حزب علي و حزب معاويه

 

با کشته شدن عثمان، اسلام به دو حزب تقسيم شد: «حزب علي» و «حزب معاويه»(1) در زبان عرب، واژه ي «شيعه» بر حزب نيز اطلاق مي شود. لذا «شيعه ي علي» در برابر «شيعه ي معاويه» قرار مي گيرد. اما وقتي معاويه قدرت را در دولت مرکزي اسلام به دست گرفت، ديگر تنها رئيس يک حزب نبود. از آن پس واژه ي شيعه تنها در پيروان علي (ع) استعمال گرديد، و شيعه در مورد استعمال اين واژه با خوارج نيز اختلاف پيدا کرد.

خوارج، علي (ع) را به خاطر اينکه پسر عم و داماد پيامبر (ص) و پدر نوادگان اوست به رهبري نپذيرفتند؛ زيرا عرب به موروثي بودن رهبري که به عنوان يک حق شخصي پس از مرگ رهبر به نزديکان او برسد، معتقد نبودند. و بالاتر از اين، اصلا اسلام چنين زعامتي را به رسميت نمي شناخت. بلکه خوارج به خاطر اين علي (ع) را به رهبري برگزيده بودند که بر ايشان کاملا روشن شده بود که علي (ع) برترين صحابي اوليه پيامبر اسلام است و از ميان همين اصحاب اوليه بود که تا آن زمان خليفه انتخاب مي شد. خوارج مي خواستند تا به مثابه يک شوراي مشورتي با علي (ع) همراهي کنند؛ آنگونه که در زمان پيامبر (ص) نيز اين چنين بودند و همانطور که تا حدود زيادي به هنگام تغيير مقامات بالاي حکومت، خوارج نقش داشتند و ملاک دوام حکومت ديني بودند.

پس در واقع، «علي» نماينده اين بخش از مسلمانان بود که از موقعيت خاصي برخوردار بودند و دخالت در امر خلافت، حق مسلم آنان بود، حقي که قدرت سياسي وقت آن را در اختيار کارگزاران و عمال اموي دست نشانده ي عثمان قرار داده بود. حال آنکه امويها، خانداني اشرافي و داراي راه و رسم جاهلي و بت پرستي بودند.

هنوز علي (ع) زمام امور خلافت را برعهده نگرفته بود که دو جريان باقي مانده از اين اشرافيت جاهلي عليه وي شوريدند؛ اين دو جريان (ناکثين- مارقين) که تا آن زمان پشتيبانيش مي کردند و از ديگران برترش مي دانستند، اما از لحظه ي کشته شدن عثمان عليه وي غضب نموده و خود را در عرصه ي عمل، محق مي دانستند. اما واقع مطلب اين است که همه ي آزمندان خلافت به جنگ و ستيز برخاستند، و در اين ميان، «حق» تنها دستاويزي بود براي تحريک مردم و بهانه اي که به اسم آن، براي کسب قدرت بجنگند. علي (ع) توانست عراقيها را که پشتوانه ي محکمي براي شورشيان ضد عثمان بودند، به طرف خود بکشاند. و با انتقال مقر خلافت به کوفه، توانست بصره را تحت نفوذ بگيرد. اين امر پس از سرکوب خونين رقباي نابکارش، به نفع او تمام شد.

اما معاويه، شاميها با وي بودند. او از مدتها پيش بر شام حکومت مي کرد. جنگ بين او و علي (ع)، به جنگ بين شاميها و عراقيها تغيير نام داد. با کشته شدن علي (ع)، جنگ به گونه اي ناشايسته بر ضرر عراقيها به پايان رسيد. ولي عراقيها با دولت اسلامي که بتازگي از برکت وجود معاويه وحدت خويش را بازيافته، متحد نشدند و تنها از روي فشار و اجبار آن هم به ظاهر و نه با رضايت قلبي، خود را هماهنگ نشان مي دادند. و از اينجا بود که نام علي (ع) به مثابه پرچم پيکار عراقيها عليه سلطه ي شاميها گرديد.

