علي کيست و صفات عاليه او چيست ؟

 

 

علي (ع) فرزند اوّلين خانواده ي هاشمي است که پدر و مادر او هر دو فرزندان هاشم اند.

پدر علي (ع) ابوطالب فرزند عبدالمطلب فرزند هاشم بن عبد مناف است و مادر او فاطمه دختر اسد فرزند هاشم بن عبد مناف است. خاندان هاشمي از لحاظ فضايل اخلاقي و صفات عاليه ي انساني در قبيله ي قريش و اين طايفه در طوائف عرب، زبان زد خاص و عام بوده، فتوت و مروت، فطانت و هوش و شجاعت و پهلواني از خاصه هاي بني هاشم و هر يک به حد اعلي از مختصات علي بن ابي طالب (ع) است.

ابوطالب را چهار پسر بود که به ترتيب سن: طالب و عقيل و جعفر و علي (ع)است و هر يک ده سال از ديگري بزرگتر بوده اند. بعضي مورخين سني نوشته اند ايامي که قحط سالي معاش خانواده ها را مشکل کرده بود رسول اللّه (ع) از دو عمويش حمزه و عباس خواست که فرزندان ابوطالب را نزد خود نگاهداري کنند و بدين وسيله از بار دوش برادر خود بکاهند.

ابو طالب که عقيل را بيش از ديگر فرزندانش دوست مي داشت او را براي خود نگاهداشت و هر يک از سه پسر ديگر را به يکي از خويشان سپرد، جعفر و طالب را حمزه و عباس، علي (ع) را رسول خدا (ص) تکفل کردند.

اعم از اينکه اين موضوع صحت داشته باشد يا نه، مسلم است که علي (ع) از کودکي در سايه ي عنايت و تربيت پسر عم گرامي خود قرار گرفت و اساس تربيت روحي و اخلاقي اين کودک نو رسيده و مستعد در دامان بزرگترين معلم و مربي بشريت پايه گذاري شد و استعدادهاي نهفته در روح علي (ع) دست به کار رشد و نمو گرديد.

محبت متقابل اين دو عموزاده و ايثار و فداکاري علي (ع)، تا آنجا رسيد که شب هجرت پيغمبر (ص) علي (ع) به آساني در صدد جانبازي بر آمد و با خفتن در بستر پيغمبر (ص) جان خود را وقايه ي جان عزيز رسول اللّه (ص) قرار داد.

حدّت ذهن و قوت فهم و ادراک علي (ع) تا آنجا بود که در سن شش هفت سالگي دعوت رسول خدا (ص) را بسيار بيش از آنچه در اين سن مي توان تميز داد دريافت و به رسول اللّه (ص) و دين تازه ي او ايمان آورد.

>شجاعت اميرالمؤمنين

>از هزاران تن يکي تن صوفي اند

>تاثير متقابل ماده و معني «قوت جبريل از مطبخ نبود»

>مروت و فتوت زيب و زينت انساني

>کرامت نفس

>وسعت زبان با رشد عقلي نسبت مستقيم دارد

>دموکراسي اسلام بعد از پيغمبر

>قسمتي از خطبه قاصعه

>ثقه به نفس و اعتماد به خود

>پل صراط و حد وسط

>پيکار علي پيکار پهلواني است جوانمرد

>فقط دو بار

>از کلام خدا فروتر و از کلام آدمي فراتر است

>علي مسلمان متولد شد

 

شجاعت اميرالمؤمنين

شجاعت علي (ع) در بدايت عمر در حجاز چنان ولوله اي انداخت که وقتي عمروبن عبدود قهرمان نامي عرب را در نبرد تن به تن- در غزوه ي خندق- به خاک انداخت، خواهر عمرو در مقام رثأ بر مرگ برادر، شجاعت قاتل را تنها مايه ي تسلي خود خواند و گفت اگر جز به دست اين پهلوان نوجوان کشته شده بودي مادام العمر بر مرگ تو مي گريستم.

 

آري قوت جسم و نيروي بازوي علي (ع)از عجايب است، دوست و دشمن، مورخين مسلمان و مسيحي، همه بر اين امر اتفاق دارند که خوراک اميرالمؤمنين (ع)ساده ترين و فقيرترين خوراکي بود که امکان دارد با آن زندگي کرد.

 

علأ بن زياد حارثي يکي از سرداران متمکن علي (ع) بيمار بود. روزي که مولا به عيادت او رفت فرمود «چه خوب بود در اين خانه ي وسيع و اتاقهاي مجلل مستمندان و درويشان را به مهماني مي نشاندي و نان و خورش مي خوراندي، اگر چنين مي کردي خداوند در سراي ديگرت همين گونه خانه مي داد». علأ گفت امر امام را اطاعت خواهم کرد، سپس عرض کرد برادر من کار زهد و درويشي را به جايي رسانده که زندگي را بر زن و فرزند تلخ کرده است. شبها به عبادت بيدار و روزها روزه دار است، علي رغم تمکّني که خدا به او داده به خورش خشک و پوشش خشن قناعت مي کند.

 

علي (ع) فرمود او را حاضر کنيد تا با او گفتگو کنم. از گفته هايش معلوم شد راه و رسم به خود سخت گرفتن را از اميرالمؤمنين (ع) آموخته و مي خواهد از مولايش پيروي کند، امام فرمود: اشتباه مي کني تو بايد از نعمتهايي که خداوند به تو ارزاني داشته بهره مند شوي، تقليد از زندگي من صحيح نيست؛ زيرا من وظيفه ي ديگر دارم. من زمامدار مسلمين و اميرالمؤمنين هستم. من بايد خوراک و پوشاک خود را تا آن حد تنزل دهم که فقيرترين مردم در اقصي نقاط قلمرو اسلام تلخي زندگي را با اين چاشني تحمل کند و با خود بگويد امير و پيشواي من هم مانند من مي خورد و مثل من مي پوشد. اين وظيفه مقتضاي زمامداري من است و تو هرگز چنين تکليفي نداري.

 

بارها علي (ع) مي فرمود: من چگونه قناعت کنم که اميرالمؤمنينم بخوانند ولي در شدائد و مشکلات زندگاني با مردم همراه و هم قدم نباشم.

 

هرون بن عنتره از پدرش نقل مي کند که بر مولا فصل زمستان وارد شدم، قطيفه اي کهنه و پاره بر دوش داشت و از سرما مي لرزيد، گفتم يا اميرالمؤمنين! خداوند براي تو و اهل و عيال تو از بيت المال مثل ديگر مسلمانان و مجاهدين نصيب قرارداده و تو تا اين اندازه به خود سخت مي گيري ؟ فرمود: به خدا قسم من از بيت المال شما براي خود حبه اي بر نمي گيرم و اين قطيفه اي که مي بيني از مدينه همراه آورده ام. اين پوشاک مولا، اکنون خوراک او را از زبان عتبة بن علقمه بشنويم. مي گويد وارد شدم بر علي (ع) ديدم نان خشکيده اي با شير مانده مي خورد. گفتم يا اميرالمؤمنين! چگونه با اين نان خورش مي سازي؟ فرمود رسول خدا (ص) خشکتر از اين نان مي خورد و خشن تر از اين جامه که در بر من است مي پوشيد. مي ترسم اگر جز اين بکنم به رسول خدا (ص) ملحق نشوم. فراموش نشود که اين خوراک و پوشاک ايام خلافت بوده! عمر بن عبدالعزيز خليفه ي اموي مي گويد: زاهدتر از علي بن ابي طالب (ع) در جهان نيامده است. (1) .

 

از هزاران تن يکي تن صوفي اند

در مطالعه ي زهد و حرمان زندگي اميرالمؤمنين (ع) اين مسأله ي اصولي به نظر مي رسد که چه مي شود مرداني مانند علي بن ابي طالب (ع) علي رغم قدرت و امکان بهره مندي از لذات حيات و استفاده از وسائل رفاه و آسايش به چنين زندگي ساده و چنين خوراک و پوشاک بي مايه اي قناعت مي کنند؟

 

چگونه است که اميرالمؤمنين (ع) فرمانرواي قلمرو وسيع و عظيم اسلام در سالهايي که سيل مال و منال و انواع امتعه ي گرانبها از اقليم هايي که با شمشير جنگجويان اسلام گشوده شده به طرف پايتخت روان بود و شخص خليفه هم از آنها لااقل معادل مجاهدان ديگر حصه داشت چيزي نمي خواست و از سختي و خشونت زهد خود نمي کاست.

 

اکنون به تحليل اين معما بپردازيم. آدمي براي رفاه و آسايش دو راه دارد: يکي راه موضوعي يا بيروني و ديگر شخصي يا دروني، راه عادي که اکثريت قريب به اتفاق پيش مي گيرند راه موضوعي است؛ يعني زن زيبا، خانه ي مجلل و وسيع، ثروت هنگفت و ساير وسائل آسايش.

 

از آنجا که اين وسائل مادي محصول عالم ماده است، همه محدود و فساد پذير است. آفت آنها در خودشان نهفته است، مال را دزد مي برد تاجر ثروتمندي در يک لحظه و با يک حادثه مي تواند گداي راه نشين شود، خانه هر چه مجلل تر و بزرگتر، زحمت نگهداري و غم خرابي آن بيشتر، زن هر چه زيباتر خطر سقوط و ناسازگاري و جدايي او مهيب تر، فرزند هر چه برومندتر مرگ نابهنگام او جگر سوزتر.

 

راه دوم راه اقليت معدودي است که ملاي روم مي فرمايد:

از هزاران تن يکي تن صوفيند

ما بقي در سايه ي او ميزيند

اين راه راه شخصي يا دروني است. به اين توضيح که حکومت بر دل و تملک نفس چنان نيرويي به انسان مي بخشد که تمام شدائد و مشکلات زندگي را به آساني تحمل مي کند، زيرا منبع تمام نيروهاي جهان نفس خلاق آدمي است.

