علي عليه السلام در مکتب محمد صلي الله عليه و آله

 

منابع مقاله:

 فصلنامه حوزه شماره 99، ؛

 

هميشه با محمد بود، شبان و روزان.

 

با او، از تيرگيها، سياهيها، تباهيها، شهر پرغوغا، شهر ستم، شهر آلوده به شرک، آکنده به دغل، به دامن حراء، که دامن خدا بود، پناه مي‏برد.

 

هرگاه، محبوب او، محمد به حراء پناه مي‏برد، تا در خلوت غار، در سکوت کوهستان، در سکوت شب کوهستان، با تماشاي آيتهاي آسماني خداوند، که شگفت‏انگيز مي‏نمودند، به رازونياز با يکتاي بي‏همتا بپردازد، علي بي‏تاب مي‏شد، به دامنه کوه، رخت مي‏کشيد و به تماشا مي‏ايستاد، تماشاي آشيانه آن يار بلند آشيان.

 

گاه اذن مي‏يافت‏به نزد او برود، به ماموريتي، يا براي نيوشيدن از زلال وحي، سر از پا نمي‏شناخت، قلب کوچکش به تپش مي‏افتاد، گونه‏هايش گل مي‏انداخت، اندامش به لرزه مي‏افتاد. به سوي او مي‏دويد، خاروخاشاک، سنگ و صخره، راه و بي‏راه، براي او هيچ مي‏نمود، چشم به بالا داشت، به قلب خود، به روح خود، به جان خود که در بام مکه آشيان داشت.

 

محمد را مي‏بوييد، در کنار هر گل، هرگياه، هر سنگ و هر خاره سنگ.

 

بوي محمد عطر گل بوستان ابراهيم، بوي دل‏انگيز ياسمن اسماعيل، نافه مشک افشان عبدالله، او را سر مست مي‏کرد، هر چه نزديک‏تر، مدهوش‏تر. به محمد مي‏رسيد، آغوش مي‏گشود، بسان بچه‏آهوي گم‏کرده مادر، به آغوش جان جانان فرو مي‏رفت و از تنهايي خود اشک مي‏ريخت، سر بر سينه محمد مي‏گذاشت، قلبش چنان مي‏تپيد که گويا سينه را تنگ مي‏يابد و آهنگ بيرون جهيدن دارد. لمحه‏اي مي‏آسود، دستهاي نوازش‏گر محمد، او را نوازش مي‏داد. و مهر، عشق و صفاي خود را، که با هر چه مهر و با هر چه عشق و با هر چه صفا، از آغاز آفرينش، تا آن لمحه بود، برابري مي‏کرد، به شراشر اين کوچک تنها سريان مي‏داد.

 

دگرگون مي‏شد، پرده‏ها بر کنار مي‏رفت، جهانهاي ديگر مي‏ديد، گوش جانش صداهايي مي‏شنيد، لبالب از عشق مي‏شد، در آسمانها پرواز مي‏کرد، بال در بال ملائک.

 

دوست نمي‏داشت از آن بالا به زير آيد. دوست نمي‏داشت لب از آن چشمه رحمت، بردارد. بي‏محمد کجا رود. از دامن گرم و آرام‏بخش او، به دامن کي پناه برد. راه برگشت‏بر او دشوار مي‏شد، غم و اندوه، تمام وجودش را فرا مي‏گرفت. بناگزير، به عشق برگشتي دوباره، و شست‏شوي دوباره تن در چشمه زلال محمد، از کوه سرازير مي‏شد. به خانه ساکت‏خديجه، کانون عشق و مهر، کان محبت وارد مي‏شد. خديجه، بال مي‏گشود، از علي، آن کودک دوست‏داشتني، آن کودک سرتاسر نور و روشنايي، قلب محمد، همراه و يار محمد، جوياي محمد مي‏شد. کودک، گل از گلش مي‏شگفت، همين که نام محمد مي‏شنيد. قصه ساز مي‏کرد. يک‏به‏يک، آنچه ديده و شنيده بود، باز مي‏گفت.

 

خديجه آرام مي‏گرفت و چشم به افقهاي دور مي‏دوخت، به انديشه فرو مي‏رفت. محمد، با اين کودک پرشور، حساس، مهربان، تيزنگر، يرف‏کاو، پر رمزوراز، دنياي ديگر خواهند ساخت. مکه را زيروزبر خواهند کرد، ديو و دد را خواهند راند، عشق را از آسمان به زمين خواهند آورد، طلسم شب ديجور را در هم خواهند شکست، بازار برده‏فروشي را برخواهند چيد، رهايي بردگان را ندا در خواهند داد، خانه محبوب را از لوث بتها، پاک خواهند ساخت، دنيايي به مثال بهشت‏بنيان خواهند گذارد.

 

کودک، زانو در بغل گرفته بود و مي‏انديشيد:

 

او، کيست که چنين بوي خوشي دارد. بوي بهشت مي‏دهد. چه چشمان زلالي دارد، چقدر اين چشمها، عفيف، آزرم‏گين و آکنده از حياند. چه خوش سخن مي‏گويد. با هر کس سخن بگويد، به هر کس چهره بگشايد، به هر کسي چشم بدوزد، به روي هر کس تبسم کند، اگر قلبش از کينه آکنده نباشد، ممکن نيست دگرگونش نکند و او را از عالم خاکي بر نکند و به عالم علوي، برننشاند.

 

او کيست که سينه‏اي دارد بسان دريا، مهرورز، قلبي بسان بلور، شکننده و چشماني اين چنين اشکبار، که وقتي ستمي را مي‏بيند، عربده برده‏دار و ناله حزين برده‏اي شلاق خورده را مي‏شنود، از درون مي‏شکند جام اشک او.

 

شگفتا، در بين اين قوم سنگدل، خشن، بي‏گذشت و بي‏عاطفه، اين کان مهر چگونه پديد آمد و اين چشمه جوشان چگونه چشم باز کرد.

