شخصيت علي بن ابي طالب

چه کم اند کساني که از سرشت علي بن ابي طالب (ع) باشند.... زندگي از ايشان مايه بگيرد، و بر فراز نسلهاي بشر همچون مشعلي نهاده باشند، تا با سوز و فروز پيوسته اي راه گذريان را روشن دارند. و با همه ي کمي، به ستونهايي مي مانند که در ميانه ي پهنه هاي معبد به پا ايستاده و سنگينيهاي توان فرسا را بر دوش گرفته باشد تا از فراز بلنديهايش مناره ها نور بپراکنند.

و در همه ي آن احوال، بسان کوهسارند که وزش سهمناک تندبادهاي باران ريز و غرش ابرها را به سينه مي گيرد تا از چشمه ساران دامنه اش جويباراني بر دشت روان گرداند پر برکت و همه رقت و لطف و گورايي. ايشان در دنياي آدميت، پيوسته و در هر دم و هر عصر، به منزله ي رهبرند و پرچمدار و پيشرو.

در قلمرو تحقيق و بحث دورترين حدند، و در پهنه ي گسترده ي هستي بر کرانه ي لايتناهي جاي گرفته اند. بي گمان در کشور هستي لوحه ي راهنمايي هستند بر سر هر دو راهي و چند راهي در برابر گمراهان به پاي ايستاده، و دستهايي توانايند بر کناره ي لغزشگاه حيات که همه ي سرخوردگان و گريختگان را فراهم و به راه مي آورند. در سياهي شب تيره، بوسه سپيده اند و بر پشت ماتمکده ي گورستان خرمني تسلي.

در ميان همين گروه کم شمار، چهره ي علي بن ابي طالب (ع) مي درخشد، آن هم در هاله اي از تابش رسالت و در سايه اي از پيامبري که بر آن با هماهنگي و کمال گرايي گسترده اند و او از اين دو، رنگ و نقش پذيرفته است.

بدين سان فرصتي رخ نمود تا در تاريک ترين شبي که طولاني ترين سياهي اعصار و قرون را بر خود پيچيده داشت و آدمي را به زير خروارها نابخردي و ستم و انحراف به گور سرد خاموشي و فراموشي خوابانده بود.... مردي به وجود آيد با گنجينه هايي گرانبار از مواهب و استعداد و فضايل که نمي شود کسي بدان دست يابد و همطراز نوابغ و قهرمانان نشود.

تا خواستي فرخنده و خواهشي را اجابت کرده باشم بحث و سخن را به علي بن ابي طالب (ع) کشاندم که مايه ي تسلي خاطر من است و آبي که عطش مرا فرو بنشاند....

مناجات

اي سرور من! آيا اين روا و سزاست که به جاي فراهم آمدن به خدمتت در باره ات اختلاف پيدا کنند؟

بعضي از آنها تو را از دست دادند و تو را نيافتند....

گروهي تو را از دست دادند و يافتند....

و فرقه اي تو را يافتند آنگه از دست دادند....

بي شک، اين شگفت حيرت زايي است!

چهارده ستون از ستونهاي قرون با همه ي ساعتها و روزها و سالهايش چنان آب شد و ناپديد گشت که حبّه نمکي بر کف اقيانوسي، و هنوز يکي از حروف نام بزرگت از بين نرفته و ناپديد نگشته است. با اين حال چطور مي شود که اينها تو را گم کنند و نيابند، يا بيابند و بعد گم کنند؟ و اين از مسخره هاي روزگار است که حتي آنان که تو را يافتند چگونه شخصيت تو را مشخص کرده و بر وجود نامتناهي تو حد و مرزي قائل گشتند؟

کلمه اي که از دو لبت فرو غلتيد، هنوز که چهارده قرن مي گذرد، شرم دارد تا به اقليم زمان يا مکاني در آيد؛ زيرا که از ارزشهاي انديشه و تپشهاي قلب زندگي باردار است و بسي دورتر از آنکه در محدوده اي بگنجد.

کلمه، فرود آمده از دهانت، هرگز به چشمه ي خورشيد در نمي آيد و اين در باره ي تو شگفت که ترا به شورايي در آوردند که حکومت را از تو دريغ داشت يا با بيعتي مقيد ساختند که تو را به خلافت رسانيد؟ يا چگونه توانستند در محدوده ي آغاز و انجام با تو همنشين و معاشر باشند؟ بدان انجام که پيراهن عثمان چون دامي بر پايت پيچيد و کفني به دست ابن ملجم پيکرت را پوشيد.

