برتري علي بر سايرين

 

«زبان مردم قلم حق است». اين مثل از مثلهاي قديمي عرب است که غالباً با حقيقت و واقع وفق داده و منطبق مي شود.

مطالبي که از زبان به زبان و از نسلي به نسل ديگر به ما رسيده مي توانيم به طور کلي نوع آنها را تصديق نماييم و يا صحيح و سقيم آنها را تشخيص بدهيم.

و در عين حال هم ممکن است از اين نقطه نظر هم که اين مطالب از قديم به ما رسيده و احياناً شيرين و چسبنده است با احترام قديمي و کهنه بودن آن آن را تصديق کنيم و به اين قاعده چه بسا ممکن است کلمات بي مغز و پوچي هم به اين ترتيب به ما رسيده باشد و به احترام پيري و وقار قديمي بودن آن را نقل نماييم ولي با تمام اين احوال مي توان بخوبي بين آنها تميز داد و وقتي با ميزان و ترازوي عقل و فکر بسنجيم مي بينيم که بيشتر آنها مثل قضاياي علمي قابل تعقل و تأمل و دقت است و خطاي آن کمتر از خطايي است که به گفتارهاي مخلوق مي شود نسبت داد؛ مثلاً يکي از آن کلمات و القاب شايعه ي بين مردم که از قديم زبان به زبان به ما رسيده، لقب امام است که به علي بن ابي طالب (ع) اختصاص داده شده و به هيچ يک از خلفاي راشدين اين لقب را نداده اند و هنگامي که به طور اطلاق و بدون قيد گفته مي شود امام، تمام اذهان متوجه علي (ع) مي گردد و به هيچ کدام از ائمه ديگر که در حقيقت اين سمت را داشته اند امام اطلاق نمي شود.

چرا مگر علي (ع) يکي از آن ائمه نبود؟ و مگر ابوبکر صديق هم امام نبود؟ و يا عمربن خطاب يا عثمان بن عفان امام نبودند؟ و مگر آنها جانشين رسول خدا و پيشواي مسلمانان و راهنماي آنها بعد از پيغمبر (ص) نبودند؟ و مگر مقصود از امامت همان سمتي که خلفاي قبل از علي (ع) هم داشتند، نبود؟

چرا تمام آنها امام و پيشواي مسلمانان بودند و در امامت بر علي (ع) هم سبقت جستند، با اين حال اين لقب مخصوص علي(ع) شد؛ زيرا بين آنها و علي (ع) فرقهايي بود.

آنها در وقتي امام بودند که در ميدان سيطره و سلطنت و زمامداري خود هيچ مخالف و مدعي نداشتند و براي هيچ کدام آنها پيش نيامده بود پرچم امامت را بدوش گرفته و با پرچم دولت دنيوي در نزاع و جدال و زدوخورد و جنگ باشند و يا در يک صف ايستاده و در مقابل آنها صفهاي مخالفين قرار داشته باشد. و يا با خصوصيت و امتيازات خود در يک طرف ايستاده و در برابر هم صفوف ديگري ايستادگي کنند.

آنها امامي بودند که علاوه از آنکه معارضي نداشتند در دوره ي آنها امامت نشانه و رمز خلافت نبود و با چيز ديگر هم اشتباه نمي شد؛ ولي علي (ع) يعني آن امام مطلق بدون قيد و شرط و امامي که مردم به او لقب امامت داده بودند و لقب امامت مزبور بر زبانها جاري و حتي اطفال صغير هم او را امام گفته و مي شناختند. وقتي خليفه و امام بود که در مقابل او ديگران با او معارض شدند و امامت او نشانه خلافت ديني شده و از جهت امام مطلق فقط شخص علي بن ابي طالب (ع) بود.

علي (ع) امامي است که امامت او بر سر زبانها و در هر کوي و برزن و در هر قصيده و مدح بدون آنکه نامش برده شود بود و به علاوه خصوصيتي که در علي (ع) بود و سايرين از آن عاري بودند. اين امتياز است که به هر يک از مذاهب و فرقه هاي اسلامي که از صدر اسلام موجود شده بود اتصال خاصي داشت؛ يعني در حقيقت موجد و رئيس آن مذهب و پيشواي آن فرقه و يا قطب آن مذهب مدار موجوديت و بقاي آن فرق محسوب مي گرديد.

و کمتر فرقه اي از فرق اسلام است که علي (ع) از ابتداي نشو و نماي آن معلم فرقه ي مزبور و يا شخص او موضوع آن طريقه و مذهب نباشد و طايفه و فرقه اي نيست که نام مورد بحث و مجالده آن فرقه نباشد.

حلقه هاي اتصال بين علماي علم کلام به علي (ع) منتهي مي شود؛ چنانکه حلقه ي علماي فقه و شريعت و علماي ادب و بلاغت به امام متصل است و علي(ع) استاد امام آن شعب بوده و به دلايل و نصوص و اسناد منقول اين معني قطعي و مسلم شده است.

و اما طوايفي که شخص امام را موضوع طريقه ي خود قرار داده و محور بحث آنها بوده است زياد هستند و من جمله خوارج و شيعه و ناصبيها و اهل سنّت مي باشند که علي (ع) را موضوع طريقه ي خود شناخته اند.

گرچه با ذکر اين طبقات تمام فرق را نگفته ايم و بعضي ديگر باقي ماندند؛ ولي در حقيقت از اين طبقات، فرق مذاهب و فرقه هاي اسلامي با يکديگر تداخل شده و رشته هاي مختلفي پيدا کرده است؛ مثلاً مي بينيم طريقه ي بعضي از اين فرق ممزوجي است از تصوف و سياست؛ مثل فرقه هاي باطنيه و غيره و به هر حال علي بن ابي طالب (ع) کسي است که بشايستگي اين لقب را دارا شده و شايسته تر از تمام پيشوايان اسلامي ملقب به لقب است.

علي (ع) در بسياري از صفات و مظاهر زندگاني و حوادث روزگار نشانه و علامتي از نشانيهاي شهدا داشت؛ همانطور که از امامت نشانه ي خاصي داشت.

يکي از نشانه هاي شهدا اين است که در حيات خود از حقوق خود محروم ولي بعد از وفات به حق مغصوبه ي خود مي رسند و همچنين شهدا مظهر عجايب دنيا هستند و وجود آنها عجايب روزگار را به ما نشان مي دهد؛ چنانکه خود امام در جايي مي فرمايد: «دنيا اگر از کسي رو بگرداند محاسن و صفات شايسته و نيک او را هم از او سلب مي کند و اگر به کسي اقبال کند محاسن و صفات نيک ديگران را براي او عاريه مي گيرد». عين اين وضعيت نسبت به او پيش آمده است.

هيچ علمي از علوم اسلامي و قديمي نيست که انتساب آن را به علي (ع) نشنيده باشيم و کمتر شده است فضيلتي را به علي (ع) نسبت ندهند و کمتر مدح و ثنايي است که نام علي (ع) در آن برده نشده باشد.

ديواني که مشتمل بر دهها قصيده است و بين آنها شايد قصايد مشکوک هم باشد تمام آنها را به امام نسبت داده اند.

و همچنين علم جفر را که گمان کرده اند دانستن آن موجب دانستن غيب تا آخر زمان است و همچنين علم نجوم و علم دانستن زيجها را هم به او نسبت داده اند و مقاماتي را که از شايع ترين حروف هجأ که الف باشد خالي است به امام منسوب کرده اند (مقصود مقالات و بياناتي است که حرف الف ندارد)؛ در صورتي که اين قبيل کتابها معقول نيست که پيش از عصر و دوره ي بني العباس که صنعت لفظي زياد و مرسوم شده بود به وجود آمده باشد.

