تحليل جريان سقيفه و نتايج آن

از ديدگاه شهيد مطهري

در نهج البلاغه1 درباره ي... سه اصل استدلال شده است؛ وصيّت و نصّ رسول خدا، ديگر؛ شايستگي اميرمؤمنان(عليه السّلام) و اين که جامه خلافت تنها بر اندام او راست مي آيد؛ سوم رابطه نزديک نسبي و روحي آن حضرت با رسول خدا (صلّي الله عليه و آله).

نصّ و وصيّت

برخي مي پندارند که در نهج البلاغه به هيچ وجه به مسأله ي نصّ اشاره اي نشده است، تنها به مسأله ي صلاحيّت و شايستگي اشاره شده است.  اين تصوّر صحيح نيست. زيرا اوّلاً در خطبه ي دوم نهج البلاغه... صريحاً درباره ي اهل بيت مي فرمايد:«و فيهم الوصيّـة و الوراثـة»2 يعني وصيّت رسول خدا(صلّي الله عليه و آله) و هم چنين وراثت رسول خدا(صلّي الله عليه و آله) در ميان آن ها است.

 ثانياً در موارد زيادي علي(عليه السّلام) از حقّ خويش چنان  سخن مي گويد که جز با مسأله ي تنصيص و مشخّص شدن حقّ خلافت براي او به وسيله ي پيغمبر اکرم(صلّي الله عليه و آله) قابل توجيه نيست. در اين موارد سخن علي اين نيست که چرا مرا با همه ي جامعيّت شرايط کنار گذاشتند و ديگران را برگزيدند؛ سخنش اين است که حقّ قطعي و مسلّم مرا از من ربودند. بديهي است که تنها با نصّ و تعيين قبلي از طريق رسول اکرم(صلّي الله عليه و آله) است که مي توان از حقّ مسلّم و قطعي دم زد؛ صلاحيّت و شايستگي حقِّ بالقوه ايجاد مي کند نه حقّ بالفعل، و در مورد حقّ بالقوه، سخن از ربوده شدن حقّ مسلّم و قطعي، صحيح نيست.

اکنون مواردي را ذکر مي کنيم که علي(عليه السّلام) خلافت را حقّ خود مي داند. از آن جمله در خطبه ي شش که در اوايل دوره ي خلافت هنگامي که از طغيان عايشه و طلحه و زبير آگاه شد و تصميم به سرکوبي آن ها گرفت انشاء شده است، پس از بحثي درباره ي وضع روز مي فرمايد:

فَوَاللهِ مازِلتُ مَدفُوعاً عَن حَقّي، مُستَأثَراً عَلَيَّ مُنذُ قَبَضَ اللهُ نَبِيَّه(صلّي الله عليه و آله) حَتّي يَومِ النّاسِ هذا.3

به خدا سوگند از روزي که خدا جان پيامبر خويش را تحويل گرفت تا امروز همواره حقّ مسلّم من از من سلب شده است.

در خطبه ي 170 که واقعاً خطبه  نيست و بهتر بود سيدرضي اعلي الله مقامه آن را درکلمات قصار مي آورد، جرياني را نقل مي فرمايد و آن اين که:

شخصي در حضور جمعي به من گفت: پسر ابوطالب! تو بر امر خلافت حريصي؛ من گفتم:

بَل اَنتُم وَاللهِ لَأحرَصُ وَ اَبعَدُ، و اَنَا اَخصٌّ وَ اَقرَبُ، وَاِنَّما طَلَبتُ حَقّاً لي وَ اَنتُم تَحُولُونَ بَيني و بَينَه وَ تَضرِبُونَ وَجهِي دَونَه، فَلَمّا قَرَّعتُهُ بِالحُجَّـة فِي المَلاء الحاضِرينَ هَبَّ (کَأنَّهُ بُهِتَ) لايَدري ما يَجيبُني به.4

بلکه شما حريص تر و از پيغمبر دورتريد و من از نظر روحي و جسمي نزديکترم، من حقّ خود را طلب کردم و شما مي خواهيد ميان من و حقّ خاصّ من حائل و مانع شويد و مرا از آن منصرف سازيد. آيا آنکه حقّ خويش را مي خواهد حريص تر است يا آن که به حقّ ديگران چشم دوخته است؟ همين که او را با نيروي استدلال کوبيدم به خود آمد و نمي دانست در جواب من چه بگويد.

معلوم نيست اعتراض کننده چه کسي بوده؟ و اين اعتراض در چه وقت بوده است؟ ابن ابي الحديد مي گويد: اعتراض کننده سعد وقّاص بوده آن هم در روز شورا، سپس مي گويد: ولي اماميّه معتقدند که اعتراض کننده، ابوعبيده ي جرّاح بوده در روز سقيفه.

