اشارات تاريخي امام علي عليه السلام در خطبه شقشقيه

 

چکيده:

گذشت که مساله امامت تنها مربوط به گذشته نيست و ارتباط کاملي با زندگي روزمره ما دارد; زيرا بحث «حکومت و رهبري سياسي جامعه‏» و تبيين مسائل مربوط به رهبري پس از پيامبرصلي الله عليه وآله مي‏تواند ما را در رسيدن به حقيقت‏ياري نمايد. در اين زمينه، يکي از بهترين منابعي که تمامي ويژگي‏هاي يک سند معتبر را دارا مي‏باشد، خطبه سوم نهج‏البلاغه معروف به خطبه «شقشقيه‏» است. اين خطبه، تاريخ و فلسفه سي سال حکومت‏خلفا و خلافت‏خود آن حضرت و فلسفه حکومت از ديدگاه اسلام بوده که بخش نخست آن در خصوص زمان و دلايل ايراد خطبه شقشقيه، فلسفه حکومت از ديدگاه حضرت علي‏عليه السلام، بدعت‏ها و انحرافات پس از پيامبر اکرم‏صلي الله عليه وآله به تفصيل بحث‏شد. اينک ادامه مقاله را پي مي‏گيريم:

 

خلافت عمر: «اي عمر، نيک بدوش که بهره‏اي از آن تو راست. امروز براي او محکم ببند تا فردا به تو بازگرداند. » (1)

 

اگر قبول کنيم که پيامبر امر حکومت را به مردم واگذار نموده جاي اين سؤال هست که از ابوبکر پرسيده شود: چرا به سيره و روش پيامبرصلي الله عليه وآله عمل نکردي و چرا خلافت را به مردم واگذار ننمودي؟ چرا با مردم و اصحاب رسول‏الله مشورت نشد؟

 

پاسخ، روشن است. با آن همه زحمتي که عمر براي تثبيت‏خلافت ابوبکر کشيده بود، ابوبکر نمي‏توانست آن‏ها را جبران نکند. به همين دليل، «زمام‏داري را در طبعي خشن قرار داد که دل‏ها را سخت مجروح مي‏کرد و تماس با آن خشونتي ناگوار داشت. » (2)

 

حضرت علي عليه السلام دوران عمر را از بدترين دوران‏ها مي‏داند و از آن به شدت شکوه مي‏کند: «من به درازاي مدت و سختي مشقت در چنين وضعي تحمل‏ها نمودم. » (3)

 

در دوران عمر، دوران بدعت‏گذاري‏هاي آشکار بود و تحمل اين وضع براي حضرت علي‏عليه السلام بسيار سخت; زيرا در عمر دو ويژگي وجود داشت:

 

يکي جسارت در بدعت‏گذاري و بي‏اعتنايي به سنت رسول خداصلي الله عليه وآله و قرآن;

 

دوم خشونت در اعمال اين بدعت‏ها و اين‏که به احدي اجازه مخالفت‏با انحرافات و بدعت‏هاي خويش را نمي‏داد: «. . . دمساز طبع‏درشت‏خو;چونان‏سواربرشتري‏چموش‏که‏اگرافسارش‏رابکشند بيني‏اش‏بريده‏شودواگر رهايش کنند از اختيارش به در مي‏رود. » (4)

 

حضرت علي عليه السلام نه مي‏توانست در برابر اين بدعت‏ها سکوت کند و نه صلاح بود در مقابل عمر بايستد. از جمله بدعت‏هاي همراه با خشونت عمر، تحريم متعه حج، متعه زنان و تهديد به مجازات متخلفان بود. (5) نمونه ديگر اعمال خشونت عمر در مورد مردمسلماني‏است که پس‏ازاعمال‏خشونت‏عمر، مرتدشد. (6)

 

او در بسياري از موارد، اشتباهاتش را نيز مي‏پذيرفت: «عمر در بسياري از موارد، حکمي صادر مي‏کرد سپس آن را نقض مي‏کرد و بر خلاف آن حکم مي‏داد. » (7) بر اين اساس، بسياري از صحابه از جمله طلحه صراحتا به ابوبکر اعتراض کردند که عمر در زمان تو، که مردي نرم‏خو هستي، خشونت‏به کار مي‏برد. واي به زماني که تو نباشي و او بر مسند قدرت تکيه زند! اما ابوبکر به اين اعتراضات توجهي نکرد، و آن‏ها را به حسادت متهم نمود. (8)

 

خلافت عثمان و قصه شورا

«فيالله و الشوري، متي اعترض الريب في مع الاول منهم حتي صرت اقرن الي هذه النظائر. » (9)

 

زماني که عمر مضروب شد و در آستانه مرگ قرار گرفت، پس از درخواست‏ها و شک و ترديد نسبت‏به امر خلافت، در نهايت تصميم گرفت‏خلافت را در شورايي مرکب از شش نفر قرار دهد که عبارت بودند از: حضرت علي‏عليه السلام، عثمان، عبدالرحمن بن عوف، سعد بن ابي وقاص، طلحه و زبير. اين افراد مامور شدند که از ميان خود يک نفر را به عنوان خليفه معين نمايند، وگرنه همه کشته مي‏شوند. اگر اين انتخاب بالاتفاق صورت گرفت، مشکلي نخواهد بود و اگر اکثريت رايي داشتند اقليت‏بايد تابع آن‏ها باشند، وگرنه کشته شوند و اگر به دو گروه مساوي تقسيم شدند، حق‏باگروهي‏است‏که‏عبدالرحمن بن عوف با آن‏هاست. (10)

 

ترکيب اعضاي شورا و شرطي که عمر گذاشته بود يک نتيجه قطعي داشت و آن محروميت علي‏عليه السلام از خلافت‏بود. «وصيت عمر به اين شورا مانند قراردادي رسمي بود که آن مرد مظلوم بايد مغلوب باشد. » (11)

 

پس از اعلام اسامي اعضاي شورا، حضرت علي‏عليه السلام در پاسخ عمويش عباس، که از او در مورد تصميم عمر سؤال کرد، فرمود: «اي عمو، حق را از ما گرفتند! » عباس پرسيد: چگونه؟ حضرت فرمود: «مرا با عثمان هم‏سنگ نمود و گفت: با اکثر باشيد و اگر دو نفر به شخصي و دو نفر ديگر به شخصي نظر داشتند با آن‏ها باشيد که عبدالرحمن در ميان آنان است‏» و معلوم است که سعد پسر عموي عبدالرحمن است و با او مخالفت ندارد و عبدالرحمن هم داماد (شوهر خواهر) عثمان است. يکي از آن‏ها ديگري را برمي‏گزيند و اگر آن دو نفر ديگر هم با من باشند فايده‏اي نخواهد داشت. (12) و اين همان حقيقتي است که حضرت‏عليه السلام به آن اشاره مي‏کند: «. . . مردي در آن شورا از روي کينه‏توزي، اعراض از حق نمود و ديگري به برادر زنش تمايل کرد با اغراض ديگري که در دل داشت (13) تا اين‏که سومي از ميان آن‏ها برخاست. » (14)