 

او کيست که در چشم جدش عبد المطلب، آن همه عزيز بوده و او را در کنار خود، بر سرير مجلس، مي‏نشانده و بزرگي و جاه‏مندي در آينه سيماي او مي‏ديده است:

 

«چون براي عبدالمطلب، فرشي در سايه کعبه، گسترده مي‏شد و فرزندان وي، پيرامون مسند پدر مي‏نشستند، تا پدرشان بيايد و در جاي مخصوص خود بنشيند، گاه مي‏شد که رسول خدا مي‏رسيد و روي مسند عبدالمطلب مي‏نشست و چون عموهاي وي، مي‏خواستند او را بردارند، عبدالمطلب مي‏گفت: «دعوا بني فوالله ان له شانا» پسرم را رها کنيد، به خدا قسم، او را مقامي است ارجمند.» (1)

 

او، کيست که پدرش ابوطالب و مادرش فاطمه بنت‏اسد، آن همه بزرگش مي‏دارند و از او به بزرگي نام مي‏برند و از فرزندان خويش، بيش‏تر دوستش مي‏دارند.

 

او، کيست که همه جا سخن از اوست; او را مي‏ستايند، امين مي‏خوانندش و راستگويش مي‏دانند.

 

او، کيست که هر جا پا گذاشته، ابرها باريده، چشمه‏ها جوشيده و دشت، مخمل سبزينه پوشيده است. وقتي به قبيله قحطي‏زده بني‏سعد، بر حليمه وارد مي‏شود، ابرهاي باران‏زا، بر آسمان قبيله چتر مي‏گسترند و مي‏بارند و نعمت و برکت را ارزاني‏شان مي‏دارند.

 

و در آوردگاه فجار، هرگاه در کنار جنگاوران بني‏کنانه مي‏بود، پيروزي بهره‏شان مي‏شد و عرصه بر دشمن تنگ مي‏گرديد و اين پيروزي را از برکت‏حضور او مي‏دانستند و مي‏گفتند:

 

«اي فرزند خوراک دهنده پرندگان و آب‏دهنده حاجيان، ما را تنها مگذار که با بودنت غلبه و پيروزي با ماست.» (2)

 

او، کيست که همه پديده‏ها و آفريده‏ها، گل‏وگياه، سنگ و خارا سنگ، پرنده و خزنده به او سلام مي‏گويند و با تسبيح او، حق را تسبيح مي‏گويند.

 

او، کيست که هرگاه در شعاع و پرتو وجود او قرار مي‏گيرم، صداي بال ملائک رامي‏شنوم و فرود آمدن فرشته وحي را احساس مي‏کنم و آواي شيطان را مي‏شنوم که نوميدانه و نگران، از او دور مي‏شود:

 

«ولقد سمعت رنة الشيطان حين نزل الوحي عليه، صلي الله عليه وآله، فقلت: يا رسول‏الله ما هذه الرنة؟ فقال: هذا الشيطان ايس من عبادته.» (3)

 

من، هنگامي که وحي بر او فرود مي‏آيد، آواي شيطان را شنيدم.

 

گفتم: اي فرستاده خدا، اين آوا چيست؟

 

گفت: اين شيطان است که از آن که او را نپرستند، نوميد و نگران است.

 

آه، من مي‏شنوم، آنچه را او مي‏شنود و مي‏بينم آنچه را او مي‏بيند.

 

من، در اين خانه، روشنايي وحي و پيامبري را مي‏بينم و بوي نبوت را مي‏شنوم.

 

من، به خداي او ايمان دارم. ايمان دارم که او فرستاده خداست.

 

من، هيچ‏گاه، بي‏ايمان به خداي او، و او، بر پشت‏خاک، گام ننهشته‏ام.

 

من، تشنه اين چشمه‏ام.

 

من، حيران، واله و شيداي اين قبله‏ام.

 

من، لب از اين جام بر نخواهم داشت، تا لبالب شوم.

 

من، او را در تمامي آنات زندگي‏ام، خواهم بوييد، خواهم جوييد، در پي او خواهم پوييد.

 

علي را محمد، به دستور حق، زيبا پروريد، اوج داد، برخروشان‏د، به آستانه حق راهش نمود، چشم جانش را گشود و خدا را به او نمود، تا در هنگامه بعثت، در گاه رستاخيز جانها، قيامت دلها، بيداري خردها، شور آفريند، عرصه‏داري کند، نماد دين باشد، و دين را در تمام زوايايش جلوه‏گر سازد.

 

علي، آني از پيامبر جدا نشد، هميشه و همه‏گاه، سر بر آستان او داشت.

 

در مکه، در گاه اوج‏گيري دشمنيها، کينه‏توزيها، لجن‏پراکنيها، علي، تکيه‏گاه او بود و تمام موجهاي سهمگين دشمني را در اقيانوس وجود خود، درهم مي‏شکست.

 

همه ديده بودند، خرد و بزرگ، پيرو جوان، زن و مرد، آن سرو ناز را که در بنفشه‏زار نبي خوش مي‏خراميد.

 

همه ديده بودند آن جوان را با دو چشم زلال، که چشم بر آن چشمه داشت، تا غباري ننشيند بر آن، خار و خاشاکي تن نشويد در آن.

 

کودک، در دنيايي که براي ديگران نا شناخته بود، سير مي‏کرد. از مجلسهاي لهو و لعب، از مراسم شرک‏آلود، از کرنش در برابر بتها و پرستش آنها به دور بود. همه را عقيده بر اين بود که علي آني به شرک‏آلوده نشد که بخواهد خود را از آن آلودگي با اسلام پاک سازد. او در زمزم عشق، در چشمه‏زلال نبي، بارهاي بار، جان خود را شسته بود که مبادا غبار شرک در آن نشيند.

 

مسعودي مي‏نويسد:

 

«بسياري از مردم را عقيده بر آن است که علي، هرگز به خدا شرک نياورد، تا از نو اسلام آورد. بلکه در همه کار پيرو رسول خدا بود و به وي اقتدا مي‏کرد و بر همين حال، بالغ شد و خدا او را عصمت داد و مستقيم داشت و براي پيروي خود، توفيق داد.» (4)

 

علي، چنان در مغناطيس نگاه محمد و جاذبه شگفت‏انگيز او قرار داشت و در هاله‏اي پرتوافشان، تاريکي‏زدا و مقدس سير مي‏کرد و روزگار مي‏گذراند، که راه بر شيطان از هر سوي بسته شده بود و روزني براي ورود تاريکي و غبار شرک در جان آن جان شيفته وجود نداشت.