در دنباله ي همان جمله ها چنين آمده است:

اَللَّهُمَ اِنّي اَستَعديکَ علي قُريشٍ وَ مَن أعَانَهُم فَاِنَّهُم قَطَعُوا رَحِمي، وَ صَغَّرُوا عَظيمَ مَنزلَتي، وَاجمَعُوا عَلي مُنازَعَتي أمراً هُوَ لي.5

 خدايا از ظلم قريش، و همدستان آن ها به تو شکايت مي کنم. اين ها با من قطع رحم کردند و مقام و منزلت بزرگ مرا تحقير نمودند، اتّفاق کردند که در مورد امري که حقّ خاص من بود، برضدّ من قيام کنند.

ابن ابي ا لحديد در ذيل جمله هاي بالا مي گويد:

کلماتي مانند جمله هاي بالا از علي مبني برشکايت از ديگران واين که حقّ مسلّم او به ظلم گرفته شده به حدّ تواتر نقل شده و مؤيّد نظر اماميّه است که مي گويند: علي با نصّ مسلّم تعيين شده و هيچ کس حقّ نداشت به هيچ عنوان بر مسند خلافت قرار گيرد، ولي نظر به اين که حمل اين کلمات بر آن چه که از ظاهر آن ها استفاده مي شود مستلزم تفسيق يا تکفير ديگران است، لازم است ظاهر آن ها را تأويل کنيم، اين کلمات مانند  آيات متشابه قرآن است که نمي توان ظاهر آن ها را گرفت.

ابن ابي الحديد، خود طرفدار افضليّت و اصلحيّت علي(عليه السّلام) است، جمله هاي  نهج البلاغه تا آن جا که مفهوم احقّيّت مولي را مي رساند از نظر ابن ابي الحديد نيازي به توجيه ندارد ولي جمله هاي بالا از آن جهت از نظر او نياز به توجبه دارد که تصريح شده است که خلافت حقّ خاصّ علي بوده است، واين جز با منصوصيّت  و اين که رسول خدا(صلّي الله عليه و آله) از جانب خدا تکليف را تعيين و حقّ را مشخّص کرده باشد، متصوّر نيست.

مردي از بني اسد از اصحاب علي(عليه السّلام) از آن حضرت مي پرسد:

کيف دفعکم قومکم عن هذا المقام و انتم احقّ به.

چطور شد که قوم شما، شما را از خلافت بازداشتند و حال آن که شما شايسته تر بوديد؟

اميرمؤمنان(عليه السّلام) به پرسش او پاسخ گفت. اين پاسخ همان است که به عنوان خطبه ي 160 در نهج البلاغه مسطور است، علي(عليه السّلام) صريحاً در پاسخ گفت: در اين جريان جز طمع و حرص از يک طرف، و گذشت(بنا به مصلحتي) از طرف ديگر، عاملي در کار نبود:«فَاِنَّها کانَت أثَرةً شَحَّت عَلَيها نُفوسُ قَومٍ، وَ سَخَت عَنها نُفوسُ آخَرين.»6

اين سؤال و جواب در دوره ي خلافت علي(عليه السّلام)، درست در همان زماني که علي(عليه السّلام) با معاويه و نيرنگ هاي او درگير بود واقع شده است، اميرالمؤمنين(عليه السّلام) خوش نداشت که در چنين شرايطي اين مسأله طرح شود، لهذا به  صورت ملامت گونه اي قبل از جواب به او گفت، که آخر، هر پرسشي جايي دارد، حالا وقتي نيست که درباره ي گذشته بحث کنيم، مسأله ي روز ما مسأله ي معاويه است و هلم الخطب في ابن ابي سفيان... امّا در عين حال همان طور که روش معتدل هميشگي او بود از پاسخ دادن و روشن کردن حقايق گذشته خودداري نکرد.

در خطبه ي «شقشقيّه» صريحاً مي فرمايد:«أري تُرَاثي نَهباً»7 يعني حقّ موروثي خود را مي ديدم که به غارت برده مي شود. بديهي است که مقصود از وراثت، وراثت فاميلي و خويشاوندي نيست، مقصود، وراثت معنوي و الهي است.