و باز از مصطلحات علم کلام چيزهايي را به امام نسبت مي دهند که پيش از ترجمه ي کتب يونان واطلاع بر زبان واصطلاحات آنها معقول نبوده است کسي بر آنها آگاه باشد.

و به هر حال بعضي از امور که به امام نسبت داده شده در وقتي موجب عظمت و شخصيت اوست که امام احتياجي به اين نسبتها داشته باشد؛ زيرا همان اموري که حقيقتاً منسوب به امام و مورد شک و شبهه نيست و اختلافي در آن ديده نمي شود، براي عظمت قدر و اثبات مقام امامت او- چه در عصر و دوره ي خود او و چه در دوره و زمانهاي مختلف و بعد از او- کافي است و احتياجي به نسبتهاي ديگر ندارد و عظمت امام به حدي روشن و معلوم و دلايل زيادي دارد که به هيچ وجه حاجتي به ذکر بعضي از امور که قابل ترديد است نداريم.

امام شعر مي گفت و سليقه او هم در گفتن شعر سليقه خوبي بود و انتقادات درست و به جا و علمي از اشعار ديگران مي نمود و اختلافات و طريقه هاي شعري و مذاهب متعدد شعري را مي دانست؛ مثلاً از او پرسيدند بزرگترين شعرا کيست؟ فرمود: شعرا در يک رديف نيستند و شعر هم در يک دايره و محور معين که بتوان نتيجه و مقصود را در ريشه هاي آن پيدا کرد گردش و سير نمي کند. با اين حال اگر بايد بهترين شاعر را معرفي کنم «ملک الضليل» از اقران خود بهتر است. جواب امام دلالت دارد که او بصيرت کاملي به شعر و طريقه هاي مختلف آن داشته و در مقابله بين اشعار و تميز خوب و بد آن اطلاع کافي داشته است.

و به هر حال امام با تمام اين احوال ملکه ي شعري نداشت و رسول اکرم (ص) اين معني را مي دانست و وقتي از او خواستند به علي (ع) اجازه دهد مشرکين قريش را هجو کند فرمود: نه. علي (ع) براي اين کار خوب نيست، به حسان بن ثابت رجوع کنيد؛ زيرا حسان به معايب مشرکين اطلاعات زيادي دارد.

و خلاصه آنکه امام اشعاري هم سروده است، ولي اشعار معظم له به پايه ي اشعار شعراي معروف نرسيده و يا در عداد گويندگان نامي محسوب نمي شود.(2) .

و اما در باب کتاب جفر يا علم جفري که به امام نسبت مي دهند نظريه درستي که منطبق با موازين عقلي و منطقي و اصول ديانت اسلام باشد و در ساير نسبتهايي در اين قبيل هم بتوان آن را سرايت دادن اين است. مردي مثل علي (ع) و امامي مثل آن امام با آن تقوا و ورع و فضيلت و پاي بند بودن به شريعت غرأ اسلام هيچ وقت دنبال اشتغال به علمي که گمان مي رود از شعب سحر باشد نخواهد رفت و اين عمل به هيچ وجه شايسته ي علي (ع) و مناسب با آن تقوا و پرهيز کاري نيست. به علاوه خودش با نهايت شدت و تأکيد از ستاره شناسي و پيش گويي و امثال اين علوم نهي فرموده و آنچه در نزد ما محقق و بي شبهه است اين است که آنچه در نهج البلاغه آمده و پيش گوييهايي که در باب حجاج بن يوسف و فتنه ي زنگيان و هجوم و حمله تاتار و اين قبيل امور بيان شده از اموري است که به نهج البلاغه الحاق و اضافه گرديده(3) و نويسندگان بعد از آن تاريخ آنها را اضافه کرده و به علي (ع) نسبت داده اند، ولي موضوع مقامات و مقالاتي که بيان آن را به امام نسبت داده اند و آنکه امام از حرف الف که شايع ترين حروف هجأ و در هر گفتاري لامحاله بايد استعمال شود (بيان مطلبي بدون ذکر الف بسيار مشکل است تا چه رسد به مطالب مفصل ولي البته محال نيست) صرف ظر فرموده است، يقين جزمي و قطعي در عدم انتسابش به امام نداريم و در عين حال به صحت انتسابي هم يقين نداريم؛ زيرا مطابق موازين عقلي بعيد نيست که امام در اثر تسلط بر زبان از استعمال يکي از حروف بي نياز گردد.

ولي اطلاع بر پيش آمدهاي بعد و عيب گويي از اموري است که عقل بعبد بودن و بلکه محل بودن آن را تصديق مي کند و خلاصه آنکه چون در اسلوب و سياق و جمله بندي کلمات، در زمان امام با سياق و اسلوب و جمله بندي کلمات زمان ديگر تفاوت زيادي است نمي توان بدون تأمل و بدون ملاحظه اسناد معتبرتر از اسنادي که اين روايات را نقل نموده است انتساب آن را به امام تصديق کرد.

و همچنين اين قسمت را که امام روزي به منشي خود عباراتي (که لغات و جملات آن را از لغات غريبه و خيلي مشکل است) فرموده تا او بنويسد نمي توانيم تصديق نماييم؛ زيرا استعمال لغات غريبه و اطلاع بر آن و تظاهر به دانستن اين قبيل لغات بدعتي بود که در صدر اسلام معمول نبود و وقتي که اسلام توسعه پيدا کرد و ملل غير عرب داخل در دين اسلام شدند و معاشرتهاي عرب و عجم به معناي اعم زياد شد اين امور هم موقعيتي پيدا کرد.(4) .

حذف اين قبيل امور و تشکيک در صحت انتساب آنها به امام هيچ وقت موجب نمي شود که فضايل و رجحان علمي امام از بين برود يا ما آن را از بين ببريم و هر چه از اين امور را حذف کنيم باز هم به قدري فضيلت براي آن وجود عظيم الشأن باقي مي ماند که کافي است آن شخصيت بزرگ را به ما معرفي کند. فضايل غير قابل ترديد امام اوّل معلم و اولين هادي بشر به طرف توحيد و يکتا پرستي است؛ توحيدي که خالي از شرک و بت پرستي باشد. امام استاد فقه اسلامي و نحو عربي و رسم و فن کتابت عربي که مي توانيم آن را اساس مستحکم لغت و معارف ديني فرض کنيم بوده است.

و فوايد حکمي که به نام امام در دوره ي تمدن امم به طور عموم و به نام اسلام در تمام ادوار تا اين تاريخ ثبت شده است مخصوص امام مي باشد.

در کتاب نهج البلاغه از بيانات آن مرد بزرگ سيل فيض و نشانه هاي توحيد و حکمت الهي جاري است و هر کس که به تحقيق و مطالعه ي عقايد و اصول خداشناسي و حکمت اشتغال دارد، مطالعه ي بيانات امام او را از هر درسي بي نياز مي کند. ممکن است بعضي از محققين در نسبت بعضي از خطب نهج البلاغه به مناسبت آنکه مشتمل بر اصطلاحات فلسفي است و اصطلاحات مزبور تا وقتي که کتب يونان ترجمه نشده بود در عرف عرب معروفيتي نداشته است ترديد داشته و مشکوک باشند؛ مخصوصاً کلماتي مثل اضداد- طبايع عدم حدود- صفات. موجودات و غيرها کلماتي است که از زبان يونان به وسيله ي ترجمه به عربي نقل گرديده است، ولي اين نظر هم قابل انتقاد است و آنچه شخص از کلمات امام مي خواند در انتساب آن به امام يقين دارد و در کلمات امام کاملاً نشانه و دليل کافي موجود است که علي (ع) در علم کلام استاد بزرگ علماي کلام در اسلام بوده است و با مطالعه ي آن اعتراف مي کند آنهايي که علي (ع) را استاد عالي مقام و زبر دست کلام مي دانند راه خطا نرفته اند و مطمئن است هر صاحب رأي و عقيده بعد از امام آرا و عقايد خود را از او گرفته است.