عراقيها به کوفه مي انديشيدند که زماني کوتاه پايتخت اسلام و مرکز بيت المال مسلمين بود و نه به دمشق. بنابراين، کوفه در نظر آنان مقام ويژه اي داشت.

شيعه در عراق از قدرت برخوردار بود. شيعيان در واقع يک فرقه ي صرفا مذهبي نبودند، بلکه در سراسر عراق به يک تفکر سياسي- مذهبي از آنان ياد مي شد. لذا کليه ي ساکنان عراق مخصوصا کوفيها، با تفاوتهايي اندک شيعه بودند. و اين تنها در افراد خلاصه نمي شد، بلکه شامل قبايل و رؤساي آنها نيز مي گرديد،(2) و هيچ فرقي نبود، تنها مراتب شان در «شيعه گري» بود.

در ديدگاه آنان، «علي» سمبل سيادت و کرامت از دست رفته سرزمينشان بود. و از همين جا بود که تمجيد و تعريف از «علي» و اهل بيت او آغاز شد؛ تمجيدي که در زمان حيات علي (ع) صورت نمي گرفت. بر اين اساس، ديري نپاييد که در آغوش مذهبي شريف و بزرگوار، تقديس و تکريم شخص علي (ع) شروع شد.

در تاريخ شيعه، آنچه مربوط به حوادث کوفه است، مطمئن ترين راوي، «ابومخنف» مي باشد. طبري به جز گزارش ابومخنف، به ديگر گزارشها اعتماد نکرده است. و براستي که گزارش ابومخنف در طبري بسيار طولاني است.

پس از اينکه حکومت معاويه در عراق تثبيت گرديد، وي مغيرةبن شعبه ي ثقفي را استاندار کوفه نمود و به او اختيار تام داد. مخصوصا به وي توصيه کرد که «علي» را دشنام دهد و لعن کند و بر «عثمان» رحمت فرستد و برايش طلب آمرزش کند، از ياران علي (ع) بدگويي نمايد و از آنان دوري جويد و به سخنانشان گوش ندهد. بدگويي از علي (ع) را ترک نکند و او را به خاطر کشتن عثمان سرزنش نمايد و در نماز جمعه و روي منبر علي(ع) و يارانش را لعن کند، و بعضي از ياران انقلابي علي (ع) را به زور وادارد تا درصحنه ي سبّ و لعنِ علي (ع) حاضر باشند. «معاويه» اسامي اين افراد را به «مغيره» گفت.

از ميان ياران انقلابي علي (ع)، «حجربن عدي» است که از برجسته ترين مردان قبيله ي «کِنْدَه» مي باشد (اگرچه رئيس قبيله نبود)، حُجر با «علي» در «صفين» و ديگر مواضع همراه و همگام بوده است. وقتي «حجر» سبّ و لعن «علي» را از زبان «مغيره» شنيد گفت: «ذمّ و لعن خدا بر شما باد». مغيره وي را از اين گستاخي برحذر داشت، اما از اذيت و آزار او خودداري کرد. در اواخر اقامت «مغيره» در کوفه، يک روز طبق معمول، مغيره از علي (ع) بدگويي مي کرد. حجر برخاست و «بر سر مغيره چنان فريادي کشيد که تمام افراد داخل و خارج مسجد صدايش را شنيدند. او گفت: «اي مرد! تو نمي داني که در اين آخر عمرت حريص و دلباخته چه کسي گشته اي! ارزاق و اموالي را که از ما گرفته اي به ما بازگردان؛ زيرا که به آنها سخت محتاجيم و از آن تو نيست. بدان کسي که پيش از تو در اينجا بود، به اموال ما چشم طمع نداشت. تو به لعن و بدگويي علي (ع) حريص گشته اي و به تمجيد و تعريف از گناهکاران کمر بسته اي». بيش از دو سوّم مردم حاضر در مسجد به پشتيباني حجر از جاي برخاسته و يک صدا گفتند: به خدا سوگند! حجر درست و راست مي گويد. اموال ما را رها کن، که ما را از اين گفتارت خوش نيايد و شنيدن آنها بر ما روا نباشد». (طبري، ج2، ص113)

