حضرت علي(عليه السّلام) و خلفاي سه گانه از ديدگاه شهيد مطهري

انتقاد از خلفاء

انتقاد علي(عليه السّلام) از خلفا غير قابل انکار است و طرز انتقاد آن حضرت آموزنده است. انتقادات علي(عليه السّلام) از خلفاء احساساتي و متعصّبانه نيست، تحليلي و منطقي است و همين است که به انتقادات آن حضرت، ارزش فراوان مي دهد. انتقاد اگر از روي احساسات و طغيان ناراحتي ها باشد، يک شکل دارد و اگر منطقي و براساس قضاوت صحيح در واقعيّات باشد شکلي ديگر.انتقادهاي احساساتي معمولاً درباره ي همه ي افراد يک نواخت است، زيرا يک سلسله ناسزاها و طعن ها است که نثار مي شود. سب و لعن ضابطي ندارد.

اما انتقادهاي منطقي مبتني برخصوصيّات روحي و اخلاقي و متّکي بر نقطه هاي خاصّ تاريخي زندگي افراد مورد انتقاد مي باشد، چنين انتقادي طبعاً نمي تواند در مورد همه ي افراد يکسان و بخشنامه وار باشد. در همين جا است که ارزش درجه ي واقع بيني انتقاد کننده روشن مي گردد.

انتقادهاي نهج البلاغه از خلفاء برخي کلّي و ضمني است و برخي جزئي و مشخّص. انتقادهاي کلّي و ضمني همان ها است که علي(عليه ا لسّلام) صريحاً اظهار مي کند که حقّ قطعي و مسلّم من، از من گرفته شده است، ما در فصل پيش به مناسبت بحث، از استناد آن حضرت به منصوصيّت خود، آن ها را نقل کرديم.

ابن ابي الحديد مي گويد:

شکايت و انتقاد امام از خلفاء ولو به صورت ضمني و کلّي متواتر است. روزي امام شنيد که مظلومي فرياد برمي کشيد که من مظلومم و بر من ستم شده است، علي به او گفت: (بيا سوته دلان گرد هم آئيم) بيا با هم فرياد کنيم. زيرا من نيز همواره ستم کشيده ام.

ايضاً از يکي از معاصرين مورد اعتماد خودش معروف به ابن عاليه نقل مي کند که گفته: در محضر اسماعيل بن علي حنبلي، امام حنابله ي عصر بودم که مسافري از کوفه به بغداد مراجعت کرده بود و اسماعيل از مسافرتش و از آن چه در کوفه ديده بود از او مي پرسيد، او در ضمن نقل وقايع با تأسّف زياد، جريان انتقادهاي شديد شيعه را در روز غدير از خلفاء اظهار مي کرد. فقيه حنبلي گفت: تقصير آن مردم چيست؟ اين در را خود علي(عليه السّلام) باز کرد. آن مرد گفت: پس تکليف ما در اين ميان چيست؟ آيا اين انتقادها را صحيح و درست بدانيم يا نادرست؟ اگر صحيح بدانيم يک طرف را بايد رها کنيم  و اگر نادرست بدانيم طرف ديگر را!

اسماعيل با شنيدن اين پرسش از جا حرکت کرد و مجلس را به هم زد. همين قدر گفت: اين پرسشي است که خود من هم تاکنون پاسخي براي آن پيدا نکرده ام.

انتقاد از ابوبکر

انتقاد از ابوبکر به صورت خاصّ در خطبه ي شقشقيّه آمده است و در دو جمله خلاصه شد است:

اوّل اين که او به خوبي مي دانست من از او شايسته ترم و خلافت جامه ايست که تنها بر اندام من راست مي آيد. او با اين که اين را به خوبي مي دانست چرا دست به چنين اقدامي زد، من در دوره ي خلافت، مانند کسي بودم که خار در چشم يا استخوان در گلويش بماند:

اَمَا وَاللهِ لَقَد تَقَمَّصَها (فلانٌ) و اِنَّهُ لِيَعلمُ اَنَّ مَحلِّي مِنها مَحلُّ القُطبِ مِن الرَّحي.2

 به خدا قسم پسر ابوقحافه پيراهن خلافت را به تن کرد در حالي که خود مي دانست محور اين آسيا سنگ، منم.