از ره خلق خوب و سيرت زشت

هفت دوزخ توئي و هشت بهشت

شما براي فرار از گرما و سرما دو راه داريد: يکي تهيه ي وسيله و ديگري تربيت خودتان؛ مي توانيد باد بزن برقي و دستگاه تهويه و زير زمين مطبوع در تابستان و بخاري و حرارت مرکزي و پوستين کابلي در زمستان داشته باشيد و مي توانيد از نيروي باطن، نيروي تمام ناشدني خودتان براي تحمل گرما و سرما استفاده کنيد. اولي يک روز هست و روز ديگر نيست، دستخوش فساد و نيستي است، ولي دومي خود شماست، منبع آن قدرت لايزال روح آدمي است، تا هستيد هست و هر کجا برويد با شماست.

 

چون خيالي در دلت آمد نشست

هر کجا که مي گريزي با تو است

باز ملاي روم مي گويد:

گفت بهلول آن يکي درويش را

چوني اي درويش واقف کن مرا

گفت چون باشد کسي که جاودان

بر مراد او رود کار جهان

 سيل و جوها بر مراد او روند

اختران زان سان که او خواهد شوند

زندگي و مرگ سرهنگان او

بر مراد او روانه کو به کو

هر کجا خواهد فرستد تعزيت

هر کجا خواهد ببخشد تهنيت

بي رضاي او نيفتد هيچ برگ

بي قضاي او نيايد هيچ مرگ

گفت اي شه راست گفتي همچنين

در فر و سيماي تو پيداست اين

آن و صد چنداني اي صادق وليک

شرح کن اين را بيان کن نيک نيک

 

گفت اين باري يقين شد پيش عام

 

که جهان در امر يزدانست رام

هيچ برگي در نيفتد از درخت

بي قضا و حکم آن سلطان بخت

چون قضاي حق رضاي بنده شد

حکم او را بنده اي خواهنده شد

بنده اي کش خوي و خصلت اين بود

ني جهان بر حکم و فرمانش رود؟

تاريخ حيات بشر مديون گذشت و بلند همتي بزرگ مرداني است که در ميان ميليونها آدمي که همه اسير شهوت و طمع و بنده ي آز و حرص اند درس آزاد مردي و آزادگي مي دهند.

صفحات تاريخ را ورق بزنيد، زندگي مذلت بار و يکنواخت اقوامي را مي بينيد که همه در تلاش بيشتر خوردن و بهتر خفتن، مانند گرگان درنده و خونخوار به جان هم افتاده و عمري را در بيش جويي و خودپرستي گذرانده اند. اميراني ستمگر و شهوت پرست اسير و برده ي شهوات و هوسهاي حيواني بر جان و مال و ناموس و آبروي قوم به دلخواه فرمان رانده. در اين صحنه ي تاريک و شرم انگيز به يکبار شکوه و جلال و صفا و طهارت روح و جان راد مردي مانند فرزند ابي طالب چشم دل شما را روشن و خيره مي کند، واي اگر در طول قرون و اعصار اين تيرگي دوام مي داشت و اين سياهي به روشنايي نمي گراييد.

چه زيبا و دل انگيز است اين صفحه ي تاريخ و چه روح بخش و تماشايي است اين صحنه ي حيرت انگيز!

اميرالمؤمنين (ع) در پيشاپيش سپاه گران به طرف صفين در راه پيمايي است به شهر کوچکي در عراق به نام انبار مي رسد، مردم اين شهر که تا چندي پيش در قلمرو شاهنشاهان ساساني بوده به آداب و رسوم پيشين تربيت شده و به سجده و تعظيم در برابر فرمانروايان و حکام خو گرفته اند، همه به استقبال موکب خليفه ساعتها کنار جاده صف کشيده اند، به رسيدن خليفه همه به خاک مي افتند و زمين ادب مي بوسند. تعظيم مي کنند و سجده مي برند؛ چه معصيت بي لذتي مرتکب مي شويد؟ و چه خفت و ذلتي تحمل مي کنيد؟ در سجده به بنده ي خدا نسبت به خداوند شرک مي ورزيد، ساعتها گرد و خاک مي خوريد و حرارت آفتاب مي بينيد و خودتان را زبون و حقير مي کنيد، من و شما هر دو بنده ي ضعيف خداونديم و من هم مثل شما اسير بستر بيماري و دچار چنگال مرگ مي شوم، من و شما بايد به خدايي سجده ببريم که بيمار نمي شود و نمي ميرد، من از اينکه پيشوا و امير شما هستم هيچ مزيتي بر شما ندارم، بلکه فقط بار مسؤوليت سنگين تري بدوش دارم.

شاهنامه ي فردوسي را بخوانيد. فقط چند سال جلوتر شاهان ساساني وقتي به شکار مي رفتند چند هزار سقا بايستي پيشاپيش موکب شاه آب عطر آگين به خاک مي پاشيدند، در ساير نقاط عالم وضع غير از اين نبود؛ بعد از علي (ع) هم در حکومت اسلام بني اميه و بعد بني عباس بتدريج در راه استبداد و خودسري و جاه و جلال دربار چنان پيش رفتند که از تجمل دربار ساسانيان در گذشت.

 

جمال روشني بخش راه و روش اميرالمؤمنين (ع) در لابلاي اوراق تاريک و سياه تاريخچه روح بخش و نشاط انگيز است. لطف حيات در گرو اين جنبشها، اين فتوتها و اين فداکاريهاست وگرنه تاريخي که سراسر مشحون به خوب خوردن و خوب خفتن اين و آن و ستم کردن و ستم کشيدن آن و اين است، چه لطف و لذتي دارد؟

 

بقاي جهان و دوام بني آدم مديون فداکاري و از خود گذشتگي فيلسوفي است که جام شوکران را مردانه مي نوشد و به هموطنان گمراه و ماده پرست خود بي اعتنايي به لذات مادي، و ابديت و جاوداني بودن روح آدمي را عملا تعليم مي دهد.

 

تاريخ بشر مرهون پيمبر سبک روحي است که در بحبوحه ي مادي گري ابنأ زمان و مادّه پرستي بني اسرائيل از برگ درختان تغذيه مي کند و بستر و روي انداز از زمين و آسمان تدارک مي بيند.

 

روزگاري که اميرالمؤمنين (ع) و پيشواي امپراطوري اسلام پس از شهادت چند درهمي بيش ميراث نگذاشت، نقدينه ي عثمان روزي که کشته شد طبق نوشته ي «مسعودي» به صد و پنجاه هزار دينار و يک ميليون درهم مي رسيد. ارزش املاک او در وادي القري و حنين يک صد هزار دينار بود. به علاوه اسب و شتر فراوان داشت. از زبير چهارصد هزار دينار و يک هزار اسب و يک هزار کنيز ترکه ماند. در آمد طلحه از غله ي عراق روزي هزار دينار و از املاک سراة بيش از اين مبلغ بود. عبدالرحمن بن عوف هزار اسب و هزار شتر و ده هزار گوسفند داشت. (1) زبير در مصر و اسکندريه و بصره و کوفه هر يک خانه ي مجلل بنا کرد، طلحه نيز در کوفه و مدينه خانه ساخت. (2) .

 

تاريخي را پيش خود تصوير کنيد که سقراط و مسيح و علي (ع) ندارد و اين همه صفا و نزهت و جلال و جمال صفحات تيره و سياه آن را روشن و پر نور نکرده است، وه چه هول آور و شرم انگيز است تاريخي که همه ي قهرمانانش چنگيز و تيمور و نرن و آتيلا و معاويه و يزيد باشند.

 

دور از انصاف است در پايان اين بحث از جانبازي و فداکاري بزرگترين مجاهدين حق ياد نکنيم. نه تنها از انصاف به دور است بلکه چنين بحثي بدون ذکر بزرگ ترين شهيد راه حق ابتر و ناتمام مي ماند. آري داستان پيکار بزرگ مردي است که نخواست مثل ديگران به سائق حب ذات و به خاطر زنده ماندن بهر خفت و مذلتي تن دهد و عاقبت در بستر بيماري با چهره ي زرد بميرد، قهرماني که به خاطر پايدار ماندن مباني شرف و فضيلت و پيروز گرداندن حق و عدل، بر سر تمام علائق و لذائذ حيات پا نهاد و با چهره ي سرخ به ديدار خداوند شتافت.

 

اين داستان خونين به تاريخ مبارزه و جهاد مردان حق جلوه ي ابدي و شکوه جاوداني بخشيد. اگر بخواهند مجموعه اي از فداکاريهاي مردان حق ترتيب دهند حق و انصاف حکم مي کند که ديباچه ي اين دفتر را با واقعه ي کربلا و عاشورا زينت بخشند.

گر همه صورت خوبان جهان جمع کنند

روي زيباي تو ديباچه ي اوراق آيد

مردي را در نظر آريد خسته و فرسوده، گرفتار تند باد حوادت از صبح تا ظهر بيش از هفتاد بار از اسب پياده شده و هفتاد کشته از ياران و عزيزان خود را از ميدان نبرد به کناري برده و زير خرگاه بلند آسمان پهلوي هم چيده تا ملکوتيان را از تماشاي سيماي پرشکوه و سرخ فام اين جوانمردان فداکار به اعجاب وادارد، اکنون نوبت جانبازي او رسيده، عزيزترين زنان و فرزندان روزگار يعني ناموس و عترت رسول خدا در معرض اسارت وحشي ترين و نادان ترين افراد زمان اند، در چنين لحظات حساس و خطيري به او پيشنهاد مي کنند به حکومت يزيد تسليم شود و بيعت او را گردن نهد تا دست از او بدارند و به او فرصت دهند تا با زن و فرزند به هر کجا بخواهد برود، حسين بن علي (ع) مي فرمايد:

 

«الا ان الدعي بن الدعي قدر کزني بين اثنتين السلة والذلة هيهات ما اخذ الدنية ابي اللّه ذلک لنا ولرسوله وجدود طابت و حجور طهرت و انوف حميّه و نفوس ابيّه لانؤثر طاعة اللئام علي مصارع الکرام؛ (3) .

