببر، اميرالمؤمنين! گفت: اصبغ بن نباته، ابوطفيل عامر بن وائله ي کناني، زر بن حبيش اسدي، جويرية بن مسهر عبدي، خندف بن زهير اسدي، حارثة ابن مضرب همداني، حارث بن عبدالله اعور همداني، مصابيح نخعي، علقمة بن قيس، کميل بن زياد و عمير بن زراره (1) را بگو بيايند. عبيدالله آنان را فراخوانده به نزد اميرالمؤمنين (ع) آمدند. بدانان گفت: اين نامه را بگيريد، شما گواه باشيد و عبيدالله بن أبي رافع بايد هر روز جمعه آن را بخواند، اگر تحريک کننده اي (که حقايق آن را با خواستهاي خود هماهنگ نيافت) قصد سروصدا و هوچيگري داشت، ميان خود و او قرآن را قرار داده به انصافش فراخوانيد.

بِسْم الله الرَّحمن الرَّحيم

به نام الله آن بخشايشگر همگان و ويژگان

از بنده ي خدا علي اميرالمؤمنين (ع)، به پيروان خود از مؤمنان و مسلمانان! بي گمان خدا مي گويد: «وَ اًِّنَّ مِنْ شِيعَتِهِ لاًِّ َبْرَاهِيمَ». (2) و آن نامي است که خداي بلند جايگاه در کتاب بدان شرف و افتخار بخشيد، و شما شيعه ي پيامبر محمّد (ص)، هستيد؛ همان گونه که ابراهيم نيز از شيعيان او است. نامي است همگاني و بي هيچ ويژگي (که به همه ي پيروان پيامبر (ص) گفته مي شود)؛ و امري است بي هيچ بدعتي از خود درآورده (بلکه از قرآن در اين نامگذاري سود جسته ايم). و درود خدا باد بر شما! در حالي که اين الله همان سلامت بخش و تأمين کننده ي دوستان خود از عذاب فراگير است، و با دادگري خود بر همه ي شما حاکم. اما بعد، خداي بلند جايگاه محمّد (ص)، را در موقعيّتي برانگيخت که شما گروه عرب در بدترين حالت به سر مي برديد؛ برخي از افراد شما به سگ خود مي خورانيد، در حالي که فرزندان خود را (از بيم ناداري) مي کشت، برديگري تاخت آورده با دارايي دستبرد زده ي او باز مي گشت، و ناگهان خود او مورد تاخت و تاز و دستبرد ديگري قرار مي گرفت. شما علهزو هبيد (3) و مردار و خون مي خورديد، بر سنگهاي ناهموار و بتهاي گمراه مي زيستيد، خوراک ناگوار مي خورديد و آب بد بو و گنديده مي نوشيديد، خون يکديگر مي ريختيد، و برخي ديگري را به بند مي کشيديد. در چنين هنگامه اي خدا قريش را با سه آيه و همه ي عرب را با يک آيه ويژه ي نعمت خود گردانيد. نخستين آيه ي او درباره ي قريش اين گفته ي خداي بلند جايگاه است: «به ياد آوريد هنگامي را که در زمين اندک افرادي ناتوان داشته شده بوديد و بيم آن داشتيد که مردم شما را بربايند، پس خدا شما را در پناه رحمت خود گرفت، و به ياري خود توانمندتان کرد، و از پاکيزه ها روزيتان بخشيد، باشد که سپاس گوييد». (4) .

دوّمين آيه اش: «خدا به کساني از شما که ايمان آورده اند و هر کس به شايستگي ها عمل کند وعده داده است که بي گمان و بي هيچ ترديدي آنان را در زمين به جانشيني رساند، همان گونه که خواستار جانشين شدن کساني شد که پيش از آنان بودند، و ديني را که به خوشنودي برايشان برگزيده است فراگير و برقرار کند، و نگراني و بيمشان را به امنيّت دگرگون سازد. (شرطش آنکه) مرا پرستيده هيچ چيزي را با من شريک نگيريد، و هر کس پس از گرايش و يکتاپرستي کفر ورزيد، همان بيرون شدگان از راه راست به شمار روند». (5) .

سوّمين آيه در پاسخ گفته ي قريش به پيغمبر خداي والا جايگاه است هنگامي که آنان را به اسلام و هجرت فرا خواند، گفتند: «اگر ما همراه تو راه هدايت را پيروي کنيم از سرزمينمان ربوده مي شويم». خداي والا جايگاه در پاسخ آنان گفت: «آيا حرم امنيت داري را برايشان فراهم نساخته ايم که بار و برها و ميوه هاي هر چيزي به عنوان روزي از نزد ما به سوي آن روانه مي شود؟ ليکن بيشتر آنان نمي دانند». (6) .

اما آيه اي که اعراب همه را دربر مي گيرد اين گفته ي خداي والا جايگاه است: «نعمت و بهره ي بزرگ خدا را بر خود به ياد آوريد، هنگامي که دشمن يکديگر بوديد، پس خدا دلهاي شما را با يکديگر پيوند داد و با نعمت او از شام دشمني به بام برادري درآمديد، و (نيز آن روزگاري را به ياد آوريد که) برکناره ي پرتگاهي از آتش بوديد و پس (با پديد آمدن اسلام) شما را از آن پرتگاه رهايي بخشيد، خدا اين چنين نشانه هاي خود را روشن مي گرداند باشد که بدين وسيله راه يابيد». (7) .

وه چه نيک نعمتي که از آن بزرگتر بهره اي در گمان نمي گنجد، به شرط آنکه از آن جايگاه که شما را شاياي چنين بهره اي کرده است بيرون نياييد به وضع گذشته بازگرديد؛

 

 

 

و وامصيبتا که مصيبتي بس بزرگ است اگر بدان ايمان نياوريد و از آن رويگردان شويد! پيامبر خدا (ص)، در حالي در گذشت که آنچه را به خاطر آن فرستاد شده بود به ديگران رسانيد. واي از آن مصيبتي که براي نزديکتران ويژگي داشت، و مؤمنان همگي را فرا گرفت و دچار ساخت، و هرگز ديگر چنان مصيبتي کسي را در بر نمي گيرد، و مانند آن ديده نمي شود. آن بزرگوار (ص)، به راه خويش رفت و کتاب خدا و خاندانش را به جاي گذاشت که دو پيشواي اند بي اينکه با يکديگر اختلافي داشته باشند، و دو برادرند که دست از ياري هم بر نمي دارند، و دو متّحد هستند که از يکديگر جدا نمي شوند.