دوم اين است که(ابوبکر) چرا خليفه ي پس از خود را تعيين کرد، خصوصاً اين که او در زمان خلافت خود يک نوبت از مردم خواست که قرار بيعت را اقاله کنند و او را از نظر تعهّدي که از اين جهت بر عهده اش آمده آزاد گذارند، کسي که در شايستگي خود براي اين کار ترديد مي کند و از مردم تقاضا مي نمايد استعفايش را بپذيرند چگونه است که خليفه ي پس از خود را تعيين مي کند.

فَيَا عجبا هُو يَستَقِيلُها في حَياتِهِ إِذ عَقَدَها لِآخَرَ بَعدَ وَفاتِهِ.3

شگفتا که ابوبکر از مردم مي خواهد که در زمان حياتش او را از تصدّي خلافت معاف بدارند و در همان حال، زمينه را براي ديگري بعد از وفات خويش آماده مي سازد.

پس از بيان جمله ي بالا، علي(عليه السّلام) شديدترين تعبيراتش را درباره ي دو خليفه که ضمناً نشان دهنده ي ريشه ي پيوند آن ها با يک ديگر است بکار مي برد، مي گويد:

لَشَدَّ ما تَشَطَّراً ضَرعَيها.4

 با هم، به قوّت و شدّت، پستان خلافت را دوشيدند.

ابن ابي الحديد درباره ي استقاله ي(استعفاء) ابوبکر مي گويد: جمله اي به دو صورت مختلف از ابوبکر نقل شده که در دوره ي خلافت بر منبر گفته است، برخي به اين صورت نقل کرده اند:

وليتکم و لست بخير کم. يعني خلافت بر عهده ي من گذاشته شد در حالي که بهترين شما نيستم.

امّا بسياري نقل کرده اند که گفته است:

اقيلوني فلست بخيرکم. يعني مرا معاف بداريد که من بهترين شما نيستم.

جمله ي نهج البلاغه تأييد مي کند که جمله ي ابوبکر به صورت دوم اداء شده است.

انتقاد از عمر

انتقاد نهج البلاغه از عمر به شکل ديگر است ، علاوه بر انتقاد مشترکي که از او و ابوبکر با جمله ي «لشدما تشطّراً ضرعيها» شده است يک سلسله انتقادات با توجّه به خصوصيّات روحي و اخلاقي او انجام گرفته است. علي(عليه السّلام) دو خصوصيّت اخلاقي عمر را انتقاد کرده است:

اوّل: خشونت و غلظت او؛ عمر در اين جهت درست در جهت عکس ابوبکر بود.عمر اخلاقاً مردي خشن و درشت خو و پرهيبت و ترسناک بوده است.

ابن ابي الحديد مي گويد:

اکابر صحابه از ملاقات با عمر پرهيز داشتند. ابن عبّاس عقيده ي خود را درباره ي مسأله ي«عول» بعد از فوت عمر ابراز داشت. به او گفتند: چرا قبلاً نمي گفتي؟ گفت از عمر مي ترسيدم.

«دِرّه ي عمر» يعني تازيانه ي او ضرب المثل هيبت بود تا آن جا که بعدها گفتند:«درة عمر اهيب من سيف حجّاج» يعني تازيانه ي عمر از شمشير حجّاج مهيب تر بود.

عمر نسبت به زنان، خشونت بيشتري داشت، زنان از او مي ترسيدند. در فوت ابوبکر زنان خانواده اش مي گريستند و عمر مرتب منع مي کرد، امّا زنان هم چنان به ناله و فرياد ادامه مي دادند، عاقبت عمر، امّ فروه خواهر ابوبکر را از ميان زنان بيرون کشيد و تازيانه اي بر او نواخت زنان پس از اين ماجرا متفرّق گشتند.

دوّم: ديگر از خصوصيّات روحي عمر که در کلمات عربي(عليه السّلام) مورد انتقاد واقع شده شتابزدگي در رأي و عدول از آن و بالنّتيجه تناقض گويي او بود، مکرّر رأي صادر مي کرد و بعد به اشتباه خود پي مي برد و اعتراف مي کرد.

داستان هاي زيادي در اين مورد هست. جمله ي:

کلّکم افقه من عمر حتّي ربات الحجال.همه ي شما از عمر فقيه تريد حتّي خداوندان حجله.

در چنين شرائطي از طرف عمر بيان شده است. هم چنين جمله ي:

لولا عليّ لهلک عمر. اگر علي نبود عمر هلاک شده بود.

