علي در نظر اروپائيان

 

علي در نظر اروپائيان، ترجمه ي ابراهيم صالحي، تهران: انتشارات ميثم، (بي تا)، ص 3 تا 31.

 

در اروپا يک دسته از دانشمندان کنجکاو به وجود آمده که زندگي خود را وقف تحقيق و بررسي اوضاع قديم مشرق زمين کرده اند و غرب را از اين کنجکاوي سهم زياد و اسلام را سهم زيادتري داده اند. برخي از آنها در اين زمينه به قدري عميقانه بحث کرده اند که هيچ گاه دانشمندان مشرق که اين تحقيقات مربوط به خود آنهاست، به پايه ي آنها نمي رسند. و يک عده از اين دانشمندان در ادبيات عرب به حدي استاد شده اند که ادباي هم عصر ما که خود فرزند عربيت هستند به مثابه ي آنها نيستند.

و اگر بگوييم اين خاور شناسان پرده ي سياهي را که عصرهاي انحطاط بر تمدن قديم و متوسط شرق افکنده بود به يک سو زده و در تحقيق را بر روي آن گشودند، گزاف نگفته ايم، و اگر بگوييم آنها در کشف بسياري از حقايق تاريخ گذشته ي عرب سهم بزرگي دارند مبالغه نکرده ايم. و اين از آن جهت است که آنها در کنجکاوي و بررسي تاريخ، از اسلوب علمي خالص پيروي مي کنند، و آنگاه که بحث در يک موضوع تاريخ را به عهده مي گيرند با صبر و شکيبايي بي مانندي به تحقيق مي بردازند.ولي در ميان آنها افراد خدعه کار و غرض راني هست که تمام امکانات خود را در راه غرضهاي پست به کار برده و در آثار علمي خود به تحريف وقايع و مسخ حقايق پرداخته اند.

بنابر اين در خاور شناسان يک اکثريت منصف و جود دارد که در قضاوتهاي خود، علاوه بر استدلال و تحقيق کاملاً جانب عدل و انصاف را رعايت کرده اند، و يک اقليت منحرف و بي انصاف هست که دربي انصافي خود، يا از عمل غربيها که با نظر مخصوصي به شرق نگاه مي کنند (نظر استخفاف واستعمار) پيروي کرده و يا در قضاوت خطا کرده اند که به نظر ما اين خطا از آن جهت است که اين بيگانگان که در قرن بيستم زندگي مي کنند، نمي توانند حقيقت اوضاع قديم مشرق و روحيات آنها و محيط زندگي آنها را درک کنند؛ زيرا هر حقيقتي را با هر مقياسي نمي توان سنجيد.

پيش از آنکه در باره ي خاور شناسان و در باره ي نظر آنها راجع به امام و راجع به بعضي وقايع تاريخ عرب مشرق زمين سخن بگوييم، لازم مي دانيم نام برخي از شخصيتهاي بزرگ اروپا- غير خاور شناسان را- در اينجا ياد کنيم تا غريزه ي شريف انسانيت را که نه به حدود بين شرق و غرب توجه مي کند و نه به ضلالتهاي تاريخي که بين اين تيره و آن تيره فرق مي گذارد اعتنا دارد- در آنها زنده کنيم و روح واقع بيني را که فاصله هاي بين فرزندان بشريت را بر مي دارد و در هر فضا و محيطي بال مي گشايد، در آنان به جنبش در آوريم.

در طليعه ي اين بزرگان اروپا که در قضاوتهاي خود خالصانه و عادلانه، از منطق و وجدان و روح حقيقت جويي پيروي کرده اند و عظمت روح عرب را با عبارتي گرم و شاعران ستوده اند و محمّد (ص) و علي (ع) را چنانکه شايسته مقام نوابغ بزرگ و صاحبان نهضتهاي پسنديده ي روحي و عقلي و اجتماعي است، توصيف کرده اند، بايد از شاعر جهاني بزرگ گوته و کارليل وژرژ برناردشو و شاعر فرانسوي لامارتين و گوستا ولوبون و لزو شاعر ايتاليايي کاتياني و بسياري ديگر غير از اينها را نام ببريم.

اما خارو شناسان که اينک به ذکر نام آنها مي پردازيم بديهي است که در طليعه ي نوابغ شرق که محور بحث آنها هستند، از عظمت علي (ع) گفتگو مي کنند و بديهي است که در باره ي شخصيت بيماند امام و بيان تاريخ وي بحث زياد مي نمايند وسخن فراوان مي گويند ونتيجه ي بحث و تحقيق آنها درباره ي علي (ع) قهراً اين است که فريفته و دلباخته ي وي مي شوند و از او تجليل و احترام مي کنند.

مگر يک دسته از آنها که از روي تعصب شديداً به وي حمله کرده و معاويه و بني اميه را شديداً تعظيم نموده اند.