و خدا جان محمّد (ص)، را در حالي گرفت که من از همه ي مردم در نزديکي به وي نزديکتر و شايسته تر از پيراهنم بودم که بر تن دارم، و هرگز چنين گماني را به دل و انديشه اي را به سر راه نمي دادم که مردم روي خود را(پس از او) از من بگردانند و به ديگري نهند. همينکه با آهنگي استوار در سپردن سرپرستي و ولايت به من کندي نشان دادند، و انصار- که ياران خدا و ستونهاي جنگي اسلام بودند- از ياري من دست شستند، گفتند: «اگر آن را به علي نسپاريد سرور ما (سعد بن عباده ي انصاري خزرجي) براي به دست آوردن آن شايسته تر از ديگري است».

به خدا سوگند نمي دانم به چه کسي شکايت برم چه براي ستمي که بر حقّ انصار رفته است، و چه از جهت ستمي که بر حقّ خود من رفته است، حتي با وجود آنکه حقّ من گرفته شده باز هم من ستم رسيده به شمار مي روم، زيرا سخنگوي قريش گفت: «پيشوايان از قريش هستند». با اين گفتار هم انصار را از خواست و ادعاي خود راندند و هم مرا از رسيدن به حقّم باز داشتند.

دسته اي از افراد آمده به من پيشنهاد ياري کردند، از آنان دو فرزند (يا فرزندان) سعيد بودند، و مقداد بن اسود، ابوذرّ غفاري، عَمّار بن ياسر، سلمان فارسي، زُبَير بن عَوَّام و بُرأ ابن عازب. بدانان گفتم: مرا از پيامبر (ص)، پيماني است، و سفارشي به من فرموده است که از آنچه به من فرمان داده است سرپيچي نمي کنم. پس به خدا سوگند اگر بر پوزه ام لگام زنند براي خداي والا جايگاه شنيدن و فرمانبردن را خستو شوم و بپذيرم. همينکه ديدم مردم براي بيعت بر سر ابوبکر انبوه شده اند، دست خود را باز داشتم و گمانم اين بود که من از همه کس به جانشيني رسول خدا (ص)، شايسته تر و سزاوارترم. اين کار در روزهايي انجام مي گرفت که پيامبر خدا (ص) أُسامة بن زيد را بر سپاهي فرمانده کردم بود، و آن دو (ابوبکر و عمر) را هم در آن سپاه قرار داده تا پيغمبر گرامي (ص) جان داشت مي گفت: «سپاه أُسامه را روانه کنيد، سپاه أُسامه را روانه کنيد». اين سپاه به سوي شام رهسپار شده چون به «اذرعات» رسيد با سپاهي از روميان رو به رو گرديد و آنان را شکست دادند و به گريز واداشتند، و خدا داراييهايشان را بهره ي اينان گردانيد.

همينکه ديدم برگشتگاني از مردم از اسلام دست برداشته به نابودي دين محمّد و کيش ابراهيم(عليهما السلام) فرا مي خوانند، نگران شده، ترسيدم که اگر به ياري اسلام و مسلمانان برنخيزم، آنچنان رخنه و ويراني در آن بينم که مصيبتش بر من بسي بزرگتر از مصيبت از دست دادن سرپرستي امر شما باشد که بي گمان اين سرپرستي چيزي جز بهره ي روزهايي انگشت شمار نيست، و سرانجام به سر مي رسد و برچيده مي شود؛ آنچنان که ابر، لذا همراه با آن مردم در پيشامدهاي نخستين به پا خاستم تا اينکه باطل يکسره نابود شد، و سخن خدا بود که بر هر سخن ديگر برتر آمد؛ اگر چه کافران نخواهند و نپسندند.

همينکه سعد مردم را ديد که با ابوبکر بيعت مي کنند، بانگ برآورد: مردم، به خدا قسم من خواستار حکومت شما نبودم تا اينکه ديدم آن را از علي برگردانيديد، و با شما بيعت نمي کنم تا هنگامي که علي بيعت کند، و شايد اگر او هم بيعت کند من بيعت نکنم. آنگاه بر چهار پاي خود سوار شده به حَوْران دمشق رفت و در کاروانسرايي (يا در عنان) اقامت گزيد، تا اينکه به هلاکت رسيد و بيعت نکرد.

و فروة بن عمرو انصاري- که (در جنگها) همراه با رسول خدا (ص)، دو اسب را مي کشيد، و يک هزار ظرف از خرما پر مي کرد و سپس در راه خدا صدقه مي داد- برخاسته بانگ برآورد: گروه قريش، به من خبر دهيد آيا در ميان شما کسي هست که شايسته ي خلافت باشد و شايستگيهايي که در علي است در او بُوَد؟ قَيس بن مُخْرِمة الزُّهْري گفت: در ميان ما کسي نيست که شايستگيهاي علي در او باشد. گفت: راست است، حال آيا چيزي در وجود علي هست که در کسي از شما نباشد؟ گفت: آري. گفت: پس چه عاملي شما را از (بيعت کردن با) او بازداشت؟ گفت: گرد آمدن مردم بر سر ابي بکر. گفت: هان به خدا سوگند اگر به سنّت خود درست رسيديد،(يا اگر سنّت خود را زنده کرديد «خ ل») از سنّت پيامبرتان منحرف شديد، در حالي که اگر اين امر را در ميان خاندان پيامبرتان قرار مي داديد بي گمان از فراز سرتان و از زير پايتان بهره مند (از نعمتهاي الهي) مي شديد.

سرانجام زمام کار به دست ابوبکر سپرده شد و بدون انحراف راه ميانه را در پيش گرفت. من نيز نصيحتگرانه با او همراهي کردم، و با جهادي پيگير در مواردي که از خدا فرمانبرداري داشت از او فرمان بردم، تا اينکه چون مرگش در رسيد به خود گفتم او ديگر اين امر را از من نمي گرداند، اگر ويژگي ميان او و عمر وجود نداشت، و امري که از پيش بر سر آن با يکديگر به توافق رسيده بودند نبود، هر آينه به گمانم چنين نمي کرد؛ زيرا گفتار پيغمبر (ص)، به بُرَيْدَه ي أَسْلَمي را، هنگامي که من و خالد بن وليد را به يمن گسيل فرمود، شنيده بود که گفت: «اگر در اين راه هر کدام از شما دو نفر جدا افتاديد هر يک به تنهايي فرمانده سپاه خويش است، و هر گاه با هم بوديد، علي بر همگي فرمانده بايد باشد».