و بهترين راهي که يک نفر مؤمن بتواند خداي خود را بشناسد و او را از تمام نقايص بشري منزه و پاک بداند راهي است که علي (ع) آن را نشان داده و بيان فرموده است. فرمايشات امام در اين باره بسيار است که استشهاد به هر يک از آنها نظريه ي ما را تأييد مي کند؛ مثلاً من جمله از بيانات امام در تنزيه خالق متعال که يکي از راههاي روشن توحيد شمرده مي شود اين است:

«حمد خدايي را که هيچ حالي بر حال او سبقت نگرفته است او اوّل است پيش از آنکه آخري باشد و کسي که به صفت وحدت متصف باشد غير از او نيست. هر عزيزي غير از او ذليل و هر قوي غير از او ضعيف و هر مالکي غير از او مملوک و هر عالمي غير او متعلم و هر قادري غير او عاجز و هر شنونده اي غير از او از شنيدن اصوات لطيف عاجز بوده و اصوات و صداهاي بزرگ و قوي او را کر خواهد کرد و صداهاي دور را نخواهد شنيد و هر بينايي غير از او نمي تواند اجسام لطيفه و رنگهاي مخفي را ببيند و هر ظاهري غير از خدا مخفي است و هر مخفي غير از خدا ظاهر، آنچه را که خلق کرد به منظور ابراز قدرت و سلطنت خود يا ترس از عاقب يا به منظور استعانت از مخلوق نبوده. کليه ي مخلوقات او بندگان اويند. وجود خالق به اين درجه که بگويند در داخل اشيا حلول کرده نيست و دوري از مخلوق هم به درجه که گفته شود از اشيا دور است نمي باشد...».

و اما فقه و کيفيت قضاوت امام امري است مشهور و علي (ع) افقه و افضل از تمام مردم آن دوره و مقتدرترين فرد بر استنباط احکام الهي از قرآن و سنّت نبوي و عرف بوده است.

عمربن خطاب خليفه ي دوم در هر موقع که موضوعي به نظرش مشکل آمده و از مسائل عويصه و پيچ و خم دار بود، مي گفت اين قضيه اي است که علي (ع) فقط بايد آن را حل کند؛ زيرا علي (ع) در تفسير مسائل از حدود تعبير و ترجمه و شرح پا بالاتر گذارده و قضايا را مطابق استنباط خود که بهترين استنباط بود و به اجتهاد و رأي صائب خود تفسير مي فرمود و پرده از روي حقايق بر مي داشت و طوري تشريح و بيان مي کرد که به کلي اشکال قضيه مرتفع مي گرديد.

و به طوري که از اخبار و روايات معتبر به دست آمده و مسلم است علي (ع) همانطور که به نصوص قرآن و به فقه اسلامي عالم و محيط بود به ادوات فقه و اسباب استنباط احکام هم آشنايي کامل داشت.

مثلاً علم حساب را که يکي از علوم آلي و از ادوات دقيقه فقه است بخوبي مي دانست و اطلاعات امام از حدود متعارف حساب داني ضروري براي فقه و دانستن حسابهاي ارثي بالاتر و بيشتر بود و چون فوق العاده با هوش و ذکاوت بود، مشکلات رياضي را به آساني و زودي حل مي نمود و مطابق اصول آن زمان معماهاي حسابي را روشن مي کرد.

زني حضورش شرفياب شده عرض کرد: برادرم مرده و شش صد دينار ما ترک داشته، ولي فقط به من يک دينار داده اند. امام فوراً در جوابش فرمود: شايد برادر تو يک زن و دو دختر و يک مادر و 12 برادر و يک خواهر که تو باشي داشته است. زن گفت: بلي يا اميرالمؤمنين! همينطور که فرمودي بوده. از جواب فوري امام به اين زن بخوبي واضح است که کاملاً مسلط بر حساب و فقه و تقسيمات ارث بوده. روزي در اثناي خطابه از او پرسيدند: مردي مرده و يک زن و پدر و مادر و دو دختر از او باقي مانده است. امام به فوريت فرمود پس هشت يک زن نه يک شده است و اين فريضه ارثي را فريضه منبر نام نهاده اند.

اين جوابهاي سريع و فوري دليل ذکاوت و هوش سرشار و سرعت انتقال فوق العاده و عجيب اوست و به علاوه دانش و احاطه ي کامل او را به علم فقه مي رساند و اگر گفته شود که امام در فقه و قضاوت فقه و يا بهترين قاضي در زمان خود بوده، همانطور مي توان گفت در علم نحو هم داناترين شخص به اين علم بلکه استاد اين علم بوده است و به تواتر رسيده که ابوالاسود دئلي به امام شکايت کرد که زبان عربي فوق العاده ملحون و غلط شده و عرب توجهي به زبان خود و آنکه از دايره صحت تعبير خارج نگردد ندارد. امام در جوابش فرمود: هر چه مي گويم بنويس سپس اصول علم نحو عربي را به ترتيب ذيل بيان فرمود:

کلام عرب مرکب از سه چيز است: اسم است و فعل است و حرف.

اسم چيزي است که از يک موضوع معين خبر دهد و فعل آن است که حرکت آن

موضوع را نشان دهد و حرف آن است که ما را از چيزي آگاه نمايد که نه اسم است نه فعل.

و همچنين اشيا عبارت از سه حالت است: يا ظاهر است و يا مضمر و يا آنکه نه ظاهر است و نه مضمر (علماي نحو در چيزي که نه ظاهر است نه مضمر اختلاف دارند و مقصود اسم اشاره است).

و بعد به ابوالاسود فرمود به همين نحو که گفتم عمل کن. به اين جهت علم نحو به اصطلاح نحو ناميده شد.

اين روايت با آنچه گفته اند اصول علم نحو عربي از اصول نحو زبانهاي ديگر اقتباس شده مخالفت دارد و شايد اين گفتار با واقع هم منطبق نباشد، ولي ممکن است بين اين دو نظر جمع کرد و گفت چون کوفه و عراق عرب مرکز تمام ملتهاي مختلف- اعم از سرياني و غيره- بوده امام هم از مجموع مقدماتي که از تاريخ و زبان و الفاظ در دست داشت اصولي به دست آورد و علم نحو عربي را تشريح کرد و البته در اين صورت نمي توان گفت که در علم نحو عربي مبتکر نبوده است؛ زيرا استفاده از معلومات متفرقه دليل نيست که آنچه شخص مي گويد متخذ از ديگران قلمداد شود.