اين غرض ورزي متعصبانه درباره ي علي (ع) و اين ستايش فراوان از بني اميه گاهي معلول يک نوع پستي و خست روحي است که دغلبازي و فريبکاري را بر استقامت و راستي مقدم مي دارد، و گاهي معلول اغراض سياسي است که بدون توجه به اخلاق فاضله ي انسانيت، فقط هدف سياسي عصري را تعقيب مي کنند.

ما فراموش نمي کنيم که بعض اين خاور شناسان از آن جهت به علي (ع) تهاجم مي کنند که او بعد از پيغمبر (ص) رکن اوّل اسلام است، و اوست که شخصيت بزرگ شرقي را که آنها نمي خواهند بفهمند مجسم مي کند.

اما ستودن بني اميه که در بين آنها ابو سفيان و معاويه و يزيد ومروان بن حکم و امثال آنها وجود دارد، نتيجه ي حتمي اين روش مغرضانه است، کسي که به پيغمبر (ص) و علي (ع) و پيروان مخلص آنها که از ارکان جنبش عظيم اخلاقي و اجتماعي اسلامي بودند حمله کند، طبيعي است که بني اميه را مي ستايد.

اکنون به طور خلاصه به گزارش قسمت اعظم سخناني که نوابغ اروپا درباره ي علي (ع) گفته اند مي پردازيم:

آنان بر دو دسته اند، يک دسته جانب انصاف را رعايت کرده که آنها را آزاد مي گذاريم، هر چه مي خواهند بگويند و دسته ي ديگر حقايق را انکار کرده که به سخنان آنان پاسخ مي دهيم.

از دسته ي اوّل يکي فيلسوف انگليسي کارليل است. او در نگارشات خود هرگاه به نام علي بن ابي طالب (ع) مي رسد، آنچنان شخصيت علوي روح او را به اهتزاز مي آورد و به او نيرو مي بخشد که از حدود بحث علمي خشک تجاوز کرده و شاعرانه سخن مي گويد.

قلم او داراي طراوت مخصوصي است که از نشاط روحي وي سر چشمه مي گيرد؛ به طوري در بيان شخصيت علي (ع) شاعرانه سخن مي سرايد که گويي صاحب قلم از شعيان و ياران امام است.

تو خود تصور کن که شخصيت يک امام عربي که بيش از سيزده قرن است از اين

جهان گذشته است، تا چه اندازه بزرگ است که يک متفکر انگليسي معاصر را بر آن مي دارد که وي را در ضمن سخنانش بدينگونه بستايد.

او مي گويد: «ما بجز اينکه علي (ع) را تا سر حد عشق و دلباختگي دوست بداريم چاره نداريم؛ زيرا او جوانمردي شريف القدر و بلند پايه است. وجدان پاکش از رحمت و نيکويي لبريز و قلب آهنينش از شهامت و حماسه مشتعل و فروزان است. او از شير شجاعتر بود، ولي شجاعتي که با لطف و رأفت و دل سوزي و رقت آميخته بود که شايسته بود قهرمانان صليب در قرون وسطي چنين باشند.

او در کوفه به طور غافلگير کشته شد و اين جنايتي بود که از شدت عدالتش بر خود وارد کرد. وي به حدي عادل بود که هر انساني را مثل خود عادل مي پنداشت. پيش از مرگش درباره ي قاتل خود چنين گفت: اگر من زنده ماندم، خود دانم واو. و اگر در گذشتم شما خود دانيد. اگر خواستيد قصاص کنيد، در برابر ضربت او فقط يک ضربت به وي بزنيد، و اگر وي را ببخشيد به تقوا نزديکتر خواهد بود» (1) .

ديگري نويسنده ي فرانسوي با رون- کارايفو است. او از اسباب و علل حوادث اسلام عميقانه بحث مي کند و با اسلوب مرتبط و جذّابي حقايق فراواني را استکشاف مي نمايد، و از شجاعت علي (ع) در جنگهاي مسلمين با قريش سخناني گفته که از عاطفه ي تمجيد لبريز و از روح حماسه زنده و جاندار است. او مي گويد:

«علي (ع) دوش به دوش پيغمبر (ص) شجاعانه و بي باکانه جنگ کرد و در سر بازي کارهاي معجز آسا انجام داد. در جنگ بدر در سن بيست سالگي قهرمانان قرشي را با يک ضربت دونيم مي کرد (2) و در حادثه ي احد شمشير پيغمبر (ذو الفقار) را در دست داشت، کلاه خودهارا مي شکافت وزره ها را پاره مي کرد، و در هجوم به قلعه هاي يهود در خيبر يک در آهنين را با دست خود کند و آن را سپر خود قرار داد، و پيغمبر (ص) او را فراوان دوست مي داشت و اطمينان کامل به وي داشت» (3) .

