علي و قران کريم

 

 

قال الله تبارک وتعالي: «لِنَجْعَلَهَا لَکُمْ تَذْکِرًَْ وَتَعِيَهَا أُذُنٌ وَاعِيَةٌ». (1) .

بحث بنده در باره ي علي (ع) و قرآن کريم است. علماي علوم قرآني و مفسّران در اين حقيقت متّفق اند که اصحاب پيامبر گرامي ما - صلوات الله عليه - در استعداد فهم و درک معاني قرآني، مراتب متفاوت داشته اند؛ چنانکه از فيض مشاهده ي نزول وحي و شهادت بر نزول سوره ها و مجموع آيه هاي نازله بر پيامبر (ص) به نسبتي متفاوت بهره برده اند.

آنانکه در مدينه به رسول خدا ايمان آوردند شاهد نزول سوره هاي مکّي نبودند و از تفسير و شأن نزول خصوصاً مصداق نزول آيات محروم ماندند.

در مورد شأن نزول آيه اي که تلاوت شد، حديث شناسان و مورّخان همداستان اند که مقصود از «أذن واعية»، علي بن ابي طالب - سلام الله عليه - است. چنانچه «ابن جرير طبري» و «ابن ابي حاتم» و «واحدي» (صاحب «أسباب النزول)» و«ابن مردويه» و«ابن عساکر» و ديگران از قول «بريدة اسلمي» چنين ثبت کرده اند که رسول خدا (ص) به علي (ع) فرمود:

«اًّنّ الله أمرَني أنْ أدنيک ولا أقصيک وأن أعلّمَک وأن تَعي وحقَّ لک أن تَعي.. فنزلت هذه الاَّية «وتعيها اذن واعية». (2) .

و اين مطلب را از «الدرّ المنثور» تفسير جلال الدين سيوطي نقل مي کنند و «اسباب النّزول» صفحه 294 وابو نعيم در «حلية الاوليأ» نيز همين را ثبت نموده اند و با نقل حديث ديگري که پيامبر (ص) به علي (ع) فرمود: «فأنت أذن واعية لعلمي»». (3) .

همچنين در تفسير همين آيه، «سعيد بن منصور» و«ابن جرير» صاحب تاريخ و تفسير طبري و «ابن أبي حاتم» و «ابن مردويه» از «مکحول» اين روايت را البته به شکل مرسل ثبت کرده اند که پس از نزول آيه «وتعيها أُذن واعية»، رسول خدا فرمود:

«از خداوند خواستم که گوش هوش علي (ع) را چنين بگرداند». و علي (ع) فرمود: «پس از آن نشد که چيزي را از پيامبر خدا بشنوم و فراموش کنم». (4) .

«ثعلبي» نيز از طريق «أبو حمزة ثمالي»»، اين روايت را به شکل مسند ( و نه مرسل) ثبت کرده است.

در اين سوره ي مبارکه (الحاقّة) قبل از اين آيه، خداوند سر گذشت اقوام منقرض شده و نيز پيامبران گذشته را نقل فرموده و آنگاه مي فرمايد: براي درک و فهم و حفظ اين سرگذشتهاي عبرت آموز در تاريخ پيامبران و ملّتها، گوش هوشي مستعد و فراگير لازم است. به همين جهت علي (ع)، قرآن را بهتر از همه اصحاب رسول الله - صلوات الله وسلامه عليه - درک نموده، و به ديگران آموخته است.

«ابن عطيه»، «بدر الدين» و «سيوطي» بر اين متفقند که «صدر المفسّرين» علي بن ابي طالب (ع) بوده است، و «ابن عباس» نزد آن حضرت تفسير را آموخته، و سپس ديگران مانند «مجاهد» و «سعيد بن جبير» و غيرهم از او پيروي کرده و نزد ابن عباس شاگردي نمودند.

امير المؤمنين (ع) ضمن آنکه بهترين درک کننده، حفظ کننده و فراگيرنده ي قرآن بوده، در جمع آوري و بيان تفسيري قرآن، سر آمد اصحاب به شمار مي رفته است.

ابن عباس در مورد آيه ي شريفه «اًّنَّ عَلينَا جَمْعَهُ وَقُرآنَه» مي گويد: خداوند قرآن را در قلب و ضمير علي (ع) جمع کرد و او پس از وفات پيامبر (ص) به مدت شش ماه آن را جمع و تدوين نمود.

«ابو نعيم» در «حلية الاوليأ» و «خطيب» در «اربعين» از سيوطي، و او از علي بن ابي طالب (ع) روايت نموده اند که: وقتي پيامبر خدا در گذشت، سوگند ياد نمودم که رداي خويش را از شانه فرونيفکنم تا همه ي قرآن را تأليف نمايم و اين کار را انجام دادم.