 

پسر خوانده ي مردم مرا بر سر دو راهي نگاه داشته مرگ يا ذلت. هرگز من تن به ذلت نمي دهم خدا و رسول و کساني که در دامانهاي پاکيزه تربيت يافته اند پستي را نمي پسندند. دور باد ذلت از کساني که صاحب روح منيع و بيني غيرتمندند، ما هرگز بندگي فرومايگان را بر قتلگاه کريمان و راد مردان اختيار نمي کنيم و مرجح نمي داريم».

 

دختر اميرالمؤمنين و خواهر حسين (ع) در محضر يزيد روزي که قيام حسين (ع) را در هم شکسته و بزرگترين سدي که در راه سلطنت مطلقه ي او وجود داشته از بن بر انداخته است مي گويد تو تصور مي کني فتح کردي و ما را اسير گرفتي آزاد مردان جهان در آزادگي ما به نظر اعجاب مي نگرند، اما تو بنده ي ديو ظلم و شهوتي «امن العدل يا ابن الطلقأ تخديرک و امائک و سوقک بنات رسول اللّه سبايا»؛ تو دعوي خلافت اسلامي مي کني آيا از عدل تو است که زنان و کنيزانت را پس پرده ي حرمت بنشاني و دختران رسول خدا را به بازار بکشي؟»

 

اين دستگاه ستمگر دير نخواهد پاييد، باش تا روزي که مناديان ندا در دهند لعنت خداي بر ستمگران باد: «يوم ينادي المنادي لعنة اللّه علي الظالمين» چگونه تاريخ عرب، تشيّع و حتي تاريخ جهان اين همه جمال و جلال و اين همه بها و شکوه اين چهره هاي انساني و ملکوتي را که روشني بخش اوراق سياه و تاريک آن اند فراموش مي کند؟

تاثير متقابل ماده و معني «قوت جبريل از مطبخ نبود»

دوست و دشمن بر اين امر اتفاق دارند که با اين زهد و قناعت و با اين خوراک ساده و فقير چنان نيرويي در بازوي علي (ع) بود که بارها سواران جنگي را از روي زين بر گرفت و با چنان قوتي به زمين کوفت که در حال جان سپردند. در غزوه ي خيبر درب کوه پيکر قلعه ي جنگي دشمنان اسلام را از جاي بر کند. در يکي از روزهاي صفين پانصد کس را به دست و شمشير خود کشت. (1) در همان روز چندين شمشير عوض کرد و هر بار که حريفي را به ديار عدم مي فرستاد فرياد هولناک تکبيرش زهره ي شجاعان جنگ ديده را مي دريد.

 

قوت جبريل از مطبخ نبود

بود از ديدار خلاّ ق ودود

از گفته هاي مولا است که چوب درختان بياباني که در ريگزارهاي خشک و بي آب مي رويد بارها از چوب درختي که در باغ و بستان پرورش مي دهند نيرومندتر و اصيل تر است.

براي تحليل اين نيروي فوق عادت و اين شجاعت حيرت انگيز بايد به دو نکته توجه کرد: يکي اينکه ساختمان طبيعي بدن و بخصوص شانه ها و بازوها و ساعد به حدي نيرومند بوده که بر همه ي قهرمانان عرب برتري و امتياز داشته، ديگر تربيت خشن و ساده اي بود که علي (ع) خود را بدان خو مي داد. اغلب در زمستان جامه ي سبک تابستاني و تابستان لباس خشن و پشمين در بر مي کرد. تملک نفس علي (ع) را بر حوادث و مشکلات، بر سرما و گرما، غالب کرده بود.

مهمتر از آنچه گفته شد تأثير متقابل ماديات و معنويات بر يکديگر است. همانطور که مسائل مادي روي امور معنوي انسان تأثير دارد، امور روحي و معنوي هم در مسائل مادي و محسوس اثر حيرت انگيز مي گذارد؛ مثلاً در «الولد سرّابيه» فرزند آينه ي اسرار پدر است يا خلق و خوي پدر و مادر را به ميراث مي برد، علت اين است که از طرفي اوصاف اخلاقي آدمي در خون او منعکس مي شود و از طرف ديگر فرزند عصاره ي خون مادر است و نه ماه در رحم از خون مادر ارتزاق مي کند و چندين ماه از شير او که آن هم خون تبديل شکل يافته ي مادر است تغذيه مي شود.

 

مي گويند اخلاق فلان قوم فاسد شده، زيرا خونش فاسد و با خون اقوام پست مخلوط شده است، اين حرف راست است. صاحب بن عباد پشت دروازه ي يکي از شهرها به همراهانش گفت آنچه از من مي خواهيد قبل از ورود و سکونت در اين شهر بخواهيد؛ زيرا در آنجا هر کس گرفتار قبض يد و امساک مي شود. شايد اين داستان افسانه باشد ولي مطمئناً خاک بعضي نقاط سخت و چسبنده است ، عمارات خشتي صدها سال دوام مي کند، اين خاک سخت و گيرنده خاصيت خود را به بقولات و حبوباتي که مي روياند مي بخشد و اين مواد خوراکي به نوبت خود اين خاصيت را به خون مردمي که از آنها تغذيه مي کنند وامي گذارد. عکس اين معني هم صحيح است؛ يعني عشق و ايمان به عصب و عضله ي آدمي چنان نيروئي مي بخشد که گويي پنجه و بازو را از پولاد آبديده ساخته اند.

 

هر کس در زندگي خود اين معني را آزموده است که در لحظات عشق و ايمان قوت نفس و نيروي بازو چند برابر مي شود. مادران ضعيف الجثه اي که در دقايق خطري از جان فرزندشان دفاع مي کنند، به ماده شير هول انگيزي تغيير ماهيت مي دهند. در جنگهاي تن به تن هميشه ايمان گرم کننده و نيروي فوق بشري علي (ع) را مقاومت ناپذير مي کرد.

 

تاريخ شهادت مي دهد که از اوّلين پيکاري که در رکاب رسول اللّه (ص) کرد تا جنگ نهروان با پهلواني نجنگيد، جز آنکه او را به خاک افکند و جنگاوري به ميدانش نرفت جز آنکه به خون در غلطيد.

 

قوت ايمان اميرالمؤمنين (ع) بي باکي او را در ميدانهاي هولناک نبرد بدر و احد و خندق و خيبر توجيه مي کند. پيشواي مجاهدين اسلام چنان ايماني به حق و به هدف خود داشت که در تمام دوران حيات يک لحظه از مرگ نينديشيد و هيچ گاه از صولت و شهرت پهلوانان نامي عرب در صحنه ي پيکار باک نکرد، چنان بي پروا پيشباز مرگ مي رفت که گويي مرگ از سطوت و هيبت او مي گريخت.

 

داستان نبرد علي (ع) در روزگار جواني با عمروبن عبدود فارس نامي و شمشير زن شجاع جزيرة العرب، پهلواني که با هزار سوار برابر بود افسانه نيست. غزوه ي خندق است، رسول اکرم (ص) ضعف جبهه ي مسلمانان را با حفر خندق تدارک فرمود. عمرو مرد جنگي ورزيده سراپا مسلح و آهن پوشيده چون پولاد آبديده در برابر سپاه اسلام فرياد مبارزه برکشيد و مبارز طلبيد. علي (ع) گفت يا رسول اللّه! من به نبرد او مي روم. پيغمبر (ص) فرمود عمرو است بنشين. دوباره عمرو فرياد کشيد مرد ميدان من کجاست. باز علي (ع) اجازه ي رزم خواست و باز پيغمبر (ص) فرمود عمرو است بنشين. اين بار عمرو به طعن و طنز گفت کجاست بهشتي که مي پنداريد اگر کشته شويد يکسر بدانجا رهسپار مي شويد. اگر چنين است چرا از پيکار با من مي هراسيد؟

 

هر بار علي (ع) خود را آماده ي جنگ مي کرد و باز پيغمبر (ص) او را از اين بي پروايي منع مي فرمود. عاقبت پيغمبر (ص) اجازه فرمود. علي (ع) شادمان و خندان مانند زندانيي که آزاد شده، آمد و برابر عمرو ايستاد. عمرو در جوان نورسي که به پاي خود مرگ را استقبال کرده به چشم رحمت و حقارت نگريست. پرسيد تو کيستي؟ فرمود: من علي. عمرو پرسيد فرزند عبد مناف؟ فرمود پسر ابي طالب. عمرو گفت: تو بسيار جواني کاش به جاي تو يکي از عموهاي تو مي آمدند. من اکراه دارم خون چون تو نوجواني را بريزم. علي (ع) فرمود: اگر مسلمان نشوي يا از قتال مسلمانان دست نکشي من با رغبت خون تو را خواهم ريخت.

 

عمرو غضبناک گفت ننگ دين تازه و بدعت محمد (ص) را نمي پذيرم از جنگ هم رو نمي گردانم؛ زيرا همه جا خواهند گفت عمرو ترسيد و از پيکار گريخت، اين بگفت و با شمشير چون شعله ي آتش به علي (ع) حمله کرد. اميرالمؤمنين (ع) ضمن دفع حمله چنان بر کتف او نواخت که عمرو به خاک افتاد. چند بار خواست برخيزد ولي نتوانست و عاقبت به خاک و خون در غلطيد. ديدگان حيرت زده و نگران سربازان و سرداران هر دو سپاه نمي توانست باور کند که علي (ع) درميان گرد و غبار ميدان نبرد بر بالاي کشته ي پهلوان جزيرة العرب ايستاده و فرياد مي کند: اللّه اکبر.

مروت و فتوت زيب و زينت انساني

اينک که مختصري درباره ي شجاعت بي نظير علي بن ابي طالب (ع) گفتگو کرديم به ذکر صفات عاليه اي مي پردازيم که هميشه زيور نيرومندي و شجاعت ابطال و قهرمانان است و روح توانا و جسم نيرومند فرزند ابي طالب بيش از هر قهرمان ديگري از اين زيب و زينت انساني بهره مند بوده است.