و آن موازين و مقياسها را از کجا پيدا کردند که دل از تو بر گرفته بدان پرداختند و تو را با آنها شروع کردند بسنجيدن؟ ديدند تو ميانه بالايي نه کوتاه و نه بلند، چهار شانه اي، کمي فربه اما نه تنومند، چشمانت درشت و سياه است و گردنت مثل تنگ بلورين ياسمين... بازوانت پيچيده و نيرومند اما نه فقط براي شمشير زدن بلکه حتي براي بر کندن در پولادين دژها.

با وجود اين چگونه تو را به ميان دريايي از حادثه و مشکلات در آوردند تا در آن چون مشت زني که در ميان «رينگ» محصور باشد گرفتار آيي.

بدين گونه حيات تو با جنگ «جمل» و غريو جنگاوران بيعت شکن و کارشکني «طلحه و زبير» آغاز مي شود و به «صفين» پايان مي پذيرد؛ آنجا که نمايش به صحنه ي مسخره اي بدل مي شود و به فاجعه ي دردناکي منتهي مي گردد.

آيا بدينسان مرزهاي وجود تو را معين نموده و شخصيت تو را در حصاري تنگ محدود کرده اند؟... حال آنکه زيباي خوش اندام تويي تو، اما نه به خاطر درشتي و سياهي چشمانت، بلکه به خاطر تيزبيني و بينش نافذت... و نه با تابناکي چهره بلکه با صفاي باطنت و درخشش روحت... و نه با گردن بلورين خوش تراشت بلکه با متانت رفتار و خوي ات.

آري تو قهرماني شمشيري به يک دست و سپري به ديگر دست، اما نه به خاطر پيچيدگي عضلات ساعد و بازو يا پهناي شانه ات، بلکه به خاطر فيضي که از دل و زبانت روان گشت و به گونه ي روش و نهج البلاغه ات تجسم يافت.

تو همان پيشروي هستي که براي زندگي دنيا پيراهني بافت بر دوکي جز آنکه پيراهن عثمان بر آن بافته شد، و براي دين شمشيري تراشيد از فلزي جز آنکه شمشير معشوق «قطام» از آن ريخته و ساخته شد.

و تو هماني که نخستين بار بر «گنجينه ي» دست يافتي و فريادي از شوق بر کشيدي و به فرا گرائيدي و چندان تعالي پذيرفتي که بر فراز حدود و آمال دنيا به پرواز درآمدي. به دستي کتاب پيامبر (ص) داشتي و آن را به شيوه اي غير از آنکه در «صفين» مي خواندند به ندا مي خواندي و بسان مشعلي فروزان فرا گرفته بودي تا پرتو رخشانش از بلند کوهان «جمل» و از گذرگاه فرات در گذشت و از مکه و مدينه آن سوتر و نه به ريگزارهاي عربستان و نه دشت و صحرايش بلکه با خورشيد تا بدانجا رفت که شکرخند سپيده مي زند و بدانجا که در چاه غروب فرو مي شود.

اگر آنها که تو را از دست دادند و حتي آنان که تو را يافتند در مي يافتند که تو با همان قامت کوتاهت پهلواني بلندي، و چهره ات گرچه از خاک و خاک آلود همرنگ خورشيد است هرگز دم به وصفت بر نمي آوردند و هرگز تا به امروز باور نمي داشتند که تو را گم کرده و از دست داده اند.

بر آستانه

با اين مناجات، مي خواهم رو به آستان علي بن ابي طالب (ع) آورم و سخن آغاز کنم، و در همين حال مي دانم که در آمدن به آستان سخن از وي کم حرمت تر از در آمدن به محراب نيست. و به دقت آگاهم که تلاش دشواري است اينکه کلمات و سخن به خدمت نمايش اين چهره ي پر عظمت در آيد؛ زيرا شکلها و واقعيات عارضي را به آساني مي توان به نمايش در آورد، در حالي که نمودن آن معاني و رنگها و نقشها که در پس واقعيات عارضي قرار دارد بس دشوار و گاه نشدني است.

و علي بن ابي طالب (ع) بيش از آن واقعيتهاي عارضي، کيفيتهاي معنوي دارد و از اين رو سخن را مجال تصوير و نمودن او نيست؛ چنانکه از دسترسي به معاني او ناتوان است.

او مانند دسته هاي مردم عادي به دنيا نيامده است. مردم به دنيا مي آيند تا نيازهاي زندگي حيواني را يکايک بر آورند و سپس به حکم تقدير رخت از جهان بر کشند و تنها چيزي که آنها را در بر مي گيرد موجي از فراموشي است... اما او چنان به دنيا در آمد که

آن را از ميان ببرد و چون از دنيا درگذشت بر جاي بماند. پنداشتي که نه خود در گذشت بلکه دنيا را درگذراند.