ما در آن جا جنگيديم و تني چند اسير به دستمان افتاد که «خَولَة دختر جعفر جارالصفا» نيز از آنان بود. من او را به عنوان سهم خود برگرفتم، و خالد او را بهره ي به چنگ آمده ي خود شمرده از من گرفت، و بُرَيده را، به عنوان شکايت و بدگويي عليه من، به نزد رسول خدا فرستاده او را از کار من که بر گرفتن خَولة باشد آگاه گردانيد. پيامبر (ص) به او گفت: «بُرَيْده، بهره ي او در خمس بيش از آن بوده که برگرفته است، هان بدانيد که او پس از من وليّ شماست!». اين سخن را ابوبکر و عمر شنيدند، و اين بريده هم زنده است و هنوز نمرده، آيا ديگر جاي سخني پس از اين گفتار پيامبر (ص) کسي را هست؟ پس بي هيچ مشورتي با عمر بيعت کرد، و او هم در نظر آنان از مردم شيوه اي پسنديده در پيش گرفت. تا آنگاه که مرگش در رسيد. به خود گفتم، با آن چيزهايي که در جايگاههاي ايستادگي از من ديده، و با آن سخناني که درباره ي من از رسول خدا (ص)، شنيده، اين امر را از من نمي گرداند. ليکن او مرا يکي از آن شش تن قرار داد، به صُهَيْب فرمان داد پيشنماز مردم شود، و ابوطلحه زيد بن سعد انصاري را فرا خوانده به او گفت: «در ميان پنجاه مرد از خويشانت شمشير به دست گرفته هر يک از آن شش تن را که از رضايت دادن با ديگران خودداري کرد بکش».

شگفتا از ساخته هاي آن افراد! چه ادّعا کردند که ابوبکر را پيامبر (ص)، جانشين خود خواسته است، در حالي که اگر چنين چيزي بود از انصار پوشيده نمي ماند، و مردم بر پايه ي شورا با او بيعت کردند، آنگاه او با نظر خاصّ خودش آن را به عمر واگذار کرد، سپس عمر به نظر شخصي خودش آن را به مشورت در ميان شش تن گذاشت. و شگفتي از چنين اختلاف نظرهاست! و به همين دليل است که دوست ندارم گفتار او را به ياد آورم که گفت: «اين شش تن کساني هستند که رسول خدا (ص)، در حالي از اين جهان رفت که از آنان خوشنود بود». پس چگونه به کشتن کساني فرمان مي دهد که خدا و رسولش از آنان رضايت دارند؟ شگفت فرماني است!

ولايت هيچ يک بيشتر از به ولايت رسيدن من برايشان ناخوشايند نبود. همگي بودند و مي شنيدند که من با ابوبکر به احتجاج و استدلال مي گفتم: اي گروه قريش! براي اين امر من از همه ي شما شايسته ترم، از شما هيچ کس نيست که قرآن را بخواند، و سنّت را بداند و فرمانبردار حقّ به دين خدا باشد؟ دليل من آن است که من شايسته ي اين امر هستم نه قريش؛ زيرا پيغمبر خدا (ص)، گفت: «ولايت کسي راست که رها ساخته باشد».

رسول خدا (ص)، براي رها ساختن گردنها از آتش آمد، و افراد را از بند بندگي آزاد کرد، بنابر اين ولايت اين امت را پيامبر (ص)، دارد. و هر حقّي که او داشت، پس از وي مراست، زيرا آنچه براي قريش، به خاطر برتري (وابستگيشان) به پيامبر، رواست، براي بني هاشم بيشتر از ساير خاندانهاي قريش رواست، و از ميان افراد خاندان هاشم از همه بيشتر مرا شايان است، بدان جهت که پيغمبر (ص)، در روز غدير خم گفت: «هر کس که من مولاي او هستم پس علي هم مولاي او است» مگر اينکه قريش، بدون در نظر گرفتن پيغمبر (ص)، خود را بر عرب برتر ادّعا کند! اگر چنين مي خواهند پس بگويند. آن گروه ترسيدند که اگر سرپرستي آنان به من سپرده شود جانهايشان را بگيرم و گلويشان را فشار دهم و در امر زمامداري بهره اي نداشته باشند، لذا يکپارچه عليه من متحد شدند تا اينکه ولايت را از من به سوي عثمان برگردانيدند، بدان اميد که بدان دست يابند و در ميان خود دست به دست بگردانند.

در همان حال که چنين مي کردند ناگهان سروشي بانک برداشت، و کسي ندانست که او کيست، و مردم مدينه در همان شب که با عثمان بيعت کردند شنيدند که آن سروش چنين مي سرايد:

يَا نَاعِيََ الاًِّْ سْلاَ مِ قُمْ فَانْعِهِ

قَدْ مَاتَ عُرْفٌ وَبَدَا مُنْکَرٌ

مَا لِقُرَيْشٍ لاَ عَلَي کَعْبِهَا

مَنْ قَدَّمُوا الْيَوْمَ وَمَنْ أَخَّرُوا

اًِّنَّ عَلِيّاً هُوَ أَوْلَي بِهِ

مِنْهُ فَوَلُّوهُ وَلاَ تُنکِرُوا

برخيز و شيون کن بر اسلام اي برادر

نيکي بمرد و گشت زشتيها پديدار

هرگز قريش و خواستارانش نمانند

پس ماندگانش يا سوارانش بر اين کار

آري علي شايسته تر از آن ديگران است

جز او کسي را مرد اين ميدان مپندار

آنگاه مرا به بيعت کردن با عثمان فرا خواندند، و من با ناخوشايندي بيعت کردم و آن را به حساب (جهاد در راه خدا) گذاشتم، و به سرخوردگان و نا اميدشدگان آموختم که بگويند: خدايا دلها براي تو يکتو شدند، و چشمها به سوي تو به تکاپو افتادند، و زبانها ترا فرا خواندند، و در کارها به نجوا تو به داوري خواسته شدي، پس ميان ما و مردم ما راهي به حق بگشاي.

خدايا! زبان شکوه به سويت گشاييم از غيبت (يا از دست دادن) پيامبرمان، و بسياري دشمنانمان، و کمي شمارمان، و در نگرش مردم ناچيزيمان، و سختگيري روزگار، و گرفتار شدن در فتنه ها را؛ خدايا با عدلي که پديدار مي گرداني، و توانمندي حقي که مي شناساني گره از کار ما بگشاي!