 

اين صفات ملکوتي عبارت است از انصاف و مروت و فتوت و پاکدلي و عفو و اغماض نسبت به دشمنان.

 

علي (ع) با همه ي توانايي و نيرومندي، با بازوي جنگاوري که دنيا نظير آن را کم ديده هيچ گاه بر دشمن پيشدستي نکرد. به فرزندش حسين (ع) توصيه مي کرد که هرگز کسي را به مبارزه مطلب، ولي اگر دشمن تو را به جنگ خواند رو مگردان؛ زيرا جنگ طلب متعدي است و نبرد با متعدي مطلوب است.

 

بعد از واقعه ي حکميت وقتي خوارج نهروان از سپاه او جدا شدند، علي (ع) مي دانست خوارج جنگ با او را تدارک مي بينند. حتي چند تن از سرداران مصلحت ديدند قبل از اينکه آنها دست به کار شوند اميرالمؤمنين (ع) فرمان حمله بدهد، ولي امام فرمود:

 

«در عين حال که اطمينان دارم بزودي دست به تيغ خواهند برد مادام که آنها شروع به جنگ نکرده اند هرگز شمشير بروي آنها نخواهم کشيد».

 

در جنگ جمل عيناً چنين کرد. در واقعه ي صفين و در تمام حوادث جنگي کوچک و بزرگ زندگي- چه زمان پيغمبر(ص) و چه ايام خلافت- قبل از اينکه دست به شمشير برد همان دست را براي صلح و سلم به طرف دشمن دراز کرد. شمشير نکشيد جز اينکه از صلح مأيوس شد و بازهم صبر کرد و سرداران را هميشه از اينکه پيش از دشمن دست به اسلحه ببرند منع کرد.

 

روزي مردم را موعظه مي کرد. به حدي گرم و گيرا و جذاب سخن گفت که يکي از خوارج که در عين کراهت و بغض نسبت به اميرالمؤمنين (ع) دچار شگفتي شده بود فرياد زد خدايش بکشد وه که اين کافر چه دانشمند است. اين جسارت به ياران علي (ع) گران آمد. خواستند او را بکشند مولا منعشان کرد و فرمود: «به من ناسزا داد يا بايد او را فحش داد يا بخشود».

 

با تمام بغض و عداوتي که بين او و معاويه و سپاه او و سربازان معاويه وجود داشت هيچ گاه به نام انتقام و خونخواهي جز در صورت لزوم و به مقدار لازم اجازه ي خونريزي نداد و با شمشيري که مي توانست شيران را به دو نيم کند کسي را به خاطر دشمني و کينه نکشت.

 

در جنگ صفين مردي از سپاه معاويه به نام کربز بن الصباح الحميري به ميدان آمد و هماورد خواست. يکي از سربازان علي (ع) به جنگ او رفت و کشته شد. دوباره و سه باره مبارز طلبيد و دومي و سومي را نيز به خاک انداخت. صفوف سپاه کوفه را رعب و وحشت گرفت. بار چهارم اميرالمؤمنين (ع) شخصاً به ميدان رفت و در چشم به هم زدن کار او را ساخت. سپس دومي و سومي را هم به او ملحق فرمود. آنگاه فريادي کشيد که مردان هر دو صف شنيدند. فرمود: اگر شما پيشدستي به قتال نمي کرديد ما بروي شما شمشير نمي کشيديم. اين بگفت و به مقر فرماندهي خود برگشت.

 

اما از لحاظ مروت با تمام آنچه از شجاعت شگفت آورش مي دانيم، علي (ع) در مقام مروت حيرت انگيزتر است. در مواردي که سپاهيان اميرالمؤمنين (ع) در صدد انتقام از جنايات دشمن بودند فرمود: «هرگز آنها که پشت به ميدان نبرد کرده و گريخته اند و آنها که زخم خورده اند به قتل نرسانيد. پرده ي ناموس دشمنان را ندريد و اموال دشمن را به غنيمت مبريد».

 

در جنگ جمل به لشکريان پيروزمند خود دستور داد جز سلاح جنگ که در ميدان نصيبشان شده هيچ چيز از اموال دشمنان بر نگيرند و به حدي در اجراي اين فرمان سخت گيري کرد که بعضي از يارانش زبان به اعتراض گشودند که چگونه خونشان بر ما مباح است ولي مالشان حلال نيست؟

 

در ميدان جنگ جمل بر کشتگان دشمن عيناً مانند مقتولين سپاه خود نماز گزاشت. بر چندين تن از کين ورزترين و خطرناک ترين دشمنان خود مثل مروان بن حکم (مشاور و پيشکار عثمان) و سعيد بن عاص و عبداللّه بن زبير دست يافت و آنها را بخشود. عمرو بن عاص عقل منفصل معاويه و دشمن حيله گري که از يک سپاه براي علي (ع) خطرناکتر بود وقتي گردن خود را زير شمشير اميرالمؤمنين (ع) ديد کشف عورت کرد و همانطور که حساب کرده بود مولا صورت خود را برگرداند و از کشتن اين روباه فرومايه و حيله ساز چشم پوشيد.

 

جنگ جمل را طلحه و زبير و عايشه بر او تحميل کردند. طلحه و زبير بيعت خود را شکستند. طلحه بخصوص مردم بصره را بر قتل عثمان تحريص مي کرد و عايشه بارها خون عثمان را مباح دانسته بود مع الوصف هر سه بهانه شان در جنگ جمل خون عثمان بود؛ با آنکه همه مي دانستند بيش از هر کس علي (ع)شورشيان را از کشتن خليفه منع کرده بود. پس از آنکه تلاش اميرالمؤمنين (ع) براي آرام کردن مخالفين به جايي نرسيد و گزيري از جنگ نماند و دو گروه روبه روي هم صف کشيدند، علي (ع) فرمان داد ياران او پيشدستي نکنند.

 

براي اينکه مروت و جوانمردي مولا را در اين موقف درک کنيم بايد به ياد آورد که از يک طرف سپاه اميرالمؤمنين (ع) نيرومندتر، مصمم تر و به هدف خود به مراتب مؤمن تر از اصحاب جمل بود و از طرف ديگر پيش از اينکه علي (ع) با لشکريان خود به بصره در آيد اين جماعت صدها تن از ياران علي (ع) را کشته بودند و بر خلاف عهدي که با عثمان بن حنيف فرماندار علي (ع) در بصره بسته بودند، شبانه به او شبيخون زده او را دستگير کرده و شکنجه را از حد گذرانده و ريش و سبلت او را موي به موي بر کنده بودند. بيت المال را غارت کرده و چهل تن از نگهبانان آن را کشته بودند. حکيم بن جبله ربيعي را که بر رفتار ايشان خرده گرفت با هفتاد تن از کسان او از پاي در آورده بودند، حتي قصد قتل کارگزار علي (ع) را داشتند. النهايه به يادشان آمد که برادر عثمان، سهل بن حنيف فرماندار مدينه است و به انتقام خون برادر کسانشان را در مدينه از دم تيغ خواهد گذراند.

 

با تمام اين احوال علي (ع) بي سپر و خود و بدون اسلحه به ميدان آمد و طلحه و زبير را که تا دندان مسلح بودند براي گفتگو طلبيد و کوشش کرد آنها را از عهد شکني باز دارد و به مسالمت بخواند. طلحه گفت ما به خونخواهي عثمان برخاسته ايم. فرمود: تو خود از کشندگان عثماني خداوند قاتلين او را لعنت کند.

 

زبير عمه زاده ي پيغمبر (ص) و علي (ع) بود و پيش از روبرو شدن با اميرالمؤمنين (ع) از کرده خود ناراحت بود؛ زيرا وقتي سپاهيان علي (ع) به بصره در آمدند عمار ياسر را در ميان آنها ديد و به ياد آورد که رسول خدا به عمار فرموده بود: «اي پسر سميّه گروه ستمکار تو را خواهند کشت».(1) .

 

 علي (ع) خويشي خود را به زبير ياد آور شد و فرمود: «چگونه شمشيري را که يک روز براي دفاع از پيغمبر (ص) مي کشيدي امروز به روي من مي کشي؟ آيا فراموش کردي که رسول خدا فرمود تو بر من ستم خواهي کرد؟» زبير از ياد آوردن اين خاطره و همچنين خويشي با علي (ع) شرمنده شد و گفت: «اگر به ياد داشتم هرگز از مکه بيرون نمي شدم و اکنون هم با تو کار زار نخواهم کرد». (2) .

 

زبير در همان ايام کشته شد. جمعي از مورخين مي گويند از بصره بيرون رفت و در وادي السباع به دست ابن جرموز پس از آنکه از او شير خواست و نوشيد و خفت در خواب کشته شد. ديگران بر آن اند که فرزندش عبداللّه که از دشمنان سر سخت علي (ع) و محرک پدر و پسر دختر ابوبکر و خواهر زاده ي عايشه و از طايفه ي بني تيم و خويش طلحه بود تصميم پدر را حمل بر ترس کرد و گفت: «راست اين است که چون ديدي در سايه ي شمشير پسر ابي طالب مرگ نهفته است، ترس تو را گرفت و عافيت طلب شدي»، و به حدي او را تحريک کرد که از کناره گرفتن بازش داشت.

 

زبير گفت من سوگند ياد کرده ام که با علي (ع) نجنگم. عبداللّه گفت اي بسا مردم که سوگند خود را نقض کرده و کفاره داده اند، بنده ات برجيس را آزاد کن و با دشمن به جنگ و زبير چنين کرد تا کشته شد. (3) .