مغيره از منبر به زير آمد و به خانه اش رفت. قومش که از «بنوثقيف» بودند به نزدش شتافتند و با وي درباره ي اين واقعه به گفتگو پرداختند. «مغيره» به آنان گفت «من در واقع او را کشتم! بزودي پس از من فرمانروايي خواهد آمد که «حُجر» او را همانند من پندارد و با او، آن کند که با من کرد که شما ديديد، و او هم «حجر» را در همان لحظه اوّل بگيرد و به بدترين وجه ممکن بکشد. پايان زندگي من نزديک است و اعمال و کردام اندک است، دوست ندارم که بهترين فرد اين شهر را بکشم و خونشان را بريزم تا آنان رستگار شوند و من روسياه گردم و معاويه در دنيا عزتمند و مغيره در آخرت ذلتمند گردد». (طبري، ج2، ص114)

وقتي جانشين مغيره در کوفه تعيين شد، سرنوشت بدي در انتظار حجربن عدي بود. در سال 51 هجري، زيادبن ابيه که استاندار بصره بود، به جانشيني مغيره در کوفه نيز تعيين گرديد و اين دو شهر زير فرمان او درآمدند. در آنچه ابومخنف گزارش کرده، سخني از لحظات اوليه ي ورود زيادبن ابيه به کوفه نيست. اما مدائني يادآور مي شود که: «زيادبن ابيه با عده ي کمي از مردانش وارد کوفه شد و بر منبر رفت و گفت که آرامش و نظم مي خواهد؛ زيرا وجود اين دو به نفع کوفه است و در حال حاضر احتياجي نيست که براي تحقق اين دو امر مهم به گونه اي که در بصره عمل کرده، در اينجا هم اقدام نمايد. افراد حاضر در مسجد تصميم گرفتند با سنگباران کردن وي، از او سپاسگزاري نمايند. عوامل ابن زياد دربهاي مسجد را بستند و اجازه ندادند احدي از مسجد خارج شود، مگر اينکه سوگند ياد کند که سنگ پرتاب نخواهد کرد. عدّه ي اندکي از اين درخواست سرپيچي کردند، لذا زيادبن ابيه دستهايشان را بريد».

گزارشگر اين داستان فردي به نام «جمال» است. داستان به گونه اي است که از استمرار و تتابع نقل برخوردار نيست؛ زيرا اساساً حقيقت ندارد.

اما آنچه را «عوّانه» گزارش مي کند (طبري، ج2، ص114) غير از اين است. او وقوع هيچ گونه حادثه اي را به هنگام منبر رفتن ابن زياد براي نخستين بار در کوفه، يادآور نمي شود، اما مي گويد: «وقتي زيادبن ابيه به پايان سخنراني خود رسيد علي (ع) را لعن کرد و از عثمان تعريف و تمجيد نمود» و مي افزايد که از هيچ کس هم در رد سخنان زياد صدايي بلند نشد.(3) .

زياد با آرامش تمام به بصره بازگشت و «عمروبن حريث» را به عنوان نماينده دائمي خود در کوفه گمارد.

شيعيان که به خاطر رفتار ملايم مغيره با آنان، گستاخ شده بودند، ناسازگاري پيشه کرده و کارشان به جاي خطرناکي کشيد. در رأس شيعيان انقلابي «حُجْربن عَدي» قرار داشت که بر «عمروبن حريث» شوريدند و در حين نماز او را سنگباران کردند. زيادبن ابيه با سرعت از بصره به کوفه آمد و در حالي که «قبايي از سندس و پوست دباغي شده ي خزّ سبز رنگ پوشيده بود» به منبر رفت و براي حاضرين موقعيت خطير کوفه را روشن ساخت و حجربن عدي را تهديد نمود. حجر که در مسجد نشسته بود و يارانش پيرامون وي بودند، با ياران خود از مسجد خارج شد.(4) .