 

اما سؤال اساسي اين است که چرا عمر علي‏عليه السلام را به خلافت منصوب نکرد و يا امر خلافت را به مردم واگذار ننمود؟ کار عمر در رهبري و انتخاب آن، نه با سيره رسول خداصلي الله عليه وآله سازگاري داشت و نه با سيره ابوبکر. اين بدعت ديگري بود که در حوزه سياسي اسلام به وجود آورد. او در حالي زمينه محروميت علي‏عليه السلام را از خلافت فراهم کرد که قطعا لياقت و استحقاق او را براي اين کار به خوبي مي‏دانست و خود بدين واقعيت معترف بود، همان‏گونه که خود بارها گفته بود; از جمله وقتي از عمر درخواست کردند کسي را به عنوان خليفه معين کند، در جواب و در حالي که به علي‏عليه السلام توجه داشت و اشاره مي‏کرد، گفت: «من پس از گفته خود بر آن شدم که سزاوارترين مردم را به زمام‏داري شما برگزينم تا شما را در راه حق پيش برد. » (15)

 

همچنين از عمر نقل شده است: «اگر علي امر حکومت را به دست‏بگيرد (گرچه در او شوخ طبعي است )سزاوارترين و لايق‏ترين است که شما را به راه حق هدايت کند. » (16)

 

اين در حالي بود که هيچ يک از اعضاي ديگر شورا را لايق اين مقام و منصب نمي‏دانست. او خطاب به اعضاي شوراي منتخب خويش چنين گفت: «من فکر کردم و دريافتم که شما رئيس و سرکرده اين مردم هستيد و خلافت هم از ميان شما بيرون نيست. آيا همه شما طالب خلافت هستيد؟ » عمر با سکوت روبه‏رو شد. بار ديگر سؤالش را تکرار کرد.

 

در اين ميان، زبير به زبان آمد و گفت: «چرا نباشيم، در حالي که ما کم‏تر از تو نيستيم، نه از نظر سابقه در دين و نه از نظر حسب و نسب و قرابت‏به رسول الله و حال آن‏که تو اين منصب را تصرف کرده و اداره نموده‏اي. » عمر گفت: «آيا نمي‏خواهيد که شما را از خودتان خبر دهم؟ » در جواب گفتند: «اگر هم بخواهيم که نگويي، خواهي گفت. پس هر چه مي‏خواهي بگو. » گفت: «اما تو اي زبير، مردي هستي بد دنده و فتنه‏جو، در تو رضايت مؤمن و خشم کافر است. اگر کار به دست تو بيفتد، چه بسا براي مشتي جو، بطحا را زير و زبر کني. يک روز انسان هستي و روز ديگر شيطان، و خدا نمي‏خواهد که با اين صفت، امر اين امت را به دست تو بدهد. » «اما تو اي طلحه، بگويم يا ساکت‏باشم؟ » طلحه در جواب گفت: «بگو; زيرا تو هيچ حرف خيري نمي‏زني. » عمر گفت: «اما من تو را (خوب) مي‏شناسم. از زماني که در جنگ احد آن حادثه براي انگشتت پيش آمد و آن کبر و نخوت در تو ايجاد شد. پيامبر رحلت نمود، در حالي که بر تو غضبناک بود، به سبب حرفي که هنگام نزول آيه حجاب بر زبانت جاري شد. » (17)

 

پس رو به سعد کرد و گفت: «اما تو اي سعد، گيرم که صاحب اسب و تير و کمان و مردي شجاع و جنگجو باشي، ولي زهره را با اين امر و اداره امور مردم چه کار؟ ! »

 

و به عبدالرحمن بن عوف گفت: «اما تو اي عبدالرحمن، اگر نصف ايمان مسلمانان با ايمان تو سنجيده شود، ايمان تو بيش‏تر خواهد بود، اما اين کار با آن ضعفي که در تو وجود دارد، سازگاري ندارد. زهره را با اين امر چه کار؟ ! »

 

آن‏گاه به عثمان خطاب کرد و گفت: «اما تو اي عثمان، مي‏بينم که قريش به خاطر دوستي تو اين امر را بر گردن تو نهاده‏اند و تو زادگان اميه و ابي معيط را برگردن مردم سوار کرده و اموال عمومي را به آنان اختصاص داده‏اي. پس از آن، دسته‏اي از گرگان عرب بر تو تاخته و تو را در ميان بستر ذبح کرده‏اند. »

 

و در پايان، رو به علي‏عليه السلام کرد و گفت: «اما اي علي، اگر در تو شوخ‏طبعي و خنده‏رويي نبود، (18) والله، اگر تو ولايت اين مردم را به عهده مي‏گرفتي، هر آينه آن‏ها را به راه روشن و حق واضح رهنمون مي‏شدي. » (19) و اين معناي کلام علي‏عليه السلام است که مي‏فرمايد: «پناه بر خدا از اين شورا! من کي در برابر شخص اولشان در استحقاق خلافت مورد ترديد بودم که امروز با اعضاي اين شورا قرين شمرده شوم! » (20)

 

حال جواب اين سؤال که «چرا عمر با علم به برتري علي عليه السلام و بي‏لياقتي ديگر اعضاي شورا، او را از حق الهي خود محروم کرد» ، روشن مي‏شود:

 

«و جحدوا بها واستيقنتها انفسهم ظلما و علوا فانظر کيف کان عاقبة المفسدين‏» (نمل: 14);

 

و آن را از روي ظلم و سرکشي انکار کردند، در حالي که در دل به آن يقين داشتند. پس بنگر سرانجام مفسدان چگونه بود.

 

آثار شوم شورا

تشکيل اين شورا نه تنها موجب شد که حق علي عليه السلام ضايع شود، بلکه زمينه مفاسد بسياري را نيز در جامعه اسلامي فراهم کرد و افرادي را که لياقت‏خلافت نداشتند به طمع انداخت و بعدها به همين دليل که در شورا بوده‏اند، در مقابل علي عليه السلام ايستادند.

 

شيخ مفيد درباره سعد مي‏گويد: «او شخصا کسي نبود که خود را برابر با علي عليه السلام بداند، اما از زماني که در شورا وارد شد، احساسي در او پديد آمد که هليت‏خلافت را دارد و همين بود که دين و دنياي او را خراب کرد. » (21)

 

ابن ابي الحديد نيز اين تحليل را ارائه مي‏دهد که وارد شدن اين افراد در شورا، اين احساس را در آن‏ها پديد آورد که لياقت‏خلافت دارند و همين باعث اختلافات بعدي شد.