 

محمد، از آسمان سخن مي‏گفت، علي نگاه به آسمان داشت، و با خداي خود، راز مي‏گفت.

 

محمد ،از وحي سخن مي‏گف‏ت، علي آن را زمزمه مي‏کرد و به جان مي‏نيوشيد.

 

محمد، به دور از چشم مردم، در درهاي پيرامون مکه، نماز مي‏گزارد، علي به وي اقتدا مي‏کرد.

 

طبري مي‏نويسد:

 

«پس از اقرار به توحيد، بيزاري از بتها، اول چيزي که از شرايع اسلام، خداي عزوجل، واجب کرد، نماز بود. و نخستين کسي که با رسول خدا نماز گزارد، علي بود.» (5)

 

همو از علي روايت مي‏کند که فرمود:

 

«منم بنده خدا و برادر رسول او. منم صديق اکبر. نمي‏گويد اين را پس از من، مگر دروغ‏گوي دروغ‏پردازي. هفت‏سال پيش از مردم، با رسول خدا نماز گزاردم.» (6)

 

سه سال از بعثت مي‏گذرد که پيامبر مامور مي‏شود، عشيره خويش را انذار دهد و از عذاب خداوندي آنان را بر حذر دارد و صراط مستقيم را به آنان بنماياند و ياد و خاطره جدشان ابراهيم خليل را زنده کند و پرچم پرافتخار توحيد را در ميان فرزندان ابراهيم و فرزندان عبدالمطلب بر افرازد، تا نخستين گروه باشند که افتخار رايت‏بر افرازي و رايت‏باني، آيين ناب محمدي را بهره خويش مي‏سازند.

 

پيامبر، به روايتي به کوه صفا و به روايتي به کوه مروه بالا رفت و قوم خود را به انجمني مهم و سرنوشت‏ساز فرا خواند.

 

به علي دستور داد: غذا تهيه کند و سفره بگستراند. علي دستور پيامبر را اجرا کرد. قوم برخوان محمد، گردآمدند و خوردند و نوشيدند.

 

علي مي‏گويد: در اين هنگام، پيامبر برخاست و فرمود:

 

«هان! فرزندان عبدالمطلب، سوگند به خدا، هيچ جوان عربي را نمي‏شناسم که بهتر از آنچه من براي شما آورده‏ام، براي قوم خويش آورده باشد. به راستي که من، خير دنيا و آخرت را براي شما آورده‏ام و خداي مرا فرموده است: شما را به جانب او دعوت کنم. اي بني عبدالمطلب، خدا مرا بر همه مردم، به طور عموم، و بر شما، به طور خصوص، برانگيخته و گفته است: و انذر عشيرتک الاقربين.

 

من شما را به دو کلمه‏اي که بر زبان سبک و در ميزان، سنگين است دعوت مي‏کنم. به وسيله اين دو کلمه، عرب و عجم را مالک مي‏شويد و امتها رام شما مي‏شوند و با اين دو کلمه، وارد بهشت مي‏شويد و با همين دو کلمه، از دوزخ، نجات مي‏يابيد: لا اله الا الله و گواهي بر پيامبري من.

 

پس کدام يک از شما مرا در اين راه کمک مي‏دهد، تا برادر من، وصي من، خليفه من در ميان شما باشد (به روايت‏شيخ مفيد در ارشاد/24، تا برادر من، وصي من و وزير من و وارث من و خليفه من، پس از من باشد.)

 

هيچ‏کس از حاضران، بدو پاسخ نداد. اما من که از همه خردسال‏تر و کم‏جثه‏تر و کودک‏تر بودم، گفتم: يا رسول الله من تو را در اين کار، ياري مي‏دهم.

 

گفت: بنشين.

 

گفتار خويش را تکرار کرد و همچنان خاموش ماندند.

 

تا من گفتار نخستين خود را باز گفتم.

 

پس گفت: بنشين.

 

بار سوم سخن خود را بر آنان تکرار کرد. هيچ از ايشان، حتي به يک حرف، وي را پاسخ نگفت و باز من برخاستم و گفتم: يا رسول الله، براي ياري تو در اين امر آماده‏ام.

 

گردنم را گرفت و گفت: هان، اين است‏برادر من، وصي من، و خليفه من در ميان شما. از وي بشنويد و فرمانش را ببريد. جمعيت‏به پا خاستند و مي‏خنديدند و به ابوطالب مي‏گفتند: تو را امر کرده که از پسرت بشنوي و او را پيروي کني.» (7)

 

به راستي محمد، ارمغاني با شکوه و ماندگار براي قوم خويش آورده بود. اگر پرده کبر، خودبزرگ‏بيني، گناه و شرک بر کنار مي‏رفت و اين جمع، کنه و يرفاي سخن پيامبر را در مي‏يافتند و از قيد و بندهاي جاهلي و غل وزنجيرهاي آيين شرک و بندگي غيرخدا رهايي مي‏يافتند، هم سعادت دنيا را داشتند و هم خير واپسين روز را.

 

اگر جان در زلال محمد مي‏شستند و در زمزم عشق، آلودگي را از جان خود مي‏ستردند، دنيا در زير نگين قدرت آنان در مي‏آمد.

 

پيامبر در اين فراز مهم و لمحه تاريخي و سرنوشت‏ساز، از آينده خبر داده است که اسلام جهان‏گستر مي‏شود و خانه‏ها، کومه‏ها، سرزمينها و اقليمها را در مي‏نوردد و هر قوم و امتي که بر اين براق تيزرو قرار بگيرد و به اين آيين گردن نهد، رايتش بر بام جهان، افراشته خواهد شد.

 

بني‏هاشم، با فرياد يا «صباحاه‏» پيامبر از خواب صبحگاهان برنخاست و به اقليم بيداري گام ننهاد، تا آينده امت اسلامي را با شکوه هر چه تمام‏تر و برابر معيارها و ترازهاي شرع رقم زند.

 

اگر بني‏هاشم، اين دقيقه را دقيق درک مي‏کرد و پشت و پناه جوان سرفراز و زيبارفتار و زيباگفتار خود مي‏شد و دين جديد را جرعه‏جرعه نوش مي‏کرد و جان خود را از خمودي به در مي‏آورد و نيرو مي‏گرفت و عرصه‏دار مي‏شد، پسران اميه، با آن کينه‏هاي ديرينه، ميدان‏دار نمي‏شدند که يزيدبن معاويه، در هنگامي که سر مقدس امام حسين پيش رويش بود، بي‏شرمانه اشعاري‏8 را بسرايد که دل آل الله را خون کند.