عبدالرّحمان بن عوف گفت: «پسر ابي طالب، تو بدين امر آزمندي». گفتم: آزمند آن نيستم، بلکه تنها خواستم ميراث رسول خدا (ص)، و حقّ اوست، و اينکه امتش پس از او ولاي مرا داشته باشند، و شما از من بر آن آزمندتريد؛ زيرا ميان من و آن پرده کشيديد، و با شمشير رويم را از آن برگردانيديد.

خدايا! بر قريش از تو ياري مي خواهم و دست دعا به سويت مي گشايم؛ زيرا آنان بودند که پيوند خويشي مرا (با پيامبرت) بريدند، و پيشينه هايم در جهاد را پايمال کردند، و حقّم را بردند، و ارزشم را کوچک شمردند، و جايگاه والايم را پايين آوردند، و درباره ي حقّي که من از آنان براي آن سزاوارترم يکپارچه با من به ستيز برخاستند و آن را

از کفم ربودند، آنگاه گفتند: «اندوهگنانه شکيبا بزي يا متأسفانه بمير». به خدا سوگند اگر آنچان که وابستگيم را با رسول خدا نپذيرفتند، مي توانستند پيوند خويشيم را با او بگسلند چنين مي کردند، لکن راهي براي اين کار نيافتند!

بي گمان حقّ من بر گردن اين امّت همچون کسي است که خواسته ي حقّي تا سر رسيد معيّني بر مردمي دارد، که اگر به نيکي در پرداخت حقّش پيش از پايان يافتن سر رسيد شتاب کردند سپاسگزارانه آن را مي پذيرد، و اگر پرداخت آن را تا پايان سر رسيد پس انداختند، بدون سپاس آن را مي گيرد، و شخص براي تأخير شدن در حقش نکوهيده نمي شود، نکوهش سزاي کسي است که حقّ ديگري را بگيرد.

رسول خدا (ص)، مرا متعهّد به پيماني کرده گفت: «پسر ابي طالب ولايت امتم حقّ توست، اگر به درستي و عافيت تو را وليّّ خود کردند، و با رضايت درباره ي تو به وحدت نظر رسيدند امرشان را به عهده گير و بپذير، اما اگر درباره ي تو به اختلاف افتادند، آنان را به خواست خود واگذار؛ زيرا خدا راه گشايشي به روي تو باز خواهد کرد».

پس چون در پيرامون خود نگريستم نه ياري جستم و نه ياوري يافتم جز افراد خاندانم، و لذا نسبت به نابوديشان بيمناک شده از آوردن آنان به ميدان خودداري ورزيدم؛ اگر پس از رسول خدا (ص)، عمويم حمزه و برادرم جعفر را داشتم هرگز به اجبار و ناخوشايندي بيعت نمي کردم، ليکن گرفتار دو مرد تازه به اسلام گراييده: عبّاس و عقيل بودم، و به همين جهت از نابودي افراد خاندانم خودداري ورزيدم، و چشم پرخاشاک فرو بستم، و استخوان در گلو آب دهان فرو خوردم، و بر کاري تلختر از تلخ گياه شکيبايي پيشه کردم، و قلبم از دردي رنج آورتر از زخم خنجر درد مي کشيد.

و امّا درباره ي عثمان آنچه بايد گفت اين است که کار او گويي همچون دانش مردم نخستين (در تاريخ) است که دانش آن در پيشگاه پروردگارم جزئي از يک اصل و قانون است (و مي شد آن را بر طبق قوانين تاريخ و سنّت الهي پيش بيني کرد)، پروردگارم نه (در بيان قوانين و سنن اجتماعي) گم مي شود و نه چيزي را فراموش مي کند.

بدريان از ياري او دست برداشتند و مصريان او را کشتند. و به خدا سوگند من در اين کار نه فرمان دادم و نه کسي را بازداشتم، اگر به کشتنش فرمان داده بودم قاتل بودم، و اگر بازداشته بودم ياور شمرده مي شدم. آن امر به گونه اي بود که نه ديدن آن (براي

رسيدن به حقيقت) سودي در برداشت، و نه آگاه شدن از آن بهبودي در داوري نسبت بدان ايجاد مي گردد؛ امّا چيزي که به طور قطع مي توان گفت آن است که ياري کننده ي او نمي تواند بگويد: «کسي به ياريش برنخاست که من از او بهترم»، و آن کس که از ياريش دست برداشت نيز نمي تواند بگويد: «آن کس که او را ياري کرد از من بهتر است».

من سخني فراگير درباره ي کار عثمان مي گويم: همه چيز را براي خود خواست و در اين خودخواهي بد روشي در پيش گرفت، شما هم در برابر او بيتابي و ناشکيبايي کرديد و بد شيوه اي در پيش گرفتيد، و خدا در ميان شما (ميان ما «خ») و او داوري مي کند.

به خدا سوگند هيچ تهمتي (خدشه اي «خ») در خون عثمان به دامان من نمي چسبد. من در آن هنگامه جز فردي از مسلمانان مهاجر به شمار نمي رفتم که در خانه ام نشسته بودم، چون او را کشتيد آمديد با من بيعت کنيد. من نپذيرفتم و شما نيز خودداري مرا نپذيرفتيد. دستم را در برابر پيشنهاد دست بيعت دادن شما بستم و شما به زور آن را گشوديد، چون آن را گشودم دست ياري به سويم دراز کرديد، سرانجام براي بيعت کردن با من همچون شتران تشنه اي که بر سر آبشخور رسيده به يکديگر تنه مي زديد، تا آنجا که گمان کردم در اين هياهو مرا و برخي ديگر از خودتان را مي کشيد؛ بگونه اي که کفشها از پاي کنده شد، و ردا از دوشها افتاد، و فرد ناتوان پايمال گرديد، و شادي مردم از بيعت با من بدان جا کشيد که خردسالان به بيعت آورده شدند، و سالخوردگان ناتوان لنگان لنگان خود را رسانيدند، و بيماران بر پشت حمل گرديدند، و دوشيزگان نو رسيده پوشش از سر برگرفتند و پيش آمدند.

و گفتند بر همان پايه با تو بيعت مي کنيم که با ابوبکر و عمر بيعت کردند؛ زيرا ما از تو شايسته تري براي اين امر نمي يابيم، و جز به تو به ديگري رضايت نمي دهيم، بيعت ما را بپذير. نه از پيرامونت پراکنده شويم و نه با تو مخالفت کنيم. لذا بر پايه ي کتاب خدا و سنّت پيغمبرش (ص)، بيعت شما را پذيرا شدم، و از مردم خواستم با من بيعت کنند، پس هر کس با شوق و رغبت بيعت کرد از او پذيرفتم و هر کس خودداري ورزيد دست از او برداشتم. نخستين کساني که با من بيعت کردند طلحه و زبير بودند که گفتند: «ما به شرطي با تو بيعت مي کنيم که در امر (فرمانروايي) با تو شريک باشيم». گفتم: خير، بلکه در نيرومندي با من شريک هستيد و در ناتواني ياور من. لذا به همين شرط بيعت کردند، و اگر از بيعت خودداري مي کردند، همچون ديگران، به هيچ روي آنان را هم مجبور نمي کردم.