 

در جنگ جمل نيز طلحه به علي عليه السلام پيشنهاد کناره‏گيري و واگذار نمودن خلافت را به شورا داد. او گفت: «ما هم در شورا بوديم. اکنون دو نفر در گذشته‏اند که تو را نمي‏خواسته‏اند. ما نيز سه نفر هستيم. » پاسخ علي عليه السلام اين بود که اين امر مي‏بايست پيش از بيعت‏باشد. حال که بيعت کرده‏ايد، جز اطاعت و وفاداري به بيعت چاره‏اي نداريد. » (22) اين سخن حضرت شايد به مطلب مزبور اشاره داشته باشد: «ممکن است پس از امروز درباره اين امر (خلافت) با چشم‏هاي خود ببينيد که شمشيرها از نيام بيرون آمده و به پيمان‏ها خيانت‏شده است، تا آن‏جا که بعضي از شما امام و پيشواي گمراهان و پيرو جاهلان خواهيد گشت. » (23)

 

دوران خلافت عثمان; اوج انحرافات

«مرگ سومي هم فرا رسيد و رشته‏هايش پنبه شد و کردارش به حيات او خاتمه داد و پرخوري او را به روي انداخت. » (24)

 

حضرت در اين بخش از خطبه به دو نکته درباره عثمان اشاره مي‏کنند: يکي کردار نادرست او و ديگري پرخوري از بيت‏المال. در زمينه مطلب دوم، پيش از اين مطالبي ذکر شد. اينک در مورد مطلب اول، فهرست‏وار به مسائلي اشاره مي‏شود که باعث قيام مردم عليه عثمان گرديد.

 

الف. عثمان بدعت‏هاي بسياري در دين گذاشت. اين بدعت‏ها آن قدر زياد و آشکار بود که عايشه درباره آن گفت: «پيراهن رسول خدا هنوز نپوسيده، ولي تو سنت او را از بين برده‏اي. » (25) و نيز به مردم گفت: «اين نعثل را بکشيد; او کافر شده است. » همچنين عمار بن ياسر گفت: «ما عثمان را کشتيم، در حالي که کافر بود. » (26) از جمله اين بدعت‏ها تعطيلي حکم قصاص در مورد عبيدالله بن عمر قاتل سه نفر از جمله هرمزان بود که طبق حکم قرآن، مي‏بايست قصاص شود، ولي عثمان مانع از اجراي حکم الهي شد. (27) او همچنين از اجراي حدود الهي بر وليد بن عقبه توسط حضرت علي‏عليه السلام شديدا ناراحت‏شد.

 

ب. برخورد نادرست و ناشايست‏با صحابه گرامي رسول خداصلي الله عليه وآله همچون ابوذر که او را به شام و سپس به ربذه تبعيد کرد; مضروب کردن عمار بن ياسر، صحابي ديگر رسول‏خداصلي الله عليه وآله که عثمان و اطرافيانش او را آن‏قدر زدند که نزديک بود هلاک شود و شکم او را پاره کردند و دنده‏هايش را شکستند; همچنين به دستورخليفه، غلامانش عبدالله بن مسعود را به حدي زدندکه‏دنده‏هايش شکست وبراثرهمين‏جراحات‏ازدنيارفت. عثمان دستور داد سهم او را نيز از بيت‏المال قطع کردند. عبدالله بن مسعود وصيت نمودکه‏اگر فوت‏کرد، عثمان بر او نماز نخواند. (28)

 

ج. يکي ديگرازمواردي که‏اعتراض شديدمردم رادر پي داشت، به کارگيري افراد فاسقي بود که از طرف عثمان بر مردم حکومت مي‏کردند; از جمله آن‏ها مي‏توان به وليد بن عقبه، عبدالله بن ابي سرح، معاويه، مروان بن حکم و سعيد بن عاص اشاره کرد.

 

معاويه

ابن ابي الحديد درباره معاويه مي‏نويسد: «اصحاب ما به فسق معاويه، بلکه بر کفر او يقين دارند. » او سپس در استدلال بر کفر معاويه، داستاني را نقل مي‏کند که بر بي‏اعتقادي معاويه به پيامبرصلي الله عليه وآله و اصل دين حکايت دارد. (29)

 

امام حسين عليه السلام در جواب نامه معاويه خطاب به او چنين مي‏فرمايد: «. . . من از جنگ نکردن با تو و حزب تو، که از قاسطين هستند، از خدا مي‏ترسم. افراد ظالمي که پيرامون تو را گرفته‏اند داخل در حزب ستم‏کاران و اعوان شيطان مي‏باشند.

 

آيا حجر بن عدي و اصحاب او را، که از اهل عبادت و زهد بودند، نکشتي؟ حجر و ياران او براي رفع بدعت و امر به معروف و نهي از منکر قيام کردند و تو از روي ظلم و ستم پس از اين‏که با آنان عهد و پيمان بستي، نقض عهد کردي و آنان را از بين بردي و خدا را با خود دشمن کردي.

 

آيا تو قاتل عمرو بن حمق، که از فرط عبادت پيشانيش پينه بسته بود، نيستي و او را هم بعد از دادن عهد و ميثاق از بين بردي.

 

آيا تو ادعا نکردي که زياد فرزند ابوسفيان است و حال آن‏که پيامبر فرمود: " الولد للفراش و للعاهر الحجر"؟ پس از استلحاق زياد، او را بر مردم مسلط ساختي و او بر مسلمانان سخت گرفت و دست و پاي آنان را بريد و بر شاخه‏هاي درختان آويخت. اي معاويه، گويا تو از اين امت نيستي و آن‏ها هم از تو نيستند.

 

آيا تو حضرمي را نکشتي، در حالي که زياد براي تو نوشت که او بر دين علي بن ابي‏طالب است؟ آيا علي جز بر دين رسول الله بود که تو اينک در جاي او نشسته‏اي؟ » (30)

 

حسن‏بصري‏مي‏گويد: «درمعاويه‏چهار خصلت‏بود که اگر يکي از آن‏ها در شخصي وجود داشته باشد او را به هلاکت مي‏رساند:

 

1. معاويه با شمشير به ملت اسلام حمله کرد و با نيرنگ، خلافت را در دست گرفت و با اصحاب مشورت نکرد و به اهل فضل توجهي ننمود.

 

2. معاويه پس از خود شراب‏خواري را، که همواره مست‏بود و لباس‏هاي حرير مي‏پوشيد و با ساز و رقص و آواز دمساز بود، بر جاي خود به خلافت نصب کرد.

 

3. معاويه برخلاف فرمايش رسول صلي الله عليه وآله که فرموده بود: "الولد للفراش و للعاهر للحجر" زياد بن ابيه را به ابوسفيان ملحق کرد.