 

آري، اين دقيقه‏نشناسي، يعني غفلت، يعني گناه و سرکشي و واپس ماندن از کاروان بزرگ نور و روشنايي.

 

پيامبر راه و افقهاي روشن آينده را به آنان نمود: وصي، وزير، خليفه و وارث من کسي است که پيش از همه، رايت‏ياري مرا برافرازد و پا به ميدان نهد و براي دين و سربلندي ياران آن، از جان مايه بگذارد و به لااله‏الا الله و محمد رسول الله ايمان بياورد و گواهي بدهد خدايي جز آن ذات بي‏همتا نيست و محمد رسول و فرستاده اوست.

 

پرده جهل و شرک نگذاشت، خردها به آبشخور حق رهنمون شوند و زواياي اين حقيقت زيبا و پرنگار را دريابند.

 

براي علي که در پس پرده جهل،شرک و گناه گرفتارنيامده بود، پرده‏ها افتاد و حقايق را به خوبي ديد و رايت‏ياري او را برافراشت.

 

پيامبر مي‏پذيرد و او را بلند مي‏کند و جايگاه والاي او را در آيين جديد مي‏نماياند و کاخ گزندناپذير امامت را بنيان مي‏گذارد.

 

امامت علي در همان لمحه‏اي از افق سر مي‏زند و مي‏درخشد که پيامبري محمد، جلوه‏گر مي‏شود.

 

پيامبر با اين حرکت‏شورانگيز خود، به همگان، به اهل‏انجمن، به همه کساني که در آينده به اين کاروان نور مي‏پيوندند، فهماند که در آيين او، برگزيدن جانشين براي رسول خدا و فرمانرواي امت، بسان آيين جاهلي، يا مرام و روش و رويه پادشاهان و کسراها و فرمانرواهايي که به زور شمشير بر قوم و امتي پيروز شده‏اند، نيست که پس از اين که راه‏ها هموار شد، سنگلاخها درهم کوفته شد، راه‏هاي دشوارگذر پيموده شد، باز دارنده‏ها، برداشته شد، دشمنان سرکوب گرديدند، داعيه‏داران به غل و زنجير کشيده شدند، ياغيان رام شدند و قلمرو فرمانروايي آرام گرفت، يکي از فرزندان فرمانرواي فاتح، يا يکي از نزديکان قدرت‏مند و با نفوذ او، بر اريکه جانشيني گمارده شود و گاه بدون اين که شايستگيها و کارآزمودگيهاي لازم را داشته باشد.

 

در اين آيين، پيش از آن که قدرتي باشد و عده و عده‏اي و حوزه نفوذي و قلمروي، بيش از آن که سرزميني باشد در اختيار، با مردمي در زير نگين قدرت، پيش از آن که سريري باشد و تخت و تاجي، پيش از آن که کسي مزه قدرت را چشيده باشد، در غربت غربت، در تنگناهاي هراس‏انگيز، در روزگار بي‏ياوري و بي پناهي، در هنگامه دشوار و توان‏فرساي رويارويي با خنجرها و شمشيرهاي آخته، با دستان خالي از سلاح، در روزگار بي‏برگي، روزگاري که همه گروندگان به اين آيين، بي‏هيچ چشمداشتي به دنيا و فرداي پر از ناز و نعمت و رفاه، تنها به عشق خدا و قرباني در راه آرمانهاي رسول خدا، با همه تنگناها و دشواريهاي زندگي و شکنجه‏هاي توان‏سوز در جاده حق مي‏پويند، با ايمان‏ترين، خالص‏ترين، ناب‏انديش‏ترين، عاشق‏ترين و شيداترين شخص به جانشيني گمارده مي‏شود.

 

با اين طرح بلند و آسماني، دين محمد در پرتو اصل با شکوه امامت، جاودانه مي‏ماند و در همه برهه‏هاي تاريخ، بر تارک جهان، مي‏درخشد.

 

امامت است که دين را مي‏گستراند، مي‏شکوفاند، بستر رشد، پويندگي، کمال و درخشندگي آن را فراهم مي‏سازد.

 

امامت است که بازدارنده‏ها را از سر راه بر مي‏دارد، راه را براي تعالي، کمال و اوج‏گيري پيروان هموار مي‏سازد.

 

امامت است که دين را تفسير دقيق، روشن، شفاف و جديد مي‏کند و پيرايه‏ها را مي‏زدايد و با بدعتها در مي‏افتد.

 

امامت است که هميشه و همه آن، شبهه‏ها را مي‏شناساند و راه‏هاي برخورد با آنها را مي‏نماياند.

 

امامت است که با دشمن، به هر رنگ و به هر لباس و با هر ترفند، در آوردگاههاي گوناگون، پنجه در پنجه مي‏افکند و به خاک سياهش مي‏نشاند.

 

علي، به فرمان ح‏ق، سکاندار چنين کشتي اس‏ت. کودک بود; اما در سيمايش بزرگي، شايستگي، خردورزي و خردمندي نقش بسته بود. افقها را روشن مي‏ديد، در مدار بسته‏اي سير نمي‏کرد و نمي‏انديشيد. انديشه‏اش فراخنا و يرفاي جهان را مي‏کاويد و از مرزها و حصارها مي‏گذشت و به ساحتها و عرصه‏هاي جديد راه مي‏يافت.

 

محمد، سک‏وت را مي‏شکن‏د، هم سکوت خود را و ه‏م سک‏وت انجمن سران بني‏هاشم را. پندارگرايان مي‏پنداشتند با برخورد سطحي، يا پوزخند، با تحقير و به گوشه چشم اشاره کردن، محمد را از جنبش و تکاپو باز مي‏دارند و او را به انزوا مي‏کشانند و بال‏وپر او را مي‏بندند و بر لب او مهر خموشي مي‏زنند. اما ندانستند که دوران خموشي اين کوه آتشفشان به سر آمده و اکنون شعله‏هاي مقدس و سرکش آن، زبانه خواهد کشيد و همه چيز را دستخوش دگرديسي يرف قرار خواهد داد.