لياقت و فضيلت

از مسأله ي نصّ صريح و حقّ مسلّم و قطعي که بگذريم مسأله ي لياقت و فضيلت مطرح مي شود، در اين زمينه نيز مکرّر در نهج البلاغه سخن به ميان آمده است، در خطبه ي «شقشقيّه» مي فرمايد:

وَ أمَا وَاللهِ لَقَد تَقَمَّصَها (فلانٌ) (ابن ابي قحافـة)وَ اِنّه لِيَعلَم اَنَّ مَحلِّي مِنها مَحلٌّ القُطبِ مِنَ الرَّحي. يَنحَدِرُ عَنّي السَّيلُ، وَلا يَرقي اليَّ الطَّيرُ.8

به خدا سوگند که پسر ابوقحافه خلافت را مانند پيراهني به تن کرد در حالي که مي دانست آن محوري که اين دستگاه بايد برگرد آن بچرخد من هستم.سرچشمه هاي علم و فضيلت از کوهسار شخصيّت من سرازير مي شود و شاهباز و هم انديشه ي بشر از رسيدن به قلّه ي عظمت من باز مي ماند.

در خطبه ي195، اوّل مقام تسليم و ايمان خود را نسبت به رسول اکرم(صلّي الله عليه و آله) و سپس فداکاري ها و مواسات هاي خود را در مواقع مختلف يادآوري مي کند و بعد جريان وفات رسول اکرم(صلّي الله عليه و آله) را در حالي که سرش بر سينه ي او بود، و آنگاه جريان غسل دادن پيغمبر(صلّي الله عليه و آله) را به دست خود نقل مي کند، در حالي که فرشتگان او را در اين کار کمک مي کردند و او زمزمه ي فرشتگان را مي شنيد و حسّ مي کرد که چگونه دسته اي مي آيند و دسته اي مي روند و بر پيغمبر(صلّي الله عليه و آله) درود مي فرستند. و تا لحظه اي که پيغمبر(صلّي الله عليه و آله) را در مدفن مقدّسش به خاک سپردند زمزمه ي فرشتگان يک لحظه هم از گوش علي(عليه السّلام) قطع نگشته بود. بعد از يادآوري موقعيّت هاي مخصوص خود از مقام تسليم و عدم انکار(برخلاف بعضي صحابه ي ديگر) گرفته تا فداکاري هاي بي نظير و تا قرابت خود با پيغمبر(صلّي الله عليه و آله) تا جايي که جان پيغمبر(صلّي الله عليه و آله) در دامن علي(عليه السّلام) از تن مفارقت مي کند چنين مي فرمايد:

فَمَن ذَا اَحقُّ بِهِ مِنّي حَيّاً وَ مَيّتاً.9

چه کسي از من به پيغمبر در زمان حيات و بعد از مرگ او سزاوارتر است؟.

قرابت و نسب

چنان که مي دانيم پس از وفات رسول اکرم(صلّي الله عليه و آله) سعد بن عباده ي انصاري مدّعي خلافت شد و گروهي ازافراد قبيله اش دور او را گرفتند، سعد و اتباع وي محلّ سقيفه را براي اين کار انتخاب کرده بودند، تا آن که ابوبکر و عمر و ابوعبيده ي جرّاح آمدند و مردم را از توجّه به سعد بن ابي عباده باز داشتند و از حاضرين براي ابوبکر بيعت گرفتند، در اين مجمع سخناني ميان مهاجران و انصار ردّ و بدل شد و عوامل مختلفي در تعيين سرنوشت نهايي اين جلسه تأثير داشت.

يکي از به اصطلاح برگ هاي برنده اي که مهاجران و طرفداران ابوبکر مورد استفاده قرار دادند اين بود که پيغمبر اکرم(صلّي الله عليه و آله) از قريش است و ما از طائفه ي پيغمبريم. ابن ابي الحديد در ذيل شرح خطبه ي 65 مي گويد:

عمر به انصار گفت:«عرب هرگز به امارت و حکومت شما راضي نمي شود زيرا پيغمبر از قبيله ي شما نيست، ولي عرب قطعاً ازاين که مردي از فاميل پيغمبر(صلّي الله عليه و آله) حکومت کند، امتناع نخواهد کرد... کيست که بتواند با ما در مورد حکومت و ميراث محمّدي معارضه کند و حال آن که ما نزديکان و خويشاوندان او هستيم».

و باز چنان که مي دانيم علي(عليه السّلام) در حين اين ماجراها مشغول وظائف شخصي خود در مورد جنازه ي پيغمبر(صلّي الله عليه و آله) بود. پس از پايان اين جريان علي(عليه السّلام) از افرادي که در آن مجمع حضور داشتند استدلالهاي طرفين را پرسيد و استدلال هر دو طرف را انتقاد و ردّ کرد. سخنان علي(عليه السّلام) در اين جا همان ها است که سيّدرضي آن ها را در خطبه ي 65 آورده است.