 

4. يکي از خيانات معاويه کشتن حجر و اصحاب اوست که در اين مورد مرتکب اعمال زشتي شد. واي بر معاويه از اين عمل زشتي که انجام داد. » (31)

 

جنايات معاويه در تاريخ اسلام بيش از آن است که در کتابي نوشته شود. اما سؤال اين است که چه کسي يا کساني اين فرصت را به او دادند تا بتواند اين همه فساد را در اسلام و جامعه بشري به وجود آورد. خود او در جواب نامه محمد بن ابي بکر، که او را به حق و تسليم در برابر اميرالمؤمنين‏عليه السلام دعوت مي‏کند چنين مي‏گويد: «در زمان گذشته ما بوديم و پدر تو هم با ما بود و فضيلت علي بن ابي‏طالب و لازم بودن حق او را به گردن خود مي‏شناختيم. در آن هنگام که خداوند آنچه را که براي پيامبرش خواسته بود انجام داد و وعده خود را درباره او اتمام نمود و دعوت او را آشکار ساخت و حجت او را روشن نمود و او را به بارگاه خود برگرفت، اولين کساني که حق او را گرفتند و با امر واقعي او (خلافتش) مخالفت ورزيدند پدر تو بود و فاروقش. آن دو نفر بر اين امر اتفاق و قرار داشتند. سپس آن دو نفر علي را به بيعت‏خود دعوت نمودند. دعوت آنان را اجابت نکرد و امتناع ورزيد. آن دو نفر اندوه‏ها به او وارد آوردند و حادثه بزرگي را درباره او منظور نمودند . . . تو با کسي درافتاده‏اي که پدرت جايگاهش را آماده و براي ملک او بالش و تکيه‏گاه نهاده است. اگر اين موقعيت‏که مابه خودگرفته‏ايم‏صحيح‏است‏پدرت اين موقعيت را به خود اختصاص‏داده بود و ما شرکاي او مي‏باشيم و اگر پدرت پيش از ما اين اقدام را نکرده بود ما با فرزند ابي‏طالب مخالفت نمي‏کرديم و امر خلافت را به او تسليم مي‏نموديم. ولي ما ديديم که پدر تو پيش از ما چنين کاري کرده است، ما هم راه او را پيش گرفتيم. پس‏توياعيب‏جوي‏پدرت باش ويااين‏مساله‏رارهاکن. » (32)

 

وليد بن عقبة بن ابي معيط

او برادر مادري عثمان بود و يکي از عمال محسوب مي‏شد که از طرف وي بر کوفه حکومت مي‏کرد. او همان کسي است که خداوند دو بار در قرآن او را فاسق معرفي کرده است: يکي در سوره مبارکه حجرات، آيه 6 و ديگري در سوره سجده، آيه 18 (33) و پيامبرصلي الله عليه وآله به او وعده جهنم دادند. (34)

 

او در کوفه شراب خورد و نماز صبح را چهار رکعت‏خواند و پس از اقامه شهود، حضرت علي‏عليه السلام بر او حد الهي جاري ساخت (35) فسق و پليدي او به حدي بود که وقتي فاسق ديگري مثل سعيد بن عاص به کوفه آمد دستور داد منبري را که وليد بر آن مي‏نشسته است، بشويند. (36) سخن درباره وليد و شخصيت‏خبيث او و جناياتش بسيار است. (37)

 

عبدالله بن ابي سرح

از جمله عمال عثمان، ابن ابي سرح بود که در ظاهر و به قصد فساد در اسلام، مسلمان شده بود و وقتي پيامبر اکرم‏صلي الله عليه وآله وظيفه نوشتن بخشي از وحي را به وي محول کردند، در امانت‏خيانت روا داشت و مي‏خواست در مطلب نازل شده تغيير و تبديل دهد که رسول خداصلي الله عليه وآله خونش را هدر ساختند. بعدها در سال فتح مکه، عثمان نزد پيامبر واسطه شد و پيامبرصلي الله عليه وآله او را بخشيدند. ماجرا اين‏گونه بود که عثمان برادر رضاعي وي بود. او را نزد رسول خداصلي الله عليه وآله براي شفاعت آورد، ولي پيامبرصلي الله عليه وآله ساکت و خاموش ماندند، پس به اصحاب فرمودند: چرا او را نکشتيد؟ جواب دادند: منتظر اشاره شما بوديم.

 

او به قول عمرو بن عاص، در راه خودش قوي و نيرومند و در راه خدا ضعيف بود. (38) او تبعيد شده رسول خداصلي الله عليه وآله بود که حتي در زمان عمر و ابوبکر نيز اجازه ورود به مدينه را نداشت. اما عثمان او را آورد و حکومت مصر را به وي واگذارد.

 

مروان بن حکم بن ابي العاص

او در حکومت عثمان از جايگاه بالايي برخوردار بود و مشاور اول عثمان به حساب مي‏آمد. وي نقش مؤثري در انحرافات زمان عثمان داشت. حضرت علي‏عليه السلام خطاب به عثمان درباره نقش مروان در مفاسد ايجاد شده چنين مي‏گويند: «آيا دست از مروان برنمي‏داري تا تو را از دين و عقل منحرف ساخته و مثل شتر فرمانبردار به هر سو بکشد؟ به خدا قسم، مروان صاحب تدبيري در دين بلکه در امور شخصي خويش نيست. به خدا قسم، مي‏بينم‏که تو را به پرتگاه وارد مي‏کند، ولي قدرت نجاتت را ندارد; آبروي خود را برده‏اي و در کار خود مغلوب شده‏اي. » (39)

 

مروان با نفوذي که در عثمان داشت، مانع اصلاح امور مي‏گشت. حضرت علي‏عليه السلام در جواب عثمان که به ايشان گفته بود، تو مرا ذليل کردي، فرمودند: «به خدا قسم، من از همه بيش‏تر از تو دفاع مي‏کنم. اما هرگاه تو را به کاري که به مصلحت توست فرا مي‏خوانم، مروان پيشنهاد مخالفي مي‏دهد و تو کلام او را بر سخن خيرخواهانه من ترجيح مي‏دهي. » (40)

 

عثمان، مروان وپدرش راکه مطرود رسول خدا بودند، به مدينه آورد واموال‏بسياري به آن‏هاداد و دخترخود را نيز به او تزويج کرد. وبااين موقعيت‏ها، مفاسدبسياري‏در جامعه اسلامي به وجود آورد.

 

آثار و پيامدهاي بدعت‏ها و انحرافات

پس از 25 سال که از رحلت پيامبرصلي الله عليه وآله گذشت، حضرت علي‏عليه السلام فرمودند:

 

- «آگاه باشيد که وضعيت و مشکلات امروز جامعه شما همانند زمان بعثت پيامبرتان گرديده است. » (41)

 

- «آگاه باشيد که شما پس از هجرت و ادب آموختن از شريعت، به خوي باديه‏نشيني بازگشتيد و پس از پيوند دوستي و برادري اسلامي، دسته دسته متفرق شديد، با اسلام جز به نام آن بستگي نداريد و از ايمان جز نشان آن را نمي‏شناسيد. بدانيد که شما رشته پيوند با اسلام را گسستيد و حدود آن را شکستيد و احکام آن را به کار نبستيد. » (42) و خلاصه اين‏که حضرت مي‏فرمايد: «همانا اين دين پيش از اين، اسير دست اشرار و وسيله هوس‏راني و دنياطلبي گروهي بوده است. » (43)

 