بعضي نويسندگان وزين بر آن اند که در تحقيق و بررسي احوال بزرگان فقط بايد به نقل حوادث و جمع آوري ارقام با ذکر دليل آن پرداخت، و براي اين رأي خشک دليل مي آورند که «علم و تحقيق اجازه نمي دهد، نويسنده از متن تاريخ خارج شده و قلم را به دست عواطف و احساسات بسپارد».

من مي گويم: اين عقيده فقط در دو مورد صحيح است: يکي اينکه خود نويسنده طبعا خشک و کم عاطفه باشد. در اين صورت او مانند معلمين مدارس خواهد بود که با همان روحيه که درباره ي جماد بحث مي کنند، درباره ي زندگي و زندگان به درس و بررسي مي پردازند. او هم به غير از ذکر وقايع و جمع آوري ارقام و آوردن دليل، رأي نمي دهد. مورد ديگر اينکه شخصي که تاريخ او مورد گفتگوست، يک فرد معمولي و عادي باشد؛ که نويسنده فقط از جهت آنکه نام آن شخص با حادثه ي مورد نظر مربوط است، از او نام مي برد.

اما آنجا که سخن از شخصي مانند پسر ابو طالب به ميان آيد که خود به وجود آورنده ي تاريخ است و با حوادثي که خود به وجود مي آورد ارتباط فکر و عاطفه و موت و حيات دارد، بديهي است که شخصيت او عاطفه ي نويسنده را تحريک کرده او را از بحث علمي خشک بيرون مي برد و در عالم احساسات زنده وارد مي کند. از اين رو نويسنده قهراً يا دوست و طرفدار گشته و اظهار علاقه مي کند (آنجا که موافق با احساساتش باشد) و يا دشمن و منکر شده و اظهار تنفر مي نمايد (آنجا که با احساساتش مخالف باشد) در هر دو حالت عملش واقعا منطقي است.

 و تاريخ هيچ يک از بزرگان مانند تاريخ فرزند ابو طالب عواطف و احساسات نويسنده را هنگامي که از تاريخ وي بحث مي کند، بيدار نمي کند، بنابر اين حقيقت نويسندگاني که از شخصيت امام بحث مي کنند، دوستي عميق و احساسات زنده ي آنها درباره ي وي طغيان مي کند. مگر اينکه نويسنده آلوده به غرض باشد که در اين صورت ممکن است تابستان را زمستان و روز را شب تاريک جلوه دهد.

نويسنده ي سابق الذکر- بارون- کاراديفو- بيشتر اوقات هنگامي که از علي (ع) سخن مي گويد روح حماسه در عروقش به جنبش مي آيد؛ چنانکه قلم محققانه ي وي به قلم شاعرانه مبدل مي شود. وقتي که از حادثه ي جمل بحث مي کند، شجاعت علي (ع) را به طور بديع و مؤثري شرح مي دهد و از فضايل وي قسمت زيادي نقل مي نمايد. آنگاه در باره ي جوانمردي امام مي گويد:

«جوانمردي وي بي نظير و خارق العاده است، و از شجاعت وي و مظاهر بي شمار آن گفتگو مي کند، و سخنان پر ارزشي در باره ي روح شاعرانه و عواطف او مي سرايد و پس از بحث طولاني علي (ع) را از قتل عثمان تبرئه مي کند و مسؤوليت خون وي را به عهده ي خويشان وياران او مي گذارد».

او پس از آنکه از محبت شيعه نسبت به امام و از اينکه شخصيت بزرگ وي داراي درجاتي از فضايل برجسته و کمال انساني است، و از علاقه ي اروپائيان به او که از ميان آنها فيلسوف انگليسي کارليل نام برده، پس از آنکه درباره ي اين مطالب مفصل سخن گفته، رأي شخصي خود را درباره ي امام در اين جمله ي کوتاه که از احترام و محبت عميق وي حکايت مي کند اظهار نموده، مي گويد:

«علي (ع) قهرمان شجاع و سرباز دليري است که در عين شجاعت رقيق القلب و در عين سر بازي زاهد است. او امام شهيد و صاحب روح عميقي است که سرّ عذاب الهي در آن پنهان است».

و در برابر اين عده از خاور شناسان منصف يک طايفه ي ديگري وجود دارد که غرض راني آنان را کور کرده است. از اين رو کوشش مي کنند از گوشه و کنار تاريخ، مطالبي را به دست آورند که به گمان خودشان و مقام امام را نا چيز جلوه دهند . در ميان اين عده لامنس مستشرق (4) را بايد يک نمونه ي کامل از آنها دانست که افکار آنان را درست مجسم مي کند. هدف اصلي اين مرد از آن همه سخناني که در باره ي امام (ع)و بني اميه گفته اين است که: از معاويه وبني اميه تمجيد کند و دليلهايي بتراشد که معاويه را بر جسته تر و بزرگتر از علي (ع) معرفي نمايد.