علي (عليه السّلام) پرسيد: انصار چه مي گفتند؟

-           گفتند: حکمفرمايي از ما و حکمفرماي ديگري از شما باشد.

-           چرا شما بر ردّ نظريه ي آن ها به سفارش هاي پيغمبر اکرم درباره ي آن ها استدلال نکرديد که فرمود: با نيکان انصار نيکي کنيد و از بدان آنان درگذريد؟!

-           اين ها چه جور دليل مي شود؟

-           اگر بنا بود حکومت با آنان باشد، سفارش درباره ي آنان معني نداشت، اين که به ديگران درباره ي آنان سفارش شده است دليل است که حکومت با غير آنان است.

-           خوب! قريش چه گفتند؟

-           استدلال قريش اين بود که آن ها شاخه اي از درختي هستند که پيغمبر اکرم(صلّي الله عليه و آله) نيز شاخه ي ديگر از آن درخت است.

-           احتجوا بالشجرة و اضاعوا الثمرة، با انتساب خود به شجره ي وجود پيغمبر(صلّي الله عليه و آله) براي صلاحيّت خود استدلال کردند امّا ميوه را ضايع ساختند.

يعني اگر شجره ي نسبت معتبر است، ديگران شاخه اي از آن درخت مي باشند که پيغمبر يکي از شاخه هاي آن است امّا اهل بيت پيغمبر ميوه ي آن شاخه اند.

در خطبه ي 160 که ... سؤال و جوابي است از يک مرد اسدي با علي(عليه السّلام)،آن حضرت به مسأله ي نسب نيز استدلال مي کند، عبارت اين است:«اَمَّا الاِستِبدادُ عَلَينا بِهذا المقامِ وَ نَحنُ الأعلَونَ نَسَباً وَالاَشَدُّونَ بِرَسولِ الله(صلّي الله عليه و آله)نَوطاً»10

استدلال به نسب از طرف علي(عليه السّلام) نوعي جدل منطقي است، نظر بر اين که ديگران قرابت نسبي را ملاک قرار مي دادند علي(عليه السّلام) مي فرمود: از هر چيز ديگر، از قبيل نصّ و لياقت و افضليّت گذشته، اگر همان قرابت و نسب را که مورد استناد ديگران است، ملاک قرار دهيم، باز من از مدّعيان خلافت، اولايم.

يگانه عيبي11 که به علي گرفتند براي خلافت(عيب واقعي که نمي توانستند بگيرند) اين بود که گفتند: عيب علي اين است که خنده روست و مزاح مي کند، مردي بايد خليفه بشود که عبوس باشد و مردم از او بترسند، وقتي به او نگاه مي کنند بي جهت هم شده از او بترسند.

(اگر خليفه  واقعاً بايد اين طور باشد) پس چرا پيغمبر اين جور نبود؟ خدا که درباره ي پيغمبر مي فرمايد:

فَبِما رَحمَـةٍ مِنَ اللهِ لِنتَ لَهُم وَ لَو کُنتَ فَظّاً غَليظَ القَلبِ لاَنفَضُّوا مِن حَولِکَ.12

اگر تو آدم تندخو و خشن و سنگدلي مي بودي، نمي توانستي مسلمين را جذب کني و مسلمين از دور تو مي رفتند.

پس سبک و متود و روش و منطقي که اسلام در رهبري و مديريّت مي پسندد ليِّن بودن و نرم بودن و خوشخو بودن و جذب کردن است نه عبوس بودن و خشن بودن آن طور که علي(عليه السّلام) درباره ي خليفه ي دوم مي فرمايد:

فَصَيِّرها في حَوزَةٍ خَشناءَ يَغلُظُ کَلمُها، وَ يَخشُنُ مَسٌّها وَ يَکثُرُ العِثارُ فيها، وَالاِعتِذارُ مِنها.13

ابوبکر خلافت را به شخصي داد داراي طبيعت و روحي خشن، مردم از او مي ترسيدند، عبوس(مثل مقدّس هاي ما) و خشن که ابن عباس مي گفت: فلان مسئله را تا عمر زنده بود جرأت نکردم طرح کنم و گفتم:«دِرَّةُ عُمَرَ اَهيَبُ مِن سَيفِ حَجّاج»14 تازيانه ي عمر هيبتش از شمشير حجّاج بيشتر است.چرا بايد اين جور باشد؟! علي در مسائل شخصي خوشخو و خنده رو و مزاج مي کرد ولي در مسائل اصولي انعطاف ناپذير بود.