پذيرش حکومت از سوي حضرت علي عليه السلام با هدف اصلاحات

«براي من روزي بسي هيجان‏انگيز بود که انبوه مردم با ازدحامي سخت‏به رسم قحطزدگاني که به غذايي برسند، براي سپردن خلافت‏به دست من از هر طرف هجوم آوردند. » (44)

 

همان‏گونه که در ابتداي اين مقال، در بحث «هدف حکومت‏» اشاره شد، حضرت علي‏عليه السلام هدف خويش را از پذيرش حکومت، بسط عدالت، ايجاد امنيت و احياي احکام الهي ذکر کردند. آن حضرت پس از پذيرش حکومت، وقتي با جامعه دگرگون شده و از راه به در شده مواجه گشتند، هدف اصلي خود را اصلاح جامعه از لحاظ سياسي، اقتصادي و اجتماعي قرار دادند و اعلام کردند که جايگاه افراد و گروه‏ها و ارزش‏ها تغيير کرده و اين وضعيت‏بايد دگرگون شود: «قسم به خدا، من شما را آزمايش خواهم کرد و شما را غربال خواهم نمود تا بالا و پايين شويد. آن‏هايي که به ناحق بالا رفته، پايين آيند و آن‏هايي که به ظلم عقب مانده‏اند جلو افتند و در جايگاه خويش قرار گيرند. » (45)

 

او از مردم براي اصلاح امورشان کمک خواست: «اي مردم، به من براي اصلاح خودتان کمک کنيد. به خدا سوگند، داد مظلوم را از ظالم مي‏گيرم و افسار ظالم را مي‏کشم تا وي را به آبشخور حق وارد سازم، اگرچه اين کار را دوست ندارد. » (46) «من با دو کس خواهم جنگيد: نخست آن‏که به ناحق چيزي طلب کند; دوم کسي که حقي بر گردن او باشد و از دادن آن امتناع ورزد. » (47)

 

وي درباب برنامه اصلاحات اقتصادي در ابتداي حکومت‏خويش چنين فرمود: «به خدا قسم، اگر بيت‏المال مسلمانان را کابين زنان خويش هم کرده باشند، آن را باز خواهم گرداند. » (48)

 

سياست عدالت و مساوات آن حضرت، مشکلات و اعتراضاتي در پي داشت. حضرت در مقابل اين اعتراضات فرمود: «آيا به من دستور مي‏دهيد که براي پيروزي خود از جور و ستم در حق کساني که بر آن‏ها حکومت مي‏کنم استمداد جويم؟ به خدا سوگند، هرگز به چنين کاري دست نمي‏زنم. اگر اموال از خودم بود، به طور مساوي در ميان آن‏ها تقسيم مي‏کردم، چه رسد به اين‏که اين اموال مال خداست. » (49)

 

ايشان در برابر فقر و کوري برادرش - عقيل - و رنگ پريده، موهاي ژوليده و شکم گرسنه فرزندان او تسليم نشد و در اين حال، خدا را فراموش نکرد و به جاي گندمي که عقيل از او درخواست کرده بود، با آهن گداخته او را ترساند. (50)

 

آن حضرت در مسائل ديني، کتاب خدا و سنت رسول اوصلي الله عليه وآله را اصل قرارداد و از اين‏رو شرط عبدالرحمن بن عوف مبني بر عمل به سيره عمر و ابوبکر در کنار قرآن و سنت را نپذيرفت. از مردم خواست که با او بر اين دو - کتاب و سنت - بيعت کنند و نيز حق مردم رابر گردن خويش عمل به کتاب خدا و سنت پيامبرصلي الله عليه وآله وقيام به‏حق و ترفيع سنت رسول خداصلي الله عليه وآله‏مي‏دانست. (51)

 

از مردم مي‏خواهد: به راه و رسم پيامبرشان اقتدا کنند که بهترين راه و رسم‏هاست و رفتارشان را با روش پيامبرصلي الله عليه وآله تطبيق دهند که هدايت کننده‏ترين روش‏هاست. (52) خود نيز در اين راه تلاش‏هاي فراواني نمود و در عمر پنج‏ساله حکومتش، تمام همت‏خود را در اين راه به کار گرفت تا حقايق اسلام رابراي مردم تبيين کند; اسلامي که گويا تازه بر اين مردم فرود آمده است.

 

مخالفان اصلاحات علوي

«هنگامي که به زمام‏داري برخاستم، گروهي عهد خود را شکستند، جمعي از راه منحرف گشتند و گروهي نيز ستم‏کاري را پيشه خود ساختند. » (53) همان‏گونه که حضرت علي‏عليه السلام در سخنان متعدد خويش فرمودند، (54) جامعه اسلامي آن روز از حقيقت اسلام به دور مانده و به بيراهه رفته و باز گرداندن آن چنين جامعه‏اي به مسير اصلي، کاري بسيار مشکل بود. اين مشکلات ناشي از بدعت‏هايي بود که در زمان خلفا به وجود آمده و در زمان علي‏عليه السلام در مقابل او سربرافراشته و در چهره‏هاي گوناگون رخ مي‏نماياندند. حضرت‏عليه السلام مخالفان خويش را به سه گروه تقسيم نمودند: ناکثين، مارقين و قاسطين.

 

الف - ناکثين: اينان همان کساني هستند که عهد و پيمان خود را بريدند و پس از بيعت، در مقابل آن‏حضرت ايستادند. رهبري اين گروه را طلحه، زبير و عايشه بر عهده داشتند.

 

انگيزه اين پيمان‏شکني‏ها آن‏گونه که حضرت علي‏عليه السلام مي‏فرمايند، دنياطلبي بود (حليت الدينا في اعينهم. ) (55)

 

نزاع بين حضرت علي عليه السلام و ابوبکر و به رسميت نشناختن ابوبکر از جانب آن حضرت کينه‏اي بين بني‏هاشم و بني‏تيم ايجاد کرد. عايشه، دختر ابوبکر، که خود در صف اول مخالفان عثمان بود، اميد داشت که طلحه، که از اقوام پدري او بود، پس از عثمان به خلافت‏برسد. اما وقتي ديد حضرت علي‏عليه السلام به خلافت رسيد، علم مخالفت‏برافراشت و کينه‏هاي ديرينه‏اش را نسبت‏به آن حضرت آشکار ساخت.

 

طلحه و زبير نيز، که در زمان عثمان حق السکوت زيادي گرفته بودند و به اميد رسيدن به دنيايي بهتر در آخر کار با او به مخالفت‏برخاستند، چون ديدند با عدالت علي آرزوهاي آن‏ها بر باد رفته است، با او به مخالفت پرداختند.

 

بني اميه هم که زمينه را مساعد ديدند، با اين‏ها به همکاري پرداختند و معاويه - به خصوص - به تحريکشان پرداخت و آن‏ها را فريب داد (56) و در نهايت جنگ جمل را به راه انداختند.