مورّخان و مفسّران نيز در اين حقيقت همداستان اند که تنها کسي که ادعا کرد کمر به جمع قرآن بسته است، علي (ع) بود، پيش از آنکه کسي به فکر جمع و تأليف آن برآيد.

در احتجاج طبرسي آمده است که ابو ذر غفاري گفت: علي (ع)، پس از وفات رسول خدا (ص) و بنا به وصيّت آن حضرت قرآن را جمع و تأليف نمود و نزد مهاجران و انصار آورد و به آنها ارائه داد. وقتي يکي از آنان، آن را باز نمود و در همان صفحه اوّل، رسواييهاي آن عدّه را بديد با آن به مخالفت برخاست.

أولين کاري که حضرت امير (ع) نسبت به قرآن انجام داد همين بود که ادعا کرد من از خانه بيرون نمي روم تا جمع آوري و تأليف قرآن را به پايان برسانم. اين خود بزرگترين تهديد بود براي کساني که قصد تعرّض نسبت به قرآن کريم را داشتند و شمشيري بود آخته بر سر کساني که مي خواستند قرآن را کم و زياد کنند. در تاريخ ثبت است که وقتي خواستند در آيه ي مبارکه ي «اًّنّ کثيراً من الأحبار والرّهبان ليأکلون أموال الناس بالباطل» تا آيه بعد که ميفرمايد: «والّذين يکنزون الذّهب والفضّة ولا ينفقونها في سبيل الله فبشّرهم بعذاب أليم»؛ «و او» را از سر «الذين» بردارند تا معناي آيه را تحريف نمايند و چنان نشان دهند که اين «الّذين» يعني کساني که طلا و نقره را کنز مي کنند فقط احبار و رهبان هستند نه کساني که در جامعه ي اسلامي دست به چنين کار جنايتکارانه اي مي زنند. ابو ذر آن صحابي عاليقدر شمشير برّان زبانش را بر سر آنها آخته داشت تا اين تحريف انجام نشود. امّا کار علي (ع) از اينها بالاتر بود. او (به قول ابو رافع) در خانه نشست و قرآن را چنانکه نازل شده بود تأليف کرد (نه بدين معني که مجموعه ي آيات و سور را به حسب ترتيب نزول جمع کند که اين کار انجام شده بود، و اين ترتيب فعلي از اختيار بشر حتي پيامبر (ص) خارج بود، بلکه شأن نزول و اينکه آيات در باره ي چه کساني و در چه زماني نازل شده بود را مشخص فرمود و اين مصون داشتن قرآن و معاني آن از خطر تحريف معنوي بود. لذا شاگردانش را تشويق نمود که در تفسير، شأن نزول و ترتيب نزول را بياموزند و به ديگران نيز ياد دهند که آيات درباره ي چه کساني، چه حوادثي و چه شرايطي نازل شده است).

 از «ابن حجر» نيز همين مضمون نقل شده و اين روايت را «ابن ابي داود نسائي» با سند صحيح از «عبدالله بن عمر» ثبت نموده است.

امام حسين بن علي سيد الشهدأ (ع) نيز فرمود، امير المؤمنين در نطقي فرمود: «از من درباره ي قرآن بپرسيد تا به شما بگويم که آياتش درباره ي چه کساني و در چه وقتي نازل شده است».

امّا براي اينکه به اهميت تبيين ترتيب و زمان و موقعيت نزول آيات پي ببريم، دو مثال مي زنم: يکي درباره ي احکام، و يکي هم درباره ي شأن نزول.

در سوره ي بقره دو آيه درباره ي وفات و حکم همسران داريم که يکي ناسخ و ديگري منسوخ است. امّا آيه ي ناسخ قبل از آيه منسوخ آمده است (آيه ناسخ آيه ي 234 و آيه ي منسوخ 240 است.) دانستن اينکه کدام ناسخ و کدام منسوخ است احتياج به دانستن شرايط نزول آيه دارد، و البته از همان زمان جمع و تأليف قرآن تا به حال همه حکم ناسخ و منسوخ را مي دانسته اند، و جاي آيات را هم فرشته ي وحي به پيغمبر (ص) ابلاغ مي کرد. از ابن عباس است که وقتي فلان آيه آمد، فرشته وحي به پيامبر (ص) گفت اين آيه را بر سر فلان آيه قرار بده. به هر حال دانستن ترتيب نزول آيات از اين نظر که ناسخ از منسوخ باز شناخته شود، فوق العاده اهمّيت دارد.

مثال بعدي در مورد شأن نزول است. تاريخ جنگ احد در سوره ي مبارکه آل عمران آمده است. از «عبد الرحمن بن عوف» يا از ديگري از صحابه رسول خدا در مورد چگونگي جنگ احد سئوال شد و او به آيات پس از 120 سوره ي آل عمران ارجاع داد، و گفت: اگر آنها را بخواني چنان است که با ما در اين جنگ شرکت داشته باشي.