ما پيش از آنکه به طور اختصار گفته هاي لامنس را درباره ي علي (ع) و حوادث اسلام که در عصري وي رخ داده بررسي کنيم، بايد يک جمله راجع به علم و دانش او بگوييم، تا جاي هيچ اعتراضي را بر خود باقي نگذاريم. لامنس از نظر وسعت اطلاعات و معلومات نابغه ي کم نظيري است؛ زيرا هيچ نکته از دقايق تاريخ عربي بروي مخفي نمانده است. او به قدري پرمايه و دانشمند است که هيچ خاور شناس ديگري به اين پايه نمي رسد. حافظه اش فوق العاده قوي است براي نوشته هاي فراواني که درباره اسلام دارد مدارک زيادي نقل مي کند که از کثرت آن مدارک انسان به وحشت مي افتد؛ به طوري که شخص فکر مي کند که لامنس بر آنچه مورخين عرب و مستشرقين و آنچه قدما و متأخرين درباره ي موضوعات اسلام نگاشته اند، بر تمام آنها احاطه ي کامل دارد اين حقيقتي است که درباره ي اين مستشرق کثير العلم بايد گفت.

ولي آنچه در اينجا هدف اصلي ماست اين است که: اين مرد در نوشته هاي خود غرض ورزي نموده و اين همه دانش خود را تباه ساخته است؛ زيرا وي دانش و علم خود را براي خدمت به حقيقت استخدام نکرده و آن همه مدارکي که براي نوشته هاي خود ذکر مي کند به منظور اين نيست که واقع را بيان سازد و اموري را که در تاريخ قديم عرب مشرق زمين بر ديگران مخفي مانده است روشن سازد، بلکه با کمال تأسف بايد بگوييم: اين دانشمند به دانش فراوان و اطلاعات وسيع خويش ظلم کرده است؛ زيرا بيشتر اوقات مقصد اصلي او اين است که آنچه را که تاريخ و عقل و منطق و طبيعت حوادث ثابت مي کند معکوس گرداند ووارونه جلوه دهد، بلکه او مي خواهد عاطفه ي محبت و دوستي را که انسان در برابر شخصيت هاي بزرگ صدر اول اسلام در خود احساس مي کند تخطئه کند و هر نوع مهر و علاقه ايکه شخص در مقابل فضايل برجسته ي انسانيت نسبت به پاکان و نيکان در خود مي يابد، به خطا و غلط نسبت دهد.

جاي تأسف است که وي از اين اندازه هم بيشتر منحرف شده در غرض ورزي و اسائه ادب به بزرگان حقيقي شرق حتي از حدود علم و دانش خود نيز تجاوز کرده است؛ زيرا هنگامي که براي يک مطلب دو وجه به نظرش مي آيد مدارک فراواني را که وجه صحيح تأييد مي کند نا ديده مي پندارد و به مدارک نادري که وجه غلط و نادرست را ثابت مي نمايد اعتماد مي کند.

لامنس در آنجا که دليلهاي فراواني وجود دارد که يکي از کمالات برجسته ي اين بزرگان را ثابت مي کند با يک نوع خشکي و سستي مطلب را به طور ناقص نقل کرده و يا اصلا از ذکر آن خود داري مي نماند، و آنگاه که مطلبي را مي يابد که به گمان خود دلالت بر يک نقصاني در آنها مي کند با نشاط و حماسه ي مخصوصي قلم فرسايي کرده و براي اسائه ي ادب به ساحت اين بزرگان با طولاني ترين عبارات داد سخن مي دهد.

اين گونه صفات از صفات دانشمندان عادل نيست، بلکه اين عمل با افترا نزديکتراست، وبدترين افترا آن است که در صورت و قالبي بريزند که خواننده آن را يک نوع تحقيق علمي خاصي بپندارد. خيلي عجيب است که لامنس در اين بحثهاي خود مدارک فراواني را که به غرض او کمک نمي کند از بيخ و بن منکر مي شود، ولي مدارک نادري را که به غرض و هدف وي کمک مي کند ثابت مي نمايد، ورسواتر از اين آنکه گاهي خبر معيني را ذکر مي کند که در صحت آن ترديد نمايد، سپس اخبار ديگري را نقل مي نمايد و در صحت آنها تشکيک نمي کند، بعدا بر مي گردد و به همان خبري که در صحت آن ترديد کرده بود استشهاد مي نمايد، چون به غرض وي طبعا کمک مي کند؛ در حالي که اخباري را که در صحت آنها ترديد نکرده ناديده مي انگارد، با اينکه آن اخبار شايسته ي اعتماد است.