که گفته اند هفتاد بار از او شنيد شده است. در مورد همين اشتباهات بود که علي او را واقف مي کرد.

اميرالمؤمنين علي(عليه السّلام) عمر را به همين دو خصوصيّت که تاريخ، سخت آن را تأييد مي کند، مورد انتقاد قرار مي دهد، يعني خشونت زياد او به حدّي که همراهان او از گفتن حقائق بيم داشتند و ديگر شتابزدگي و اشتباهات مکرّر و سپس معذرت خواهي از اشتباه:

درباره ي قسمت اوّل مي فرمايد:

فَصَيَّرها في حَوزةٍ خَشنَاءَ يَغلُظَُ کَلمُها و يَخشُنُ مَسُّها... فَصَاحِبُها کَرَاکِبِ الصَّعبَـةِ إِن أشنَقَ لها خَرَمَ، و إِن أسلَسَ لَها تَقَحَّمَ.5

يعني ابوبکر زمام خلافت را در اختيار طبيعتي خشن قرارداد که آسيب رساندن هايش شديد و تماس با او دشوار بود... آن که مي خواست با او همکاري کند مانند کسي بود که شتري چموش و سرمست را سوار باشد، اگر مهارش را محکم بکشد بيني اش را پاره مي کند و اگر سست کند، به پرتگاه سقوط مي نمايد.

و درباره ي شتابزدگي و کثرت اشتباه و سپس عذر خواهي او مي فرمايد:

وَيَکثُرُ العِثارُ فيها، وَ الإِعتِذَارُ مِنها.6

لغزش هايش و سپس پوزش خواهي اش از آن لغزش ها فراوان بود.

در نهج البلاغه تا آن جاکه من به ياد دارم از خليفه ي اوّل و دوم تنها در خطبه ي شقشقيّه که فقراتي از آن نقل کرديم به طور خاصّ ياد و انتقاد شده است. در جاي ديگر اگر هست يا به صورت کلّي است و يا جنبه ي کنائي دارد، مثل آن جا که در نامه ي معروف خود به عثمان بن حنيف اشاره به مسأله ي فدک مي کند.

و يا در نامه ي 62 مي گويد: باور نمي کردم که عرب اين امر را از من برگرداند، ناگهان متوجّه شدم که مردم دور فلاني را گرفتند و يا در نامه ي 28 که درجواب معاويه نوشته و مي گويد: اين که مي گويي مرا به زور وادار به بيعت کردند نقصي بر من وارد نمي کند، هرگز بر يک مسلمان عيب و عار نيست که مورد ستم واقع شود مادامي که خودش در دين خودش درشک و ريب نباشد.

در نهج البلاغه ضمن خطبه ي شماره 226 جمله هايي آمده است مبني بر ستايش از شخصي که به کنايه تحت عنوان«فلان» از او ياد شده است. شرّاح نهج البلاغه درباره ي اين که اين مردي که مورد ستايش واقع شده کيست، اختلاف دارند. غالباً گفته اند: مقصود عمر بن الخطاب است که يا به صورت جدّ و يا به صورت تقيّه ادا شده است و برخي مانند قطب راوندي گفته اند: مقصود يکي از گذشتگان صحابه از قبيل عثمان بن مظعون و غيره است. ولي ابن ابي الحديد به قرينه ي نوع ستايش ها که مي رساند از يک مقام متصدّي حکومت، ستايش شده است، زيرا سخن از مردي است که کجي ها را راست وعلّت ها را رفع نموده است و چنين توصيفي برگذشتگان صحابه قابل انطباق نيست؛ مي گويد: قطعاً جز عمر کسي مقصود نبوده است.

ابن ابي الحديد از طبري نقل مي کند که:

در فوت عمر زنان مي گريستند دختر ابي حثمـة چنين ندبه مي کرد:

اقام الاولاد و ابرأ العمد، امات الفتن و احيا السنن، خرج نقي الثوب بريئا من العيب.

آنگاه طبري از مغيرة بن شعبه نقل مي کند:

که پس از دفن عمر به سراغ علي رفتم و خواستم سخني از او درباره ي عمر بشنوم. علي بيرون آمد در حالي که سر و صورتش را شسته بود و هنوز آب مي چکيد و خود را در جامه اي پيچيده بود و مثل اين که ترديد نداشت که کار خلافت بعد از عمر بر او مستقر خواهد شد.گفت: دختر ابي حثمه راست گفت که گفت: لقد قوم الاود...