از جمله وقايع جنگ احد اين است که ابتدأ پيشرفت با مسلمانان بود ولي پس از خالي کردن گردنه کوه توسط کمانداران و حمله ي سواره نظام دشمن از آن موضع، فشار دشمن سخت مي شود. پيامبر (ص) دستور مي دهد مسلمين به خاطر عدم تناسب کمّي نيروي خودي از دامنه کوه مقابل بالا رفته به کوه تکيه بدهند و عقب نشيني کنند. پيامبر(ص) در مؤخّره سپاه است و او هم از دامنه کوه بالا مي رود امّا در معرض حمله ي خطر سواره نظام دشمن است که بيرحمانه به کشتار مشغول است.

آيه 153 دلالت بر اين موضوع دارد: «اًّذ تصعدون ولا تلون علي أحد والرسول يدعوکم في أخريکم فأثابکم غمّاً بغمّ لکيلا تحزنوا علي ما فاتکم ولا ما أصابکم والله خبير بما تعملون».

تا اينجا مسأله اي نيست و آيات، دنباله واقعه را مي گويد، ولي يکباره خداوند کساني را به عنوان اينکه از دشمن روبر تافتند و گريختند مورد مؤاخذه قرار مي دهد، آيه ي 155:

«انّ الّذين تولّوا منکم يوم التقي الجمعان انّما استزلّهم الشيطان ببعض ما کسبوا».

معلوم مي شود اينها عده اي از همين سپاه اسلام اند؛ امّا اينکه آنها چه کساني هستند بايد فرد والايي همچون علي (ع) آنها را مشخص کند.

در قديمترين سيره که مؤلّفش متوفاي 207 هجري است و سيره «ابن اسحاق» را ديده، «المغازي» ابن شهاب الزهري را مشاهده کرده و همه روايات را بررسي و ثبت نموده مي گويد: وقتي خبر کشته شدن پيامبر (ص) توسط کفّار، بين مسلمين پراکنده شد، آنها متفرق شدند و بعضي به مدينه رسيدند و اوّلين کسي که به مدينه آمد و خبر داد که پيامبر (ص) کشته شده است «سعد بن عثمان» ملقّب به «ابو عباده» بود. بعد عده ي ديگري وارد شهر شده پيش زنهاي خود رفتند. زنها آنها را سرزنش نموده و گفتند از خدمت رسول خدا مي گريزند؟ يکي از زنان «ام ايمن» بود که در برخورد با عده اي به رويشان خاک پاشيد، و به يکي از آنها گفت: بيا اين دوک را بگير و بريس و شمشيرت را به من بده و بعد همراه عده اي از زنان به احد رفت.

امّا در مقابل، «علي بن ابي طالب»، «طلحة بن عبيد الله»، «سعد ابن أبي وقّاص» و عده اي از انصار که اسامي آنها کاملاً در تاريخ ثبت است، بسختي با دشمن مي جنگند و از پيامبر (ص) حفاظت مي کنند. «نصيبه» دختر «کعب ام عماره» که براي آب دادن و مدادوا به جنگ آمده است وقتي که مي بيند دندان و پيشاني مبارک پيامبر (ص) مي شکند، و لبان حضرت شکافته مي شود، شمشير را بر مي دارد و افرادي را مي کشد. او خود و افراد خانواده اش در جنگ پايداري مي کنند. «طلحة بن عبيدالله» اين صحابي قهرمان، دست خودش را سپر مي کند تا شمشير «ابن قميصه» بر شانه پيامبر (ص) فرود نيايد که انگشتش قطع مي شود و تا آخر عمر سند دفاع او از پيامبر (ص) مي گردد.

در اين ميان پيامبر (ص) در گودالي از گودالهايي که «ابو عامر راهب» (که پيامبر (ص) او را فاسق لقب داد) کنده ورويش را پوشانده بود مي افتد. کسي به نام «شماس بن عثمان» خودش را در مقابل شمشيرهايي که بر پيغمبر (ص) فرود مي آمد، سپر دفاع مي کند و همانجا شهيد مي شود. اينها قهرمانان اين واقعه هستند. امّا آن عدّه هم فرار مي کنند که پيامبر (ص) به «نصيبه» اين زن قهرمان که آثار شمشير بر پيکرش تا پايان عمر باقي بود مي فرمايد: «کار تو از آن فراريان (که نام مي برد) بهتراست».

همانجا در گودال در حالي که زانوي مبارک پيامبر (ص) آسيب ديده و نمي تواند بلند شود، علي (ع) دست آن حضرت را و طلحه بن عبيد الله زير بغل ايشان را مي گيرند و از دامنه ي کوه بالا مي روند و در همين اثنا دسته هاي متفرق مسلمين هم مي رسند، و گرد پيامبر (ص) حلقه زده دشمن را دفع مي کنند.