 

اگر چه اهداف پست ناکثين معلوم بود، ولي آن‏ها خود نيز جرات اظهار خواسته‏هاي واقعي خويش را نداشتند و قتل عثمان و مظلوميت او را بهانه کردند و حضرت علي‏عليه السلام را متهم به قتل عثمان نمودند.

 

بهانه ديگر عدم انعقاد اجماع در بيعت آن حضرت بود. اما در مورد عدم انعقاد اجماع و کيفيت‏بيعت، آن حضرت در اين خطبه مي‏فرمايند که مردم چگونه به اصرار، با آن حضرت بيعت کردند، (57) خود نيز از اتهام قتل عثمان مکرر دفاع نموده‏اند و حق را روشن ساخته‏اند. (58)

 

ب - مارقين: حضرت گروهي ديگر از مخالفان خود را تحت عنوان مارقين (خوارج) معرفي مي‏کنند. جريان خوارج برخاسته از دو زمينه فکري و اجتماعي بود که پس از رسول خدا صلي الله عليه وآله در جامعه اسلامي به وجود آمده بود. از آن‏جا که پس از پيامبر صلي الله عليه وآله مردم از حقيقت اسلام دور مانده بودند و تحليل و شناخت جامع و کاملي از اسلام نداشتند، در برابر حوادث پديد آمده در جامعه نيز درمانده مي‏شدند. پيش از کشته شدن عثمان، مسلمانان در جبهه‏اي واحد و در جهاد با مشرکان مي‏جنگيدند. توجيه اين مساله نيز نياز به تحليل و درک دقيق و عميقي نداشت.

 

اما پس از قتل عثمان، جامعه دچار مشکل اختلاف و جنگ داخلي شد و براي بسياري جنگ با برادران مسلمان قابل توجيه نبود. از اين‏رو، عده‏اي قعود و قاعده‏گري را پيشه خود ساختند و عده‏اي نيز هر دو طرف را فاسد و فاسق، بلکه کافر خواندند و جهاد با هر دو گروه را لازم دانستند. خوارج جزو گروه دوم بودند که در مقابل امام عليه السلام ايستادند و فتنه نهروان را به راه انداختند. حضرت در جواب‏شخصي که از ايشان سؤال کرد آيا گمان مي‏کني من اعتقاد به ضلالت اهل جمل دارم؟ فرمود: «. . . تو به زيرت نگاه کرده‏اي و به بالاي سرت نظر نيفکنده‏اي. لذا، در تحير فرو رفته‏اي. تو حق را نشناخته‏اي تا کسي که حق را اخذ نموده بشناسي و نيز باطل راهم نشناخته‏اي تاکساني را که طرفدار آن هستند بشناسي. » (59)

 

اين روح تفکر خوارج است که از جهالت آن‏ها نسبت‏به حقيقت نشات گرفته و سخن آن حضرت در برخورد با خوارج اين حقيقت را روشن‏ترمي‏کند: «پس‏از من‏باخوارج جنگ نکنيد (آن‏ها را نکشيد) ; زيرا آن که در جست‏وجوي حق است و آن را نمي‏يابد با آن که به دنبال باطل است و آن را مي‏يابد يکسان نيست. » (60)

 

با وجود اين نمي‏توان وجود افراد شيطان صفت و مفسد را در رهبري و تحريک اين گروه ناديده گرفت.

 

ج - قاسطين: از زماني که عثمان با خيانت‏خليفه اول و اصحاب شورا و حمايت اجتماعي قريش روي کار آمد، زمينه تبديل خلافت‏به سلطنت و حکومت‏خانوادگي بني‏اميه فراهم شد و عثمان و اطرافيانش با اين ديد به حکومت نگاه مي‏کردند. پس از انتخاب عثمان، ابوسفيان، که کور شده بود، خطاب به بني اميه گفت: آيا غير شما (بني اميه) کسي هست؟ گفتند: نه. گفت: اي بني اميه، اين حکومت را مثل توپ بازي ميان خود نگه‏داريد. قسم به آنچه ابوسفيان به آن قسم مي‏خورد، هميشه اميد آن روز را براي شما داشتم وبايدآن رابراي فرزندانتان موروثي گردانيد. » (61)

 

در حيف و ميل بيت‏المال و حکومت ولايات نيز اين ديدگاه حاکم بود. به همين دليل، سعيد بن العاص عراق را بستان قريش مي‏دانست (62) و از اعتراض مردم تعجب مي‏کرد که چرا به او در خرج بيت‏المال اعتراض مي‏کنند. و خود عثمان هم وقتي در مقابل اعتراض زيد بن ارقم به بخشش‏هاي آن‏چناني به فاميلش قرار گرفت، جوابش اين بود که مي‏خواهم صله رحم کنم. (63)

 

حضرت امير عليه السلام پس از به دست گرفتن حکومت، اولين کاري که کرد عزل عمال عثمان بود (64) و نسبت‏به حيف و ميل‏هاي عثمان چنين فرمود: «قسم به خدا، اگر ببينم که با اموال بيت‏المال ازدواج کرده باشند (آن را مهر زنان قرار داده باشند) يا با آن کنيز خريده باشند، آن را باز خواهم گرداند. » (65) بني اميه حاضر بودند با آن حضرت بيعت کنند، به شرط آن‏که آنچه از زمان عثمان به دست آورده‏اند از آن‏ها بازپس نگيرد. اما امام‏عليه السلام فرمود: «من از حکم خدا دست‏بردار نيستم. » (66) در جواب معاويه هم که از امام خواست‏شام و مصر را براي او بگذارد تا با او بيعت کند، فرمود: «پيش از تو نيز مغيره چنين پيشنهادي کرد، اما قبول نکردم; زيرا خداوند مرا به گونه‏اي نبيند که گمراه‏کنندگان را به عنوان بازوي خويش قرار دهم. » (67) اين‏دوديدگاه - حضرت‏علي عليه السلام و بني اميه - بود که هيچ يک حاضر نبود با ديگري سازش کند. بدين‏روي، صف باطل ستم‏کاري درمقابل علي‏عليه السلام‏ايجادشد و فتنه صفين‏به وجود آمد که نتيجه‏اش براي اسلام و مسلمانان بسيار زيان‏بار بود و قريب به هفتادهزار نفر از مسلمانان کشته شدند. (68)

 

آگاهانه و تعمدي بودن انحرافات

«گويي آنان سخن حق را نشنيده بودند که فرموده است: «ما آن سراي ابديت را براي کساني قرار خواهيم داد که در روي زمين بر ديگران برتري نجويند و فساد به پا نکنند و عاقبت کارها به سود مردمي است که تقوا مي‏ورزند. » آري، به خدا سوگند، آنان کلام خدا را شنيده، گوش به آن سپرده و خوب درکش کرده بودند، ولي دنيا خود را در برابر ديدگان آنان بياراست تا در زينت و زيور جذاب دنيا خيره گشتند و خود را باختند. » (69)

 