ابن ابي الحديد اين داستان را مؤيّد نظر خودش قرار مي دهد که جمله هاي نهج البلاغه در ستايش عمر گفته شده است.

ولي برخي از متتبّعينِ عصر حاضر از مدارک ديگر، غير از طبري داستان را به شکل ديگر نقل کرده اند و آن اين که علي پس از آن که بيرون آمد و چشمش به مغيره افتاد به صورت سؤال و پرسش فرمود: آيا دختر ابي حثمه آن ستايش ها را که از عمر مي کرد، راست مي گفت؟

علي هذا جمله هاي بالا نه سخن علي(عليه السّلام) است و نه تأييدي از ايشان است نسبت به گوينده ي اصلي که زني بوده است و سيّدرضي رحمت الله که اين جمله ها را ضمن کلمات نهج البلاغه آورده است دچار اشتباه شده است.

انتقاد از عثمان

ذکر عثمان در نهج البلاغه از دو خليفه ي پيشين بيشتر آمده است، علّت آن روشن است. عثمان در جرياني که تاريخ آن را فتنه ي بزرگ ناميد و خود خويشاوندان نزديک عثمان يعني بني اميّه بيش از ديگران در آن دست داشتند، کشته شد و مردم بلافاصله دور علي(عليه السّلام) را گرفتند و آن حضرت طوعاً او کرهاً بيعت آنان را پذيرفت واين کار طبعاً مسائلي را براي حضرتش در دوره ي خلافت به وجود آورد.

از طرفي، داعيه داران خلافت، شخص او را متّهم مي کردند که در قتل عثمان دست داشته است و او ناچار بود از خود دفاع و موقف خويش را در حادثه ي قتل عثمان روشن سازد، و از طرف ديگر، گروه انقلابيون که عليه حکومت عثمان شوريده بودند و قدرتي عظيم به شمار مي رفتند جزو ياران علي(عليه السّلام) بودند، مخالفان علي از او مي خواستند آنان را تسليم کند تا به جرم قتل عثمان قصاص کنند و علي (عليه السّلام) مي بايست اين مسأله ي را در سخنان خود طرح کند و تکليف خود را بيان نمايد.

به علاوه، در زمان حيات عثمان آنگاه که انقلابيون عثمان را در محاصره قرار داده بودند و بر او فشار آورده بودند که يا تغيير روش بدهد يا استعفا کند، يگانه کسي که مورد اعتماد طرفين و سفير في ما بين بود و نظرّيات هر يک از آن ها را علاوه بر نظريّات خود به طرف ديگر مي گفت، علي بود.

از همه ي اين ها گذشته، در دستگاه عثمان فساد زيادتري راه يافته بود و علي(عليه السّلام) بر حسب وظيفه نمي توانست در زمان عثمان و يا در دوره ي بعد از عثمان درباره ي آن ها بحث نکند و به سکوت برگزار نمايد. اين ها مجموعاً سبب شده که ذکر عثمان بيش ازديگران درکلمات علي (عليه السّلام) بيابد.

در نهج البلاغه مجموعاً 16 نوبت درباره ي عثمان بحث شده که بيشتر آن ها درباره ي حادثه ي قتل عثمان است. در پنج مورد علي خود را از شرکت در قتل جدّاً تبرئه مي کند و در يک مورد طلحه را که مسأله ي قتل عثمان را بهانه اي براي تحريک عليه علي(عليه السّلام) قرار داده بود شريک در توطئه عليه عثمان معرّفي مي نمايد: در دو مورد معاويه را که قتل عثمان را دستاويز براي توطئه و اخلال در حکومت انساني و آسماني علي قرارداده و اشک تمساح مي ريخت و مردم بيچاره را تحت عنوان قصاص از کشندگان خليفه ي مظلوم به نفع آرمان هاي ديرينه ي خود تهييج مي کرد سخت مقصّر مي شمارد.

از مجموع7 سخنان علي(عليه السّلام) در نهج البلاغه برمي آيد که بر روش عثمان سخت انتقاد داشته است و گروه انقلابيون را ذي حّق مي دانسته است. در عين حال قتل را در مسند خلافت به دست شورشيان با مصالح کلّي اسلامي منطبق نمي دانسته است. پيش از آن که عثمان کشته شود علي اين نگراني را داشته است و به عواقب وخيم آن مي انديشيده است.