بر اساس تاريخ طبري در اينجا ابومخنف گزارشش را از سر مي گيرد و مي گويد:

زيادبن ابيه از همان مسجد اقدامات خود را آغاز کرد. اشراف کوفه را به حضور طلبيد و بر سرشان فرياد زد که: شما با من هستيد، در حالي که برادران و فرزندان و اقوامتان با حجربن عدي هستند. اگر عملاً از من پشتيباني نکنيد، بزودي با شاميها به سراغتان خواهم آمد. سخنان زيادبن ابيه در اشراف کوفه اثر کرد و آنان با سرعت به جستجوي نزديکان به بستگان خود پرداختند تا که قسمت عمده ي کساني که با حجربن عدي در بازار (نزديک مسجد) بودند. از وي جدا شدند و پاسبانان به آساني بر ياران حجر يورش بردند.

زياد از روي منبر اين صحنه را مي نگريست. ابو عمر طه کندي شخص حجر را نجات داد. وي تنها کسي بود که مسلّح به شمشير بود و يکي از پاسباناني که حجر را تعقيب مي کرد، زخمي ساخت، ولي پاسبانان مزبور را نکشت. حجر توانست خود را به قومش برساند و لذا عده ي زيادي اطرافش جمع شدند. وقتي زياد ديد که تعداد پاسبانان به اندازه ي کافي نيست، از همه ي جنگجويان کوفي کمک خواست. ولي قبيله ي «مُضَرة» را که با وي در ميدان روبه روي مسجد بودند نگه داشت و تنها يمني ها را (که حجر از آنها بود) عليه حجربن عدي فرستاد.(5) تا اوّلاً درگيري و اختلافي بين قبيله ي مضر و يمني ها در اين شرايط بحراني ايجاد نشود و ثانياً بدين وسيله يمني ها را مطيع و مقهور خود نشان دهد که تنها خودشان به تعقيب و سرکوب يکي از فرزندان شورشي قبيله ي شان پرداخته اند (بايد دانست که يمني ها قلباً شيعه بودند).

ولي قبيله ي «کِنْدَه» و بستگانشان از قبيله ي «حضرموت» مطيع فرمان زيادبن ابيه نشدند؛ زيرا فرمان ابن زياد مبني بر دستگيري حجر، عليه خودشان بود يا لااقل عليه فردي از فرزندان قومشان. قبيله ي «اَزد» نيز اينگونه رفتار کرد. يمني ها در تعقيب حجر، از خانه اي به خانه اي مي رفتند تا به محلّه ي «کِنْدَه» رسيدند. محلّه هاي قبيله ي «مَذْحِجْ» و «هَمْدان» را پشت سرگذاشته و پيش رفتند، بدون برخورد با مانعي پيشروي کردند تا به خانه ي حُجر رسيدند و در اينجا بود که با مقاومت روبرو شدند: وقتي خانه حجر مورد هجوم قرار گرفت، قبيله ي «بَنُو جَبَلَّة» که از بستگان حُجْر بودند، آمدند و به دفاع از او پرداختند. بدين سان کساني که از قبل با حُجْر قول و قراري نداشتند بر دشمنان وي پيروز شدند.