طلحه در يمن اميد مي بست و زبير در عراق، چون دانستند که من آنان را بر ولايت آن جاها نمي گمارم. به آهنگ پيمانشکني، دستوري حجّ عمره از من خواستند، سپس از عايشه دنباله روي کردند، و با آن کينه هايي که از من در دل داشت، او را به آساني از جاي گرانسنگ خود، برکندند، (و بدانچه نبايد بداشتند). در حالي که زنان داراي کمبودهايي در ايمان، کمبودهايي در خرد، و کمبودهايي در بهره هستند؛ کمبود در ايمانشان به جهت بازداشته شدن از نماز و روزه در روزهاي حيض آنان است، و کمبود در خرد بدان جهت که جز درباره ي وام گواهي نتوانند داد، و گواهي دو زن برابر با گواهي يک مرد است، و کمبود در بهره بدان علّت که ميراثهايشان نيمي از ميراث مردان است.

آنگاه عبدالله بن عامر آن دو را به سوي بصره کشانيد، و اموال و افراد برايشان فراهم گردانيد. در همان هنگام که طلحه و زبير عايشه را به جنگ مي کشانيدند، وي هم آن دو را به جنگ مي برد. عايشه را به صورت گروهي (فتنه اي) درآورده در برابرش مي جنگيدند. هان چه کار زشتي از اين بزرگتر هست که آن دو مرتکب شدند: همسر رسول خدا (ص) را از خانه اش بيرون برده، پوششي را از روي او به يکسو زدند که خدا بر روي او فرو انداخته بود، و همسران خود را در خانه نگاه داشتند، و با اين کار ميان خدا و پيامبرش و خودشان به انصاف رفتار نکردند.

سه خصلت است که سرانجام شوم آنها، چنانکه در کتاب خدا گفته شده است، به دارنده ي آنها باز مي گردد: تجاوزکاري و ستم، نيرنگ و فريب، خيانت و پيمان شکني. (8) .

خداي بلند جايگاه گفته است: «يا أيُّها النّاس اًّنّما بغيکم علي أنفسکم»؛ (9) و نيز گفته: «فَمَنْ نَکَثَ فاًّنّما ينکث علي نفسه»؛ (10) و گفت: «ولا يحيق المکر السَّيُِّ اًِّلاَّ بأَهْلِه».(11) .

چه، اين دو تن بر من ستم روا داشتن، و بيعت مرا شکستند و عليه من به نقشه کشي و دسيسه چيني پرداختند.

براستي من گرفتار چند کس شده ام: از همه ي مردم در ميان مردم فرمانرواتر که عايشه دختر ابي بکر باشد، و به دليرترين فرد که زبير باشد، و به کينه توزترين شخص که طلحة ابن عبيدالله است، و از همگان عليه من ياري کننده تر که يعلي بن مُنْيَة است و کيسه هاي زر را به ميان آورد. و به خدا سوگند اگر کارم به سامان و برپا شد بي ترديد دارائيهايش را به عنوان مال مسلمانان مصادره مي کنم.

سپس به بصره در آمدند، در حالي که مردم آنجا همگي با من بيعت کرده فرمانبردارم بودند، و شيعيان من نگهبانان بيت المال خدا و مسلمانان، در آن شهر بودند، لذا مردم را به نافرماني از من و شکستن بيعت و فرمانبرداري من فرا خواندند، هر کس بدانان پاسخ داد به کفرش کشانيدند، و هر کس نپذيرفت به قتلش رسانيدند. به دنبال چنين کاري حکيم ابن جبله با آنان درگير شد، لذا او را با هفتاد نفر از عابدان بصره کشتند. آن هفتاد نفر از فروتنان در برابر خدا بودند و آنان را پينه بستگان مي ناميدند، گويي کف دستهايشان از زيادي سجود زانوي شتر بود.

يزيد بن حارث يَشْکُري نيز از بيعت با آنان خودداري ورزيده گفت: «خداي را پروا گيريد، سرآغاز زندگيتان کشانيدن ما به سوي بهشت بود، مبادا که سرانجام زندگيتان ما را به سوي آتش بکشاند. ما را مکلّف نکنيد که مدعي را راستگو بدانيم و حکم غيابي صادر کنيم. دست راستم در گرو بيعت با علي بن ابي طالب است، و اين دست چپم هست که آزاد است اگر مي خواهيد آن را بگيريد». در نتيجه ي اين سخن گلويش را فشار دادند تا مرد، خدا رحمت کند او را.

سپس عبدالله بن حکيم تميمي برخاسته گفت: «طلحه، اين نامه را مي شناسي؟ گفت: آري، نامه اي است که من براي تو فرستادم. گفت: مي داني در آن چه نوشته اي؟ گفت: آن را بر من بخوان. چون آن را خواند، در آن نامه عثمان را سرزنش کرده وي را به کشتنش فرا خوانده بود». لذا او را از بصره بيرون کردند.

کار گزارم در بصره عثمان بن حنيف را با خيانت و نيرنگ گرفتند و هرگونه مثله و شکنجه اي را بر سر او آوردند، و همه ي موهاي سر و رويش را با دندان کندند.

دسته اي از شيعيان مرا در جنگي روياروي و به علت پايداري کشتند، و گروهي را با نيرنگ و خيانت، و برخي را با شمشيرهايشان پاره پاره کردند، تا اينکه به ديدار خدا رسيدند. به خدا سوگند اگر جز يک تن از آنان را هم نکشته بودند، ريختن خون آنان و همه ي آن سپاه که به کشتن آن يک تن رضا داده بودند براي من روا بود؛ چه رسد بدان که شماري بيشتر از خودشان که به شهر بر آنان درآمده بودند کشته اند، و بدين وسيله خدا عزّت و دولت را از دست آنان بيرون آورد، و دور باش (از رحمت خداي) بهره ي ستمگران باد!