اين که جرائم عثمان در حدّي بود که او را شرعاً مستحقّ قتل کرده بود يا نه و ديگر اين که آيا موجبات قتل عثمان را بيشتر اطرافيان خود او به عمد يا به جهل فراهم کردند و همه ي راه ها را جز راه قتل عثمان بر انقلابيون بستند، يک مطلب است و اين که قتل عثمان به دستور شورشيان در مسند خلافت به مصلحت اسلام و مسلمين بود يا نبود، مطلب ديگر است.

از مجموع سخنان علي(عليه السّلام) برمي آيد که آن حضرت مي خواست عثمان راهي را که مي رود رها کند و احياناً حبس کنند و خليفه اي که شايسته است روي کار بيايد، آن خليفه که مقام صلاحيّت دار است بعدها به جرائم عثمان رسيدگي کند و حکم لازم را صادر نمايد.

لهذا علي نه فرمان به قتل عثمان داد و نه او را عليه انقلابيون تأييد کرد. تمام کوشش علي در اين بود که بدون اين که خوني ريخته شود خواسته هاي مشروع انقلابيون انجام شود، يا عثمان خود عليه روش گذشته ي خود انقلاب کند و يا کنار رود و کار را به اهلش بسپارد. علي درباره ي دو طرف اين چنين قضاوت کرد:

اِستأثَرَ فَأساءَ الأثَرةَ، وَ جَزِعتُم فَأسَأتُمُ الجَزَعَ.8

يعني عثمان روش مستبدّانه پيش گرفت، همه چيز را به خود و خويشاوندان خود اختصاص داد و به نحو بدي اين کار را پيشه کرد و شما انقلابيون نيز بيتابي کرديد و بد بيتابي کرديد.

آنگاه که به عنوان ميانجي، خواسته هاي انقلابيون را براي عثمان مطرح کرد، نگراني خود را از اين که عثمان در مسند خلافت کشته شود و باب فتنه اي بزرگ براي مسلمين باز شود به خود عثمان اعلام کرد. به او فرمود:9

وَ إِنّي أنشُدُکَ اللهَ اَلاّ تَکُونَ اِمام هذِهِ الاُمَّـةِ المَقتُولَ، فَاِنَّهُ کانَ يُقالُ: يُقتَلُ في هذِهِ الاُمَّـةِ اِمامٌ يَفتَحُ عَلَيهَا القَتلَ وَ القِتالَ اِلي يَومِ القِيمَـةِ، وَ يَلبِسٌ اُمورَها عَلَيها، و يَبُثُّ الفِتَنَ فيها ... فَلا تَکُونَنَّ لَمِروانَ سَيِّقـةً يَسُوقُکَ حَيثُ شاءَ بَعدَ جَلالِ السِّنِّ وَ تَقَضِّي العُمُرِ.10

فرمود: تو را به خدا قسم مي دهم که بپرهيز از اين که تو آن خليفه ي مقتول امّت باشي که کشته شدن او درِ کُشت و کشتار داخلي را به روي اين امّت باز مي کند و اين در، هرگز بسته نخواهد شد و دائماً منشأ فتنه ها خواهد شد. بعد فرمود: تو در اين سن و در آخر عمر چرا وسيله و آلت دست کسي مانند مروان حَکَم شده اي؟

عثمان در جواب گفت:

کَلِّمِ النَّاسَ في اَن يُؤَجِّلوني حَتّي اَخرُجَ اِلَيهِم مِن مَظالِمِهِم.

گفت: از مردم بخواه به من مهلت بدهند، من خواسته هاي آن ها را به آن ها مي دهم.

امام فرمود:

مهلتي لازم نيست، آن هايي که در مدينه هستند که مهلت لازم ندارند، آن ها هم که در ساير نقاط مي باشند مهلتشان همين است که دستور تو به آن ها ابلاغ شود.

ولي بعد مروان و ديگران آمدند و به عثمان گفتند: اگر جواب مثبت به خواسته هاي مردم بدهي مردم جري مي شوند و کار تو مشکل تر خواهد شد. مروان گفت:

وَاللهِ لِاَقامَـةٌ عَلي خَطيئـةٍ تُستَغفَرُاللهَ مِنها اَجمَلُ مِن تَوبَـةٍ تُخَوَّفُ عَلَيها.