حضرت عليه السلام در اين جملات و نيز در ابتداي اين خطبه اشاره مي‏کنند که مخالفان آن حضرت و آناني که به ناحق خلافت و حکومت را گرفتند نه از روي جهل و ناآگاهي، بلکه با علم و آگاهي کامل و با تباني قبلي اين کار را انجام داده‏اند. از اين‏رو، در اين بخش، شواهد تاريخي و اعترافات سران فتنه به حقانيت و لياقت آن حضرت واين‏که باتعمد، حق او را گرفته‏اند ذکر مي‏شود:

 

ابوبکر: حضرت علي عليه السلام فرمود: «پسر ابوقحافه جامه خلافت‏به تن کرد، در حالي که خود مي‏دانست من به اين امر لايق‏ترم. » (70) ابوبکر خود در سخنراني‏هايش مکرر گفته است که من بهترين شما نيستم و در مقابل، علي عليه السلام را بهترين فرد از حيث فضيلت و قرابت مي‏داند. (71)

 

شعبي مي‏گويد: روزي ابوبکر نشسته بود که علي عليه السلام از دور ظاهر شد. ابوبکر گفت: هر که نگاه کردن به کسي که بيش‏ترين منزلت و نزديک‏ترين قرابت را نسبت‏به رسول خدا دارد و بالاترين راهنمايي‏ها و بزرگ‏ترين بي‏نيازي‏ها را از رسول خداصلي الله عليه وآله کسب‏کرده‏است، او را خوشحال‏مي‏کند، به‏اين شخص نگاه کند. (72)

 

ابن ابي الحديد در مورد برتري علي عليه السلام مي‏گويد: اصحاب ما قبول دارند که علي‏عليه السلام افضل و احق به خلافت است و کسي در فضل با او برابر و در علم و جهاد، هم‏وزن او نيست و کسي در شرافت و بزرگواري مثل او نمي‏باشد. اما عدول از او به کسي که بسيار پايين‏تر از اوست‏براي مصلحتي بوده. اما چه مصلحتي؟

 

عمر: اعترافات عمر به حقانيت و برتري علي‏عليه السلام بر کسي پوشيده نيست. (در بحث‏شورا برخي از اين موارد ذکر شد. ) سعيد بن جبير از ابن عباس از عمر نقل کرده است که عمر گفت: «علي اقضانا» ; (73) علي در قضاوت عالم‏ترين ماست. ابن ابي الحديد مي‏گويد: «منظور از کلمه "اقضانا" يعني "افقهنا". »

 

مرحوم علامه اميني در جلد 6 الغدير، ده‏ها روايت از کتب اهل سنت نقل کرده که عمر به فضيلت و برتري علي‏عليه السلام در علم و فقه اعتراف نموده است.

 

معاويه: معاويه نيز با همه جنايت‏ها و پليدي‏اش و حقه و کينه‏اي که از علي‏عليه السلام داشت، در عين حال، در دل به برتري و حقانيت‏آن‏حضرت‏اعتراف داشت که گاهي نيز ناخواسته بر زبانش جاري شده است; از جمله درجواب‏نامه محمد بن ابوبکر مي‏گويد: «در زمان گذشته، ما بوديم و پدر تو (ابوبکر) هم با ما بود و فضيلت علي بن ابي‏طالب و لازم بودن حق او را بر گردن خويش مي‏شناختيم. . . . پس از پيامبر، اولين کساني که حق او را گرفتند و باامر واقعي او مخالفت ورزيدند پدر تو بود و فاروقش. آن دو نفر براين‏امر اتفاق وقرارداشتند. آن دونفرعلي را به بيعت‏خود دعوت نمودند، دعوت‏آنان را اجابت نکرد و امتناع ورزيد. آن دو نفر اندوه‏ها به او وارد کردند وحادثه بزرگي را درباره او منظور نمودند. . . اگر پدرت پيش از ما اين اقدام را نکرده بود، ما با فرزند ابي‏طالب مخالفت نمي‏کرديم و امر خلافت رابه اوتسليم مي‏نموديم. » (74)

 

سعد بن ابي وقاص: کسي از سعد بن ابي وقاص پرسيد: شنيده‏ام که در کوفه، علي را دشنام مي‏دهند. آيا تو هم اين کار را کرده‏اي؟ سعد جواب داد: به خدا پناه مي‏برم! قسم به آن خدايي که جان سعد در دست اوست، من از پيامبر درباره علي چيزي شنيده‏ام که اگر اره بر فرقم نهند تا علي را بدگويي کنم ابدا نخواهم کرد. (75) روزي سعد در دارالندوه روي تخت کنار معاويه نشسته بود و معاويه از علي بدگويي مي‏کرد. سعد اعتراض کرد و گفت: من سه خصلت در علي مي‏بينم که اگر يکي از آن‏ها را داشتم برايم از آنچه آفتاب بر آن مي‏تابد ارزشمندتر بود:

 

اول: اين‏که علي داماد رسول الله است و فرزنداني مثل حسن و حسين دارد.

 

دوم: کلامي که پيامبر در روز خيبر درباره علي فرمود: فردا پرچم را به کسي خواهم داد که خدا و رسول خدا او را دوست دارند و خداوند به دست او به ما فتح و پيروزي خواهد داد.

 

سوم: در غزوه تبوک پيامبر در مورد علي گفت: آيا راضي نيستي که همان مقام هارون به موسي را نزد من داشته باشي الا اين‏که بعد از من پيامبري نيست؟

 

قسم به خدا در آن خانه‏اي که تو باشي داخل نخواهم شد و بلند شد. معاويه مانع او شد و به او گفت: من هيچ وقت تو را به اين پستي که الان مي‏بينم نديدم. پس چرا علي را ياري نکردي و با او بيعت نکردي. اگر من چنين چيزي از پيامبر در مورد علي مي‏شنيدم تا عمر داشتم حرمت او را مي‏نمودم. (76)

 

زبير: وي از اولين کساني بود که براي دفاع از حق آن حضرت شمشير کشيد و در مقابل توطئه سقيفه ايستاد، ولي همين شخص با اين علم و آگاهي به خاطر دنيا، در مقابل آن حضرت ايستاد.