 

اميرالمؤمنين (ع) با اينکه از کنار آمدن با دشمنان و به راه آوردن آنان نا اميد شده بود، مع الوصف سرداران ناشکيبا و غيرتمند خود را امر به شکيب فرمود. جوانان سبک مغز بصري چند بار کوشيدند آتش جنگ را بر افروزند. هر بار که يکي از ياران علي (ع) را با تير از پاي در مي آوردند، سپاه علي(ع) اذن جنگ مي خواست و باز مروت و کرامت مولا بر خشم و غيرت يارانش غالب مي آمد تا عاقبت جواني از اهل کوفه را مأمور کرد قرآن به دست ميان صفوف دشمن برود و آنها را به اطاعت از کتاب خداي بخواند. جوان کوفي با يقين به خطر مرگ امر امام را پذيرفت و پس از انجام مأموريت با تير بصريان به خاک افتاد. اين بار اميرالمؤمنين (ع) فرمود اکنون خونريزي سزاوار است.

 

از اين مروت حيرت انگيزتر آنچه در صحنه نبرد صفين از او ديده شد. سربازان معاويه چون زودتر به آوردگاه رسيده بودند پيشدستي کردند و بين اردوگاه علي (ع) و آبشخور فرات حائل شدند و تصور کردند اردوي اميرالمؤمنين (ع) را به وسيله ي تشنگي و بي آبي به زانو درخواهند آورد. پيامبري فرستادگان علي (ع) به نتيجه نرسيد، بلکه نگهبانان فرات را معاويه تقويت کرد. عاقبت پهلوانان کوفه بر شاميان تاختند و آنها را از کنار فرات راندند و خواستند به تلافي فرومايگي شاميان آب را بر آنها ببندند اميرالمؤمنين (ع) اين کار را دور از مروت ديد و فرمان داد تا به دشمنان فرصت دهند از آب نهر سيراب شوند.

 

کرامت نفس

 

و اما پاکدلي و صفاي ضمير و عفو و غمض اميرالمؤمنين (ع) نسبت به دشمنان به حدي بوده که به جرئت مي توان گفت و تمام مورخين مسيحي و مسلمان از شيعي و سني بر آن اتفاق دارند که نظير آن از هيچ سردار جنگي و هيچ قائد و پيشوايي در هيچ زماني ديده نشده است.

 

در تمام غزواتي که در رکاب پيغمبر (ص) شرکت کرد و در همه ي جنگهايي که زمان خلافت پيمان شکنان (ناکثين) و گمراهان (قاسطين) بر او تحميل کردند، پس از ختم جنگ در سينه ي او از دشمناني که به خونريزي شخص او و دوستان و يارانش برخاستند کمترين کينه اي نمي ماند، دشمناني که خون عزيزانش را ريخته و پس از شکست باز هم به دشمني مانده و حتي خصومت و کراهت خود را پنهان نکرده بودند.

 

شواهد تاريخي بر اين خلق و خوي آسماني و خاصه ي ملکوتي فراوان ديده مي شود.

مورد اتفاق تمام مورخين است که در جنگ جمل بر مرگ طلحه و زبير گريست. به محمد ابن ابي بکر پسر خوانده ي خود فرمان داد تا خواهرش عايشه را پس از شکست و پراکنده شدن نگهبانان شتر- که به منزله ي پرچم بصريان بود- به خانه ي مطمئني منتقل کند؛ محمد او را به خانه ي عبداللّه بن خلف خزاعي بزرگترين خانه هاي بصره که صاحب آن در جنگ به دست ياران علي (ع) کشته شده بود برد. سه روز بعد علي (ع) به ديدن عايشه رفت.

 

به جاي ملامت و ناسزا او را اکرام کرد و دستور داد با منتهاي حرمت او را روانه ي مدينه کنند تا در خانه ي خود بماند و شخصاً موقع حرکت با او به گرمي وداع کرد. (1) .

 

فرزندش را يک روز راه به بدرقه ي او فرستاد. بيست تن از زنان طايفه ي عبدالقيس را با لباس مردانه به محافظت او گماشت. عايشه در اين مردي و بزرگواري اميرالمؤمنين (ع) باز بهانه اي براي شکوه و بدگويي جست. گفت علي (ع) مردان نامحرم را همراه حرم رسول اللّه (ص) کرد که در بيابانها با او باشند. وقتي به مدينه رسيدند زنان دستار و شمشير از خود بر گرفتند و نشان دادند که همه زن و محرم بوده اند. (2) .

 

شبي که علي (ع) به خانه ي عبداللّه به ديدار عايشه رفت صفيه بانوي خانه که شوهرش کشته شده بود به علي (ع) اسائه ي ادب کرد و گفت خدا فرزندانت را يتيم کند، چنانکه فرزندان مرا بي پدر کردي. مولا جواب نداد و يکسر به اطاق عايشه رفت و گفت (جبهتنا صفيه) صفيه بروي من درايستاد (يا به من برگشت). عجبا خوب رشد کرده (بزرگ شده) تا چندي قبل که او را مي ديدم دختر بچه اي بود. موقع مراجعت صفيه در بي ادبي پيشتر رفت. همراهان علي (ع) غضبناک شدند و خواستند اين زن فحاش را ادب کنند، اميرالمؤمنين فرمود خاموش باشيد. پيغمبر ما فرمان داد متعرض زنان مشرک و کافر نشويم. چگونه مي خواهيد به صورت زن مسلماني دست دراز کنيد؟

 

همان شب علي (ع) به جاي اينکه عايشه ي شکست خورده را نکوهش کند از او تفقد فرمود. عايشه در دشمني با علي (ع) دچار عقده ي روحي بود، بيش از همه از جهت نازا بودن خود و دو پسر آوردن فاطمه (س) ناراحت و در مخالفت با علي (ع) و خلافت او بي اختيار بود.

 

امام علي رغم فتنه ي عظيمي که عايشه بر ضد او بر انگيخته بود با منتهاي جوانمردي از او دلجويي کرد، تا آنجا که فرمان داد دو جوان کوفي که پشت خانه ي عايشه شعر در هجو او خوانده بودند هر يک را صد تازيانه زدند. (3) .

 

فرداي معرکه ي جمل علي (ع) همان گونه که بر کشتگان اردوي خود نماز گزاشت بر اجساد دشمنان هم نماز خواند و فرمود اگر نادانسته و به نيت ياري حق به جنگ من آمده باشند گناهکار نيستند.

 

نسبت به خوارج نهروان با اينکه اسائه ي ادب مي کردند و او را علناً کافر مي خواندند بارها فرمود: «مادام که به ما کاري ندارند با آنها کار نداريم و سهم آنها را از بيت المال مي دهيم و اگر مجادله کردند مجادله مي کنيم و اگر دست به کشتار و تباهي زدند لا علاج با آنها جنگ خواهيم کرد».

 

با اينکه اميرالمؤمنين (ع)مي دانست که اگر عامه ي خوارج به اشتباه رفته اند، ولي زعماي آنها مغرض اند و اغلب شعار آنها را «لا حکم الا للّه» با جمله ي «کلمة حق يراد بها الباطل» جواب مي گفت؛ مع الوصف به حدي نرمي و حوصله کرد و به حدي با بحث

 

و منطق در اقناع آنها کوشيد که چند هزار تنشان به کوفه و به معسکر امام بازگشتند.

 

غرض ورزي آنها از اينجا معلوم مي شود که روز اوّل مي گفتند کوتاهي در جنگ با معاويه خطا بوده و بايستي به جاي تسليم به حکميت، جنگ را در ميدان صفين دنبال مي کرديم. از طرفي مي ديدند و مي دانستند که عقيده ي اميرالمؤمنين (ع) هم همين بود و براي متقاعد کردن اکثريتي که به تحريک جاسوسان معاويه در ميان سپاه علي (ع) اصرار در ترک مخاصمه و تسليم به حکميت داشتند منتهاي کوشش را کرد. النهايه توفيق نيافت و ادامه ي جنگ علي رغم سپاهياني که او را تهديد به مرگ کردند معقول و مقدور نبود. مي ديدند فشار به اميرالمؤمنين (ع) تا آنجا بود که گفتند به مالک اشتر فرمان بازگشت بده وگرنه تو را خواهيم کشت. (4) علي (ع) به مالک که نزديک بود با لشکريان رشيد خود به سراپرده ي معاويه دست يابد و او را اسير يا وادار به فرار کند، الزاماً فرمان ترک مخاصمه داد. مالک که به آساني نمي توانست از چنين پيروزي چشم بپوشد. در بازگشت تعلل کرد. علي (ع) پيغام داد که اگر چند دقيقه ديرتر برگردي مرا زنده نخواهي ديد.

 

از طرف ديگر اميرالمؤمنين (ع) پس از بي نتيجه ماندن کار داوري با سپاه نيرومندي دوباره به طرف صفين حرکت کرد و خواست تا خوارج که خود را مشتاق پيکار معاويه نشان مي دادند به صفوف او بپيوندند و يا لااقل کاري به کار زن و فرزند ياران او نداشته باشند، تا با خيال راحت به سر وقت دشمن مشترک برود؛ ولي خوارج از علي (ع) خواستند که چون کار خلافت را به داوري رجوع کرده، اعتراف به کفر و سپس توبه کند. مع ذلک اميرالمؤمنين (ع) آنها را رها کرد و رو به صفين راند. چيزي دور نشده بود که اخبار هولناکي از جنايات خوارج پياپي رسيد و به خواهش يارانش که نگران خانواده هاي بي سرپرست خود بودند براي يکسره کردن کار خوارج به طرف نهروان برگشت.

 

به حدي دل علي (ع) از کينه و بغض پاک و از حس انتقام به دور بود که پس از غلبه بر خوارج اجازه داد صدها تن از آنها که از جنگ فرار کرده بودند وارد کوفه و بصره شوند و براحتي و رفاه زندگي کنند و سهم خود را از بيت المال بستانند، اميرالمؤمنين (ع) مي ديد که اين جماعت در کار او خدعه مي کنند و ياران او را عليه او مي فريبند و چه بسا که خطبه ي او را مي برند و کلام او را قطع مي کنند. مع الوصف بر آن بود که، تا شرّي آغاز نکنند، آزارشان نکند و اين معني را آشکار به ايشان و ديگران گفته بود به همين جهت دادگري و بزرگواري و پاکدلي علي (ع) آنها را از خشم او ايمن و به گذشت و عطوفتش اميدوار کرده بود.