آري سرانجامشان چنان بود که طلحه را مروان با تيري زد و کشت، و چون گفتار رسول خدا (ص)، «تو در حالي با علي مي جنگي که نسبت به او ستمگري» را به ياد زبير انداختم (و او ميدان را پشت سر گذاشته رفت و در ميان راه غافلگير شده کشته شد). (12) و عايشه نيز رسول خدا (ص) او را از چنين حرکتي بازداشته بود، و سرانجام از کاري که کرده بود انگشت پشيماني به دندان گزيد.

و چون طلحه در «ذي قار» فرود آمد به سخنراني خاسته گفت: مردم، ما درباره ي عثمان خطايي مرتکب شديم که جز با خونخواهي او از آن بيرون نمي آييم. علي کشنده ي وي و خونش در گردن اوست، و همراه با شکّاکان يمن، و نصاراي ربيعه و منافقان مُضَر در «دارن» جاي گزيد. هنگامي که سخن او، و سخني از زبير که ناشايست بود به اطلاع من رسيد، پيغام برايشان فرستاده آن دو را به حق محمّد و آلش سوگند دادم و گفتم: آيا در روزهايي که مردم مصر عثمان را محاصره کرده بودند، به نزد من نيامديد و گفتيد: «ما را به نزد اين شخص ببر، زيرا جز به وسيله ي تو ما نمي توانيم او را بکشيم، چون تو مي داني که او ابوذر- رحمة الله- را تبعيد کرد، و شکم عمّار را پاره کرد، و دور رانده و تبعيدي رسول خدا (ص)، و ابوبکر و عمر يعني حکم بن أبي العاص را به شهربرگردانيده پناه داد، و کسي را که کتاب خدا فاسق خوانده است: وليد بن عُقْبه (13) را کارگزار کرد، و خالد ابن عُرفُطه ي عَذَري را مأمور کرد که کتاب خداي را پاره کند و بسوازند». گفتم: «از همه ي اينها اطلاع دارم، ولي امروز کشتنش را درست نمي دانم، زيرا نزديک است که با چنين روشي گور خود را به دست خويش بکند». و آن دو سخن مرا پذيرفتند.

نکته ي ديگري که در سخنتان نهفته است و آن خونخواهي عثمان مي باشد، عمرو و سعيد دو پسر عثمان هستند، دست از سرشان برداريد تا انتقام خون پدرشان را درخواست کنند. از چه هنگامي دو طايفه ي اسد و تَيم وليّّ بني أُميه شده اند؟ در اين جا بود که پاسخي نداشتند و بريدند.

آنگاه عِمْران بن حُصَين خُزاعي، از ياران رسول خدا (ص)، برخاسته گفت: «شما دو نفر، نه ما را با بيعت خودتان از فرمانبرداي نسبت به علي بيرون بياوريد، و نه وادار به شکستن بيعت او کنيد؛ زيرا خوشنودي خدا در بيعت با اوست. آيا خانه هايتان گنجايش شما را نداشته است که ام المؤمنين را هم برداشته با خود آورده ايد؟ شگفتا از همراهي او با شما و به راه افتادنش در اين مسير! خواست ما اين است که دست از ما برداريد و از همان راهي که آمده ايد بازگرديد. ما برده ي چيره شونده، و نخستين شخص پيشي گيرنده نيستيم». در نتيجه آن دو با او به ستيز برخاستند، سپس دست از او برداشتند.

عايشه در اين حرکت به شک افتاده جنگ بر او گران آمد، لذا نويسنده ي خود عبيدالله ابن کعب نميري را خواسته گفت: بنويس از عايشه دختر ابي بکر به علي بن ابي طالب. گفت: قلم بدين کار روا نمي شود. عايشه گفت: چرا؟ گفت: زيرا علي بن ابي طالب در اسلام آوردن نخستين شخص است، در نامه نگاري هم بايد نخست نام او را نوشت. گفت: بنويس «به علي بن ابي طالب، از عايشه دختر ابي بکر. امّا بعد، من نسبت به خويشي تو با رسول خدا (ص) و پيشينه ات در اسلام، و رنجهايي که براي رسول خدا (ص) تحمّل کردي ناآگاه نيستم، بلکه تنها بدان جهت از خانه بيرون آمدم که ميان فرزندانم را اصلاح کنم و قصد جنگيدن با تو را ندارم، اگر بتواني از اين دو مرد خود را در امان نگاه داري» و سخنان بسيار ديگري نوشته بود که يک کلمه هم به وي پاسخ ندادم، و پاسخش را براي جنگش به تأخير انداختم.

همين که خدا سرانجام پيروزي و نيکي را در اين جنگ براي من رقم زد به سوي کوفه به راه افتادم، و عبدالله بن عباس را در بصره جانشين خود کردم. هنگامي که به کوفه آمدم جز شام همه سو در برابر من فرمانبردار گرديدند و به سامان شدند. امّا دوست داشتم که حجّت را تمام کنم و عذر را به سر رسانم، و بدين گفته ي خداي والا جايگاه چنگ زنم که مي فرمايد:

«وَ اًِّمّا تَخافَنَّ مِن قومٍ خِيَانَةً فانبَذْ اًِّلَيْهِمْ عَلَي سَوَآٍ، اًِّنَّ اللهَ لاَ يُحِبُّ الْخَائِنينَ» .(14) .

پس جرير بن عبدالله را به نزد معاويه فرستادم تا عذري براي او نماند و حجّت را بر او تمام کرده باشم، ولي او نامه ام را پاسخ گفت و حقّم را انکار کرد، و بيعتم را نپذيرفت، و پيغام داد که کشندگان عثمان را به نزد من بفرست. پيغام فرستادم: تو را چه به کشندگان عثمان، فرزندانش بدين کار برتر و نزديکترند. نخست تو و آنان به فرمانم درآييد آنگاه از شورشيان شکايت به نزد من آريد تا شما و آنان را به حکم کتاب خدا بکشانم، وگرنه کار تو چون نيرنگ کودک است از خوردن شير تواناي دارا.