به هر حال اين شأن نزول دقيقاً مشخص مي کند که اين افراد چه کساني بودند و آيات چه مي گويد. کار به حدي دقيق است که در همين جنگ که، يکي از مسلمين که با ديگري دشمني دارد او را غافلگيرانه مي کشد، مدتي بعد از جنگ احد، وقتي او را مي يابند پيامبر (ص) او را محاکمه و اعدام مي کند. به هر حال دقيقاً مقاومت کنندگان قهرمانان و گريزندگان نامشان مشخص است، هم در تفاسير، هم در صحاح؛ بخصوص صحيح بخاري.

خالد بن وليد (فرمانده ي همين سواره نظامي که حمله کردند و بسياري از مسلمين را کشتند) بعدها وقتي مسلمان شد در شام مي گويد: خدا را شکر که مسلمان شدم و خدا مرا هدايت کرد و بعد مي گويد شهودم در جنگ احد اين است که مسلمانها گريختند. خويشاوندي از خود را ديدم که به تنهايي مي گريزد. من در رأس يک سواره نظام نيرومند بودم. چون با او خويشاوند بودم، ترسيدم که اگر به او نزديک شوم، سپاه او را بگيرند و بکشند، لذا را هم را کج کردم تا او را نبينند.

همچنين در سيره ي ابن هشام، در واقدي و در همه صحاح هست که «انس بن نذر» عموي «انس بن مالک» صحابي اي را مي بيند که با عده اي نشسته اند. مي پرسد چرا نشسته ايد؟ مي گويند رسول خدا کشته شده است. مي گويد بعد از او براي چه مي خواهيد زندگي کنيد. بر خيزيد و بر سر آنچه رسول خدا کشته شد، بجنگيد تا کشته شويد. آن وقت خود بر مي خيزد و مي جنگد تا کشته مي شود و جاي دهها زخم بر بدن او آشکار مي گردد.

اينجا معلوم مي شود که نوشتن شأن نزولها توسط علي بن ابي طالب (ع) چه فايده اي دارد.

براي اين است که حق قهرماناني که از پيامبر (ص) دفاع مي کردند همچون طلحه بن عبيدالله ضايع نشود و معلوم شود گريختگان کيان اند. آن وقت عده اي نسخه نويسها براي خيانت آمده اند و بعضي از اسمها را حذف کردند. اسمهايي که از همين کتاب واقدي نقل کردم. ملاحظه مي کنيد که چکار مي کنند و آن کار حضرت امير (ع) چه ارزشي در زدودن تحريفها دارد. اگر اينها نباشد وقايع را نمي فهميم. امّا نگذاشتند تفسير امير المؤمنين (ع) با ترتيب نزول و شأن و حوادث، پخش بشود. بعضي از آنها را، برخي اصحاب با وفا آموختند و در تاريخ و تفسيرها هست مانند داستان «انس بن نذر».

متأسفانه آن کسي را که پيامبر (ص) را دفاع کرده و از آن مهلکه ها رهانيده، مي خواهند او را کنار بزنند و گريزندگان را به جاي او بنشانند. نگذاشتند شرح قرآن و تفسير علي بن ابي طالب (ع) منتشر بشود. علي (ع) بعد از جنگ جمل وقتي وارد بصره مي شود، عربي مي آيد و از طلحه بد گويي مي کند. حضرت به او تشر مي زنند و مي گويند تو در جنگ احد نبودي و نديدي که او چگونه خدمت مي کرد و چه مقام و منزلتي در پيشگاه خدا دارد. آن مرد خجالت کشيده و ساکت مي شود. ديگري سئوال مي کند چه خدمتي کرده؟ حضرت مي گويند: او خود را سپر رسول خدا ساخته بود، در حالي که از هر سو شمشير و نيزه مي آمد. از يکسومن و از سوي ديگر «ابو دجانه» مهاجمان را به عقب مي زديم و «سعد ابن ابي وقّاص» از يک سوي ديگر. من به تنهايي سواره نظامي را که به فرماندهي «عکرمه بن أبي جهل» بود عقب مي نشاندم در حالي که از هر سومرا احاطه کرده بودند و دو بار آنها را به عقب زده و بر گشتم....

اينجاست که شرح و تفسير مولا علي بن أبي طالب (ع) قرآن را از تحريف معنوي نجات داد، و چنانکه بايد آن را به نسلها رسانيد، و شاگردانش مثل ابن عباس و بعدي ها اينها را به ما رساندند.

 

 

 منبع :

 

کاوشي در نهج البلاغه، تهران: بنياد نهج البلاغه، 1364، ص98 -91.

جلال الدين فارسي