 

رسول خدا، به امر خداوند که فرمود:

 

«فاصدع بما تؤمر واعرض عن المشرکين، انا کفيناک المستهزئين. الذين يجعلون مع الله الها آخر فسوف يعلمون.» (9)

 

آنچه را مامور هستي، آشکارا ابلاغ کن و از مشرکان روي بگردان و ما خود شر استهزا کنندگان را از تو دور مي‏سازيم. آنان که با خدا، خدايي ديگر قرار مي‏دهند، پس به زودي، خواهند دانست.

 

در ابطح به پا ايستاد و گفت:

 

«منم رسول خدا. شما را به عبادت خداي يکتا و ترک عبادت بتهايي که نه سود مي‏دهند و نه زيان مي‏رسانند و نه مي‏آفرينند و نه روزي مي‏دهند و نه زنده مي‏کنند و نه مي‏ميرانند، دعوت مي‏کنم.» (10)

 

با آشکار شدن دعوت پيامبر، انتظارها به سر آمد. پيامبري را که پيامبران پيشين نويدش را داده بودند و همه چشم به راه او بودند و در سيما و رفتار محمد، سالها بود که نشانه‏هايي از آن را مي‏ديدند، اکنون دربرابرشان زيبا، با وقار، با شوکت و با جلال، بسان باغي پر از گل ايستاده بود و يا «صباحاه‏» گويان، آنان را از خطرهاي تباهي‏آفرين، بنيان‏سوز و ويرانگر، خبر مي‏داد.

 

جوانان پرشور و با فطرتهاي سالم، بردگان، به بند کشيده‏شدگان، مستضعفان و ستمديدگان برگرد او حلقه زدند و از نسيم دل‏انگيز بنفشه‏زار محمدي، حياتي دوباره يافتند.

 

قريش، تار وپود نظام اهريمني خود را از هم گسسته مي‏ديد، به هراس افتاد و با تمام توان به نبرد با زيبايي و شکوه و خوبي برخاست.

 

شکنجه‏ها بي‏رحمانه بود. بردگان، بينوايان، بي‏کسان و غريبان که خدا را مي‏پرستيدند و از بتها بيزاري مي‏جستند و به محمد عشق مي‏ورزيدند، به سختي و به طور وحشيانه شکنجه مي‏شدند.

 

کساني را که نمي‏توانستند شکنجه کنند، با محاصره اقتصادي و قطع داد و ستد با آنان، از توانشان مي‏کاستند. اين پديده‏هاي شوم و نقشه‏هاي اهريمنانه و غير انساني سبب شد که پيامبر براي رهايي پيروان خويش از نابودي و سازمان‏دهي دقيق و برنامه‏ريزي شده آنان عليه مشرکان، در گشايش را بگشايد و شماري را به حبشه و سپس شماري را به سوي مدينه گسيل بدارد.

 

قريش، غافل‏گير شد. هجرت را پيش‏بيني نمي‏کرد و با تمام توان به تلاش برخاست که انقلاب بزرگ هجرت را در هم بشکند، نتوانست. در شبي شوم، سران قوم توطئه کردند و نقشه قتل پيامبر را ريختند. پيامبر، توسط فرشته وحي از اين نقشه شوم، با خبر شد.

 

علي، فداکارانه، در شب تاريخي هج‏رت پيامب‏ر از مک‏ه به مدين‏ه (ليلة المبيت) خود را آماج خنجرهاي آخته قريش ساخت، تا جان جانان، جان سالم از مکه به در برد.

 

و اين آيه شريفه درباره اين فداکاري بزرگ نازل شد:

 

«ومن الناس من يشري نفسه ابتغاء مرضات الله والله رؤوف بالعباد.» (11)

 

در ميان مردم کساني هستند که درجست‏وجوي خشنودي خدا، از جان‏خويش مي‏گذرند و خدا نسبت‏به بندگانش، مهربان است.

 

بار ديگر، نام علي بر تارک شهر مکه درخشيد. همه جا سخن از علي بود. شجاعت و جوانمردي او، مهابت و هيمنه او، ورد زبانها بود.

 

علي، کم‏کم براي خلق حماسه‏هاي بزرگ آماده مي‏شد. حماسه‏هايي که شب را شکستند و روز را روياندند.

 

حماسه‏هايي که اسلام را از جزيره تنگ، به فراخناي جهان راهش گشودند. حماسه‏هايي که پيامبر را شاد کردند و مؤمنان را سرافراز و مشرکان را زمين‏گير.

 

علي برتارک دلها مي‏درخشيد.علي درسينه‏ه‏ا ش‏ور مي‏انگيخ‏ت. علي نگاه‏ها را به سوي خود مي‏کشاند.

 

آتش عشق علي، در کومه‏ها و خانه‏ها و کوچه‏هاي شهر دين، شهر آرزوها، شهر عشقهاي پايدار، شهر محمد، مدينه، زبانه مي‏کشيد و خيلي‏ها را به کام خودفرو مي برد.

 

علي، در مدينه درخشيد، بسان خورشيد جهان افروز مدينه، محمد.

 

علي، در جنگه‏ا، بس‏ان صاعق‏ه ب‏ر س‏ر دشمن‏ان ف‏رود مي‏آمد و خاکسترشان مي‏کرد.

 

وقتي جنگ بدر پا گرفت، مکه جگر گوشه‏هاي خود را بيرون ريخت، شادي و پايکوبي در مکه و در لشکر مشرکان، به اوج خود رسيد، و در مدينه، از چهره‏ها، از ديده‏ها، از سينه‏ها، از در و ديوار، غم مي‏تراويد که مبادا اين سپاه جرار و بي‏ترحم کارها را يکسره کند و اين کاروان کوچک کوچيده از شهر و ديار را، با مردان و زنان مهمان‏نواز و با وفاي مدينه، درهم شکند و براي هميشه نسل‏شان را براندازد.