لامنس تاريخ قديم عرب مشرق زمين را که تاريخ علي (ع) در ضمن آنهاست، با اين اسلوب بررسي مي کند، وبه اين ترتيب از تاريخ محمد (ص) و علي (ع) و اصحاب آنها از يک طرف و از تاريخ ابو سفيان و معاويه و همکاران آنها از طرف ديگر بحث مي نمايد. از تاريخ آنها در اکثر تأليفات خود به منظور افترا به سنن گفتگو مي کند و از شرح حال اينها به منظور تمجيد و تعظيم سخن مي گويد. اين افترا و تهمت و تمجيد و احترام را تا سر حد مبالغه مي رساند. اکنون نمونه اي از افکار و آراي وي را نقل مي کنيم. لامنس در تصنفات فراوان خود نام علي (ع) را نمي برد، مگر اينکه از وي خورده گيري کند و عيبي را براي او بتراشد. او اگر از اين شخصيت بي مانند اسم ببرد وي را، به کمي ذکاوت توصيف مي کند (5) .

و راضي نمي شود که به بلاغت صاحب نهج البلاغه و ذکاوت و شاعريت قوي او ايمان بياورد، آنگاه با يک اسلوب خدعه کارانه رواياتي را که شهامت و شجاعت وي را ثابت مي کند به مسخره مي گيرد (6) خيلي عجيب است که يک نويسنده بتواند علي (ع) را از بلاغت و روح شاعريت و ذکاوت و شجاعت بي بهره بداند، در حالي که اينها صفاتي است که ملزوم علوم است، چون گرمي که ملازم آتش است، بلکه اينها صفاتي است که معاوية بن ابي سفيان و عمرو بن العاص- که عزيز دل لامنس هستند- درباره ي، علي (ع) منکر نشده اند، ولي لامنس انکار کرده است. اگر انسان بخواهد از روش لامنس در انکار فضايل برجسته ي علي(ع) پيروي کند مي تواند بدون زحمت اصلا وجود علي (ع) ومحمد (ص) و مسيح و سقراط و نايلئون بناپارت را انکار کند. نه اينکه فقط صفات معيني، را در آنها منکر شود. هيچ چيز آسانتر از اين نيست که انسان بعضي صفحات کتابي را سياه کند و در آن حقيقتي از حقايق را وارونه جلوه دهد و آن را به بعض مدارک مستند کند و به بعض مراجع حواله نمايد. لامنس به اين دروغ و افترايي که بر خلاف همه ي تواريخ به علي (ع) بسته است قناعت نمي کند، بلکه در مسلک و روش، وي نيز طعن مي زند. او مي گويد: علي (ع)با همسر خود فاطمه(س) بد رفتاري مي نمود (7) ، با آنکه علي (ع) پس از مرگ وي گفت غم و اندوه من دائم است و شبها خواب و آرام ندارم: «اما حزني فسرمد واما ليلي فمسهد». اين نويسنده تهاجم به علي (ع) را به حدي مي رساند که مي گويد پيغمبر (ص) به علي (ع) بي اعتنا بود (8) و مصاحبت وي را دوست نمي داشت (9) .

لامنس حتي يک صفت برجسته در علي (ع) سراغ ندارد، بلکه کوشش مي کند که وي را از جميع مزايا تجريد نمايد، حتي در مواردي که لازم است شخص با کمال خضوع سر فرود آورد و تعظيم کند او خورده گيري مي کند؛ مثلاً اين خاور شناس زهد و رياضت علي (ع) و روش، پسنديده ي وي را که براي تحصيل معاش رنج مي برد و عرق مي ريخت و حاضر نبود با فريبکاري و تسلط بر ديگران امرار معاش کند مورد انتقاد قرار مي دهد و اين را بر امام عيب مي داند، که بعد از هجرت به مدينه کار مي کرد و از دست رنج خويش قوت ضروري را تهيه مي نمود و از دست مزد خود خرما مي خريد و به فاطمه(س) مي داد و مي گفت هم خودت بخور و هم به فرزندانت بده (10) اين باعث حيرت انسان است که کسي اين عمل علي (ع) را يک نقطه ي ضعفي براي وي بداند و با سخريه و استخفاف آن را نقل نمايد.آيا اخلاق پيغمبران از اين خلق علي(ع) برجسته تر است که کار مي کند و رنج مي برد تا قوت خود و خانواده ي خود را به دست آورد و از معاش ديگران بدون زحمت استفاده نکند.

شگفتا! آيا صفات بزرگان بشريت از اين صفت علي بن ابي طالب (ع)برجسته تر است که در زندگي خود با اين سادگي و با اين روح گذشت و طبع بلند رفتار مي کند و معاش خود را روي کار و کوشش خويش قرار داده و بر کسي برتري نمي جويد و بزرگي نمي فروشد، بلکه با اراده ي حيات و صفاي بصيرت و رضايت وجدان کار مي کند.