گفته مي شود حجر انتظار داشت که بنوجبلة سلاحشان را غلاف کرده و پراکنده شوند. اما بر خلاف انتظار حجر اين حادثه رخ داد. حجر توانست بگريزد. زياد به پاسبانان دستور داد حجر را تعقيب کنند. حجر از محله اي به محله اي و از خياباني به خياباني و از منزلي به منزل ديگر نقل مکان مي کرد.(6) در طي اين نقل و انتقال صاحبان اماکن از وي نگهداري مي کردند؛ زيرا ابراز همدردي عمومي با وي سبب مي شد که او پناهگاهي بيابد. «حُجر» نمي خواست به کساني که پناهنده مي شود ضرري برسد. لذا به محض نزديک شدن پاسبانان ابن زياد، پناهگاهش را ترک مي کرد.

آخرين پناهگاه امني که حجر يافت در خانه يکي از «ازدي»ها بود. پاسبانها ردش را گم کردند و از تعقيبش که بي نتيجه بود دست برداشتند. در اينجا ابن زياد تمام مسؤوليت را متوجّه قبيله ي «کِنْده» نمود و «محمدبن اشعث» رئيس قبيله را تهديد کرد که اگر در ظرف سه روز حُجر را تسليم نکند بدترين عذابها در انتظار او است. حجر پس از اينکه از ابن زياد قول گرفت که خودش در مورد وي حکم نکند، بلکه او را به شام نزد معاويه بفرستد تا او در موردش تصميم بگيرد، به نزد زياد آمد. در پگاه يک روز سرد، حجر در حالي که شب کلاهي بر سر داشت وارد دارالاماره شد. زيادبن ابيه حجر را زنداني کرد، حجر بيهوده تلاش مي کرد تا به خاطر اين برخورد ناجوانمردانه به ابن زياد اعتراض کند. وي پانزده روز در زندان بود.(7) در طي اين مدت، زياد کاري انجام نداد، تنها سران اصحاب حجر را احضار کرد تقريباً دوازده نفرشان که از قبايل مختلف بودند آمدند که اين تعداد را هم اهل قبيله شان لو داده بودند يا که خودشان همديگر را افشا کرده بودند. اما هيچ يک از اين دوازده نفر پيروي خويش را از «علي» انکار نکردند تا از عقاب زياد در امان باشند.

زيادبن ابيه تلاش مي کرد تا وجه شرعي اتهام حجر و يارانش را سرهم کند که: حجربن عدي و اطرافيانش به بدگويي خليفه پرداخته و مردم را به جنگ با اميرالمؤمنين فرا مي خوانند. رؤساي قبايل چهارگانه کوفه هجوم آوردند تا صحت اين اتهام را گواهي نمايند. تعدادشان به حدي بود که «زيادبن ابيه» عده بسياري را بيرون کرد؛ زيرا فقط هفتاد شاهد کافي بود.

پس از قتل حجر بعضي از اين شاهدها از امضايي که کرده بودند پشيمان شدند؛ آن گونه که عده اي ديگر پس از وقوع حادثه، امضاي خويش را انکار کردند.(8) قاضي کوفه «شُرَيْح بْنِ هاني حارِثي» از امضا خودداري نمود (وي مي گفت: من گواهي نکردم، ولي به من خبر رسيد که امضاي مرا در پاي ورقه، جعل کرده اند).

آنگاه «زيادبن ابيه» ورقه اتهام «حجربن عدي» را به دو پاسبان سپرد؛ به همان دو پاسباني که زندانيان را تحويل گرفته تا به شام به حضور «معاويه» ببرند.

در غروب يک روز؛(9) اين کاروان حزن انگيز حرکت نمود. وقتي به محلّه ي «عَرْزَمْ» رسيدند «قُبَيْضَة بْنِ ضَبيعَة عَبْسي» به منزلش نگاه کرد و دخترانش را که بر درب خانه، پدر را بدرقه مي کردند، نگريست. به پاسبانان گفت: به من اجازه دهيد تا به خانواده ام

وصيّت کنم. پاسبانان به وي اجازه دادند. «قُبَيْصَه» دخترانش را به استقامت توصيه کرد. علي رغم سهولت نجات اين زندانيان. هيچ کس اقدامي براي رهايي شان نکرد؛ زيرا ترس قبايل کوفه از ابهت و قدرت زيادبن ابيه که در وجود پاسبانانش به نمايش درآمده بود و همچون خطري جدّي تر از مرگ تهديدشان مي کرد، مانع هرگونه اقدامي شده بود. لذا قبايل در توجيه اين بي تفاوتي و ترس گفتند که: اين پايان زندگي زندانيان است و نمي شود کاري کرد.