برادرش عقيل چند روز بچه هايش را مخصوصاً گرسنه نگه مي دارد، مي خواهد صحنه بسازد، آن چنان اين طفلک ها را گرسنگي مي دهد که چهره ي آن ها از گرسنگي تيره مي شود«کَالعِظلِم،15» بعد علي را دعوت مي کند و به او مي گويد: اين بچه ها ي گرسنه ي برادرت را ببين، قرض دارم، گرسنه هستم، چيزي ندارم،  به من کمک کن، مي فرمايد:« بسيار خوب، از حقوق خودم از بيت المال به تو مي دهم». برادر جان! همه حقوق تو چه هست؟! چقدرش خرج تو بشود و چقدرش به من برسد؟! دستور بده از بيت المال بدهند. علي(عليه السّلام) دستور مي دهد آهني را داغ و قرمز مي کنند و جلوي عقيل که کور بود مي گذارند و مي فرمايد: برادر! برادر. عقيل خيال کرد کيسه ي پول است. تا دستش را دراز کرد سوخت. خود عقيل مي گويد: مثل يک گاو ناله کردم. تا ناله کرد فرمود:

ثَکِلَتکَ الثَّواکِلُ، يا عَقيلُ! اَتَئِنُّ مِن حَديدَةٍ اَحميها اِنسانُها لِلَعِبِهِ، وَ تَجُرُّني اِلي نارٍ سَجَرَها جَبّارُها لِغَضَبِهِ.16

همان علي يي که در مسائل شخصي و فردي اين قدر نرم است، در مسائل اصولي، در آن چه که مربوط به مقرّرات الهي و حقوق اجتماعي است تا اين اندازه صلابت دارد؛ و همان عمر که در مسائل شخصي اين همه خشونت داشت و با زنش با خشونت رفتار مي کرد، با پسرش با خشونت رفتار مي کرد، با معاشرانش با خشونت رفتار مي کرد؛ در مسائل اصولي تا حدّ زيادي نرمش نشان مي داد.

مسأله تبعيض در بيت المال از عمر شروع شد؛ که سهام مسلمين را به تفاوت بدهند براساس يک نوع مصلحت بيني ها و سياست بازي ها، يعني برخلاف سيره ي پيغمبر. در مسائل اصولي انعطاف داشت و در مسائل فردي خشونت، و حال آن که پيغمبر(صلّي الله عليه و آله) و علي(عليه السّلام) در مسائل فردي نرم بودند و در مسائل اصولي با صلابت.

(خلافت بعد ازعمر17)

مي دانيم عمر وقتي که ضربت خورد و خودش احساس کرد که رفتني است، براي بعد از خودش، در واقع بدعتي به وجود آورد، يعني کاري کرد که نه پيغمبر کرده بود و نه حتّي ابوبکر؛ نه مطابق عقيده ي ما شيعيان که مدارک اهل تسنّن نيز بر آن دلالت دارد(حالا در عمل قبول نداشته باشند، مطلب ديگري است) خلافت را به شخص معيّني که پيغمبر در زمان خودش معرّفي و تعيين کرده بود يعني علي(عليه السّلام) واگذار کرد و نه مطابق آن چه که امروز اهل تسنّن مي گويند- که پيغمبر کسي را تعيين نکرد بلکه  امّت بايد خودشان کسي را انتخاب کنند و پيغمبر اين کار را به انتخاب امّت و شوراي امّت واگذار کردند- عمل کرد، و همچنين نه کاري را که ابوبکر کرد، انجام داد؛ چون ابوبکر وقتي مي خواست بميرد، براي بعد از خود، شخص معيّني را تعيين کرد که خود عمر بود.

کار ابوبکر نه با عقيده ي شيعه جور در مي آيد، نه با عقيده ي اهل تسنّن. کار عمر نه با عقيده شيعه جور در مي آيد، نه با عقيده ي اهل تسنّن و نه با کار ابوبکر. يک کار جديد کرد و آن اين بود که شش نفر از چهره هاي درجه اوّل صحابه را به عنوان شورا انتخاب کرد، ولي شورايي نه به صورت به اصطلاح دموکراسي، بلکه به صورت آريستوکراسي، يعني يک شوراي نخبگان که نخبه ها را هم خودش انتخاب کرد: علي(عليه السّلام) (چون علي را که نمي شد کنار زد)، عثمان، طلحه، زبير، سعدوقّاص و عبدالرّحمن بن عَوف.