چون از اين امر نا اميد شد، پيغام فرستاد که تا زنده هستي شام را به من واگذار، اگر پيشامد مرگ برايت پيش آمد، هيچ کس حق فرماني بر من نداشته باشد. و تنها خواستش از اين تقاضا آن بود که فرمان مرا از گردن خود باز کند، لذا نپذيرفتم. دوباره پيغام فرستاد که مردم حجاز بر مردم شام حاکم بودند، همين که عثمان کشته شد مردم شام بر مردم حجاز حاکم شدند. برايش پيغام دادم که اگر در اين ادعا راستگو هستي يک نفر از قريش ساکن شام را براي من نام ببر که شايسته ي خلافت باشد و در شورا پذيرفته شود، اگر کسي نيافتي من از قريش حجاز کسي را نام مي برم که شايسته ي خلافت است و در شورا پذيرفته مي شود. و چون در مردم شام نگريستم آنان را پس ماندگان احزاب، و پروانگان گرد آمده در پيرامون آتش و گرگان آزمندي يافتم که از هر سو در آن جا گرد آمده اند و بايد ادب شوند و با سنّت آشنا گردند، نه از مهاجران کسي در ميان آنان هست و نه از انصار، و نه از تابعان نيکوکار، لذا آنان را به فرمانبرداري و هماهنگي با ديگران فرا خواندم، اما جز جدا شدن از من و مخالفت چيزي نپذيرفتند؛ از اين گذشته به روي مسلمانان برخاستند و به سوي آنان تيراندازي کردند و با سر نيزه بر سر و رويشان کوبيدند؛ در اين هنگام بود که به سويشان رفتم و عليه آنان به پا خاستم، همين که تيزي شمشير و سرنيزه و درد جراحت را احساس کردند، قرآنها را بالا برده شما را بدانچه در آنها هست فرا خواندند.شما را آگاه کردم که آنان اهل دين و قرآن نيستند، قرآنها را از روي نيرنگ و فريب بالا برده اند، به جنگ ادامه دهيد! گفتيد: از آنان بپذير و از جنگ دست بردار، اگر دستور قرآن درباره ي صلح را پاسخ دادند همگي به همان جايگاه حقّي مي رسيم که مي خواهيم. به ناچار پذيرفتم و از جنگ با آنان دست کشيدم. صلح ميان شما و آنان بر عهده ي دو نفر به عنوان حَکَم گذاشته شد، براي آنکه آنچه را قرآن زنده داشته است زنده کنند، و آنچه را قرآن ميرانده است بميرانند، امّا سرانجام با يکديگر اختلاف نظر پيدا کردند و دو حکم مخالف با هم دادند، و دستور قرآن را پس پشت انداختند و با محتويات آن مخالفت کردند، و بايد چنين مي کردند که اهلش بودند.

به دنبال اين جريانها بود که گروهي از ما کناره گرفتند، پس تا با ما کاري نداشتند آنان را به حال خود رها کرديم، تا اينکه به تباهي و کشتار در زمين کوشيدند، و از کساني که کشتند از افراد بني اسد که براي خانواده ي خويش خواروبار مي بردند، و نيز پسر خبّاب بن ارث و فرزند و مادر فرزندش، و حارث بن مُره ي عبدي بودند، لذا برايشان پيغام فرستادم و دعوتشان کرده گفتم: کشندگان برادران ما را تحويل دهيد، گفتند: همه ي ما از کشندگان آنان هستيم. مدتي بعد با سواره و پياده به جنگ ما برخاستند، و سرانجام خدا آنان را همچون ديگر ستمگران به خاک هلاک افکند. چون از کار اينان بپرداختيم، به شما فرمان دادم، زود باشيد و از همين ميدان تا گرميد به جنگ دشمنتان بشتابيد، گفتيد: شمشيرهايمان کند شده است و سرنيزه هايمان از جاي بيرون آمده و شکسته اند، به ما دستوري ده که بازگشته ساز و برگي بهتر فراهم کنيم، و به جاي کساني از ما که کشته شده اند با جنگجوياني فزونتر باز گرديم. و هنگامي که به اردوگاه نُخَيله در آمديد به شما دستور دادم که در اردوگاه خود بمانيد، از آن جايگاه بيرون نياييد، وجود خود را وقف جهاد کنيد، ديدار با فرزندان و زنانتان را کم کنيد؛ زيرا جنگجويان پيوسته پايدار و استوارند، و براي آن دامن به کمر مي زنند، و از بيدار ماندن شبها و تشنگي روزها و نديدن فرزندان و زنان لب به شکوه نمي گشايند. دسته اي از شما در حال آمادگي در آن جا ماندند، و گروهي با سرپيچي از فرمانم به شهر در آمدند؛ نه آنان که به شهر خزيدند به سوي من بازگشتند، و نه آنان که ماندند پايداري و استواري پيشه کردند! پس چون نگريستم خود را ديدم و تنها پنجاه تن از شما را در اردوگاهم، و آنگاه که شما را بدين حال يافتم ناچار مانند شما به شهر درآمدم و از آن روز تاکنون نتوانسته ام شما را براي بيرون آمدن به جنگ همراه برم.

خدا پدرتان را بيامرزد! آيا نديده ايد که مصر به چنگ دشمن افتاده است، و به پيرامون خود نمي نگريد که پيوسته رو به کاستي مي رود، و به پادگانهايتان که هر روز نابود مي شود، و به سرزمينتان که مورد تاخت و تاز قرار مي گيرد؟ در حالي که شمارتان انبوه، و توانتان چون کوه، و جنگاوراني سهمناک هستيد! خداي را به کجا مي رويد، و به چه سويي رو مي نهيد؟ هان بدانيد که دشمنتان مردمي کوشا و هماهنگ، و با يکديگر يار و نصيحتگرند، و شما مردمي نافرمان و نا استوار هستيد، از ياري يکديگر دست شسته ايد و نيرنگبازيد. اگر چنين بمانيد روي بهروزي نخواهيد ديد.

خداي شما را رحمت کند، به خواب رفتگان خود را بيدار کنيد، و با تلاشي پيگير و آهنگي استوار به جنگ دشمنتان آماده گرديد، تيرگيها از ميان رفته، ابرهاي ترديد به يکسو شده، سپيده دم به روي چشمهاي بينا درخشيده است. هشيار باشيد و بيدار شويد!جنگ شما با طلقأ يعني آزادشدگان از سوي رسول خدا در فتح مکه و با فرزندان طلقأ و اهل جفاست؛ کساني که به ناچار و نخواسته اسلام آوردند، در برابر رسول خدا (ص) پوزه هايشان را بالا گرفته و با اسلام پيوسته به جنگ ايستاده بودند، دشمنان سنت و قرآن، و بدعتگذاران و من در آورندگان هستند. کساني مي باشند که همگان از درّندگيشان سپر مي گيرند، و براي اسلام و اهل اسلام بلايي سهمگين مي باشند، رشوه خواران و دنيا پرستان اند.