يعني ادامه ي تو برگناه و بعد استغفار کردن، از توبه اي که روي تهديد مردم و تسليم به خواسته هاي مردم باشد بهتر است.

همان طور11 که قبلاً از خود مولي نقل کرديم، آن حضرت در زمان عثمان رو در روي او و يا در غياب او براو اعتراض و انتقاد مي کرده است. هم چنان که بعد از درگذشت عثمان نيز انحرافات او را همواره ياد مي کرده است و از اصل:« اذکروا موتاکم بالخير»- که گفته مي شود سخن معاويه است و به نفع حکومت ها و شخصيّت هاي فاسد گفته شده که سابقه شان با مردنشان لوث شود تا براي نسلهاي بعدي درسي و براي حکومت هاي فاسد بعدي خطري نباشد – پيروي نکرده است. اينک موارد انتقاد.

موارد انتقاد از عثمان

1.         در خطبه ي 128 جمله هايي که علي(عليه السّلام) در بدرقه ي ابوذر هنگامي که از جانب عثمان به ربذه تبعيد مي شد، فرموده است. در آن جمله ها کاملاً حقّ را به ابي ذر معترض و منتقد و انقلابي مي دهد و او را تأييد مي کند و به طور ضمني حکومت عثمان را فاسد معرفي مي فرمايد.

2.         در خطبه ي 30 جمله اي است که قبلا نقل شد:«إِستَأثَرَ فَأسَاءَ الأثَرَة»12 عثمان راه استبداد و استيثار و مقدم داشتن خود و خويشاوندان خويش را بر افراد امّـت، پيش گرفت و به شکل بسيار بدي رفتار کرد.

3.         عثمان مرد ضعيفي بود، از خود اراده نداشت خويشاوندانش، مخصوصاَ مروان حکم که تبعيد شده ي پيغمبر بود و عثمان او را به مدينه آورد و کم کم به منزله ي وزير عثمان شد، سخت بر او مسلّط شدند و به نام او هر کاري که دلشان مي خواست مي کردند. علي(عليه السّلام) اين قسمت را انتقاد کرد و رو در روي عثمان فرمود:

فَلا تَکُونَنَّ لَمِروانَ سَيِّقـةً يَسُوقُکَ حيثُ شاءَ بَعدَ جَلالِ السِّنِّ وَ تَقَضِّي العُمُر.13

تو اکنون در باشکوه ترين ايّام عمر خويش هستي و مدّتت هم پايان رسيده است با اين حال مهار خويش را به دست مروان مده که هرجا دلش بخواهد تو را به دنبال خود ببرد.

4.         علي مورد سوء ظن عثمان بود، عثمان وجود علي را در مدينه مخلّ و مضرّ به حال خود مي ديد، از14حضرت خواهش کرد که مدّتي مدينه را ترک کند و در خا رج مدينه در«ينبع»15 بسر ببرد که مردم او را نبينند و او را فراموش کنند. حضرت قبول کرد. بعد دو مرتبه خود عثمان حضرت را احضار کرد، چون ديد يگانه کسي که مي تواند مردم را نصيحت کند و بين او و مردم سفير باشد و مردم به او اعتماد دارند آن حضرت است. باز هم حضرت قبول کرد و آمد.

مکرّر اعتراضات و خواسته هاي مردم را به عثمان مي گفت و جواب مي گرفت و مکرّر پيشنهادهاي خيرخواهانه اي به عثمان کرد که اگر قبول  مي کرد کشته نمي شد؛ ابتدا قبول مي کرد و بعد اطرافيان فاسدش رأيش را مي زدند، تنها «نائله» زن عثمان بود که به او مي گفت: حرف کسي غير از علي بن ابيطالب را قبول نکن، ولي مروان حکم و ديگران که دور عثمان را گرفته بودند و به افکار او تسلّط داشتند و نمي گذاشتند پيشنهاد اميرالمؤمنين (عليه السّلام) را بپذيرد.