در آن وقت، در ميان صحابه ي پيغمبر، از اين ها متشخّص تر نبود. بعد خودش گفت: تعداد افراد اين شورا جفت است(معمولاً مي بينيد که تعداد افراد شوراها را طاق قرار مي دهند که وقتي رأي گرفتند، تعداد هر طرف که حدّاقل نصف به علاوه ي يک باشد، آن طرف برنده است.)؛ اگر سه نفر يک رأي را انتخاب  کردند و سه نفر ديگر رأي ديگر را، هر طرف که عثمان بود، آن طرف برنده است.خوب، اگر شورا است، تو چرا براي مردم تکليف معيّن مي کني؟!

ترکيب شورا

شورا طوري ترکيب شده بود که عمر خودش هم مي دانست که بالأخره خلافت به عثمان مي رسد، چون علي (عليه السّلام) قطعاَ رأي سه به علاوه ي يک نداشت.حدّاکثر اين بود که علي سه نفر داشته باشد که مسلّماً عثمان در ميان آن ها نبود، زيرا عثمان رقيبش بود.پس عثمان قطعاً برنده است. از نظر عمر، علي(عليه السّلام) يا دو نفر داشت: خودش بود و زبير(چون زبير آن وقت با علي بود)، ويا اگر احتمالاً عبدالرّحمن بن عوف، طرف علي را مي گرفت، حدّاکثر سه نفر داشت. اين است که علي(عليه السّلام) در«نهج البلاغه» مي فرمايد:

فَصَغا رَجُلٌ مِنهُم لِضِغنِهِ، وَمالَ الآخَرُ لِصِهرِهِ.18

فلان شخص به دليل کينه اي که با من داشت، از حقّ منحرف شد، و فلان شخص ديگر به خاطر رعايت رابطه ي قوم و خويشي و وصلت کاري خودش، رأيش را به آن طرف داد.

خود عمر هم اين ها را پيش بيني مي کرد. به هر حال نتيجه اين شد که زبيرگفت: من رأيم را دادم به علي؛ طلحه گفت: من رأيم را دادم به عثمان، سعد هم کنار رفت؛ کار دست عبدالرّحمن بن عوف باقي ماند، به هر طرف که رأي مي داد، او انتخاب مي شد.

عبدالرّحمن مي خواست خودش را بي طرف نگه دارد. عمر گفت: اين ها بايد سه روز در اتاقي محبوس باشند و بنشينند و نظرشان را يکي بکنند. جز براي نماز و حوائج ضروري، حق ندارند بيرون بيايند.( اين هم يک زوري بود که عمر گفت) بعد يک عدّه مسلّح فرستاد که اگر اين ها تصميم نگرفتند، شما حق کشتنشان را داريد. خيلي عجيب است! بعد از سه روز اين ها آمدند بيرون، تمام چشم ها در انتظارند که ببينند نتيجه چه شد. بني اميّه از تيپ عثمان بودند و بني هاشم و نيکان صحابه ي پيامبر هم چون ابوذر و عمّار که زياد هم بودند،  طرفدار علي(عليه السّلام) اينان شور و هيجان داشتند که بلکه قضيّه به نفع علي(عليه السّلام) تمام شود. ولي حضرت قبل از اين، خودش به طور خصوصي به افراد مي گفت که من مي دانم پايان کار چيست، ولي نمي توانم و نبايد خودم را کنار بکشم که بگويند: او خودش نمي خواست و اگر مي آمد، مسلّماً همه، اتّفاق آراء پيدا مي کردند.

عبدالرّحمن اوّل آمد سراغ علي(عليه السّلام)، گفت: علي! آيا حاضري با من بيعت کني، به اين شرط که خلافت را به عهده بگيري و بر طبق کتاب الله(قرآن) و سنّت پيغمبر و سيره ي شيخين عمل کني؟ يعني علاوه بر کتاب الله و سنّت، يک امر ديگر هم اضافه شد:سيره ي يعني روش. روش زمامداري و رهبري تو، همان روش شيخين(ابوبکر و عمر) باشد. ببينيد علي چگونه در اين جا بر سر دو راهي تاريخ قرار مي گيرد. در چنين موقعيّتي هر کس پيش خود به علي مي گويد: اکنون وقت تصاحب خلافت است، دو راهي تاريخ است، خلافت را يا بايد بني اميّه ببرند يا تو. يک دروغ مصلحتي بگو. ولي علي گفت: حاضرم قبول بکنم که به کتاب الله و سنّت رسول الله و روشي که خودم انتخاب مي کنم، عمل کنم.