 

علي (ع) بهتر از هر کس سبب و ميزان جسارت اين جماعت را درک مي فرمود تا آنجا که يقين داشت به دست اين گروه کشته خواهد شد. بارها اشاره به ريش و پيشاني خود مي کرد و مي گفت اين از آن خضاب خواهد شد. چه پيغمبر (ص) او را خبرداده بود که به دست شقي ترين فرد اين امت کشته خواهي شد و از اين رو گاه دلتنگي از ياران و نافرماني ايشان مي فرمود پس اين مرد شقي چه شد؟

وسعت زبان با رشد عقلي نسبت مستقيم دارد

انتظار اميرالمؤمنين (ع) دير نپاييد و بالاخره ابن ملجم مأموريتي را که به تنهايي در جلسه ي سري خوارج به عهده گرفته بود انجام داد و نه تنها عالم بشريت بلکه ساکنان ملکوت را در مرگ پيشواي آزادگان و سرمشق عفاف و تقوا و خداوند فضل و حکمت و خطابت و مولاي متقيان سوگوار و مصيبت زده ساخت.

 

شايد در سراسر تاريخ جهان جستجو کنيد جز از دهان علي بن ابي طالب (ع)نشنويد که درباره ي قاتل شقي و ناپاک خود سفارش کند «به اين مردي که در بند شما است از همان شيري که من مي نوشم بنوشانيد، اگر جان بدر بردم خود مي دانم و اگر از ضربت او به سراي ديگر رفتم و اگر خواستيد قصاص کنيد او را با يک ضربت بکشيد. مبادا او را مثله کنيد (1) که از رسول خدا (ص) شنيدم از مثله بپرهيزيد ولو نسبت به سگ گزنده». لحظه اي بعد اضافه کرد: «اي فرزندان عبدالمطلب! دور باد از شما تعدي به جان و مال مردم. نبينم شما پس از مرگ من به نام اينکه اميرالمؤمنين را کشته اند دست به خون مردم بيالاييد و کساني را به نام محرک و معاون جرم به قتل برسانيد».

 

باور کنيد بسيار کوشيدم تا مگر جلال و جمال اين مردمي و بزرگواري و شکوه و عظمت اين صفا و پاکدلي را آنگونه که احساس مي کنم در قالب الفاظ بريزم و خواننده را بدين وسيله در اين بهشت خلد، در اين جنت عدن، در اين گلستان ملکوتي و گلزار آسماني به تماشا و اعجاب وادارم، ولي افسوس که کميت لغت و لفظ و کلمه و جمله در اين امر لنگ است؛ زيرا زبان هر قوم متناسب با رفع احتياج مادي و معنوي اوست، همان طور که تا چندي پيش چون تلويزيون مثلاً وجود نداشت، کلمه ي تلويزيون هم در قاموس چندين سال قبل جهان نبود يا براي اختراعاتي که در آينده صورت خواهد گرفت امروز لغتي و اسمي نمي توان داشت. در امور معنوي هم قومي که معنايي را درک نکند طبعاً لغتي براي آن ندارد. براي بسياري از معاني ظريف و لطيف، سکنه ي آفريقاي مرکزي لغت ندارند؛ زيرا درک نمي کنند وسعت و غناي زبانهاي مختلف با رشد عقلي و فکري ملل نسبت مستقيم دارد. اين رفتار و گفتار علي (ع) هم چون نه پيش از او و نه بعد از او مانند نداشته و نخواهد داشت. بنابر اين طبيعي به نظر مي رسد که زبان ما و شايد همه ي زبانهاي زنده ي دنيا از منعکس کردن اين مروت و صفا ناتوان باشد.

 

اوراق تاريخ را ورق بزنيد حوادثي نظير اين فاجعه را در نقاط پراکنده ي گيتي و در اعصار مختلف روزگار مورد نظر و دقت قرار دهيد. در جهان بسيار اتفاق افتاده که پادشاه، خليفه، امير و بالاخره پيشواي مملکتي به علل مختلف و اغلب سياسي به قتل رسيده است. در اغلب نقاط قانون حکم مي کرده که علاوه بر شخص قاتل کسان دور و نزديک و حتي افراد قوم و قبيله ي او هم از لهيب غضب اولياي خون مصون نبوده و در شعله ي انتقام بسوزند؛ خاصه اينکه اگر چشم زخم کاري نمي بود يا کار مقتول دردم

 

ساخته نمي شد و براي رئيس و امير زخم خورده چند ساعت و چند روزي فرصت کينه کشي و قصاص باقي مي ماند.

 

زياد دور نرويم هم اکنون در بعضي کشورها قانون حکم مي کند که نه تنها کشنده بلکه سؤ قصد کننده اي که تيرش به خطا رفته و نه فقط نسبت به شخص امير، بلکه حتي نسبت به وليعهد او، محکوم به مرگ است. تاريخ مواردي نشان مي دهد که سنّت بر اين جاري بوده که قاتل يا سؤقصد کننده يا کسي که در چشم اطرافيان و نگهبانان در مظنه ي ارتکاب سؤ قصد واقع شد، به امر امير يا براي خوشامد او و مسابقه در خدمتگزاري و دولتخواهي به دست همراهان امير قطعه قطعه شده است.

 

اينگونه موارد در تاريخ ملتهاي مختلف عالم چه اعراب بدوي و چه ملتهاي متمدن ايران و روم و اروپاي قرون وسطي و حتي قرون معاصر فراوان ديده مي شود. مآخذ و منبع تمام آنها اين است که انسانها از نظر انسان بودن به يک چشم ديده نمي شدند. عبيداللّه فرزند عمر به گمان اينکه هرمزان- امير خوزستان که در جنگ با مسلمانان اسير و پناهنده و سپس مسلمان شده بود- در کشتن پدرش دست داشته بي درنگ و بدون رسيدگي و حکم حاکم او را کشت و علي (ع) از عثمان مجازات عبيداللّه و قصاص خون هرمزان را به اصرار طلب کرد. عثمان به نام اينکه بر مسلمانان مشکل است خانواده ي خليفه ي دوم که داغ دار مرگ خليفه اند داغ تازه اي ببينند، از قصاص خودداري کرد. اميرالمؤمنين (ع) از اوّلين روز حکومت خود در جستجوي عبيداللّه بود تا او را مجازات کند. مي فرمود: «اگر بر اين فاسق دست يابم او را به قصاص خون هرمزان خواهم کشت». تا عاقبت در ميدان صفين به دست ياران اميرالمؤمنين (ع) کشته شد.

 

دموکراسي اسلام بعد از پيغمبر

 

در واقعه ي قتل هرمزان و اغماض عثمان از قصاص عبيداللّه بن عمر حقيقت تلخي وجود داشت که واقع اسلام را بر خلاف نظر پيغمبر (ص) و علي (ع) دگرگون مي کرد.

 

بعد از رسول اللّه (ص) طبقه ي حاکمه ي عرب، رجال و اولياي حکومت و بعض اصحاب شورا سرّ اسلام را آيين نژادي و وسيله ي حکومت و برتري نژاد عرب بر عجم مي دانستند.

 

 

دموکراسي اسلام، که در زمان پيغمبر (ص) بلال حبشي سياه پوست و فقير و سلمان پارسي بيگانه و بي بضاعت يا عمار ياسر و مقداد اسود فرومانده و ضعيف را به حکم انسانيت و مسلماني با توانگران و زورمندان اشراف و نجباي عرب برابر کرده و به حکم تقوا و فضيلت بر آنها برتري و سيادت داده بود. (1) همين دموکراسي بعد از پيغمبر (ص) آنجا که با بيگانگان برخورد مي کرد وسعت نظر و سعه ي صدر و بشر دوستي خود را از دست مي داد.

 

بزرگان مدينه عثمان را از اينکه خون خليفه زاده را به قصاص خون عجمي که مسلمان شده بريزد بر حذر مي داشتند؛ گر چه اين مسلمان عجم بي گناه کشته شده باشد.

 

اميرالمؤمنين (ع) درست بر خلاف اين نظر و بر خلاف آنها که اسلام را آيين نژادي و عربي مي پنداشتند، اسلام را دين جهاني و آيين بشري و منشور برابري سفيد و سياه و عرب و عجم مي دانست.

 

امروز در مترقي ترين نقاط عالم دختر و پسري که در نتيجه ي ظلم طبيعت رنگ پوستشان سياه است به مدرسه سفيد پوستان- گرچه هم وطن و هم مذهب اند- راه ندارند و بايد زير حمايت توپ و تانک به مدرسه رفت و آمد کنند.

 

امروز پس از چهارده قرن، سناتوري که از راه بي احتياطي از مدخل مخصوص سياه پوستان به سينما وارد شده محکوم و جريمه مي شود، تا از اين پس حرمت سوگلي هاي طبيعت را نشکند و چنان کند که سياه پوستان حد خود بشناسند.

 

امروز در بيمارستانهاي مجهز و بي نظير آمريکا حتي در ايالات شمالي که مردم هميشه مخالف بردگي بوده اند بخش معالجه و جراحي سفيد و سياه از هم جدا و با هم متفاوت است. وسائل جراحي که در بخش مخصوص سفيد پوستان است هرگز در بخش سياهان ديده نمي شود و پزشکان جوان خارجي که هنوز ارزش علمي و تجربه ي کافي ندارند و بيش از پزشکيار نوآموزي در نظر اولياي بيمارستان نيستند، طبعاً حق معالجه ي سفيد پوستان را ندارند، ولي بخش سياهان براي هرگونه آزمايش از مداوا تا جراحي بر روي آنها باز است.