کاروان در «مَرْج عَذْرأ» (دوازده مايلي دمشق) توقف کرد. زندانيان با دست و پاي بسته در اين نقطه باقي ماندند. ورقه اتهام زندانيان تسليم «معاويه» شد. وي محتواي نامه را تأييد کرد. «حجر» افرادي را فرستاد تا دفاعياتش را به معاويه برسانند، اما معاويه گفته هاي حجر را نپذيرفت. حجر خواسته بود تا معاويه حقيقت امر را از زياد بپرسد. اما معاويه آنچه را زياد در ورقه اتهام گفته بود، تأييد کرد.

معاويه دستور داد تا از زندانيان غل و زنجير بردارند، اما شفاعت «مالک بن هُبَيْرَه ي سکوني» را در مورد حجر نپذيرفت. معاويه مي خواست از تقصير حجر و يارانش درگذرد به شرط اينکه در عوض آنان از علي (ع) بيزاري جويند. از ميان ياران حجر، تنها دو نفر اين شرط را پذيرفتند و به اين وسيله جان خويش را نجات دادند. اگر چه پس از آن، از گفته ي خود دست برداشته و از علي (ع) بيزاري نجستند. اما آن شش نفر بقيّه کشته شدند.

حجر وقتي کفنِ آماده و قبر کنده شده و شمشير آخته را ديد موي براندامش لرزيد، ولي خويشتن داري کرد. مالک بن هبيره پس از اينکه کار از کار گذشته بود آمد. وي خشمگين بود؛ زيرا معاويه شفاعت او را از حجر نپذيرفته بود. مالک با گروهي از قبيله ي کنده به مرج عذرا آمد تا زندانيان را با توسل به زور آزاد نمايد، ولي آنان را کشته بودند. خشم مالک نسبت به معاويه فروکش کرد؛ زيرا معاويه صد هزار درهم برايش فرستاد، و به فرستاده اش گفت تا به هبيره ياآوري کند که: قتل حجر، معاويه را از اقدام به حمله ي دوباره عليه عراق بازداشت (حمله اوّل معاويه به عراق در زمان علي (ع) و پس از وفات علي (ع) صورت گرفت)؛ زيرا حجر در نظر داشت فتنه و آشوب در عراق بپا کند.

مالک کشته ها را کفن نمود و بر آنان نماز گزارد و همچون بزرگان مسلمين دفنشان کرد.(10) .

در گزارش کوتاهي که طبري (ج2، ص115 به بعد) آن را از قول ابن کلبي و او از محمدبن سيرين، نقل کرده است، براي ما حجربن عدي به صورت بّره بي گناهي که به کشتارگاه کشانده شده تصوير گرديده است: خانواده و يارانش خواستند حمايتش کنند، ولي او خودش را تسليم زيادبن ابيه نمود تا وي را به شام بفرستد. وقتي بر معاويه وارد شد با صداقت تمام به وي تحيّت گفت. معاويه در پاسخ گفت: «به خدا سوگند! نه با تو سخن مي گويم و نه از تو چيزي مي شنوم، بيرونش کنيد و گردنش را بزنيد (طبري، ج2، ص116)». در قيام حجر، کسي با وي همراهي نکرد.