به علاوه از رواياتي که به ما رسيده معتبرترين آنها همان است که مي گويد مبتکر علم نحو عربي علي بن ابي طالب (ع) است. در وعظ و خطابه و چيز نويسي گرچه امام اول کسي نيست که در اين فنون دست داشته است، ولي قدر متيقن و آنچه مسلم است اين است که امام به وعظ و خطابه وفن انشا يک شخصيت ادبي داد و آن را يک نوع هنر معرفي کرد و رويه که از خود ايجاد نمود مورد اقتداي ديگران شد و صنعت مخصوصي گرديد؛ زيرا آنهايي که پيش از امام به فن خطابه آشنا بودند بيانات خود را به قصد تبليغ انشا مي کردند، نه به قصد انشا و منظورشان بيان مقصود بود؛ يعني خطباي سابق بر امام به قصد بيان آنچه مي خواستند بگويند خطابه مي خواندند و خود فن خطابه و حسن تعبير و حسن ادا مورد نظر آنها نبود و توجهي به حسن تعبير و بلاغت نداشتند.

و اما در فن کتابت امام اين فن را از کوچکي ياد گرفت و کلام فصيح و بليغ را از شنيدن کلمات فصيح و خواندن کتابهاي موجوده در آن تاريخ و اشعار فصحاي عرب دانسته و استفاده کرد.

علي (ع) فن بلاغت را بخوبي مي دانست و در آن کار کرد و آن را عملاً از صورت اوليه ساده و طبيعي و بديهي خود به صورت صنعت درآورد و رويه جديد و تازه مطبوعي به آن داد که در واقع و حقيقت بهترين اسلوب انشاي عربي گرديد و اولين اسلوبي شد که براي فهم قرآن و سنت رسول (ص) بهترين وسيله بود و به عبارت اخري طرز انشاي قرآن در کلمات و بيانات علي (ع) به کار برده شد.

و خلاصه آنکه امام از صورت سهل و آسان اوليه بلاغت و همچنين از اسلوب جديد متولد از معارف اسلامي و قرآن تلفيقي تهيه کرد که بهترين تلفيق و بهترين معرف الفاظ و اصطلاحات قرآن مجيد و بيانات حکيمانه ي پيغمبر (ص) و تمدن عالي اسلام مي باشد. ديوان امام که به نام نهج البلاغه ناميده شده شايسته ترين کتاب عربي به اين نام و اسم است.

و بر فرض يک قسمت آن مشکوک باشد، آنچه از آن يقيني است کافي است که معرف فضل و کمال تسلط امام بر فصاحت و بلاغت گردد و خود دليل است که نسبتش به امام درست بوده؛ زيرا مطابق اسلوب و رويه ي امام انشا شده است (آفتاب آمد دليل آفتاب). الفاظ و بيانات امام از حيث آنکه کاملاً دلالت بر اخلاق و روحيه امام دارد دلالتش در مورد اخلاق و مزاج و روحيه ي او قويتر و نزديکتر به تصديق است. از آنچه از طريق تاريخ به دست مي آيد، به اين معني که خصوصيت و نشانه هاي شخصيت علي (ع) از آن الفاظ و از انعکاس معاني در بين سطرهاي آن به قدري واضح و آشکار است که هيچ ترديد و تشکيکي نمي تواند اين حقيقت را از ذهن و خاطر شنوندگان دور کند و مثل آن است که از زبان او مي شنوي و صداي او در گوش تو طنين انداز و در قلب تو رسوخ و نفوذ کرده است و نمي تواني بر خود هموار کني که گوينده ي آن کلمات و آن مرد تاريخ دو شخص جداگانه هستند و به هر حال اينطور بيان از خصايص وجودي امام است لاغير.

ما هر چه از کلمات منسوبه ي به امام را زيرو رو کنيم و به هر درجه ي مبالغه در مشکوک بودن بعضي از آنها بنماييم و هرچه را مطابق تشخيص و پيش بيني و تصور ما نسبت آنها را به امام ترديد کنيم و فقط مقدار مختصري از آنها را منسوب به او بدانيم، مع ذلک در مورد آنچه از فرمايشات او و يا خصايص و ملکات و يا دانش و فضل او باقي مي ماند جاي يک سؤال براي ما مي گذارد که آيا چگونه ممکن است يک فرد بشر در آن زمان و در آن دوره ي جهل و ناداني و تاريکي به اين درجه از فضل و دانش رسيده باشد. اين پرسشي است که نمي توان از آن گذشت و خيال و يا گمان مي کنيم هر کسي تاريخ امام را بخواند و از اوضاع و احوال امام مستحضر باشد قطعاً اين سؤال به ذهن او مي آيد.

ولي در عين حال موضوعي که باعث اين سؤال و موجب اين پرسش است بايد بررسي شود تا بشود جواب صحيحي به آن داد و بررسي مزبور از اين قرار است: ما در باب بدويت عربي تا اندازه ي به اشتباه رفته و خطا مي کنيم و وضع عرب را در آن دوره خيلي دور از دنيا دانسته و آنها را به کلي عاري از هر تمدني ديده و تصور مي کنيم که عرب به کلي بياباني و جاهل مطلق بوده است؛ در صورتي که آنطور نيست و عرب به علت اتصال به عوالم ديگر بي بهره از تمدن نبوده و اموري به تواتر و تلقين به آنها رسيده بوده و از ساير ملتها دور نبوده اند؛ مثلاً به عقايد هند و فارس و روم اتصال داشته و معارف انساني از دوره هاي قديم اشعه ي خود را به جزيرة العرب هم تابيده بوده است و براي مثال و قرينه ي گفتار بالا فقط به يک موضوع اکتفا مي نماييم.

عبدالله بن سيأ که يکي از افراد لشکر امام بود و معروف به ابن السودأ است اصلاً يهودي بوده و فرزند يک زن زنگي مي باشد و در يمن متولد شده، اين مرد مذهبي ايجاد و اختراع نمود که آن را مذهب رجعت مي گويند و از قول يهود که معتقدند يک نفر ناجي و آزاد کننده و از فرزندان داود بالاخره مي آيد و مردم يهود را از اين ذلت و بدبختي نجات خواهد داد و از عقايد بعضي مردم هند که معتقدند خداوند به جسم انسان حلول خواهد کرد و ظهور مي نمايد و از عقايد نصاري که گفته اند مسيح در آخر الزمان ظهور نمي کند و همچنين از عقايد ايرانيان که نزديکان پادشاهان و اقرباي نزديک آنها را به مقام مقدسي مي رساندند اين مطلب را اختراع کرد و روي اين مبنا مي توان گفت که اين عقيده، عقيده يک فردي از اهل يمن نيست، بلکه متخذ از عقايد ملل مختلفي است که ابن سبا بتدريج شنيده بوده، بنابراين قطعي است که اهل يمن و يا مردم جزيرة العرب به کلي از تمدن ساير ملل بي اطلاع نبوده اند و بهره اي داشته اند و با فارس و روم و بني اسرائيل خلطه و آميزش داشته و نمي توانيم بگوييم که در ملت عرب کساني نبوده اند که عقايد ساير ملل

و فلسفه ي آنها را نشنيده باشند و يا به هيچ يک از اين طرق به لحاظ تبعيت ديني يا از راه همفکري اجتماعي و يا مطالعه در عقايد ساير ملل اتصالي نداشته اند، و اين معني فوق العاده بعيد بوده و قابل تصديق نيست.(5) .

پايتخت علي (ع) کوفه بود و کوفه مرکز رفت و آمد غالب ملل جهان که در آن تاريخ همه گونه تمدن داشته اند بود و مسلمانان هم کساني بوده اند که فوق العاده عشق به مطالعه ي کتب فارسي و دقت در فلسفه ي فرس داشته و به نظر آنها فلسفه ايرانيان جلوه ي خاصي نموده بود و حتي بعضي از آنها عمل به علم نجوم ستاره شناسي از روي طريقه ي ايرانيان مي نمودند.

در يک موقع يکي از آنها امام را از رفتن به جنگ خوارج منع کرد و مي گفت بايد در طالع ميمون ستاره ي مخصوصي حرکت کرد.