ولي حقيقت اين است که لامنس ناچار است بر امام (ع) خرده گيري کند و از اين شرافت در عمل و صدق و حقيقت علي (ع) در امور زندگي و شؤون دنيا انتقاد نمايد؛ زيرا او خير و نيکي را فقط در روش معاويه و يزيد و عمرو بن العاص و هم دوشان. آنها مي داند، که با برتري جويي و استبداد و به دست آوردن دنيا از راه حيله و تزوير خو گرفته اند. آري کسي که روش معاويه را در نظر به امور مي پسندند، نمي تواند روش علي (ع) را بپسندد. ياوران علي (ع) در نظر لامنس از روش نکوهيده بر کنار نيستند. او هنگامي که نام مصلح بزرگ ابو ذر غفاري را مي برد، از بزرگواري و نيکي و روح مبارزه که در وي بود ياد نمي کند و از ستمهايي که بني اميه به وي کردند سخني نمي گويد، ولي گاهي وي را متعصب مي خواند (11) و گاهي متعصب اشتراکي و ياور علي (ع) مي داند (12) اما طايفه ي انصار که با علي (ع) همراه بودند در نظر لامنس يکي از صفات آنان اين است که نسبت به قرشي ها حسد مي ورزند (13) و زنهاي آنها بر آنها حکومت مي کنند، (14) اما قرشي هايي که انصار نسبت به آنها حسد مي ورزند، در نظر وي بني اميه هستند؛ زيرا آنها سزاوارترند که مورد حسد ديگران واقع شوند و بني هاشم کم ذکاوت هستند و مزايايي ندارند که مورد حسد واقع گردند.

اما آنگاه که سخن از بني اميه و دشمنان پيغمبر (ص) وعلي (ع) به ميان بيايد، لامنس به فضايل و کمالات آنها کاملاً ايمان دارد. ابو سفيان در نظر وي رئيس بزرگوار مکه است (15) که در علم و تواضع از فرزند معظم خود معاويه برتري دارد (16) و او و همسرش هند جگر خوار، شاعر هستند (17) ، بلکه از برجسته ترين شعراي قريش مي باشند.

اما معاويه بن ابي سفيان، نزد وي در کمالات بي مانند (18) و حليم (19) و مهمان نواز (20) و نابغه ي سياسي (21) و مصلح، اقتصادي و عمراني و لشکري (22) و نسبت به همسران خود شوي شايسته (23) و فرمانرواي مدبر و با ظرفيت و نمونه ي پادشاهي (24) و دوستدار شعر و موسيقي (25) ، بلکه شاعر و داراي ذوق فني عالي است (26) از اينها گذشته او مربي با فضلي است که فرزندش يزيد را با حلم و صفات نيک بزرگ کرده است (27) . لامنس، در معاويه حتي يک عيب هم سراغ ندارد، تا آنجا که حلم لامنس- که گويا از معاويه به عاريت گرفته است- وي را بر آن داشته است که جنايات خليفه ي اموي را قانوني، جلوه داده؛ و براي اين مطلب دليلي خنده آور بدين گونه آورده است: «معاويه مردي نبود که بدون فايده جنايتي را، مرتکب شود» (28) يعني هيچ گاه بدون آنکه براي او نفعي داشته باشد کسي را نمي کشت. ديگر به عهده ي خواننده است که هر طور مي خواهد جواب اين طور استدلال و قانوني جلوه دادن جنايت را بدهد.

لامنس در تمجيد و مداحي بين يزيد بن معاويه و زياد بن ابيه و عمرو بن العاص و مروان حکم و بين ساير ائمه و ياران آنها فرقي نمي گذارد و من به ذکر يک نمونه از آن اکتفا مي کنم. وي در اثبات شجاعت يزيد فراوان سخن گفته (29) و با خاطري آرام و مطمئن او را به عنوان جوانمرد عرب معرفي کرده و همچنين وي را معدن علم خوانده است (30) و چيزي که بيشتر باعث تعجب مي شود اين است که: لامنس از ذکر مطالبي که، فجايع بني اميه و ياران آنها را در رفتار با مردمي که سر تسليم بآستان آنها نمي سودند آشکار مي سازد و آنان را رسوا مي نمايد خود داري مي کند. از اين رو هر گاه به حکم سياق مطلب ناچار مي شود از يکي از اين مجرمين که بني اميه آنها را براي شکنجه دادن مخالفين خود مي گماشتند نام ببرد، به طور سر بسته اشاره به جرايم او کرده مي گذرد. يا او را طوري توصيف، مي کند که از مبغوضيت وي بکاهد و يا جنايات را پنهان کند. يکي از آن موارد اين است که با کمال بي پروايي عيوب اخلاقي وخويهاي ضد انساني شخص قسي القلب مجرمي را مثل بسر بن ارطاة مي پوشاند و اين را عيب نمي داند. پسر بن ارطاة همان جنايتکاري است که معاويه او را به رياست لشکري خونخوار به سوي جزيرة العرب گسيل داشت و به او سفارش کرد که شيعيان علي (ع) را به بدترين وجه شکنجه و عذاب دهد و با قبايل چادرنشين با خشن ترين سياست رفتار نمايد. در مدينه و طائف و ساير شهرهايي که تسليم وي نبودند، به تهديد و قتل و غارت بپردازد. او هم در ميان قبايل بيابان نشين تا آنجا که توانست، با کمال بي رحمي به خشونت و غارت و کشتار پرداخت و به هر سرزميني که رسيد تا سر حد اسراف فساد کرد.