 

اکنون به ريگزار عربستان در هزار و سيصد و هفتاد سال قبل برگرديم. آنجا قهراً جهالت و عصبيت و امتيازات صاحبان حسب و نسب و ارباب جاه و مال صدها بار بيشتر و زننده تر است. آنجا يک رشته دانش بخصوصي وجود دارد که مايه ي فخر و مباهات کساني است که در اين رشته زحمت کشيده و استاد شده اند و آن رشته ي نسب شناسي است. مردان و زناني مي بينيد که يک عمر کوشيده اند تا اصل و نسب افراد قبايل ربيعه و مضر و بطون تيم وعدي و از دو خانواده هاي هاشم و اميه را به خاطر بسپارند و شب و روز ديده باني و پاسداري کنند که مبادا افراد قبيله ي ربيعه مثلاً حد خود را گم کنند و هوس دست اندازي به مناصب و مشاغلي را در سر بپرورانند که خاص نجيب زادگان قريش است.

 

راست است که اعلاميه ي حقوق بشر در انقلاب کبير فرانسه و منشور آزادي و برابري آدميان پس از جنگ جهاني دوم اين امتيازات دروغين را لغو کرد و قيد و بندهاي تصنعي را از دست و پاي فرزندان آدم برداشت، لکن از طرفي قرنها طول کشيد تا مغرب زمين از سياه کاريهاي قرون وسطايي نجات يافت. اعلاميه ي انقلاب فرانسه صد و شصت سال پيش و منشور ملل متحد دوازده سال قبل تهيه گرديد. ولي در بيابان عربستان و محيطي آن چنانکه مي دانيد، چهارده قرن پيش محمد(ص) اعلام کرد که سيد قريشي و سياه حبشي در بارگاه معدلت الهي و پيشگاه قوانين و مقررات اسلام ارزش واحد دارند و اگر کسي را بر ديگري مزيتي باشد به نسبت فضيلت و تقواي اوست. و از طرف ديگر به عمل اگر نظر کنيم، تعصبات نژادي مي بينيم که سالها پس از آن اعلاميه و اين منشور هنوز گريبان نقاط مترقي عالم را گرفته است. آري داستان مدرسه رفتن دختر سياهپوست در «ليتل راک» تحت حمايت تانکهاي ارتش فدرال متعلق به تاريخ نيست، بلکه موضوع روز است. قصه ي سوزاندن شش ميليون يهودي در بازداشتگاههاي «بوخنوالد» و «داخو» از طرف نازيهاي آلمان افسانه نيست، حقيقتي است تلخ و هولناک که در اواسط قرن بيستم به دست آويز برتري نژاد آرياها و پستي تخمه ي ساميان روي داده و به مثابه ي لکه ي ننگ و سياه کاري بر چهره ي بشريت نشسته است.

 

ولي چهارده قرن پيش در جزيرة العرب ميان آن همه عرب اصيل و نجيب زاده ميان قبيله ي قريش و خاندان بني هاشم، جوانان خوش لحن و خوش نغمه فراوان اند و لکن محمد (ص) بلال سيه چرده ي حبشي را که تازه ايمان آورده و مخرج «ح» ندارد، به اذان گويي انتخاب کرده است.

 

چند سال بعد علي بن ابي طالب (ع) پيشواي اسلام را مي بينيم که در شهر انبار به انبوه مستقبلين که تصور مي کنند به رسم شاهنشاهان ساساني بايد پيشاپيش موکب خليفه به خاک اوفتاد، مي گويد: «چه معصيت بي لذتي مرتکب مي شويد، پي کار خود برويد، من هيچ مزيتي بر شما ندارم، همه بندگان عاجز خداييم، فقط چون زمامداري شما را پذيرفته ام بار مسؤوليتم سنگين تر است».

 

قوانين اجتماعي و اقتصادي مغرب زمين دهها قرن است رو به تحول رفته و لطيف و رقيق شده تا امروز که مکتب مترقي سوسياليسم مي گويد. «هر کس بايد کار کند و به هر کس به قدر ارزش کارش مزد بايد داد». دوازده قرن پيش مردي از امام صادق (ع) مي پرسد که «من زمين زراعتي ساليانه به پنجاه درهم اجاره کرده ام و اکنون قبل از شروع به کار، ديگري از من به شصت درهم اجاره مي کند، آيا اين تفاوت براي من گوارا است؟» امام مي گويد: «آيا در زمين خدمتي انجام داده اي؟ شخم زده اي؟ شق نهر کرده اي؟» گفت: «نه، دست به کار نزده ام» مي فرمايد: «در اين صورت اين ده درهم را به چه عنوان مي گيري؟ نه، اين پول چون در مقابل کار نبوده براي تو گوارا نيست».

 

در هر صورت علي (ع) همانگونه که پيغمبر (ص) مي خواست اسلام را از هر گونه تبعيض و تعصب نژادي دور مي داشت. در سالهاي کناره گيري از هرمزان و هر بيگانه ي ديگري که مسلمان مي شد، در برابر تعدي و تحقير اولياي حکومت و بزرگان عرب سخت حمايت مي کرد. يکي از علل انتشار و رشد تشيّع در ايران و علاقه ي شديد ايرانيان به شخص علي (ع) و فرزندان او همين عنايت است. (2) .

 

قسمتي از خطبه قاصعه

 

براي اثبات اين معني از فرمايشات شخص اميرالمؤمنين (ع) دليل مي آوريم، در يکي از خطبه هايي که امام ايراد فرموده (خطبه ي قاصعه) يک دريا معني در لباس زيباترين کلمات و عبارات ديده مي شود: «حمد خدايرا که لباس عز و کبريا در بر کرد و اين دو را خاص خود قرار داد و لعنت بر کساني از بندگان خود فرستاد که اين دو خاصيت خاص الهي را بر خود مي بندند. سپس فرشتگان مقرب را در اين باره آزمايش کرد تا متواضع و متکبرشان مشخص گردد، پس فرمود: «اني خالق بشراً من طين فاذا سويته ونفخت فيه من روحي فقعوا له ساجدين، فسجدت الملائکة کلهم اجمعون الا ابليس؛ من بشر را از خاک آفريدم و پس از ساختن ، از روح خود در او دميدم. اکنون به او سجده ببريد. تمام فرشتگان سجده کردند به جز شيطان». حميت و عصبيت شيطان را از سجده به آدم مانع شد؛ زيرا اصل خلقت خود را بالاتر مي دانست، پس دشمن خداست پيشواي متعصبان و پيشرو متکبران، آنکه اساس تعصب را او بنا نهاد و در رداي عظمت با خدا منازعه کرد و لباس عز و کبريا پوشيد و خلعت خضوع و تذلل را از تن به در آورد».

«آيا نمي بينيد چگونه خدايش خوار کرد و از بلند پروازيش به زير آورد. در دنيايش ملعون قرار داد و در آخرت آتش براي او مهيا کرد؟»

«اگر خداوند اراده مي کرد، آدم را از چنان نوري مي آفريد که روشني جمالش چشم را خيره و عقل را شيفته کند و بوي خوشش مشام جهانيان را معطر سازد، لکن اگر چنين مي کرد، همه گردنها را مقابل او کج مي گرفتند و در جلال و جمالش خاضع مي شدند و در اين صورت ديگر جايي براي اختيار و امتحان نمي ماند و خاضع و گردنکش شناخته نمي شدند».

 

«اکنون از آنچه بر سر ابليس آمد عبرت بگيريد. عبادت شش هزار ساله اش- که کس نمي داند از سالهاي دنيا است يا عقبي- با يک ساعت تکبر ورزيدن از دست رفت. آيا کسي جرئت مي کند پس از واقعه ي ابليس همانند معصيت او را نسبت به خداوند مرتکب گردد؟ هرگز، زيرا خداي هيچ گاه بشري را که مرتکب همان گناه شده- که ملکي را از بهشت راند- به بهشت راه نمي دهد! حکم خداوند نسبت به اهل زمين و آسمان يکسان است و هرگز آنچه را که بر همه حرام کرده براي يک تن بخصوص جايز نمي شمارد».

 

«بر حذر باشيد اي بندگان خدا که به درد مسري شيطان گرفتار نشويد. بترسيد ابليستان به سوي خود نکشد و اعوان و انصار خود را براي جلب کردنتان نفرستد. پس به جان خودم قسم، کمان کشيده مترصد نشانه گرفتن شماست؛ چه، خودش گفته «رب بما اغويتني لازينن لهم في الارض ولاغوينهم اجمعين» از جاي نا ديده و دور به شما نشانه مي رود و در ظن خود صائب است؛ زيرا فرزندان حميت و برادران عصبيت و ميدان داران کبر و جاهليت او را تأييد و تصديق مي کنند و ظن صائب او را راست مي گردانند، تا آنجا که از بعض شما براي براه آوردن بعض ديگر کمک مي جويد و به اين ترتيب طمع او در شما قوت مي گيرد».

 

«روزهاي اوّل اگر اين نفوذ مخفي و نامرئي بود امروز کار به علن رسيده (يعني از وسوسه ي خاطر و بيخ گوشي کار به فرياد و تظاهر و حتي به قيام مسلحانه کشيده. م) سلطه ي ابليس بر شما مسلم شده، با سپاهيان خود به شما هجوم کرده، در درکات ذلت و ورطات کشتارتان کشانده، سر و دست و چشم و حلقتان را مجروح ساخته، به گيج گاهتان نشانه مي رود و با بيني مهار کرده به سوي آتشتان مي کشد».

 

«پس به اين صورت او براي دين و دنياي شما خطرناکتر و زيانبخش تر است تا آنهايي که دشمنيشان را به دل گرفته ايد و عليه شان اجتماع کرده ايد. آري دشمني و مبارزه را عليه شيطان به کار بريد. اوست که بر اصل و نسب شما مفاخره کرد و پدر شما را به چيزي نشمرد. اوست که راه شما را مي زند و شما را به سوي خود جلب مي کند (در تسليم به او و دشمني با برادرانتان جز ذلت و مرگ و بلا چيزي عايدتان نخواهد شد.)