امام به او فرمود: «تو گمان مي کني مي تواني وقتي را تعيين کني که اگر در آن وقت حرکت کنيم بدي از ما دور خواهد شد؟ اگر کسي به اين حرفها اعتقاد داشته باشد و آنها را تصديق کند قرآن را تکذيب کرده و از کمک خواستن از خداوند بي نياز شده است».

و پس از آن به مردم موعظه و نصيحت کرده فرمود: «اي مردم! دنبال ستاره شناسي اضافه از آنچه لازم است و موجب هدايت ما مي شود و در دريا و خشکي از آن استفاده مي نماييم نرويد؛ زيرا اين علم انسان را به کهانت مي کشاند و کاهن مثل ساحر است و ساحر مثل کافر و کافر در آتش خواهد بود».

علي بن ابي طالب(ع) در حدود سي سال از حکومت و سلطنت و از دخالت در امور عمومي مسلمين کناره گرفته بود، به اين جهت وقت کافي براي مطالعه و تعمق در فنون

 

و علوم داشت. هر چه را که مي شنيد در آن تأمل مي کرد و هر چه قابل خواندن بود مي خواند. و هر کس را مي ديد با او وارد مذاکره شده عقايد و آراي او را مي شنيد و مي سنجيد و هر قدر وضع عرب در آن دوره بد بود و از تمدن و فضايل دور بودند، معذلک اموري بود که مثل علي (ع) آن مجسمه ي ذکاوت و هوش از آن استفاده مي کرد و آن مطالب حکيمانه که در نهج البلاغه مي خوانيم از او تراوش مي نمود.

به علاوه اگر خوب دقت و توجه کنيم مبتکر هر علمي سهمش از دانش در آن علم بيشتر از کساني خواهد بود که مدتها پس از مطالعه و درس در آن علم داراي رأي و عقيده شده باشد؛ مثلاً علم نحو که امام مبتکر آن بود فوق العاده مهم و قابل توجه است و ابتداي آن بي اندازه مشکل تر از وقتي است که صدها کتاب قطور در آن باب نوشته باشند و همچنين در علم حساب و ساير مسائل علمي عين اين نظريه موجود است و نمي شود از آن صرف نظر کرد و از طرفي هم نمي شود مقدار معلومات امام را در آن تاريخ با حجم فعلي آن علوم مقايسه نماييم....

ولي در حسن ثقافت، يعني برتري از حيث هوش و ذکاوت و استنباط و فضيلت که از اين جهات اول و آخرش مساوي است و با مقياس هر دوره مي شود آن را قياس کرد. علي (ع) سرآمد همه بوده و با هر مقياسي بخواهيم اندازه بگيريم علي (ع) در تمام آنها در کفه ي راجع و سنگين ترازو بوده است.

علي (ع) در حکمت الهي و فلسفه اسلامي و بيانات پر از حکمت خود خصايصي داشت که در عالم اسلامي بخصوص و همچنين نسبت به ثقافت ساير امم در دوره هاي مختلف تاريخ شخص اوّل معرفي شده است.

کلمات جامع و فرمايشات حکيمانه اي که انتسابش به علي (ع) مسلم شده کلماتي است که هيچ کس در حکمت و سلوک نگفته و همچنين هيچ گفتاري در اين امر به پايه ي عظمت آن نمي رسد. حديث شريف رسول اکرم (ص) که فرمود: «علماي امت من مثل پيغمبران بني اسرائيل مي باشند» در مورد امام علي بن ابي طالب (ع) کاملاً صادق و منطبق است.

 کلمات علي (ع) در رديف کلماتي است که از مشهورترين انبياي سلف که فرمايشات آنها به منزله ي مثل درالسنه و افواه جاري است بوده، بلکه کلمات امام خيلي بهتر از آن کلمات است؛ زيرا داراي جذابيت و جمال مخصوص و تعبيرات خيلي شيرين و نمکين است و نمي توان براي کلمات صادره از امام نظيري در کلمات ساير بزرگان از حيث معني و جمال و ذوق ادبي پيدا کرد؛ مثلاً فرمايش او که مي گويد: «کسي که با دست کوتاه خود دهش داشته باشد از دست بلند عوض خواهد گرفت» و يا جمله ي «انسان زير زبان خود مخفي است» و يا آنکه «حلم و برد باري کار يک عشيره را خواهد کرد».

و يا «کسي که اخلاقش نرم و ملايم باشد، شاخ و برگش زياد مي گردد».

و يا آنکه «هر ظرفي از چيزي که در آن ريخته مي شود پر شده و لبريز مي شود، مگر ظرف علم که هر چه در آن بريزي جا مي گيرد».

و شبيه به اين تعبيرات شيرين و پر معني که انسان متحير است کدام يک از خصوصيات آن از ديگري شيرين تر يا نمکين تر است؛ راستي و واقعيت معني يا فصاحت و بلاغت تعبير و يا صنعت جمله بندي؟

بعضي از کلمات امام حاکي از شخصيت و اختلاجات ذهني او بوده و حوادث دوره ي او را مي رساند؛ مثلاً مي فرمايد: «تصديق آرا و عقايد صحيح دولت تابع اقبال و ادبار دولت است» يا «اموري که بايد از آن عبرت گرفت، زياد است ولي عبرت گيرنده کم است».

يا فرموده: «با کسي که دنيا به او اقبال کرد شرکت کنيد؛ زيرا او لايق و سزاوارتر به خوشبختي است».

و يا مي فرمايد: «اگر به چيزي توجه کرده و ميل به انجام آن داشته باشي، فوري انجام بده؛ زيرا شدت احتراز و ترس از آن چيز مهمتر و بزرگتر از خود آن چيز است».

و يا آنکه مي فرمايد: «کسي مي تواند تکاليف ديني خود را انجام دهد که اهل مجامله و خود سازي نباشد و دنبال مطامع دنيوي نرود».

و از اين قبيل بيانات که نماينده ي اخلاق و روحيات او و مقياس اوضاع زمانه و دوره ي او بوده، بسيار از ايشان تراوش کرده است.

و همچنين فرمايشات ديگري که از هر گوينده قادري که قدرت بيان او مطلب را به گوش هر کس که بخواهد بشنود فرو خواهد برد زياد دارد؛ مثلاً مي فرمايد: «هر چه به شماره بيايد تمام شدني است» يا «هر چه انتظارش را داشته باشيم خواهد رسيد».

و يا آنکه اگر قدرت انساني زياد شود شهوتش کم مي شود» و يا بهترين کارها کاري است که خود را وادار به انجام آن نمايي».

و يا «کسي که خود را امام و پيشواي مردم مي داند بايد اوّل خود را تعليم داده و عمل خود را سرمشق ديگران قرار دهد و کسي که خود را تعليم دهد سزاوارتر به احترام است تا کسي که مردم را تعليم دهد».

و يا فرموده است «فقيه کامل العيار کسي است که مردم را از رحمت خدا مأيوس نکند و خود از شمول عواطف رباني نااميد نباشد و مردم را از مکر خدا در حذر نگاه دارد».

و باز فرموده: «عاقل کسي است که هر چيزي را در جاي خود بگذارد».

و فرمايش ديگرش که «صبر بر دو قسم است: يکي صبر بر آنچه به آن بي ميل باشي و ديگري صبر از چيزي که به آن ميل داشته باشي».

يا «کسي که سلطنت پيدا کرد تحت تأثير مي رود» و يا فرمايش ديگر او «مردم دشمن آنچه نمي دانند هستند» و فرمود «خويشاوندي احتياجش به دوستي بيشتر است تا دوستي به خويشاوندي».