و حشيگري و قساوت قلب او به حدي رسيد که وقتي به شام بر مي گشت، دو طفل صغير که از عبيدالله بن عباس- حاکم علي (ع) بر يمن- بودند بدون جرم و گناهي سر بريد؛ در حالي که کشتن آن دو بچه کوچک هيچ منفعتي براي او و معاويه نداشت، ولي خست و پستي که در بعض نفوس هست اينطور اقتضا مي کند.

لامنس روا نمي دارد اين مرد جنايتکار را به بدي ياد کند؛ زيرا وي به بني اميه خدمت کرده و با علي(ع) مبارزه نموده. از اين رو در نظر لامنس شايسته ي عفو و اغماض است، اما آن کس که در نزد وي شايسته ي عفو و اغماض نيست، علي بن ابي طالب (ع) است.

به چه سبب لامنس اين طور به علي (ع) حمله مي کند؟ شايد کساني که اين خاور شناس را درست مي شناسد، تشخيص بدهند که او در تأليفاتي که راجع به مشرق زمين نوشته دو غرض دارد: يکي آنکه به طور کلي و عمومي نسبت به شرق طعن بزند و توهين کند، و ديگر آنکه با لکه دار کردن رجال تاريخ عربي و ارکان قوميت عرب، شعور ملي عربي را در هم بکوبد.

البته خواننده بايد اين مطلب را از نظر دور ندارد که اين خاور شناس، صاحب همان فکري است که باعث شد قسمت بزرگي از بلاد عرب را از مجموع وطن عربي جدا سازند و قوميت ديگري غير از قوميت عربي به آن نسبت دهند (گويا مقصود تقسيم فلسطين باشد) در اين صورت طبيعي است که لامنس ارکان تاريخ عربي را که مورد حمله قرار مي دهد، در رديف آنها به علي (ع) نيز حمله کند و امکانات علمي فراوان خود را در اين راه به کار برد و به اين وسيله از راه صحيح علم خارج گردد. و نيز طبيعي است که لامنس گمان مي کند: همه ي کساني که با علي (ع) جنگ کردند، چه بني اميه و چه ياران آنها، مردان برجسته و بزرگي هستند و در شرق عربي شخصيت بزرگ به غير آنها وجود ندارد.

آنگاه در اينجا سخن ديگري راجع به قضاوت لامنس، در باره ي علي (ع) و دشمنان وي- بني اميه- داريم که شايد تا حدودي حقيقت، مقصود وي را از اينطور قضاوت آشکار سازد، و از تمايل او به فلسفه ي ماکياوول (31) در نظر به حوادث پرده بردارد. چگونه براي لامنس که به ظاهر يک مؤمن مسيحي است ميسر شده است، به علي بن ابي طالب (ع) تهاجم کند، با اينکه علي (ع) از نظر زهد و تواضع و استقامت وصلابت در راه حق و عظمت اخلاق و قوت ايمان و عمق انسانيت و بزرگي اندوه و مصيبت از همه ي خلق به حضرت مسيح نزديکتر است.

اگر غرض او اين نبود که روح شرقي را به طور عموم و روح عربي را به طور خصوص بکوبد و آزرده کند، چگونه ممکن بود، به نزديکترين فرد به مسيح تهاجم کند. آري چون علي (ع) بزرگترين شخصيتي است که روح شرقي و عربي را مجسم مي کند- اينطور مورد حمله ي لامنس واقع شده است- و چگونه براي لامنس که به ظاهر مؤمن مسيحي است، ميسر شده است که معاويه و يزيد، و ندماي آنها را ستايش کند و از روش آنها در به دست آوردن رياست تمجيد نمايد؟ او اگر عقيده ي خالص به فلسفه ي ماکياوول نداشت، کجا از اين افرادي که به برنامه ي «هدف مجوز مقدمات است» هر چند قربانيهايي بدهد، عمل مي کنند، تعظيم و احترام مي کرد؟

چگونه لامنس به شخصي حمله مي کند که مي گويد: «هر چه براي خود مي پسندي براي ديگران بپسند و آنچه براي خود نمي پسندي براي ديگران نپسند» و «برادرت را به وسيله ي احسان توبيخ کن، و بدي او را با انعام به وي از خود بگردان» و «طعام حرام بد طعامي است» و «ظلم به ضعيف بدترين ظلم است».