هر گاه سخن بدين بس کند که او را در محدوده ي گهواره تا گور بنمايد ابزاري خواهد بود که به جاي پرداختن به باطن و حقيقت به ظاهر و جلوه هاي بيروني پرداخته باشد. فرق ميان ظاهر و باطن از زمين تا آسمان است.... آن علي (ع) که در مکه بزاد و شصت سال بزيست و سپس در کوفه بمرد آن علي يي نيست که سرزمينها را درنورديد و با گذشت چهارده قرن هنوز زنده است و فرسودگي کفن را بخود نديده. آن علي (ع) که به خود مي پسنديد با جامه ي ژنده بسر برد غير از آن علي (ع) است که زندگي با جامه ي ژنده را محکوم مي کرد.

هر گاه سخن به همين قانع باشد که از او بدين طرز تصويري بپردازد علي بن ابي طالبي (ع) پديد مي آيد که از اقيانوس وجود وي همان اندازه در بر دارد که از جامي آب در ريگزار تفتيده اي به نيم روز تابستاني باقي مي ماند، و مکه زادگاهش مي ماند و نجف اشرف آرامگاهش و همچنان پيچيده در کفن ژنده اش.... و ميان اقيانوس خروشان و ريگزار تفتيده ي نيم روز دياري است که دلها مشتاق آن است، و ميان مکه و نجف آباديهايي است که نسلهاي آدمي به سايه اش رخت باز مي کشند، و در لا بلاي جامه ي ژنده اش جامه هاي ابريشميني است که جز در بهشت پوشيدني نيست.

اگر علي بن ابي طالب (ع) در گذار زمان براي مدتي کوتاه ميان بصره و کوفه يا مکه و مدينه محدود مانده باشد منافاتي ندارد، با اينکه پهلواني باشد در نورد زمان و مکان و گامهايش از بلندي در رهگذر کاروان بشريت از منزلي به ديگر منزل نهاده شود.

سخن پردازان هر چند با قلمي که بر مسير حقيقت مي لغزد و به خواهش تباه درون ره مي پيمايد به وصف او پردازند و قهرماني وي در نوشته هاي آنها بر قهرماني پهلوانان افسانه اي فايق آيد، باز در برابر حقيقت قهرماني وي بس ناچيز مي نمايد؛ زيرا از نوعي است که در کلمات و عبارات سخن پردازان هرگز نمي گنجد... و نيز از آن جهت که سخن پرداختني که به جاي نفوذ به ژرفي مضامين به ظواهر و عوارض پردازد الفاظي خواهد بود تشنه ي معني بدان گونه که حلقه ي چاهي به مخزن پر آبش تشنگي ورزد.

از اينجاست که هر سخني درباره ي علي بن ابي طالب (ع) گفته شود که او را در مکان و

زمان محصور دارد جز سخن پردازي و ترتيب الفاظ نخواهد بود؛ آن هم الفاظي بسته و مرده که روح معاني بدان در نتواند آمد.

چه بسيار قلمها که بدين گونه بيان بي جان پرداخته و او را ضمن حروف و کلمات محصور گردانيده و نتوانسته با او به بيرون از فضاي مکه و مدينه به پرواز آيد. پنداري ميدان پهناور حيات وي از صحنه هاي «بدر» و «احد» يا «خيبر» و «صفين» در نمي گذرد يا گويي قدرت وي نمي تواند از نوعي باشد جز قماش زور جنگاوران و جهانخواران.

جماعت سخن پرداز از اين جهت هم به گمراهي رفته اند که قدرت را با قهرماني در آميخته و اشتباه گرفته اند. در صورتي که قهرماني وي نوعي بي همتا و همان است که امکان مي دهد، نه فقط دروازه ي «دژ خيبر» بلکه دژهاي جهل را بر کند و اقليم دانايي را براي آدمي بگشايد.

همه ي اينها را گفتم تا اين نتيجه را بگيرم که بيهودگي و رسوايي است اگر شخصيت مردي چون علي بن ابي طالب (ع) را با رشته حوادثي ببنديم که به دور او شرايطي غمناک تنيده بدان سان که باد لکه ابري را به فضا بپراکند.

حوادثي که در اطراف او مي گذشت به خواست او نبود و در همانحال هيچ گونه اثري در گنجينه محفوظ شخصيت وي نداشت و از اين حيث به ابرهايي مي مانست که صحنه ي فضا را مي پوشانند بي آنکه بتوانند چراغ آسمان را خاموش کنند.

اين حوادث فقط صورتها و عوارضي است که هر قدر انبوه شود يا مغرضان انبوه نمايند جوهر وجود علي بن ابي طالب (ع) از پشت آنها بسان خورشيد از پس ابرها نمايان و تابان است.

از اين رو، تصميم من اين است که تا مي توانم از پرداختن به حوادث خشک و بي روح دوري گزينم، تا آنجا که به معاني زياني نرسد.