اينها بياناتي است که نظيرش گفته نشده و از فرمايشات منحصر به امام است.

امام در بعضي از موارد بيانات حکيمانه اي دارد که به جاي مثل در زبانها جاري است؛ مثلاً در موقعي که براي انجام کاري مي رفت و يارانش ترديد در آن کار داشتند به او گفتند: يا اميرالمؤمنين! ما شما را از شر دشمنانتان حفظ کرده و کافي هستيم و ديگر ضرورتي ندارد. خودتان تشريف ببريد.

در جواب آنها فرمود: «من احتياج به کساني دارم که مرا از دست شما خلاص کنند. شما شر خودتان را نمي توانيد از سر خودتان دور کنيد، چگونه مي توانيد شر ديگران را از من دور نماييد؟ اگر رعايا پيش از من شکايت از ظلم حکام و چوپانان خود داشتند، من امروز شکايت از تعدي و ظلم رعيت مي نمايم و مثل آن است که آنها قائد و پيشوا بوده و من بايد از آنها متابعت کنم».

وقتي خبر مرگ محمدبن ابي بکر به او رسيد و گفتند حزب معاويه او را کشته فرمود:

«حزن ما بر فوت محمد به قدر سرور و خرسندي دشمنان اوست و فرقش اين است که آنها دشمني را از خود دور کردند و ما دوستي را از دست داديم».

در فرمايشات امام در مواقع مختلف و به مناسبتهاي متعدد ريشه هاي حکمت و امثال و مطالب قابل عبرت زياد ديده شده و مي رساند که امام ملکه و قدرت بر هر تعبير و هوش سرشاري داشت.

موير مورخ انگليسي که گفته است: علي مثل سليمان بن داود حکيمي بود که بياناتش ضرب المثل شده و حکمت او براي ديگران است، يعني خود از نصايح و افکار خود استفاده نکرد، کاملاً به خطا رفته است؛ زيرا متوجه نشده که بايد بين عمل شخص به نصايح و ارشادات خود و بين انتفاع از نصايح خويش فرق گذارد.

چيزي که قابل شک و ترديد نيست اين است که علي (ع) از کساني بود که به علم خود عمل مي نمود و هر چه مي گفت، خودش از آن تخطي و تجاوز نمي کرد.

و اما آنکه خودش استفاده نکرد، شبيه به طبيبي است که نتواند خود را علاج کند. در اين صورت نمي توان گفت طبيب نيست يا علم طب نخوانده است و معالجه نشدن مريض ممکن است از شدت مرض باشد نه از بي تأثيري دوا و از طرفي نبايد فراموش کرد که تمام کلمات منسوبه به امام کلمات او نيست و بعضي از آن را ديگران و حتي پيش از امام گفته اند.

و اما در باب آنکه سيد رضي در چهار قرن بعد از امام بيانات او را جمع کرده و در نهج البلاغه گرد آورده و آيا تمام آن منسوب به امام است يا نه يک بحث خارجي است که فعلاً ما به آن توجهي نداشته و وارد اين مبحث نمي شويم.(6) .

رويه و اسلوب امام از بيانات و فرمايشاتش روشن و قابل درک است و خوب مي توانيم آن را تشخيص دهيم و همان اندازه از بيانات که صحت انتسابش به امام قطعي است براي ما و تأييد نظريه ي ما کافي است.

در رسائل و خطب امام يک وحدت اسلوبي است که در کتابهاي جاحظ و ابن مقفع

و عبدالحميد ديده مي شود و همين وحدت اسلوب ما را بي نياز از هر دليلي بر فضيلت و معارف امام مي نمايد و جزالت لفظ وصاف و صيقلي بودن معني و حسن اسلوب و اختلاف و امتزاج صنعت لفظي و طبع بي تکلف همه ي اينها کلمات امام را از کلمات سايرين جدا مي کند.

آنچه در بالا گفته شد در ثقافت و برتري ادبي امام بود و اما برتري معلومات او در فنون جنگ نيز که از خصايص اوست موضوع جداگانه اي محسوب مي گردد: علي (ع) در فن قشون کشي و جنگ که اولين هدف او بود و در اين کار از ابتداي زندگاني خود وارد بوده و مناط شهرت و اساس بروز و ظهور او در ميدان شجاعت و مردانگي شده است نيز سرآمد اقران و شخص اول عالم اسلامي بود.

و خلاصه اش اين است که فن نظامي امام فن پهلواني بود و با افراد و لشگرهايي که جنگ مي کرد مطابق اصول نظام رفتار مي نمود. قشوني که امام در آن بود به وسيله ي قدرت و شجاعت خود شهامت بي مانندي در افراد تزريق مي کرد و در آنها روح مقاومت و قطع به پيروزي مي دميد.

علي (ع) مي دانست چگونه هجوم کند و چه وقت بايد حمله نمايد و چگونه دشمن را غافل گير کرده و دلش را از جا بکند.

يکي از حيله هاي معروف امام در جنگ جمل اين بود که فرمود: بايد آن شتر را که مرکز دشمنان شده و به جاي پرچم دور او را گرفته اند از بين ببريد و به دستور امام عمل شد و دشمن شکست خورد.

نظاميان و لشکريان امام مي دانستند که شخصيت امام آنها را به موفقيت مي رساند و عمل علي (ع) در عواطف و احساسات آنها تأثير زيادي مي نمود.

اگر چه نشنيده ايم امام در فن قشون کشي مطابق نقشه مخصوص و مثل يک فرمانده امروزي اقدام کرده باشد، ولي آنچه مسلم است اين است که امام قشون خود را مطابق جريان روز و فنون تعبية الجيش متداول در آن زمان از حيث تقسيم به ميمنه و ميسره و قلب و مقدمة الجيش و پيش قراول و عقبدار صف آرايي مي کرد؛ چنانکه در جنگ صفين تمام اين مراحل را اجرا کرد.(7) .

به علاوه امام دستوراتي در باب قشون کشي و تنبيه نظاميان و طرز معامله با آنها داده و به ما رسيده است که من جمله گفته است:

«اگر بر دشمني وارد شديد و يا دشمني بر شما وارد شد، بايد اردوگاه خود را در بلنديها و دامنه کوهها و مشرف بر نهرها قرار دهيد تا وضع و محل اردو در پناهگاهي باشد که بتوانيد از خود دفاع کنيد و در جنگ با دشمن همشيه از يک طرف يا حداکثر از دو طرف با او روبرو شويد. در قله هاي کوه و بلنديها و در راه رو دره ها و دشت، قراولاني نگاهداريد. مبادا دشمن از يک نقطه ضعف شما يا از جايي که اطمينان به امنيت آن داريد ؛ ولي در واقع ضعيف است بر شما حمله کند و بدانيد که مقدمة الجيش دشمن جاسوسان آنها هستند و مقدمه آنها پيش قراولان مي باشند. از متفرق شدن اجتناب کنيد، اگر منزل کرديد همگي با هم و اگر عزيمت نموديد باز هم همه با هم باشيد و هر وقت شب به شما رسيد نيزه هاي خود را اطراف خود به زمين کوبيده و خواب و بيدار استراحت کنيد».

و باز در جاي ديگر مي فرمايد: «اوايل شب حرکت نکنيد؛ زيرا خداوند آن را براي راحتي قرار داده و آن قسمت از شب براي توقف است نه مسافرت».

