جنايات و خيانتها

 

منابع مقاله:

فروغ ابديت ج1، سبحاني، جعفر؛

تحريف و وارونه نشان دادن حقايق، و سرپوش گذاردن بر روي واقعيات، مصداق روشن خيانت و جنايت است.در طول تاريخ، گروهي از نويسندگان متعصب اين راه را پيموده و آثار و نگاشته‏هاي علمي خود را با يک رشته تحريفات، از ارزش انداخته‏اند.ولي گذشت زمان و تکامل علم، مشت آنها را باز نموده و عده‏اي را بر آن داشته است که با نيش قلم پرده‏ها را بالا زنند و حقايق را از لابلاي پرده‏ها بيرون آرند.اينک نمونه‏اي از اين نوع خيانت:

 

1 ـ محمد بن جرير طبري، متوفاي سال 310، در تاريخ خود جريان دعوت خويشاوندان را به طور مبسوط نگاشته است به گونه‏اي که از نظر خوانندگان گذشت، ولي در تفسير خود، (1) وقتي به تفسير آيه: و أنذر عشيرتک الأقربين: (خويشاوندان نزديک خود را بترسان) مي‏رسد، آنچه را در تاريخ نوشته با متن و سند در همانجا قيد مي‏کند ولي هنگامي که به جمله: علي أن يکون أخي و وصيي و خليفتي: (برادر و وصي و جانشين من شود) مي‏رسد، جمله را تغيير داده‏و مي‏نويسد، علي أن يکون أخي و کذا و کذا يعني برادر و چنين و چنان! ! من باشد .جاي شک نيست حذف کلمه‏هاي «و وصيي و خليفتي» و به کار بردن کلمه‏هاي «کذا و کذا» که در فارسي از آن به «چنين و چنان» تعبير مي‏آوريم، جز غرض ورزي و خيانت چيز ديگري نيست .او به اين اکتفا نکرده، نه تنها جمله استفهامي پيامبر را تحريف نموده، حتي جمله‏اي را که خود پيامبر، بعد از سکوت سران درباره علي فرمود: «ان هذا اخي و وصيي و خليفتي» نيز تحريف کرده، و باز همان کلمه «کذا و کذا» را به کار برده است.

 

مورخ، بايد در نوشتن حقايق حر و آزاد باشد، و با يک شهامت و شجاعت بي‏مانند واقعيت را آنچنانکه هست بنويسد.ناگفته پيدا است چيزي که طبري را وادار کرده که اين دو کلمه را بردارد، و بجاي آن دو کلمه کذايي به کار برد، همان روش ديني و تعصب مذهبي او است.زيرا او علي را وصي و جانشين بلافصل پيامبر نمي‏داند و از آنجا که اين دو کلمه در وصايت و جانشيني بلافصل او صريح است، از اينرو مجبور شده با تحريف شأن نزول آيه، از روش ديني خود نيز دفاع کند.

 

2 ـ ابن کثير شامي، متوفاي سال 732، در تاريخ خود (2) و همچنين در تفسيرش ج 3 ص 351، همان راهي را پيموده که پيش از او طبري همان راه را در تفسير خود پيموده است.ما هيچ گاه «ابن کثير» را در اين کار معذور نمي‏شماريم، زيرا اساس کتاب تاريخ او را همان تاريخ طبري تشکيل مي‏دهد، و به طور مسلم وي در تنظيم اين قسمت به تاريخ طبري مراجعه کرده است.با اين حال، در نقل مطالب از مندرجات تاريخ مزبور، سرباز زده، و بر خلاف انتظار جريان را از روي تفسير «طبري» نقل نموده است.

 

3 ـ جنايتي که وزير اسبق فرهنگ مصر، نويسنده کتاب «حياة محمد» (دکتر هيکل) مرتکب شده است و از اين طريق راه تحريف حقايق را به روي نسل جديد باز نموده است.شگفتا، وي در «مقدمه» کتاب خود حملات سختي متوجه خاورشناسان کرده و آنان را به خاطر تحريف حقايق و جعل تاريخ، نکوهش نموده، در صورتيکه خود او در اين مقام دست کمي از آنها ندارد زيرا:

 

اولا ـ در نخستين چاپ کتاب مزبور، جريان را به طور دست و پا شکسته نقل کرده، و از دو جمله حساس فقط به يکي از آنها (پيامبر رو بسران کرد و گفت کدام يک از شما در اينکار پشتيبان من خواهد شد که برادر و وصي و خليفه من باشد) را قيد کرده، ولي جمله ديگري را که پيامبر پس از ابراز و اعلام پشتيباني علي، درباره او گفت، به کلي حذف کرده و ابدا از اينکه پيامبر درباره او فرمود: اين جوان، برادر و وصي و جانشين من است، يادي نکرده است.

 

ثانيا ـ در چاپهاي دوم و سوم گام را فراتر نهاده، همه را حذف نموده و از اين راه لطمه غير قابل جبراني بر حيثيت خود و کتاب خود وارد آورده است.

 

نبوت و امامت با هم توأمند

اعلام وصايت علي در آغاز رسالت مي‏رساند که اين دو منصب از هم جدا نيستند.روزي که پيامبر خدا، به مردم معرفي گرديد، جانشين او نيز همان روز تعيين و معرفي شده و اين خود گواه بر اين است که اساس نبوت و امامت را يک شالوده تشکيل مي‏دهند، و اين دو مقام مانند حلقه‏هاي زنجير به يکديگر متصل و از هم فاصله‏اي ندارند.

 

از اين جريان شهامت روحي و شجاعت امير مؤمنان به صورت روشن ثابت مي‏گردد.زيرا در محفلي که پيران آزموده و سران سالخورده در تفکر و حيرت بودند، با کمال شهامت پشتيباني و فداکاري خود را اعلام مي‏دارد و بدون پيمودن راه سياستمداران محافظه کار و مآل انديش، دشمني خود را با دشمنان او ابراز مي‏کند.او در آن روز اگر چه از نظر سن و سال کوچکترين فرد حاضر در مجلس بود، ولي طول ممارست او با پيامبر از مدتها پيش، دل او را آماده پذيرفتن حقايقي نموده که پيران قوم در پذيرفتن آن ترديد داشتند.

 

«ابو جعفر اسکافي» ، پيرامون اين تاريخ داد سخن داده، خوانندگان، به شرح نهج البلاغه حديدي مراجعه کنند. (3)

 

پي‏نوشت‏ها:

 

.1 «تفسير طبري» ج 19/ .74

 

.2 «البداية و النهاية» ، ج 3/ .40

 

.3 «شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد» ، چاپ مصر، ج 13/215 ـ .295