به من خبر داده اند که پسر نابغه با معاويه به شرطي بيعت کرده است که بخششي بزرگتر از آنچه در زير سلطه ي خود اوست به وي ببخشد. خشکيده باد دست سوداگري که دينش را به دنيا فروخت، و خوار و بي مقدار باد کالايي که اين خريدار با دارايي مسلمانان ياريِ تباهکاري خيانت پيشه اي را مي خرد، چه سهمي و بهره اي اين خريدار با ياري تباهکاري خيانت پيشه مي تواند به دست آورد؟ کسي است که شراب در اسلام نوشيده حدّ بر او جاري شده است. همگي شما فساد عقيده و بي ديني او را مي دانيد. در ميان آن گروه کسي هست که در اسلام و مسلمانان وارد نشد تا اينکه اندک بهره اي برايش در نظر گرفته شد که آن بهره ي اندک هم به زيان او بود.

اينان هستند فرماندهان آن افراد، و کساني ديگر که نخواستم بديها و فسادهاي هلاکت آور آنان را از اين بيشتر برايتان بگويم. شما همه ي آنان را به نام و نشان مي شناسيد و مي دانيد که هميشه ضدّ اسلام، و با پيامبر خدا (ص)، در جنگ، و دار و دسته ي شيطان بودند. نه در ايمان پيشي گرفتند و نه در دو رويي تازه کارند. آنان کساني هستند که اگر بر شما ولايت يافتند، به خود باليدن، و خود بزرگ بيني، و چيره شدن را با قهر و زور و فساد در زمين در ميان شما آشکار مي گردانند. و شما با همه ي اين حالت که کار خود را به عهده ي ديگري وامي گذاريد و به ياري هم بر نمي خيزيد، از آنان بهتريد و در راه هدايت بيشتريد، از ميان شما کساني هستند فقيه و دانشمند و فهميده و قرآن دان و اهل نماز شب و عبادت، آيا از اينکه افرادي بي خرد و ضعيف الايمان در اسلام و تربيت نيافته با آموزشهاي قرآن زمام حکومت را از دست شما بربايند به خشم نمي آييد و به فکر انتقام نمي افتيد؟

خدا شما را هدايت کند، چون گفتم به گفتارم گوش کنيد، و چون فرمان دادم فرمان بريد؛ چه سوگند به خدا اگر از من فرمانبرداري کنيد هرگز به گمراهي فرو نمي افتيد، و اگر از فرمانم سرپيچي کنيد راه رشد را نيابيد. خداي والا جايگاه فرمايد: «أفمن يهدي اًِّلي الحقّ أحقُّ أن يُتَّبع، أمَّن لا يَهِدِّي اًّلاَّ أَن يُهْدَي؟ فَما لَکُم کَيفَ تَحکُمونَ»؛ (15) و نيز خداي والا

جايگاه، به پيامبرش، که صلوات بر او و خاندانش باد، فرمايد: «اًِّنَّما أَنتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هَادٍ». (16) لذا اين راهبر مردم پس از پيغمبر (ص)، راهبر امّت او بر همان پايه اي است که رسول خدا (ص) بود، بنابر اين هر کسي را نشايد که راهبر باشد، مگر آنکه شما را به سوي حقّ فراخواند، و به سوي هدايت و راه راست کشاند. ساز و برگ جنگ فراهم آوريد، و جنگ افزار بايسته به کار گيريد و آماده شويد که آتش جنگ فروزان گرديده و زبانه کشيده است و تباهکاران براي نبرد با شما دامن به کمر زده اند، براي اينکه نور خدا را با دهانهايشان فرو مي رانند و بندگان خدا را به بندگي خود کشانند.

هان بدانيد که هواداران آزمند و جفا پيشه ي شيطان به حقّ سزاوارتر نيستند از اهل برّ و نيکي و فروتنان در فرمانبرداري از پروردگارشان و نيوشيدن پند و نصيحتهاي پيشوايشان. به خدا سوگند من خود اگر با آنان به تنهايي رو به رو شوم و آنان سراسر زمين را پر کرده باشند نه از تنهايي خود به وحشت مي افتم و نه از آنان باک دارم، ليکن فسوسا و دريغ که پيوسته بيم آن دارم تبهکاران و بيخردان اين امّت بر آنان مسلّط شوند و در نتيجه مال خدا را در ميان خود دست به دست گردانند، و کتاب خدا را وسيله ي فريب و گمراهي بندگان خدا قرار دهند، و فاسقان را در پيرامون خود گرد آورده بر مردم حاکم کنند، و با شايسته کاران پيوسته به جنگ ايستند.

به خدا سوگند اگر چنين نبود بيشتر از اين شما را براي بسيج شدن فرا نمي خواندم و بر نمي انگيختم، و در برابرِ خودداريتان شما را به حال خود رها مي کردم تا هنگامي که ديدارشان برايم تقدير شود. چه، به خدا سوگند خود را بر حق مي دانم، و دوستدار شهادتم، به ديدار پروردگارم الله بسي شيفته مي باشم، و به پاداش نيکش چشم دوخته ام. شما را به اعزام شدن فرا مي خوانم و شما سبکبار و سنگين اسلحه به حرکت درآييد و با مال و جان در راه خدا جهاد کنيد، به زمين نچسبيد که خواري همه ي افراد شما را در برگيرد، و بحران و کمبود اقتصادي را دچارتان کند، و بهره ي شما سرمايه سوختگيِ بيشتر باشد. بي گمان مرد جنگ پيوسته بيدار و هشيار است و خواب به چشمانش راه ندهد، و هر کس احساس ناتواني کرد به رنج افتد، و هر کس از جهاد در راه خدا اکراه داشته باشد، فريبخورده و پست مي شود.

من امروز براي شما بر همان پايه اي هستم که ديروز بودم، ليکن شما براي من بر همان وضع نيستيد که پيش از اين بوديد، هر کس که شما ياورش باشيد، تير سر شکسته و بي سوفار به دست گرفته است. به خدا سوگند اگر خدا را ياري کنيد خدا بي گمان شما را ياري مي کند و گامهايتان را استوار مي دارد، و اين حقّي است بر عهده ي خدا که ياري کند آن کس که او را ياري کرده است، و دست از ياري کسي بردارد که به ياري او نرفته است. آيا غلبه ي کسي را که پايداري پيشه کرده است بدون پيروزي ديده ايد؟ برخي از صبرها از روي ترس است و برخي ديگر از روي غيرت. و بي هيچ شکي صبر و ظفر از پي يکديگر بيايند، و هر درآمدني بيرون رفتني دارد و هر برقي بارشي.

بار خدايا ما و آنان را همگي بر راه هدايت گردآور، و همگيمان را در دنيا اهل زُهد قرار ده، و جهان ديگر را براي ما بهتر از اين جهان بگردان. (17) .