و باز در جاي ديگر به ولات و حکام بعضي از ولايات نوشته است: «من قشوني فرستادم که انشأ الله از حدود شما عبور خواهند کرد و به آنها سفارش کرده ام که دست اذيت به کسي دراز نکنند، ولي ذمه ي شما را متعهد مي کنم که اگر آذوقه لشکر تمام شد، مراقبت نماييد که دست درازي به اموال و آذوقه ي مردم ننمايند و فقط به قدر قوت آنها

بايد از مردم آذوقه گرفت و اگر از دادن آذوقه خود داري کردند، بايد فقط به قدر ضرورت آذوقه گرفته شود. دست سفهاي قشون را از مردم کوتاه کنيد و نگذاريد ضرر آنها به مردم برسد و يا متعرض مردم شوند».

اين فرمايشات و اين دستورات اموري است که امام از طريقه ي گذشتگان خود به ارث گرفته بود و بديهي است که نمي توان اين دستورات را دستور نظامي دانست، بلکه از نوع آداب و رسومي است که از پيشينيان خود به طور طبيعي اقتباس نموده بوده است.(8) .

و با آنکه امام در وقعه ي صفين صف آرايي کرد و مطابق اصول و قواعد جنگ عمل نمود، مع ذلک جنگ صفين جنگ ميداني نبود و فقط زد و خوردهاي فردي و جمعي بود که بدون ترتيب انجام مي گرفت و مثل آنکه رويه خاصي اتخاذ نموده بود.

و به هر حال برتري و فضيلت علي (ع) فضيلت فردي يا فضيلت شخصي و منحصر به فردي بود که در تمام مراحل فضل و برتري جلوه گري مي نمود.

و سيره ي امام سيره ي يک فرد شجاعي بود که در راه خدا جهاد مي کرد و يأس و شدت و هم چنين پرهيزکاري و تقواي او در امر جهاد در راه خدا بي نظير بوده است؛ يعني علي (ع) از دنيا چشم پوشيده بود؛ چه در حال غضب و چه در حال عبادت و خدا پرستي، علي (ع) سوار شجاعي بود که در وجود او و در شجاعت او دين و دنيا به هم برخورد نموده و به هم مي رسيدند و دانشمندي بود که دين و دنيا مورد بررسي و مطالعه او قرار مي گرفت.

شخصيت علي، ترجمه ي سيد جعفر غضبان، تهران: انتشارات مجله ي ماه نو، (بي تا)، ص248/220.

قطع نظر از اينکه علي(ع) شاعر خوبي بود يا نه، جواب رسول اکرم (ص) که به حسان بن ثابت که اطلاعات او به معايب مشرکين زيادتر است رجوع کنيد، دليل نيست که علي(ع) شاعر خوبي نبوده است.

اين قول مؤلف است و الا از امام چنين گفتاري بعيد نيست و دليل بر الحاق اين جملات بر نهج البلاغه نداريم.

در باب جفر کامل يا ناقص و آنکه امام به اين علم آگاه بود البته مطالبي گفته شده و قطع نظر از معني کلمه که آيا مقصود همان علم اعداد و حروف که انطباق بالفظ گرديده و اضافه از معني کلمه معلوم نيست از کجا و به چه دليل بايد از آن مفهوم شود. مي گوييم پيش گوييهاي امام در مورد حجاج بن يوسف که نامي از او برده نشده و ساير مطالب از مثل علي(ع) که اتصالش به مبدأ فيض حتمي بوده و به علاوه تسلطش بر اوضاع و اطلاع او از آنکه معاويه پيش خواهد برد و مردم رفته رفته به دستگاه معاويه و به حکومت بني اميه علاقه مند خواهند شد و کار از دست اهلش خارج و مردم به دنيا و ثروت علاقه مند مي شوند و اساس زندگاني برپايه ي ثروت و ظلم استوار خواهد شد و از طرفي اخلاق روحيه ي مردم عراق مُتلّون و هيچ وقت در يک عقيده باقي نخواهد ماند و قهرا زمامدار آن وقت نخواهند گذاشت که گوشه از کشور هميشه هرج و مرج بوده و زير بار دولت نروند، اينها و قراين و امارت ديگر براي هر روشن فکري کافي بود که نسبت به آن مردم و وضع آتيه ي آنها پيش بيني هايي بنمايد. بنا بر اين چرا ما بدون توجه به آن و بدون دليل يک قسمت از بيانات منسوب به امام را الحاقي بدانيم و ثانياً اگر بنا باشد مثل سيد جليل و عظيم الشان رضي که با آن مراتب علمي و فضلي وحيد و شخص منفرد عصر خود بوده مورد اعتماد نباشد چگونه مي شود به روايات عامي و بي سواد اعتماد کرد و به هر حال آنچه مسلم است و خود مؤلف هم تصديق نموده است بيانات امام در بين سايرين درخشندگي مخصوصي داشته و بزودي مي شود آن را از ساير بيانات جدا کرد و اما در باب مقامات که خالي از شايع ترين حروف است و يا بيان عبارتي که منشي امام نتوانست آنها را بفهمد، البته دليل بر علو مقام و منزلت براي مثل علي(ع) نيست، ولي استبعاد شديد هم ضرورتي ندارد. امام همانطور که مثل ساير افراد بشر زندگاني مي کرد، مثل آنها هم شوخي مي نمود و مثل آنها به مناسبت موقع شعر مي گفت و مثل آنها باز هم به مناسبت مقام شايد مقامات را هم گفته باشد و يا به منشي خود هم لغات غريبه اي را تقرير فرموده باشد.

مسأله ي رجعت يکي از مسائل قابل توجهي است که عموم ملل متدين عالم به صورتي به آن معتقدند و عقايد متدينين دنيا به هر ديني متدين باشند محترم و قابل تقديس است و نمي توان آن را کوچک شمرد و علاوه عبدالله بن سبا به شرحي که معرفي شده کسي نبود که بنشيند و موضوع رجعت را با نيت و قصد مخصوصي به اين صورت که مؤلف نگاشته اند اختراع کند و همچنين موقعيت کوفه هر چه بود براي مثل امام که علمش از جانب رسول خدا به علم الهي منتهي مي گرديد تأثيري نداشت و متأسفانه اين قسمت از گفتار مؤلف با قياس و انطباق با وضع فعلي و افکار امروزي بشر گفته شده است.

عظمت مقام علمي و فضل و بزرگواري و آقايي سيد جليل و عظيم الشان رضي به قدري واضح و روشن است که عمل ايشان هم در حدود عمل بزرگان دين حجت بوده و هيچ ترديدي در عمل آن بزرگوار نمي توان کرد.

ابوحنيفه فضل بن حباب جمحي از ابن عايشه از مغني بن عيسي از منذربن جارود نقل مي کند که گفت هنگامي که علي(ع) وارد بصره شد به طرف زمين مرتفعي که مشرف بر رودخانه بود توجه فرموده و گوشه از اين زمين را در نظر گرفته بود. من هم از شهر خارج گرديده و مي خواستم ورود او را ببينم در کنار راه ايستادم در اين حال ستونهاي قشون به ترتيب وارد و از برابرم مي گذشت.

ستوني از قشون گذشت که در حدود هزار سوار بود و در پيشاپيش آنها سواري را ديدم که بر اسب سفيد خالداري سوار و برسرش کلاه خودي بود و شمشير خود را روي لباس سفيدش حمايل نموده و پرچمي هم همراه اين دسته بود و افراد آن همگي تاجهايي بر سرداشتند که با پارچه هاي سفيد و زرد آراسته و غرق در اسلحه بودند.