و ساده لوحانه تر از اين، گزارشي است که در تاريخ يعقوبي (ج2، ص273) نماينده ي عقايد شيعي، آمده است. براستي که ابومخنف راوي طبري به حجربن عدي گرايش دارد: «حجر از يارانش نخواست تا زور را با زور پاسخ دهند، ولي راه را براي اين کار هموار کرد» اما واقعيّت امر براي ابومخنف کاملاً روشن و معلوم است که وقتي پاسبانان هنوز عصباني نشده بودند، «ابو عمرطه شيعي» نخستين کسي بود که شمشير کشيد و نخستين خون را بر زمين ريخت. همين طور «عبدالله بن خليفه طائي» که در کنار حجر بود با شجاعت جنگيد (ن. ک: طبري، ج2، ص129 -121).

در اين شکي نيست که «حجر» عليه نظام حاکم فردي انقلابي بود و دوست داشت که مردم کوفه را به قيام خويش جذب نمايد. و به گمان ما به همين خاطر، «زيادبن ابيه» در برخورد با حجر راه درستي را در پيش گرفت و «معاويه» هم بردباري به خرج داد. ولي چگونگي امر در آن زمان درست برخلاف گمان فعلي ماست؛ چرا که: کشتن فرد مسلماني در صورتي جايز است که فرد مسلمان ديگري را بکشد. يعني: ان النفس بالنفس: فردي در برابر فردي، و قرار بر اين است که صاحب خون شخصاً قصاص نمايد، وظيفه ي حکومت وقت تنها کمک به صاحب خون و تهيه مقدمات قصاص است. جرائم ضدّ دولتي تنها منحصر به خروج از اسلام است و تازماني که قتلي صورت نگرفته باشد و لو خيانتي بس بزرگ هم کسي مرتکب شده باشد، اعدامي در کار نيست. اما اگر فردي به خاطر قيام عليه دولت کشته شود (به هر شکلي که اين قتل صورت گرفته باشد)، اين مسأله اي است که مي تواند مردم را به خون خواهي وادارد، مخصوصاً در جرياني مانند قيام حجر که افراد برجسته اي در آن شرکت داشتند. تا آنجا که کليه مردم کوفه از ننگ اين جنايت دولت سرافکنده شدند. «ربيع بن زياد» استاندار خراسان با اينکه آدم قسّي القلبي بود، معذلک از اين جنايت قلبش به درد آمد و «عايشه» از اين بابت شديداً خشمگين شد، و همين طور «حسن بصري» که قبلاً نسبت به حجر نظر مساعدي نداشت، از اين حادثه متأثر شد. گفته مي شود که وقتي مرگ «معاويه» فرا رسيد به خاطر قتل حجر خود را سرزنش کرد، ولي وقتي فردي قرشي او را از واقعيت امر آگاه ساخت، خود را تبرئه نمود و گفت من تحت تأثير زيادبن ابيه واقع شدم.

با قتل حجر، خشم قبايل (مخصوصاً قبايل قدرتمند يمني) عليه حکومت به اوج رسيد؛ زيرا برايشان ننگ آور بود که فرزندانشان را از ظلم و جور حکومت نرهانده بودند. درگيري قبايلي با درگيري مذهبي در هم آميخت، و خشم شيعيان (مخصوصاً به خاطر قتل حجر) شدت يافت. شهادت حجربن عدي مقدمه اي بود براي شهادت سرور شهيدان شيعه حسين بن علي بن ابي طالب (ع).

در واقع با کودتايِ سياسيِ نخبگانِ عرب در «سقيفه ي بني ساعده» اختلافِ اساسي آغاز شد. (مترجم).

نمونه اش مستورد است که قبلاً از او صحبت کرديم. ر.ک: بخش خوارج.

اين گفته مؤلف است، اما آنچه در طبري، ج2، ص114 و 115 آمده که به آن اشاره شده، در گزارش عوانه چنين است: «زياد بر منبر رفت... از عثمان و يارانش تعريف و از قاتلان وي ياد نمود و نفرينشان کرد. حجربن عدي برخاست و آنگونه که با مغيره رفتار کرد با وي نيز همان کرد» معلوم نيست مؤلف از کجا نقل مي کند که در اعتراض به سخنان زياد صدايي بلند نشدم.