 

و چگونه روش او را در خوشرفتاري با مردم و دستور بزرگ او را در باره ي کشور داري و حکومت مسخره مي کند. آنگاه کسي را به بزرگواري و عظمت مي ستايد که مي گويد: «ان لله جنوداً من العسل»؛ يعني عسل مسموم (که مالک اشتر را با آن مسموم کرد- مترجم) و چگونه کسي را تمجيد مي کند که دستور مي دهد مردم بيچاره و ناتوان را اگر با وليعهدي فرزندي و بي پرواي او مخالفت کردند اعدام کنند و اگر در بد گويي و لعن به خوش اخلاقترين و کريمترين و عالمترين و عاقلترين افراد، با او موافقت نکردند، آنها را نا بود نمايند؟ اگر منظور او کوبيدن و آزرده کردن روح پاک عربي نبود که علي (ع) آن را مجسم مي کند، نه معاويه، و اگر تمايل به فلسفه ي ماکياوول نداشت، چگونه به آن شخصيت بزرگ تهاجم و استهزا مي کرد و اين مرد را با تمام نيروي علمي و حماسي خود تمجيد مي نمود.

روشي که اين خاور شناس در تهاجم به علي بن ابي طالب (ع) انتخاب کرده فقط به هنگامي به حال او نتيجه بخش است که به طور کلي به هر خوي با ارزش و به هر بزرگواري و عظمت اخلاقي که در تاريخ قديم و جديد انسان يافت مي شود، حمله کند و از هر قساوت و جفا و انحرافي، و از هر کبر و خود خواهي که زيان و فساد فراوان به بار آورد تمجيد نمايد.

اين روش بيش از هر چيز به روش نظامي در ميدان جنگ شبيه است که در آنجا برتري با کسي است که با حيله و حمله در راه غلبه کوشش کند.

آيا اگر در باره ي سقراط از لامنس پرسش کنند چه خواهد گفت؟ آيا در باره ي وي هم همانگونه که در باره ي علي (ع) قضاوت کرده قضاوت خواهد نمود؟ آيا سقراط را با آن روش برجسته قابل مذمت و تهاجم مي داند يا اينکه روش وي را باعث افتخار و عزت بشريت و سرمايه ي بزرگ اخلاقي براي انسانيت مي شمارد؟ اگر روش سقراط را قابل نکوهش بداند، خود را به پسنديدن نظريه ي ماکياوول معرفي کرده و اگر وي را مستحق مذمت نداند مقصود خود را از تهاجم به علي (ع) درست آشکار نموده است (آزردن روح شرقي و عربي که علي (ع) آن را مجسم مي کند- مترجم). آنگاه آيا سقراط به هر حسابي که بکنيم مي شود هموزن و همسنگ علي (ع)باشد؟

و پيش از آنکه اين بحث را تمام کنيم، لازم مي دانيم، آنچه را خاور شناس بزرگ فرانسوي- کازانوفا- استاد دانشگاه- دي فرانس گفته است نقل نماييم. اين خاور شناس يکي از افرادي است که درباره ي امام و امت عربي بانصاف سخن گفته است.

آن روز که لامنس کتاب خود معاوية الاول را منتشر کرد، علي (ع) را با معاويه و ساير بني اميه در ميزان سنجش قرار داد، و در تهاجم به علي (ع) و ياران وي و همچنين در مدح و ستايش بني اميه و ياران آنها مبالغه ي فراوان کرد. کازانوفادر رد گفته هاي لامنس چنين گفت: «روحيه ي بني اميه با طمع بي اند ازه به مال و ثروت و حب فتح و غارت و حرص بر رياست براي بهره مندي از لذايذ دنيا آميخته شده بوده».

از اين جهت، حق داريم تعجب کنيم که چگونه لامنس توانسته است با ميل طبع از اين غارتگران ستايش کند و علي (ع) را که آنها باوي مکر و خدعه کردند نکوهش و استهزا نمايد. عجب تر از هر چيز مباحثي است که اين مؤلف مطلع که اطلاعات وسيع وي از تاريخ آن عصر شايسته ي تحسين است، در آن مباحث از اين مردم طماع دنيا پرست مدح کرده و پي درپي به نفع آنان به دفاع پرداخته است و از علي (ع) و يارانش نکوهش نموده و سيل تهمتها را به سوي آنها روان داشته است.

 

وسلام علي الإمام علي بن أي طالب عدلاً وحقاً، وسلام عليه عبقرياً عظيماً يستوي قمم الوجود علي کلّ صعيد، وسلام عليه يوم أنصفه المنصفون ويوم أنکره المغرضون وهم في غواياتهم يعمهون، وسلام عليه في الأوّلين والآخرين.

 

 

 

 منبع :

علي در نظر اروپائيان، ترجمه ي ابراهيم صالحي، تهران: انتشارات ميثم، (بي تا)، ص 3 تا 31.

جورج جرداق