مقتل اميرالمؤمنين عليّ بن ابيطالب

 

پس به سال چهل اندر از هجرت به مزگت کوفه اندر سه تن نشسته بودند: يکي عبدالرّحمن بن مُلجَم المرادي. و او از اهل مصر بود و به مدينه آمده بود با آن مردمان که به کشتن عثمان آمده بودند و پس از آن به کوفه افتاده بود، و ديگر مبارک بن عبدالله، و سديگر عَمروبن بکر التميمي، و هر سه مذهب خوارج داشتند و گفتندي بر زمين امام نيست، و کس را بر حکم خداي تعالي حکم نيست، و اين همه خلق بر ضلالت اند. پس همي حديث کردند و برآن کشتگان بگريستند، و معاويه را و عَمروالعاص را لعنت کردندي و گفتندي کاشکي ما را ياران بودي تا با ايشان حرب کرديماني. و عبدالرّحمن بن مُلجم گفتا اگر يار نيابيم ما بشويم هر سه و ايشان هر سه را هر يک يک کس بکشيم.

عَمروبن بکر گفت: من عَمروبن العاص را بکشم، معاويه را مبارک گفت: من بکشم. پس گفتند چگونه کنيم؟ عبدالرّحمن گفت: چون سپيده دم علي به مسجد آيد و پيش صفهاي مسلمانان بود من شمشير بزنم و بکشم. عَمرو گفتا: من نيز چنين کنم. مبارک نيز گفت: چنين کنم. پس گفتند بايد که هر سه به يکبار و يک روز بود که اگر يکي کشته شود، آن ديگر نتواند پادشاهي کردن. و بر اين بنهادند که به ماه رمضان اندر بکشند که مزگت از مردمان انبوه بود تا مگر بتوانيم جستن و اگر ماهي ديگر بود باشد که ايشان هر سه به مزگت نروند و خليفت فرستند. و به ماه رمضان اندر همه ي امامان به نماز

آيند و به نيمه ي آخر مردم انبوه تر بودند. و روز هفدهم از ماه رمضان روز آدينه بود. گفتند آدينه و هفدهم بود مردم بيشتر بود اندر مزگت، و بر آن قرار بنهادند که عَمروبن العاص، عَمروبن بکر بکشد به مصر، و آنجا رود و بنشيند تا اين روز آدينه، و مبارک به دمشق بنشيند تا هم امروز آدينه آيد؛ و عبدالرّحمن بن مُلجم خود به کوفه بود، هم آنجا بنشست.

و چون اين روز بود که ميعاد کرده بودند، مبارک اندر مزگت بنشست، و چون معاويه اندر آمد، مردمان برپاي خاستند. مبارک نيز برپاي خاست و بگذاشت تا معاويه اندر محراب به نماز رفت. مبارک شمشير بالا برد که بر سر معاويه زند، معاويه اندر محراب به سجده بود، شمشير مبارک برنشستگاه معاويه آمد بر دو کونه، و ببريد و گوشت از استخوان معاويه بيفتاد، و مبارک را بگرفتند. معاويه فرمود تا نماز کردند و او را به خانه بردند. و خون از وي همي رفت. و مبارک را بياوردند، بفرمود که او را بکشيد. معاويه را گفت: مرا مکش تا من تو را بشارتي دهم که تو را از همه شاديها خوشتر آيد. گفتا: چه داري؟ گفتا هم اکنون بدين وقت اندر علي را بکشتند به کوفه، که ما سه تن چنين بيعت کرده بوديم. معاويه او را بازداشت. و آن طبيب که با وي بودي بخواند و گفت: علاج اين کن. طبيب گفت: اين شمشير زهر آب داده اند و اين زهر بدين جراحت اندر است. چيزي بايد که اين زهر بچيند، و اگر نه اين به همه تن برود. و اين را دو علاج است: يکي آن است که آهن به آتش گرم کنيم و بدين جراحت اندر نهيم، آنجا که شمشير رسيده است تا اين زهر آب بچيند و آن گوشت سخت شود، يا شربتي دارو بخوري تا اين زهر از تو باز گردد، و ليکن آب پشت برود چنانکه فرزندت نيايد. و معاويه را دو پسر بود يکي يزيد و ديگر عبدالله. او گفت من به آتش صبر نتوانم کردن، آن شرب دارو مرا آسانتر آيد اگر بيش از اين دو فرزند نباشد شايد مرا. پس آن شرب داروش بدادند و او بهتر شد، و معاويه پس از آن بفرمود تا به مزگت آدينه مقصوره کردند، چون به نماز آمدي آنجا اندر شدي و به نماز ايستادي.