 

پرسيدم اين سوار کيست، گفتند اين مرد ابوايوب انصاري يکي از محترمين صحابه رسول خداست و سواراني که با او هستند تماماً از انصار و ياران پيغمبر (ص) مي باشند.

 

و بعد از آن ستون ديگري رسيد و در پيشاپيش آن سواري بود که لباس سفيد پوشيده و عمامه زرد بر سر و شمشيري حمايل انداخته و کماني بر دوش داشت و پرچمي در برابر او افراشته شده که در زير پرچم هزار سوار منظماً در حرکت بودند. پرسيدم اين شخص کيست؟ در جواب گفتند: اين مرد خزيمه بن ثابت انصاري معروف بذوالشهادتين است و پس از آن سوار ديگري با عمامه زرد که در زير آن کلاه خودي بود بر سر و لباس سفيد براقي بر تن و شمشير حمايل و کماني بر دوش افکنده بود. با هزار سوار در حرکت بود و عبور کرد و پرچمي پيشاپيش او افراشته شده و مردم در اطراف پرچم و دنبال آن در نهايت نظم در حرکت بودند. پرسيدم اين مرد کيست؟ جواب دادند که اين سوار ابوقتاده بن ربعي است. و بعد از او سوار ديگري که بر اسب سفيد و خالداري سوار و لباسي سفيد بر تن و عمامه سياهي بر سر که دو گوشه ي آن به پشت سر و روي سينه او افتاده و رنگ صورت او سبزه تند و در نهايت وقار و طمأنينه در حرکت و به خواندن قرآن با صداي بلند و آهنگ رسا مشغول بود رسيد. شمشيري حمايل و کماني بر دوش افکنده و پرچم سفيدي در يرا برافراشته شده و هزار نفر (که تاجهاي مختلف برسرداشتند) مرکب از پير و جوان و مردان کامل دنبال او بودند و وضع ظاهري آنان طوري بود مثل آنکه براي حساب ايستاده و اثر سجود در پيشاني آنان هويدا و واضح بود. پرسيدم اين مرد کيست؟ در جواب گفتند اين مرد عمارياسر است که با جمعي از مهاجرين و انصار و فرزندان آنها مي آيد.

 

و بعد از او سواري که بر اسب سفيد و سياهي سوار و لباس سفيد و کلاه سفيد و عمامه زرد بر تن و بر سرداشت و شمشيري به حمايل انداخته و قدمهاي او به زمين کشيده مي شد، با هزار سوار در حرکت و علامات زرد و سفيد در بيشتر از تاجهاي آنان ديده مي شد و پرچم زردي هم در پيشاپيش او در اهتزاز بود. پرسيدم اين سوار رشيد کيست؟ در جوابم گفتند اين مرد قيس بن سعد عباده انصاري است که با جماعتي از انصار و فرزندان آنها از عشيره قحطان مي باشند و بعد از او سواري که بر اسب اشهبي سوار و خوش قيافه تر از او در بين اين سران لشکر نديده بودم، پيش آمد که لباس سفيد بر تن و عمامه سياه بر سر که دو طرف آن روي سينه او افتاده در مقابل او پرچمي بزرگ افراشته شده بود پيش آمد. پرسيدم اين جوان رشيد و شجاع و خوش قيافه کيست؟ گفتند اين مرد عبدالله بن عباس پسر عم رسول خدا (ص) است که جمعي از صحابه رسول با او در حرکت هستند.

 

و بعد از او سوار ديگري رسيد که شباهت زيادي به سواران قبلي داشت. پرسيدم اين مرد کيست؟ گفتند قثم بن عباس با سعيدبن عاص است.

 

و بعد از او ستونهاي ديگر پشت سر هم آمده و مي رفتند؛ در حالي که نيزه ي سربازان و پرچمهاي آنان در هم و مخلوط شده و مي گذشتند و پس از عبور کتائب و ستونهاي مزبور کتيبه و ستون ديگري از سربازان که عدد آنان فوق العاده زياد و تمام غرق آهن و سلاح بودند و پرچمهاي متعدد به رنگهاي مختلف داشتند رسيدند و پرچم بزرگتري در پيشاپيش همه بود که مردي در زير پرچم در حرکت ديده مي شد و غالب توجه و نگاه او به زمين دوخته شده و کمتر سرخود را بلند مي کرد و جمعي که با او بودند در نهايت وقار و متانت و طمأنينه و مثل آنکه روي سر آنان پرنده نشسته است در حرکت و پيش مي آمدند. در طرف راست و چپ او دو جوان خوش رو و جوانان ديگري در اطراف او بودند. پرسيدم اين مرد کيست؟

 

در جوابم گفتند: اين مرد علي بن ابي طالب(ع) است و دو جوان که طرفين او هستند حسن و حسين- عليهما السلام- دو فرزند رشيد و عزيز او و دو فرزند رسول خدا (ص) هستند و جوان رشيدي که پرچم را در برابر او افراشته فرزند ديگرش محمدبن حنفيه است و آن جواني که پشت سر اوست عبدالله بن جعفر برادرزاده او و اين جمع جوانان فرزندان ديگر علي(ع) و فرزندان جعفر و عقيل بن ابي طالب برادر ديگر علي(ع) و ساير جوانان بني هاشم مي باشند که با رئيس بزرگ و پدر مهربان خود بوده و اطراف او را گرفته اند و با نهايت وقار و متانت در حرکت هستند و اين جمع کثير که مي بيني همگي از اصحاب رسول خدا (ص) مي باشند که با اين شکوه و عظمت در زير لواي خليفه پيغمبر و ولي خدا علي(ع) و به امر او براي اعلاي کلمه حق و عدالت به اين سرزمين آمده اند.

 

و به طوري که ملاحظه فرموديد اين لشکر فراوان که تانود هزار و بيشتر هم نوشته اند در نهايت نظم و نسق و مطابق اصول تعبيه الجيش ترتيب داده شده بود.

 

به اين کيفيت امام وارد صفين شد و به طرف محلي که به زاويه معروف بود رفت در آنجا پياده شد و چهار رکعت نماز خواند و صورت خود را به خاک ماليد و اشک او با خاک مخلوط گشت و سر را بلند نمود؛ در حالي که اشک بر گونه هايش جاري بود به آسمان توجه فرموده و عرض کرد: «اي خداوند زمين و آسمان و هرچه در آنهاست! اي پديد آورنده ي اين دستگاه عظيم خلقت! اينجا بصره است که به آن وارد شده ام. از تو مي خواهم که خير آن را به من برساني و از شرش در امانم نگاهداري. و مرا به بهترين طريق و طرزي در اين شهر و در زير سايه عطوفت خود بپذيري. خداوندا! اين مردم از اطاعت من سرپيچي کردند. و به من ظلم نمودند و بيعت مرا نقض کردند خداوندا خون مسلمانان را حفظ کن.

 

و بعد از آن نزد معاويه کس فرستاد و آنها را نصيحت کرد، ولي آن مردم مغرض و فاسد و آن معاويه ي خائن متنبه نشدند و جنگ صفين به شرحي که در کتب تواريخ مندرج است پيش آمد.

 

مؤلف محترم مثل آن است که مي خواهد بگويد نقشه هاي جنگي امام مطابق نقشه هاي جنگي امروزه نبوده و دستوراتي که به نظاميان مي داده مطابق معلومات جنگي آن روز بوده است. بنابراين تعجب مي کنيم و نمي دانيم که اين چه ايرادي است و مگر کسي مدعي شده است که امام مطابق نقشه هاي جنگي امروز عمل مي کرده است، تا زمينه ي ايراد باقي باشد.