بار ديگر عثمان ديد مردم که علي را مي بينند زمزمه زمامداري آن حضرت را مي کنند. باز هم به وسيله عبدالله بن عبّاس براي آن حضرت پيغام فرستاد و خواهش کرد که از مدينه خارج شود؛ اين بود که حضرت با عبدالله بن عبّاس از اين روش عثمان که يک روز مي گويد: از مدينه خارج شو و يک روز مي گويد: برگرد، شکايت مي کند و مي فرمايد:

يا ابنَ عَبّاسٍ، ما يُريدُ عُثمانُ اِلاّ اَن يَجعَلَني جَمَلاً ناضِحاً بِالغَربِ: اَقبِل وَ اَدبِر! بَعَثَ اِلَيَّ اَن اَخرُجَ، ثُمَّ بَعَثَ اِلَيَّ اَن اَقدُمَ، ثُمَّ هُوَ الانَ يَبعَثُ اِلَيَّ اَن اَخرُجَ! وَاللهِ لَقَد دَفَعتُ عَنهُ حَتيّ خَشيتُ اَن اَکونَ اثِماً.16

فرمود: ابن عبّاس! عثمان مرا ملعبه قرار داده، يک روز دستور خروج مرا از مدينه مي دهد و يک روز ديگر خودش بدون آن که من اظهار ميل به مراجعت کنم به من مي گويد برگرد؛ حالا باز دو مرتبه پيغام مي فرستد که چندي مدينه نباش؛ به خدا قسم آن قدر از عثمان حمايت کردم که مي ترسم گناهکار باشم.

5.         از همه17 شديدتر آن چيزي است که در خطبه ي شقشقيه آمده است:

إِلي اَن قامَ ثالثُ القَومَ نَافِجاً حِضنَيهِ، بَينَ نَثِيلِهِ وَ مُعتَلَفِهِ وَ قامَ مَعه بَنُو أبيهِ يَخضَمُونَ مالَ اللهِ خِضمَـةً الإِبلِ نِبتِهِ الرَّبيعَ، الي اَنِ انتَکثَ عَليهِ فَتلُه، واَجهَزَ عليه عَملُه، وَ کَبَت به بِطنَتُهُ.18

تا آن که سومين آن گروه به پا خاست آکنده شکم ميان سرگين و چراگاهش، خويشاوندان وي نيز قد علم کردن و مال خدا را با تمام دهان مانند شتر که علف بهاري را مي خورد، خوردن گرفتند تا آن گاه که رشته اش باز شد و کارهاي ناهنجارش مرگش را رساند و شکم پرستي، او را به سر درآورد.

ابن ابي الحديد در شرح اين قسمت مي گويد:

اين تعبيرات ازتلخ ترين تعبيرات است و به نظر من از شعر معروف حطيئه که گفته شده است هجوآميزترين شعر عرب است شديدتر است.

شعر معروف حطيئه اين است:

دع المکارم لاترحل لبغيتها     واقعد فانک انت الطاعم الکاسي

------------------------

پي نوشت ها:

 

1.         سيري در نهج البلاغه، صص 166-156.

2.         نهج البلاغه، ترجمه ي دکتر شهيدي، خ3، ص 9. (گردآورنده)

3.         همان، ص10.(گردآورنده)

4.         همان.

5.         همان.

6.         همان.

7.         سيري در نهج البلاغه، صص171-170.

8.         نهج البلاغه،(ترجمه ي دکتر شهيدي)، خطبه ي30،(ص 31).

9.         حکمت ها و اندرزها، صص 129-128 و هم چنين براي اطّلاعات بيشتر ر.ک به: سيري در نهج البلاغه، صص 172-171.

10.        نهج البلاغه، (ترجمه ي دکتر شهيدي)، خطبه ي 164،(ص 168).

11.        سيري در نهج البلاغه، صص 173-172.

12.        نهج البلاغه، ترجمه ي دکتر شهيدي، خ30، ص31.(گردآورنده)

13.        (همان، خ164، ص168 و في ظلال)، خطبه ي 162.

14.        حکمت ها و اندرزها، صص 128-127 و هم چنين براي اطّلاعات بيشترر.ک به: سيري در نهج البلاغه، صص 174-173.

15.        ينبع مزرعه ايي است که متعلّق به حضرت علي(عليه السّلام) است و درحدود ده فرسنگي مدينه واقع شده بود.(گردآورنده)

16.        نهج البلاغه،(ترجمه دکتر شهيدي)، خطبه ي 240، (ص 269).

17.        حکمت ها و اندرزها، صص 175-174.

18.        نهج البلاغه، ترجمه ي دکتر شهيدي، خ3، ص10.(گردآورنده)