 

در اين هنگامه سخت، که مرگ از هر سوي دهان گشوده بود و لرزه بر اندامها مي‏افکند، دستها به لقوه مي‏افتاد و زبانها بند مي‏آمد، علي چو رعد مي‏غريد و به قلب سپاه شب يورش مي‏برد و آذرخش شمشيرش، ظلمت را مي‏شکافت. بيش از 36تن از جگرگوشه‏هاي مکه را به خاک مذلت افکند و به ديار عدم فرستاد. شيون از سپاه مکه بلند شد و رايت اميد، در سپاه محمد، بر افراشته شد.

 

ازاين پس، حماسه‏هاي بزرگ سپاه دين، يکي پس از ديگري آفريده مي‏شد و علي، در کانون و مرکز اين حماسه‏ها و شورانگيزيها بود.

 

علي در همه آوردگاههاي هراس‏انگيز، دي است‏وار و گزندناپذي‏ري بود براي سپاه محمد. رايت اميد مي‏افراشت، دلها را قوي مي‏داشت، ديو ترس را با بي‏باکيها، دلاوريها و يکه‏تازيهاي خود از عرصه جبهه حق مي‏راند و روز روشن را با چابکيها و ضربه‏هاي بهنگام و کاري، از چپ و راست، براي دشمن شب‏تار مي‏کرد و در گيراگير نبرد، که شمشيرها بسان صاعقه هوا را مي‏شکافتند و بر فرق جنگاوران فرود مي‏آمدند و مي‏شکافتند، علي در کانون آوردگاه، با فنون جنگي سخت پيچيده، صاعقه‏ها را يکي پس از ديگري واپس مي‏زد و زمام ميدان نبرد را قهرمانانه در دست مي‏گرفت.

 

علي، زلال زلال بود، بسان چشمه، مي‏شد خود را در او ديد و ناراستيهاي خود را اصلاح کرد.

 

علي، سرچشمه همه خوبيها، زيباييها، عشقها، دلپذيريها و مهرورزيها بود، مي‏شد در آن چشمه آرميد و زندگي سالم، شاداب و به دور از تباهيها و زشتيها و آلودگيها داشت.

 

علي، سينه‏اي چون دريا داشت. هيچ‏گاه نغمه مخالف در اين دريا موج نمي‏آفريد، چه فکري، چه سياسي و چه حتي کينه‏ورزانه.

 

علي، شريعه شريعت ناب ب‏ود. هر کس بر اين شريعه قرار مي‏گرفت، مي‏توانست‏به اسلام ناب محمدي، اسلام به دور از خرافه، اسلام به دور از آداب و سنن جاهلي دسترسي بيابد و از آن جوي هميشه جاري، جامي برگيرد و نوش کند.

 

علي، چشمه‏سار بود، سرزميني سبز و پر از چشمه‏هاي زلال: چشمه عشق، چشمه عرفان، چشمه دانش و چشمه مهر. هر کس بر اين چشمه‏ها جان را مي‏شست و جامي از آن بر مي‏گرفت و تا آخرين جرعه، نوش مي‏کرد، هوشيار مي‏شد و هشيارانه بر جاده خورشيد گام مي‏نهاد و تا سر منزل مقصود، به دور از خستگي و رخوت و خواب‏زدگي، مي‏پوييد.

 

علي، قبله‏نما بود. هرکس، در هر کجا و در هر سوي، مي‏خواست در جهت قبله محمد و اسلام ناب بايستد، خود را با علي تراز مي‏کرد.

 

علي، نماد عشق و ايمان بود و زندگي و راه و روش و سيره او، نماد زندگي و راه و روش مؤمنانه و عاشقانه بود، هر کس مي‏خواست زندگي خود را بر اين اساس بنا کند و راه و سيره‏اي چنين داشته باشد، به علي اقتدا مي‏کرد.

 

علي، آينه تمام نما بود، هويتها را مي‏نمود و چهره‏ها را مي‏شناساند و سيرتهاي زيبا و سيرتهاي زشت را از اين آينه شفاف مي‏شد شناخت.

 

علي، معي‏ار و تراز بود، هر کس و هر جريان، هر موضع‏گيري و هر حرکت، اگر با اين شاقول، تراز مي‏بود، درست، مستقيم، بهنجار و اگر تراز نمي‏بود، نادرست و نابهنجار بود.

 

علي، غمگسار بينوايان، يتيمان، عزيز از دست‏دادگان، زجرکشيدگان، مستضعفان و دل‏سوختگان بود و در اندوه جانکاه اينان، شبان و روزان مي‏گداخت.

 

علي، در سرتاسر زندگي، با وجود خود، کانون مهري براي مردمان رنجديده و بي‏برگ افروخته بود که در آن گرد آيند و گرما گيرند و دردها و رنجهاي خود را التيام بخشند.

 

علي، عاشق عدالت‏بود. در سرتاسر زندگي، در تمامي فراز و نشيبها، در گاه طوفانهاي سهمگين، در اوج بحرانها، در هراس‏انگيزترين لمحه‏ها، آني چشم از اين قله بلند و اصل رخشان برنداشت. هميشه و در همه‏حال، براي برافراشتن رايت عدل و برافراختن مشعل تاريکي‏زدا، نور افشان، پرتوافکن، اميدآفرين آن، در تکاپو بود.

 

علي، مرهم‏گذار دردها بود. هر کس دل ريشي داشت، اندوهي عميق، جانش را مي‏کاهيد، درگرداب غمي، دست‏وپا مي‏زد، به علي پناه مي‏برد و علي با همه شکوه و جلال، مهابت و هيمنه، زانو مي‏زد و بر دردها و زخمهاي او، مرهم مي‏گذاشت.

 

علي، برگزيده خدا بود، نبي بر آن گواه، نه يک بار که بارها.

 

علي، برگزيده خدا بود، تا دين را پناه و ادامه دهنده راه رسول خدا باشد و با بيان دل‏انگيز، شورآفرين، حماسي و خرد ناب خود، به تفسير و تاويل آيه آيه کتاب خدا و فراز فراز سنت نبي بپردازد.

 

علي، بر گزيده خدا بود، تا پس از رسول خدا، ارزشه‏اي ديني را پاس بدارد، مردم را به آبشخور وحي، همه آن، هدايت کند و زشتيها و ناراستيها را از دامن جامعه اسلامي بزدايد.

 

علي، برگزيده خدا بود، تا پس از نبي، جامعه نمونه، سالم، عادلانه و به دور از ستمي را که پيامبر بنا گذاشته بود، از هرگزندي به دور دارد.