گام هرگز به محراب اين سرور بزرگوار نخواهم نهاد مگر به حالي که سر از تعظيم و ستايش فرو افکنده و بر درگهش نهاده و مهر سکوت تأمل بر لب، و گوش پند نيوشي فرا داده باشم.

شايد بيشتر سخنانم با او و تا آنجا که قلم ياري کند به قالب سرود ريخته شود؛چون سرود را آهنگي خوش است که جز با ياد و ذکر اوليا ساز نشود.

از علي بن ابي طالب (ع) مي خواهم اگر نتوانستم بخوبي از عهده برآيم، که او خوبترين پوزش پذيران است و سرآمد بخشايشگران.

شخصيت علي بن ابي طالب

شخصيت امام همه ي عناصر و موجوديت و ترکيب خود را از آن معدن پاک دريافت.... شخصيتي که عقل در ساختمان آن به صورت استاد مطلق جلوه کرد. باران تند و پر برکتي را مي مانست که از ابري بريزد، خود از آن باران مي جست و آن بآهنگ خواستش مي باريد.

بدين گونه عقل پرچم خويش بر فراز او به اهتزاز در آورد و او زمام خويش به آن سپرد تا وي از عقل مکيد و عقل از وي، و نيروي خويش به هم در آميختند و از هم رنگ و نقش پذيرفتند... تا بسان معبدي استوار و شامخ در آمد با پيکري پولادين، پايه ي بلند صخره آسايي براي ابرمردي بلندپايه....

در دست او شمشيري درخشان و برّان و روان بود دو لبه، لبه اي بر سپر و ديگر لبه بر کاغذ، و در دو جبهه مبارزه مي کرد: جبهه ي پيکار مسلحانه، و جبهه ي پيکار اعتقادي در راه برقراري نظم حق و عدالت... و دو گونه قهرماني مي نمود هر دو در يگانه راه توحيد و يگانگي.

جويباران استعدادها و مواهب وي به گونه ي فضايل و کمالات مي شکفت چنانچه زيباييها به گونه شکوفه شاخسار بهاري جلوه بيارايد و در اين آرايش هماهنگ چون رشته هاي پرتو خورشيد بود که از يک چشمه بر مي آيد يا چون بوته اي که گونه گون فلز در آن به هم آميزد.

بدين ترتيب، مجموعه اي از مواهب و مجوعه اي از صفات و مجموعه اي از امتيازات فکري و اخلاقي در بوته ي شخصيت وي درآميخت؛ از هر کدام به يک ارزش و به يک وزن و به يک مقدار... و چنان به هم آميخت که رنگها در لوحه ي نقاش مي آميزد.... فضايلش چون نهري خروشان در مي غلتد و در همان حال که پنداري هر شاخه اش از ديگر شاخه ها خروشان سبقت مي جويد؛ يکديگر را بي دريغ و به آهنگ همراه و همپشت مي شوند.

عفت و راستي گرچه از نرمخويي بر مي خيزد در وي چنان محکم و پر صلابت است که سپر و تيغ در دو دستش. پارسايي و بخشندگي دو بالند که او را به سايه ي خويش گرفته اند و به هنگام پرواز در همان حال که از هم فاصله مي گيرند پيرامونش فراهم مي آيند... بدان گونه که پارسايي و روگردانيش از ثروت دنيا خود عين بخشندگي است و بخشندگي و سخاوتش کمال پارسايي.

تقوا و ايمان دو احساس صميمي و وفادارند و دو چشمه ي پاک که در سينه اش نفوذ کرده و از زبانش بر جوشيده است؛ چنانکه او را چون شمشيري در برانداختن بتهاي کعبه به کار مي آيند و در همان حال او را قبله ي اهل اسلام مي سازند.

حق و عدالت دو صفت همراه اند و دو گردن بند بي همتا و درخشان.... در وجدانش احساس اند و در بيانش برهان و در شمشيرش برّان.

عشق و اخلاص دو رشته ي متيني بودند که دل و زبانش را به هم مي پيوستند... و بشريت را با همه ي گروهها و نژادهايش در نظرش يگانه مي نمودند.

دورانديشي و تصميم قاطع، برآيند مستقيم دو نيروي هم پيوند؛ يعني قدرت و اراده بودند که از دو چشم نافذش مانند دو شعاع بر دو بازويش مي دويدند و بر دو پايش مي پريدند، و بر اثر آن، دين و دنيا در نظرش دو قالبي مي نمود که وحدت و جود از هر سو و با همه ي ارزشهايش در آن تکميل و تحکيم شود.

مواهب و فضايلي که در شخصيت علي بن ابي طالب (ع) شکل گرفت و به جلوه ي پيشوايي تبلور يافت که انسان، ارزش خويش را از او مي گيرد و به او مديون است.