و عَمروبن بکر به مصر شد و همچنين بکرد، همان روز به مزگت آدينه بنشست، و رسم چنان بودي که امامان همه به مزگت آدينه آمدندي و امامت کردندي پيش خلق اندر، و حکم کردندي و رسم امامت آن بودي. پس عمروبن بکر هم اندر آن وقت به مزگت بنشست. و عمروبن العاص را آن شب قولنج گرفته بود، چون سپيده بدميد نتوانست آمدن به نماز، صاحب شرط را بفرستاد خارجْبن حُذافة العامري، که شو و نماز کن. سهل به مزگت اندر آمد. عَمروبن بکر او را شمشيري بزد و برجاي بکشت. مردمان او را بگرفتند و پيش عَمروبن العاص بردند. او گفت: چرا اين مرد را بکشتي؟ گفتا: من تو را خواستم کشتن که بيعت بر تو کرده بودم. عَمروبن العاص او را گفت: تو مرا خواستي کشتن وليکن خداي تعالي تو را کشت. و اين سخن مثل گشت که هر که او کاري خواهد کردن بر قضاي خداي تعالي از آن بود. و عبدالرّحمن بن مُلجم به کوفه همي بود تا آن شب با آن شمشير زهر آب داده، و خانه ي او به کوفه بود به محلّت بني کنده، و آن قبيله بيشتر خوارج بودند، و مردمان ايشان به روز نهروان بسيار کشته شده بودند، و آن فرزندان ايشان که کشته شده بودند، علي را دشمن داشتندي. و به ميان ايشان اندر زني بود که اندر کوفه از آن نيکوتر نبود. نام او قَطام بنت الشِجْنه، و پدرش و برادرش بر درِ نهروان کشته شده بودند، و پسرِ مُلجم اين زن را دوست همي داشت و او را به زني خواست. زن او را گفت تو مرا کابين نتواني دادن، و کابين من سه هزار درهم است و غلامي و کنيزکي و خون علي. گفتا بدهم که من خود از مصر بدين کار آمده ام که او را بکشم و آنگاه بروم. زن پنداشت که او همي مزاح کند. چون بسيار بگفت، بدانست که راست گويد. پس با او اين بيعت بکرد که هرگاه که او علي را بکشد و اين سه هزار درم و غلامي و کنيزکي بدهي من زن تو باشم. پس اين زن گفتا تو را يار بايد. گفتا اگر بود نيک، و اگر نبود روا بود. کسي بايد که مرا راز دارد و اين سخن پيش کس نگويد. پس آن زن سوي مردي رفت از بني تميم نام او وردان که گاه گاهي از او شنيدي که اگر مرا يار بودي من علي را بکشتمي. پس اين زن او را گفت: يار يافتي، و او را به نزد عبدالرّحمنِ مُلجم برد و هر دو بيعت کردند. و مردي بود از بني اشجع نامش شَبيب بن بَجَرَه، او نيز هم مذهب خوارج داشت و همي گفتي اگر توانستمي علي را بکشتمي. پس عبدالرّحمن با اين مرد سخن بگفت و وردان را با او گرد آورد، و هر سه با هم يار شدند و بيعت کردند و همي بودند تا آن روز که وعده کرده بودند.

پس آن روز وقت سپيده دم عبدالرّحمن و شبيب به مزگت اندر بنشستند يکي از آن سو و يکي از اين سو. گفتند چون اندر آيد هر دو شمشير بزنيم تا اگر يکي خطا آيد يکي راست آيد. وردان را گفتند تو پيش مسجد اندر بنشين تا اگر زخم ما خطا شود و مردمان به سرِ ما آيند و به گرفتن ما مشغول شوند، تو از آن سوي ديگر خود را در انداز و شمشيري زن. پس بر اين بيعت کردند. و چون علي (ع) از درِ مزگت اندر آمد و ابن مُلجم علي را بيافت، شمشير بزد و شمشير به پهلوي علي اندر آمد. و گروهي گفتند بر سرش زد و به دو نيم کرد. و علي رضي الله عنه بانگ کرد که بگيريد. مردمان مشغول شدند تا او را بگرفتند و شبيب و وردان بجستند. شبيب به ميان مردمان اندر شد و نيافتند، و وردان به خانه اندر شد، و مردم از پسِ او اندر شدند و او را بکشتند. و علي را برگرفتند و به خانه بردند. و عبدالرّحمنِ مُلجم را پيش علي بردند. علي گفتا: چرا چنين کردي؟ گفتا: زيرا که خون تو حلال ديدم از بس مسلمانان که بکشتي و خون بنا حقّ که بريختي. علي مر حسن را گفت: اين را نگاه دار، اگر من از زخم او بميرم او را بکش، و اگر بهتر شوم دانم که او را چه بايد کردن.

پس حسن او را به خانه برد و بسته همي داشت. پس ديگر روز امّ کلثوم سوي حسن آمد و همي گريست. عبدالرّحمن مُلجم را ديد بسته، گفتا: اي ملعون! اميرالمؤمنين علي امروز بهتر است و تو را بتر. ابن مُلجم گفت: اگر پدرت بهتر است و مرا بتر، تو چرا همي گريي؟ من اين شمشير به هزار درم خريدم و هزار درم بدادم تا زهر آب دادند، و آن چنان است که اگر بر کوه زنم هلاک شود. پس دوم روز اميرالمؤمنين علي رضي الله عنه وصيّت کرد. مردمان گفتند: يا اميرالمؤمنين! از پسِ تو با حسن بيعت کنيم؟ گفتا: شما دانيد، و من به خود مشغولم اندر اين کار چيزي نگويم. و روز سوم از آن زخم بمرد. و حسن و حسين او را بشستند و عبدالله بن جعفر با ايشان بود. سه جامه کفن کردند و (نه) تکبير کردند، پس او را به گور کردند به کوفه ميان سراي سلطان. ديگر روز مردمان با حسن بيعت کردند. پس حسن ابن مُلجم را بياورد و بفرمود کشتن. پسرِ مُلجم او را گفت: مرا زمان ده تا کاري کنم که اين خليفتي بر تو بماند و بيعت مردمان تمام شود، آنگاه اگر خواهي که مرا بکشي تو داني. حسن گفتا: چه کني؟ گفت: من با خداي تعالي نذر کرده بودم، اکنون مرا زمان ده تا بشوم و سوي تو بازآيم آنگاه مرا بکش. حسن سخن او نشنيد، پس بفرمود تا او را بکشتند و بيرون بردند و بسوختند.

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

 

تاريخنامه ي طبري: گردانيده منسوب به ديلمي، به تصحيح و تحشيه ي محمد روشن، تهران: نشر البرز، 1373، ج2، ص670 تا 675.