 

علي، برگزيده خدا بود، تا عدل را بگستراند، ستم را بميراند، ارزشها را بنماياند، ضد ارزشها را فرو خاموشاند، دانايي را بپراکند، جهل را براند، فرهنگ ناب اسلامي را برافرازد و فرهنگ جاهلي را فرو افکند.

 

علي، برگزيده خدا بود، تا با نفاق در هر شکل و هيات و با هر چهره و در هر حال، در آويزد و از پا در آورد و از صحنه اجتماع بتاراند.

 

علي، برگزيده خدا بود،تا برابر قرآن و سنت عمل کند و آن دو ثقل‏اکبر را بر جامعه و دلها و زواياي گوناگون زندگي فردي و اجتماعي مردمان حاکم کند.

 

با اين عهدي که علي با خدا بسته بود، رسول خدا او را در غدير خم، بر شانه خود برافراشت و فرمود:

 

«معاشر المسلمين الست اولي بکم من انفسکم؟

 

قالوا: اللهم بلي.

 

قال: من کنت مولاه فعلي مولاه. اللهم و ال من والاه و عاد من عاداه وانصر من نصره واخذل من خذله.» (12)

 

با اين معيارها و ترازها، علي مي‏بايد پس از غروب خورشيد اسلام، ماه آسمان اسلام شود و پرتو افشاند و نگذارد شب، دامن‏گسترد و سياهي، تباهي آفريند.

 

علي، مي‏بايد پس از فرو رفتن چشمه هور، برآيد و بتابد و مشعلهاي اسلام ناب را برافروزد، تا امت محمدي، راه از بي‏راه بازشناسند و به ک‏يراهه نيفتند و گرفتار ديو و دد شوند.

 

دريغ و دردا، در آن هنگامه غم‏انگيز، که چشمه خور، از ديده‏ها پنهان شد و جهان را تاريکي درآغوش گرفت، مهتاب مي‏بايست مي‏تراويد، شبتاب مي‏بايست مي‏درخشيد که ابرهاي سياه آسمان را آگندند و ماه در زير ميغ نهان شد و فتنه‏هاي تاريک، يکي پس از ديگري نمايان شدند.

 

بخيلان، دنياداران، پسران اميه، طلقا و رجعت‏طلبان ،دست‏به کار شدند و جهان را تيره کردند و بلا را بر همگان چيره; بلايي که پيران را فرسود و خردسالان را پير کرد و دينداران را اسير.

 

جامه خلافت را «نخستين‏» درپوشيد، با اين که مي‏دانست‏خلافت جز علي را نشايد. چون اجلش رسيد، کوشيد تا آن را به عقد ديگري درآورد. و او، چون اجلش رسيد، گروهي را نامزد کرد علي را در جمله آنان درآورد.

 

امام درباره اين شورا و نتيجه شوم آن مي‏فرمايد:

 

«خدا را چه شورايي! من از نخستين چه کم داشتم که مرا در پايه او نپداشتند و در صف اينان داشتند. ناچار با آنان انباز و با گفت‏وگوشان، دمساز گشتم. اما يکي از کينه راهي گزيد و ديگري داماد خود را بهتر ديد و اين دوخت و آن بريد، تا سومين به مقصود رسيد و همچون چارپا بتاخت و خود را در کشتزار مسلمانان انداخت و پياپي دو پهلو را آکنده کرد و تهي ساخت. خويشاوندانش با او ايستادند و بيت‏المال را خوردند و بر باد دادند. چون شتر که مهار برد و گياه بهاران چرد، چندان اسراف ورزيد که کار به دست و پايش پيچيد و پرخوري به خواري و خواري به نگونساري کشيد.» (13)

 

پس از نگونساري سومي و کشته‏شدن او، مردم، آسيمه‏سار روي به علي نهادند، ولي دريغا و دردا که ديرهنگام بود، روز دامن برچيده بود و شب جهان را در آغوش داشت و تا سپيده دم، راه دراز.

 

روزگاري به علي روي آوردند که روزگار عبوس و تلخي بود و از شهد گلها، آواز چکاوکها، خبري نبود و نسيمي از باغ پرگل محمد نمي‏وزيد. از باغ و راغ، اثري بر جاي نبود و در همه سوي و همه چشم‏اندازها، زندگيها بود که بايگون و مرده‏سان. ارکان جامعه‏اي که رسول خدا، به خون دل، رنجها، سختيها، اندوه‏ها و دغدغه‏هاي بسيار خود و ياران جان شيفته‏اش بنيان‏گذارده بود، در هم ريخته و شيرازه حکومت‏حق، از هم گسسته بود. حکومت از هاله تقدس به در آمده بود که ديگر رکن خيمه دين نبود. روشنايي به خانه‏ها، کومه‏ها و محفلها نمي‏داد. مشعل هدايتي نمي‏افروخت. نشاني بر راه دينداري نمي‏افراشت. مرز دين را پاس نمي‏داشت. در زندگي مردم فرودست، نقش نمي‏آفريد. با فقر و فاقه در نمي‏افتاد. به ثروتها و سرمايه‏هاي بادآورده و از راه حرام فراچنگ آمده، کاري نداشت. زمينه را براي حرام‏خواري، چپاول، اختلاس، به يغما بردن بيت‏المال، فراهم آورده بود. دستها را براي دست‏به‏دست کردن بيت‏المال، بازگذاشته بود.به درد دردمندان بي‏توجه بود و به اشک يتيمان و ناله مظلومان بي‏اعتنا. حکومت‏گران، سر در آخور خود داشتند و شکم خود مي‏انباشتند. قرآن، مهجور بود و سنت از گردونه زندگي بيرون. وحشت‏بر زندگي خوبان، نيک‏مردان و ماندگان به سيره پيامبر، سايه افکنده و مرگ بر در خانه آنان، دهان گشاده بود. پسران اميه، طلقا، رجعت‏طلبان و منافقان، سايه شوم خود را بر حوزه مقدس اسلام گسترده و عرصه را بر مردم، تنگ گرفته بودند. عزيزان خوار بودند و فروماندگان و سفلگان، عزيز و بر کار. زمام امور، در دست نابکاران و تبه‏کاران بود و مردم خوار و بي‏مقدار. عزت و شکوه و جلال مسلماني بي‏فروغ، عيش و عشرت و کامروايي و کافرکيشي، پرفروغ. وابستگان به حکومت، ثروتها اندوخته بودند، بستانها آراسته و نهرها به سوي بستانها چرخانده بودند و بر اسبان تيز تک و فربه سوار مي‏شدند و کنيزکان زيبا، خوش‏اندام و سيمين ساق در بر مي‏گرفتند.