با اين حساب. قيام حجربن عدي بايد در همان سالي باشد که ابن زياد استاندار کوفه شد؛ يعني سال 51 هجري. طبري (بنا به گزارش مدائني، ج2، ص162) و ايليا نصيبي مي گويند که اين قيام در سال 53 هجري بوده است.

عجيب که ذکري از قبيله ي ربيعه به ميان نيامده است. مضري ها شامل اين قبايل اند تَميم، هَوازِنْ، باهِله (اَعْصَر)، اَسَد و غَطْفان. از يمني ها: مِذْحَجْ وَ هَمْدان، اَزْد و بُجَيْله و خَشْعَمْ، اَنْصار، خُزاعَه، قُضاعَة به اينها کِنْده و حَضَر مَوْت اضاضه مي شود. لازم است که بين انصار ياد شده از يمني ها و انصار در مدينه اشتباه نشود (انصار مدينه، اهل العاليه؛ ر. ک: طبري، ج2، ص1382) آنها از مدينه هستند و به قبيله ي مضر منسوب اند. در عصر عمر اوّل، اهل کوفه به هفت قسمت تقسيم شدند که طبري فقط شش قسمت را ذکر کرده است. (ر.ک: طبري، ج1، ص1: )2495- کِنانَة و اَحابِش، جُدَيْلَه. 2- قُضاعَة (غسان بن شبام) بُجَيْلَه، خَثْعَمْ، کِنْدَه، حَضَرة مَوْت، اَزْد، 3- مَذْحِجْ، حُمْيَر، هَمْدان، 4- تَميمْ و رَباب، هَوازِن، 5- اَسَدْ، غُطْفان، مُحارب، نَمَر، ضَبيعَه (بَکْر)، تَغْلِبْ، 6- اَياد، عَکْ، عَبْدُ القيس، اَهْل هَجَر و حَمرا (از ايرانيها) اما زيدبن ابيه کوفه را به چهار قسمت تقسيم کرد: 1- اهل مدينه، 2- تميم و همدان، 3- ربيعه و کنده، 4- مذحج و اسد. در يکي از اين چهار قسمت قبايل گوناگوني مخلوط بود و يک وحدت مکاني مصنوعي بينشان برقرار بود و رؤساي قبايل رئيس اين قسمتها نبودند، بلکه از سوي استاندار افرادي براي رياست بر اينها تعيين مي گرديد. نيرومندترين قبايل کوفه، دو قبيله ي مذحج و همدان بودند که با هم پيمان بسته بودند.

قبايل کوفه در محله ها ساکن بودند و عشيره ها در خيابانها و خانواده ها در منزلها. اسامي محله ها همان اسامي قبايل بود (حجر از محل کنده به محله نخع و از آنجا به محله ازد فرار کرد) و اسامي خيابانها به نام همان عشيره ها ناميده مي شد. اينگونه است که جغرافياي انساني کوفه فهرستي از انساب عرب به دست ما مي دهد. در بصره هم وضع به همين منوال بود.

در طبري (ج2، ص127) آمده است که: حجر را ده شب زنداني کرد. (مترجم).

امضاهاي پايين برگه ي اتهام به وسيله ي خود شهود صورت نگرفته بود، يا لااقل همه ي شهود امضا نکرده بودند.

غالباً ساعات روز بدون تعيين تاريخ آن ذکر مي شود.

ر. ک: اشعار عبدالله بن خليفه: طبري، ج2، ص154 -148. از اين اشعار پيداست که وي تعداد کشته ها را هشت نفر مي داند. شايد وي آن دو نفري را که از علي (ع) بيزاري جستند به حساب آورده است؛ زيرا بعدها معاويه بر آن دو نفر دست يافت و آن دو را کشت.