علي در آيينه‏اش...

 

با اين‌که خودش گفته بود: مسلمان را چه‌باک مظلوم واقع شود آن‌هنگام که در دين خود ثابت بماند1، اما ديگر از حد گذرانده بودند. امير، سوز دلش اين‌گونه فرياد مي‌کرد:از کمک و عطايا کم نگذاشتم، اما ياري‏ام نمي‏کنيد. پراکنده شديد و به اختلاف روي آورده‏ايد. نه به من راضي مي‏شويد و نه عليه من شورش مي‏کنيد. اکنون از مرگ بهتر آرزو ندارم.2

از بزرگي شنيده بودم که در خطبه‏ها به صورتش سيلي مي‏زد، اما ندانستم کجا نوشته است. مرور مظلوميتش گفته آن عزيز را باورم داد: والله دوست دارم که خدا ميان من و شما جدايي اندازد و به پيامبرش ملحق سازد.3

پيامبر هم تاب نياورده بود. شبي که ضربت خورد، به خوابش آمد؛ تسلي‏اش اين بود:نفرينشان کن علي!4

مردم سست‏تر از آن بودند که فکرش را بشود کرد. گفته بود:همانا ملت‏ها صبح مي‏کنند، در حالي که از ستم رهبرانشان در وحشتند؛ من اما صبح مي‏کنم در حالي که از ستمگري پيروان خود وحشت دارم...

شما را به مبارزه دعوت مي‏کنم، هنوز سخنم به آخر نرسيده، متفرق مي‏شويد و در لباس پند و اندرز يکديگر را فريب مي‏دهيد تا اثر سخنانم را از بين ببريد...

صبحگاهان کجي‌هايتان را راست مي‏کنم، شامگاهان به حالت اول باز مي‏گرديد. بسان کمان سختي که نه کسي مي‏تواند راستش کند و نه راستي بردار است5

در طلب حقش کوتاهي نکرد. وظيفه‏اش مي‏دانست:همانا من تنها حق خود را مطالبه مي‏کنم. حقي که شما حائلش شديد و دست ردّ بر سينه‏ام زديد6

دوستان دشمن شاد کن بيشتر آزارش مي‏دادند. مثل خوارج:به‌خدا قسم، هميشه از حق خود محروم بودم و پس از پيامبر آنچه شايسته‏اش بودم، به ديگري دادند.7 پس از نهروان هم گفته بودشان:شما در گرفتن حق من سستي کرديد.8

طلحه و زبير از ياران پيامبر بودند، در حقشان فرمود:خدايا، اين‌دو، مثلاً پيوند مرا گسستند، بر من ستم کردند و بيعتم را شکستند. مردم را عليه من شوراندند. پيش از جنگ از آنان خواستم تا بازگردند و تا شروع نبردم منتظرشان بودم، اما به نعمت پشت پا زدند.9

به اشعث بن قيس هم حرف دلش را گفته بود:عجبا! درد بي درمان شده‏ايد؛ اميد داشتم که به وسيله شما دردها را درمان کنم. مانند کسي شدم که خاري در پايش باشد و بخواهد با خار ديگري آن را در آورد،10 درحالي‌که مي‌داند خار در تن او بيش‌تر شکند و برجاي بماند. خدايا! طبيب اين درد مرگبار به جان آمده و آب‌رسان ايو شوره‌زار ناتوان شده است.11

کوفيان بي‌خردان سست‌ايمان بودند، آن‌قدر اتمام حجت کرد تا آن‌جا که با نصيحت کاري پيش نمي‏رفت.

مردنماها! کودک‏صفتان بي‏عقل! کاش هيچ‌وقت شما را نمي‏ديدم و نمي‏شناختم. اندوهي غم‌بار سرانجام آن شد. خدا شما را بکشد!12

اي مردم بي اصل و ريشه! براي ياري خدا منتظر چه هستيد؟ آيا دين نداريد که شما را گرد هم آورد يا غيرتي؟13

چقدر مداراتان کنم؟ پيراهن پروصله‏اي هستيد که هر چه مي‏دوزم از سوي ديگر پاره مي‏شود. به خدا! ذليل است کسي که شما ياري‌دهندگان او باشيد.14

آن‌قدر فسادشان ريشه دوانيده بود آن‌قدر که ديگر هدايتشان هم به صلاح نبود:من مي‏دانم که چگونه بايد شما را اصلاح کنم. اصلاح شما را با فاسدکردن روح خويش جايز نمي‌دانم.15

مي‏دانست که آن روز قدرش را نمي‏دانند. بارها گفته بود:فردا قدر امروز را مي‏دانيد و پي به رازم مي‏بريد. آن‌گاه که جاي مرا خالي ديديد و حسرتم خورديد...16

حق داشت بگويد راحت شدم؛ تا سرش را شکافتند، ندا سر داد:رستگار شدم. مناجاتش هم همين بود از اول:الهي هب لي کمال الانقطاع اليک...17

 

پی نوشت ها :

1. نهج البلاغه، نامه 28

 

2. خطبه 180

 

3. خطبه 116

 

4. خطبه 70

 

5. خطبه 97

 

6. خطبه 172

 

7. خطبه 6

 

8. خطبه 97

 

9. خطبه 137

 

10. ضرب‌المثلي است براي کساني‌که بيهوده تلاش مي‌کنند.

 

11. خطبه 121

 

12. خطبه 27

 

13. خطبه 39

 

14. خطبه 69

 

15. همان

 

16. خطبه 149

 

17. مناجات شعبانيه.