عبدالرّحمن بن عوف رفت سراغ عثمان و همان سؤال را تکرار کرد، عثمان گفت: حاضرم؛ در صورتي که نه به کتاب الله عمل کرد، نه به سنّت رسول الله و نه حتّي به روش شيخين، اين قضيّه سه بار تکرار شد. عبدالرّحمن مي دانست که علي از حرف خودش برنمي گردد و نمي آيد در اين جا روش رهبري شيخين را امضا کند وبعد گفته ي خود را پس بگيرد. در اين صورت، علي(عليه السّلام) خودش را قرباني خلافت کرده بود. در هر سه نوبت، علي(عليه السّلام) پاسخ داد: بر طبق کتاب الله، سنّت رسول الله و روشي که خودم انتخاب مي کنم و اجتهاد رأي- آن طور که خودم اجتهاد مي کنم- عمل مي کنم.عبدالرّحمن گفت: پس قضيّه ثابت است، تو نمي خواهي به روش آن دو نفر باشي، تو مردود هستي. با عثمان بيعت کرد.

عثمان به اين شکل خليفه شد. ولي همين عثمان، نه تنها امثال عمّار و ابوذر را به زندان انداخت، تبعيد کرد، شلاّق زد وعمّار را آن قدر کتک زد که اين مرد شريف، فتق پيدا کرد، بلکه وقتي که سوارِکار شد، کم کم به همين عبدالرّحمن بن عوف هم اعتنايي نمي کرد، به طوري که عبدالرّحمن در پنج شش سال آخر عمرش با عثمان قهر بود و گفت: وقتي من مُردم، راضي نيستم عثمان بر جنازه ي من نماز بخواند.

پاسخ حضرت علي(عليه السّلام) به عبدالرّحمن

ممکن است شما بگوييد: چرا علي(عليه السّلام) آن گونه پاسخ داد؟ او بايد مي گفت: من بيعت مي کنم بر کتاب الله و سنّت رسول الله، و بعد ديگر نمي گفت: روشي که خودم انتخاب مي کنم، فقط روش دو خليفه را ردّ مي کرد. مي گفت: ما غير از کتاب خدا و سنّت رسول الله، شيء سومي نداريم. ولي شيء سوم را علي(عليه السّلام) قبول داشت امّا نه به آن شکلي که آن ها مي خواستند. اين امر سوم، در شکلي که ابوبکر و عمر عمل کردند، غلط بود،شکل ديگري دارد که پيغمبر به آن شکل عمل کرد وعلي هم مي خواست به آن شکل عمل کند.اين امر، مسأله ي رهبري است.

کتاب و سنّت، قانون است. شک نيست که رهبر ملّتي که آن ملّت از يک مکتب پيروي مي کند، اوّلين چيزي که بايد بدان متعهّد و ملتزم باشد، دستورات آن مکتب است، و بابد به آن ها احترام بگذارد. دستورات مکتب در کجا بيان شده؟ در کتاب وسنّت، ولي کتاب و سنّت، قانون است و طرز اجرا و پياده کردن مي خواهد.روش اجرا و روش حرکت دادن مردم براساس کتاب و سنّت را«سيره» مي گويند... سيره يعني حرکت به گونه ي خاص، حرکت به روش خاص.

حال ببينيم19معني جمله ي عبدالرّحمن بن عوف و هم چنين پاسخ علي(عليه السّلام) چيست؟ عبدالرّحمن به علي(عليه السّلام) گفت: تو بايد متعهّد شوي که قانون، کتاب الله و سنّت رسول الله باشد ولي روش رهبري، همان روش رهبري شيخين باشد. اگر علي(عليه السّلام) روش شيخين را مي پذيرفت، در اين صورت مثلاً چنان چه عمر پيش خود خيال مي کرد که حقّ دارد متعه را که پيغمبر تحليل کرده است تحريم کند، علي(عليه السّلام) بايد مي گفت: من هم مي گويم حرام است؛ و يا در مورد بيت المال که عمر تدريجاً آن را از تقسيم بالسّويه ي زمان پيغمبر خارج کرد و تبعيض روا داشت، بايد متعهّد مي شدکه بعد از اين، به همين ترتيب عمل مي کند؛ و بايد بدعت هايي را که عمر در زمان خودش به عنوان اين که من رهبرم و رهبر حقّ دارد چنين و چنان بکند به وجود آورده بود، مي پذيرفت.

مي خواستند علي(عليه السّلام) را در کادر رهبري ابوبکر و عمر محدود کنند و اين، براي علي امکان نداشت چرا که در اين صورت او هم بايد العياذ بالله مثل عثمان براي خودش تيپي درست کند و بعد مطابق دل خودش هرکاري که خواست، بکند و هر کس را هم که اعتراضي کرد کتک بزند، فتقش را پاره کند. علي اي که مي خواهد براساس کتاب الله و سنّت پيغمبر عمل کند، نمي تواند روش رهبري آن دو نفر را بپذيرد. لذا گفت: من روش رهبري آن ها را نمي پذيرم. به خاطر اين يک کلمه، حاضر نشد با عبدالرّحمن بن عوف بيعت کند.