 

چنين بود که علي در برابر مردمان خسته، رنجديده و بلازده که به او رو آورده بودند، برخاست و فرمود:

 

«مرا بگذاريد و ديگري را به دست آريد که، پيشاپيش کاري مي‏رويم که آن را رويه‏هاست و گونه‏گون رنگهاست. دلها برابر آن، بر جاي نمي‏ماند و خردها برپاي. همانا، کران تا به کران را ابر فتنه پوشيده و راه راست ناشناسا گرديده;و بدانيد که اگر من درخواست‏شما را پذيرفتم، با شما، چنان کار مي‏کنم که خود مي‏دانم. و به گفته گوينده و ملامت‏سرزنش کننده، گوش نمي‏دارم و اگر مرا واگذاريد، همچون يکي از شمايم و براي کسي که کار خود را بدو مي‏سپاريد، بهتر از ديگران فرمانبردار و شنوايم. من اگر وزير باشم، بهتر است، تا امير باشم.» (14)

 

اين فراز از سخن مولا، بدان معني نيست که ديگران را با خود در حکومت انباز مي‏دانست و آن را که مردم به او روي مي‏آوردند، شايسته حکومت. خير. حکومت‏گري و فرمانروايي را شرطهاست که يکي از آنها رويکرد مردم است. علي اين را داشت و شايستگي را هم، به تمام و کمال; اما افق را تاريک مي‏ديد و زمينه را براي کار نامهيا و دستها را براي کارهاي اساسي و بنيادي، بسته و حکومت را از گردونه زندگي بيرون و در باتلاق فرومانده.

 

مردم به پا خاسته و به حکومت‏گران پيشين پشت کرده، برآنند علي را بر اريکه حکومتي بنشانند که به فرموده آن حضرت از سر و رويش نکبت مي‏باريد:

 

«خلافت را چون شتري ماده ديدند و هر يک به پستاني از او چسبيدند و سخت دوشيدند و تا توانستند، نوشيدند. سپس آن را به راهي درآوردند ناهموار، پرآسيب و جان‏آزار که رونده در آن، هر دم به سر درآيد و پي‏درپي پوزش خواهد و از ورطه به در نيايد.» (15)

 

علي، با اين که روزگار را روزگار فتنه‏ها مي‏دانست، کران تا به کران را تاريک و دهشت‏انگيز، راه راست را ناشناسا، و دلها را در برابر آن، نامانا و خردها را ناپايا، به اصرار مرد و زن، خرد و بزرگ و ستمديده و دل فگار حکومت را مي‏پذير به شرط آن که با او همراه باشند، سر در فرمان او نهند، گام در گام او گذارند، با او، هم‏آوايي کنند و در هنگامه‏ها و درگاه هجوم شبهه‏ها به ترديد نيفتند.

 

فسوسا که چنين نمي‏شود و علي، تنها مي‏ماند که شرح اين قصه پرغصه را مجالي ديگر بايد و در اين‏جا، به يک فراز غم‏انگيز از سخنان او اشاره مي‏کنيم که نمايانگر دل‏فگار و مجروح مولاست:

 

«چون به کار برخاستم، گروهي پيمان بسته شکستند، و گروهي از جمع دينداران بيرون جستند و گروهي ديگر، با ستمکاري، دلم را خستند.» (16)

 

بارالها! ما را در راه علي، هميشه و همه‏گاه، استوار و ثابت قدم بدار و ما و مردم شريف‏اين سرزمين را از گرداب و بلاي پيمان‏شکني، ارتداد و ستمکاري، در همه آنات، به دور بدار.

 

مجتبي احمدي

 

پي‏نوشتها:

 

1. «تاريخ پيامبر اسلام‏»، دکتر محمد ابراهيم آيتي، با تجديد نظر و اضافات و کوشش دکتر ابوالقاسم گرجي/55، دانشگاه تهران.

 

2. همان/59.

 

3. «نهج‏البلاغه‏»، صبحي صالح، ترجمه دکتر سيد جعفر شهيدي، خطبه‏192، سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامي.

 

4. «تاريخ پيامبر اسلام‏»/82.

 

5. همان/83.

 

6. همان/84.

 

7. همان/95.

 

8. «مقتل‏الحسين‏»، عبدالرزاق الموسوي المقرم/357، دارالکتاب الاسلامي، بيروت.

 

ليت اشياخي ببدر شهدوا لاهلو واستهلو فرحا قد قتلنا القرم من ساداتهم لعبت هاشم بالملک فلا لست من خندف ان لم انتقم

 

اي کاش بزرگان من که در جنگ بدر کشته شدند، امروز مي‏بودند و بي‏تابي خزرج را از ضربت نيزه و شمشير ما مي‏ديدند.

 

اي کاش امروز مي‏بودند و وضع آل‏محمد را مي‏ديدند و صدا به شادي بلند مي‏کردند و مي‏گفتند: يزيد دست تو شل مباد.

 

ما بزرگاني از پسران ايشان را کشتيم و آن را عوض گشتگان بدر قرار داديم و اکنون، سر به سر شد.

 

بني‏هاشم با سلطنت‏بازي کردند و گرنه، خبري از آسمان نيامده و وحيي نازل نشده است.

 

از مادرم، خندف، نيستم اگر انتقام کارهاي احمد (رسول خدا) را از فرزندان او نگيرم.

 

9. سوره «حجر»، آيه 94 96.

 

10. «تاريخ پيامبر اسلام‏»/97.

 

11. سوره «بقره‏»، آيه 207.

 

12. «الغدير»، علامه عبدالحسين اميني، ج‏1/8، دارالکتاب العربي، بيروت.

 

13. «نهج‏البلاغه‏»، خطبه 3.

 

14. همان، خطبه‏92.

 

15. همان، خطبه‏3.

 

16. همان.