 

امام عليه السلام در عراق، پيامي براي زبير فرستادند و به او يادآوري کردند: «چه شده که از پيمانت‏برگشته‏اي؟ ! تو مرا در حجاز مي‏شناختي و در عراق ناشناس مي‏پنداري؟ ! » (77)

 

خلاصه اين‏که آن حضرت در جواب شخصي که از او سؤال کرد: چرا قريش شما را از مقام خلافت، که نسبت‏به آن از ديگران شايسته‏تريد، بازداشت؟ فرمود: «بدان استبداد خلفا در برابر ما نسبت‏به خلافت، با اين‏که ما از نظر نسبت‏بالاتر و از نظر ارتباط با پيامبر پيوندمان محکم‏تر است، بدين دليل بود که عده‏اي بر اين مقام بخل ورزيده (و با نداشتن شايستگي آن را تصاحب نمودند) و گروهي ديگر (خود ما) با سخاوت از آن صرف‏نظر کردند. داور خداوند است و بازگشت در قيامت‏به سوي او. . . » (78)

 

پي‏نوشت‏ها:

منابع مقاله:

فصلنامه معرفت، شماره 39، علي امامي‏فر؛

1- عبدالفتاح عبدالمقصود، الامام علي بن ابيطالب، ج 1، فصل 12

 

2- 3- 4- خطبه شقشقيه

 

5- حسن مصطفوي، الحقايق، ص 125

 

6- 7- ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 183 / ص 181

 

8- ابن اثير، الکامل في التاريخ، ج 1، ص 425 / ابن ابي الحديد، پيشين، ج 1، ص 164 به بعد

 

9- خطبه شقشقيه

 

10- تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 50 / ابن ابي الحديد، پيشين، ج 1، ص 187

 

11- عبدالفتاح عبدالمقصود، الامام علي بن ابي‏طالب، ج 1، ص 414

 

12- ابن ابي الحديد، پيشين، ج 1، ص 191

 

13- 14- در اين‏که اين شخص کينه‏توز چه کسي بوده، اختلاف است. قطب راوندي مي‏گويد: او سعد بن ابي وقاص است; چون علي‏عليه السلام پدر او را در جنگ بدر به قتل رسانده بود. اما ابن ابي الحديد مي‏گويد: آن شخص طلحه بوده است; زيرا طلحه «تيمي‏» است و پسر عموي ابوبکر. و پس از خلافت ابوبکر، بين بني‏هاشم و بني‏تيم کينه ايجاد شد. اما اگر بگوييم که در زمان شورا، طلحه در مدينه نبوده است، آن شخص بايد سعد بوده و کينه‏اش از بابت کشته شدن دايي‏زادگانش باشد که علي‏عليه السلام آن‏ها را در بدر کشته بود; زيرا مادر سعد، حنتمه بن سفيان بن امية بن عبدالشمس بود. (ر. ک. به: ابن ابي الحديد، پيشين، ج 1، ص 188 و 190 و 196)

 

15- الکامل في التاريخ، ج 2، ص 66

 

16- همان، ص 67 / ابن ابي الحديد، پيشين، ج 1، ص 190

 

17- طلحه هنگام نزول آيه حجاب گفته بود: (پوشش امروز زن‏هاي پيامبر چه سودي دارد، در حالي‏که به زودي مي‏ميرد و ما آن‏ها را نکاح مي‏کنيم. . . »

 

18- بعدا عمرو عاص اين حرف عمر را دستاويز قرار داد و علي‏عليه السلام را به تمسخر گرفت و حضرت جواب قاطعي به او دادند. (ر. ک. به: خطبه 84)

 

19- ابن ابي الحديد، پيشين، ج 1، ص 185 و 186 / تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 47 - 49 / . . . ، البدا و التاريخ، ج 5، ص 190 به نقل از: الحقايق

 

20- خطبه شقشقيه

 

21- 22- رسول جعفريان، تاريخ سياسي اسلام، ج 2، ص 141

 

23- ابن ابي الحديد، پيشين، ج 1، ص 195، خ 139

 

24- تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 72

 

25- 26- تاريخ سياسي اسلام، ج 2، ص 146

 

27- علامه اميني در الغدير، علاوه بر اين موارد، به موارد ديگري نيز اشاره کرده است. همچنين ر. ک. به: الامام علي بن ابي‏طالب، ج 2

 

28- علامه اميني در الغدير، ج 8 علاوه بر اين به موارد ديگري نيز اشاره کرده است / ر. ک. به: الامام علي بن ابيطالب، ج 2

 

29- ابن ابي الحديد، پيشين، ج 5، ص 129 و 130

 

30- هنگامي که معاويه حج گذارد و بر عايشه درآمد، عايشه بدو گفت: اي معاويه، آيا حجر و همراهان او را کشتي؟ پس بردباريت کجا رفت که آنان را شامل نگشت؟ بدان که من از پيامبر خدا شنيدم که مي‏فرمود: در مرج عذراء (مقتل حجر و يارانش) کساني کشته مي‏شوند که آسمانيان برايشان به خشم مي‏آيند. معاويه در جواب گفت: اي ام المؤمنين، مرد خردمندي نزد من نبود. (؟ )

 

31- محمد بن عقيل علوي حضرمي، معاويه و تاريخ، ترجمه . . . عطاردي، مرتضوي، 1364

 

32- تاريخ يعقوبي، ترجمه عبدالحميد آيتي، ج 1، ص 413

 

33- مسعودي، مروج الذهب، ج 2، ص 344

 

34- تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 57 و 58

 

35- مروج الذهب، ج 2، ص 344

 

36- همان، ص 246

 

37- ترجمه تاريخ يعقوبي، ج 1، ص 419 و ج 2، ص 56 - 69

 

38- 39- الکامل في التاريخ، ج 3، ص 165 و 166 / ص 166

 

40- 41- 42- 43- 44- 45- 46- 47- 48- 49- 50- 51- 52- نهج‏البلاغه، خطبه 16 / خ 192 / نامه 53 / خ 16 / خ شقشقيه / خ 16 / خ 136 / خ 173 / خ 15 / خ 126 / خ 224 / خ 169 / خ 110 و 205

 

53- «نکث‏» نقض کردن و شکستن عهد و پيمان است و علت نام‏گذاري ناکثين به اين نام، عهدشکني آن‏ها از بيعت‏بود; «قسط‏» به معناي ظلم و جور; و «مرق‏» به معناي خروج است. چون خوارج از حق خارج شدند، اين‏گونه ناميده شدند.

 

54- از جمله در خطبه 92

 

55- خطبه شقشقيه

 

56- ابن ابي الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج 1، ص 231

 

57- ر. ک. به: خطبه‏هاي 205، 136 و 137 و نامه 54

 

58- ر. ک. به: نامه‏هاي 9 و 10 و 28 و 37

 

59- کلمات قصار، ش 262

 

60- نهج‏البلاغه، خطبه 61

 

61- 62- مسعودي، پيشين، ج 2، ص 352 / ص 346

 

63- ابن ابي الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج 1، ص 199

 

64- تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 77

 

65- نهج‏البلاغه، خطبه 15

 

66- تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 75

 

67- رسول جعفريان، پيشين، ج 2، ص 282

 

68- مسعودي، پيشين، ج 2، ص 360

 

69- 70- خطبه شقشقيه

 

71- 72- الامام علي بن ابي‏طالب (از تاريخ بغداد) ، ج 3، ص 54

 

73- ابن ابي الحديد، پيشين، ج 1

 

74- مسعودي، پيشين، ج 3، ص 21 و 22

 

75- الامام علي بن ابي طالب (از تاريخ بغداد) ، ج 3، ص 55

 

76- مسعودي، پيشين، ج 3، ص 24

 

77- 78- نهج‏البلاغه، خطبه 31 / خطبه 162