زمينه ي به قدرت رسيدن امويان20

پيغمبر اکرم در زمان خودش نيز هيچ کار اساسي را به بني اميّه واگذار نکرد. ولي بعد از پيغمبر تدريجاً بني اميّه در دستگاه هاي اسلامي نفوذ کردند، و بزرگترين اشتباه تاريخي و سياسي(اي) که در زمان عمر بن خطّاب رخ داد، اين بود که يکي از پسران ابوسفيان به نام يزيد والي شام شد و بعد از او معاويه حاکم شام شد و بيست سال يعني تا آخر حکومت عثمان بر شامات که مشتمل بر سوريه ي فعلي و قسمتي از ترکيه ي فعلي و لبنان فعلي و فلسطين فعلي بود، حکومت مي کرد. دراين جا يک جاي پا و به اصطلاح جاي مهر براي بني اميّه پيدا شد و چه جاي مهر اساس اي!

عثمان که خليفه شد گو اين که با ساير بني اميّه از نظر روحي تفاوت هايي داشت(آدم خاصّي بود، با ابوسفيان متفاوت بود) ولي بالأخره اموي بود. باري، پاي بني اميّه بطور وسيعي در دستگاه اسلامي باز شد. بسياري از مناصب مهمّ اسلامي مانند حکومت هاي مهمّ و بزرگ مصر، کوف و بصره، به دست بني اميّه افتاد. حتّي وزارت خود عثمان به دست مروان حِکَم افتاد. اين، قدم بس بزرگي بود که بني اميّه به طرف مقاصد خودشان پيش رفتند.

معاويه هم روز به روز وضع خودش را تحکيم مي کرد. تا زمان عثمان اين ها فقط دو نيرو در اختيار داشتند، يکي پست هاي مهمّ سياسي، قدرت سياسي و ديگر، بيت المال، قدرت اقتصادي، با کشته شدن عثمان، معاويه، نيروي ديگري را هم  در خدمت خودش گرفت و آن اين که، يک مرتبه داستان خليفه ي مقتول و مظلوم را مطرح کرد و احساس ديني و مذهبي گروه زيادي از مردم را (لااقلّ در همان منطقه ي شامات) در اختيار گرفت.

----------------------------

پي نوشت ها:

 

1.         سيري در نهج البلاغه، صص 155-146.

2.         نهج البلاغه، ترجمه ي دکتر شهيدي، خ2، ص 9.(گرد آورنده)

3.         نهج البلاغه، ترجمه ي دکتر شهيدي، خ6، ص 13.(گردآورنده)

4.         همان، خ172، ص 178.(گردآورنده)

5.         همان.

6.         همان، خ162، ص162.(گردآورنده)

7.         همان، خ3، ص10. (گردآورنده)

8.         همان، صص10-9.(گردآورنده)

9.         همان، خ197، ص231.(گردآورنده)

10.        همان، خ162، ص165.(گردآورنده)

11.        سيري در سيره ي نبوي، صص241-239.

12.        سوره ي آل عمران، آيه ي159.

13.        نهج البلاغه،(ترجمه ي دکتر شهيدي)، خطبه ي 3، معروف به شقشقيّه(ص10).

14.        استاد مطهّري در سيري در نهج البلاغه، ص 160 مي فرمايد:«درّه ي عمر» يعني تازيانه او ضرب المثل هيبت بود تا آن جا که بعدها گفتند:«درّة عمر اهيب من سيف حجّاج».(گرد آورنده)

15.        (مانند نيل).

16.        نهج البلاغه، (فيض الاسلام)، خطبه ي 215 ( و همان، ترجمه ي دکتر شهيدي، خ224، ص259).(عقيل! داغديدگان به عزايت بنشينند!آيا از آهني که يک انسان از روي بازي و شوخي داغ نموده فرياد مي کني، و مرا به سوي آتشي مي کشي که خداوند جبّار از روي خشم خود آن را برافروخته است؟!)

17.        حماسه ي حسيني، ج2، صص246-241.

18.        نهج البلاغه،( ترجمه ي دکتر شهيدي)، خطبه ي سوم معروف به شقشقيّه،(ص10).

19.        حماسه ي حسيني، ج2، صص250-249.

20.        همان، ج1، صص265-264.