 

«پس خاموش کنيد آتش تعصب جاهلانه و کينه هاي جاهليت را که در دلهاتان خانه کرده است، چه اين حميتهاي جاهلي در مسلمان از جمله مخاطرات ابليس و نخوت و کبرياي اوست. خضوع و تواضع را بر سر بگيريد و خود فروشي و تکبر را زير پا بيندازيد. گردن فرازي را فراموش کنيد وفروتني را سلاح خود قرار دهيد تا به وسيله ي آن بتوانيد با شيطان و لشکريان او که در هر قوم و ملتي يافت مي شوند نبرد کنيد».

ثقه به نفس و اعتماد به خود

در پايان بحث راجع به صفات ملکوتي اميرالمؤمنين (ع) شايسته است از ثبات قدم و اعتماد به نفس و وثوق به خود که به عالي ترين شکل در رفتار و گفتار علي (ع) ظهور داشته و تمام مورخين را به اعجاب وا داشته صحبت کنيم.

 

علي (ع) مانند هر قهرماني چنان به صداقت و صميميت خود در قول و فعل، در آنچه گفته و آنچه کرده، در ايامي که از پيغمبر خدا فرمان برده و در روزگاري که در مقام مشورت با خلفاي سه گانه آنها را راهنمايي فرموده و در سالهايي که بر سرير خلافت و مسند حکومت فرمان داده است، اعتقاد و ايمان داشته که دشمنان او اين زيباترين مظهر فروسيّت و پهلواني را به کبر و اعجاب به نفس تعبير کرده اند.

 

روزي زبير در خدمت رسول اللّه (ص) در معبر به علي (ع) برخورد مي کند. دو پسر عم گرامي (محمد (ص) و علي (ع» يکديگر را تحيّت مي گويند و از هم مي گذرند، سپس زبير در مقام عيبجويي مي گويد: «فرزند ابي طالب عجب و خود گيري را رها نمي کند؟» پيغمبر (ص) مي فرمايد: «رفتار علي (ع) از عجب به دور است و تو روزي بر او شمشير خواهي کشيد و در حق او ستم خواهي کرد».(1) ثقه ي به نفس از لوازم لا ينفک شجاعت و قهرماني است؛ همان طور که شعاع با نور ملازمه دارد. علي«ع» از بدو کودکي به حيله ي شجاعت و وثوق به نفس و صراحت و صداقت آراسته بود.

 

علي (ع) ده ساله بود، روزي شيوخ و بزرگان قريش که از دعوت محمد (ص) سخت غضبناک شده بودند او را تهديد و انکار مي کردند. پيغمبر (ص)غريب و تنها ميان اين جمع که از لحاظ حسب و نسب و مال و جاه نخبه ي عرب و رئيس قوم و قبيله بودند با چشمان نگران گويي در جستجوي پشت و پناه و يار و مددکار بود، ولي هر چه مي جست کمتر مي يافت. ناگاه علي (ع) پسر عم ده ساله اش درست مانند علي (ع) پنجاه ساله بدون سستي و دور از تزلزل در منتهاي وثوق و اطمينان فرياد زد «من تو را ياري مي کنم». پيران جاهل و مغرور بلند پروازي کودک نو رسيده را به سخره گرفتند، ولي قضا و قدر خوب مي دانست که تأييد و تصديق اين طفل نا بالغ از جهل و انکار پيران گمراه برنده تر و ارزنده تر است.

 

مظاهر اين اعتماد به نفس و اطمينان به خود از بدايت زندگي تا پايان عمر در تمام شؤون حياتي در گفتار و رفتار و کردار اميرالمؤمنين علي (ع) به چشم مي خورد. شبي که در بستر پيغمبر خفت و خود را در معرض مرگ قرار داد و روزي که در غزوه ي خندق به نداي مبارزه ي پهلوان جزيرةالعرب عمرو، پاسخ داد و علي رغم جواني خود و آزمودگي و شهرت مرد افکني دشمن از صلابت و هيبت مرگ نترسيد و روزي که در ميدان جنگ جمل، با سر برهنه و بدون سلاح، طلحه و زبير را که تا دندان مسلح و در آهن پوشيده بودند به گفتگو طلبيد و روزي که در صحنه ي صفين با مردان جنگي شام دست وپنجه نرم مي کرد و با نشاني بخصوصي که دوست و دشمن مي توانست از دور او را بشناسد- زرهي که هرگز پشت نداشت- به استقبال مرگ مي شتافت و سحرگاه نوزدهم رمضان که با علم به اينکه بازماندگان جنگ نهروان در کوفه پراکنده و بخون او تشنه اند تک و تنها از

خانه به مسجد مي رفت، دل او از اعتماد و اطمينان و وثوق بخود و هدف خود و راستي و خلوص و صميميت مالامال بود.

بوعلي سينا مي گويد: «النفس بوحدتها کل القوي» نفس خلاق آدمي چشمه ي زاينده ي همه ي نيروها است.

اين مرد دريا دل، وقتي از ميدان شجاعت و صحنه ي پيکار به ميدان علم و دانش قدم مي گذارد با همان سعه ي صدر و وثوق به نفس با گفته ي معروف و تاريخي «سلوني قبل ان تفقدوني؛ بپرسيد از من پيش از آنکه مرا نيابيد» دوست و دشمن را به حيرت و اعجاب واميدارد.

هنگامي که خوارج نهروان علي(ع) را تکفير مي کردند مي فرمود: «کسي را نمي شناسم از اين امت که در پرستش خداي يگانه و ايمان به محمد (ص) هم قدم من باشد، بندگي خدا کردم هفت سال پيش از آنکه ديگران خداي را بپرستند».

 پل صراط و حد وسط

 

از ذکر نکته ي دقيقي غافل نشوم و آن اينکه جستن مرزي که ثقه و اعتقاد به خود را از عجب و خود گرفتن جدا مي کند بسيار دشوار است و نه تنها اين دو بلکه تمام صفات و خلقيات فاضله، طرفين افراط و تفريط دارند. بهشت فضيلت روي مرز باريک عدل و ميانه روي قرار دارد و دو طرف افراط و تفريط هر دو مذموم و ناپسنديده است. قرآن کريم مي گويد: «اهدنا الصراط المستقيم صراط الذين انعمت عليهم غير المغضوب عليهم ولاالضالين» در نماز از خداوند مي خواهيم که «راه درست را به ما نشان بده، راهي که نصيب آنهايي کرده اي که نه مغضوب اند و نه گمراه». ژ

 

بارها شنيده ايد که عبور از پل «صراط» کار آساني نيست؛ زيرا از شمشير برنده تر، از موي باريک تر و از آتش سوزنده تر است؛ شنيده ايد که فقط مردم صالح مي توانند در قيامت از اين پل بگذرند و منتها اليه اين پل بهشت و دو طرف آن جهنم است، پس آنها که صالح اند از اين راه خطرناک به سلامت مي گذرند و مستقيماً به بهشت مي رسند و ناصالحان از يکي از دو طرف به جهنم افراط يا تفريط سقوط مي کنند.

 

اين حرف راست و بسيار راست است. قرآن مي فرمايد: «ومن يؤت الحکمه فقد اوتي خيراً کثيرا؛ به کسي که حکمت داده شد خير کثير داده شده است» مراد از حکمت و مقصود از پل صراط حد عدل و ميانه روي است. پلي که اين همه باريک و سوزان و برّان است همان مرزي است که حد وسط و ميان دو طرف افراط و تفريط صفات و خلقيات آدمي قرار دارد. جستن و دست يافتن به اين مرز باريک و نامرئي هم کار همه کس نيست. شجاعت، عفت، سخاوت، وثوق به خود، عفو و اغماض و ديگر صفات فاضله، همه راه راستي است که به بهشت اخلاق و انسانيت منتهي مي شود. دو طرف شجاعت جبن و تهور، طرفين عفت شره و خمود، دو سوي سخاوت امساک و اسراف و همين طور افراط يا تفريط در ساير صفات سقوط در جهنم فساد و پستي است.

 

نخوت مطلوب که لازمه ي مردانگي و قهرماني است، اعتماد به نفس که نتيجه ي شجاعت و ايمان به حق و به چيزي نگرفتن مرگ است. دانش مطلق، اصابت رأي، قدرت منطق و قوّت کلام که مولود نبوغ ذاتي و ميراث خاندان هاشمي و تربيت در دامان معلم بشريت است و سيماي تابناک و چهره ي درخشان اميرالمؤمنين (ع) را در طول چهارده قرن جلوه ي ابدي بخشيده است، در چشم تنگ و ناپاک عمرو عاص و ساير بد خواهان علي (ع) عجب و خودبيني تعبير شده است.

 

شجاعت، صدق و خلوص، ايمان و صفاي ضمير، چنان صراحت و بي تکلفي در فرزند ابي طالب ببار آورده بود که چه در اظهار و چه در پنهان کردن امري تکلف پذير نبود. به مرد منافقي که در ثناي او افراط مي کرد فرمود «من کمتر از آنم که بر زبان ميراني و بيش از آنم که در دل مي پنداري».

 

آنهايي که در دوران عثمان از بيت المال بهره مند شده بودند از علي (ع) هم انتظار مصلحت بيني و دوست گيري و مردم داري و تصنع و ريا داشتند، گرچه او را خوب مي شناختند اما فکر مي کردند اکنون که پس از سالها خانه نشيني و کناره گيري دامان دولت را به چنگ آورده از رعايت جانب اين و آنکه ديروز در امر حکومت نفوذ داشته و امروز توقع دارند مضايقه نخواهد کرد.

 

اما دريغا که اوّل روز شنيدند مي گويد: «اموالي که از بيت المال من غير حق به اين و آن بخشيده شده باز مي گيرم و اگر به کابين زنان هم داده باشند به بيت المال باز مي سپارم».

 چند روزي گذشت فرمود: «آنها که از دادگري من به تنگ آمده اند بيداد را چگونه تحمل خواهند کرد؟»

فراموش نکنيد در محيطي که امور جز بر پايه ي حق و عدل و حساب و قانون بگردد معلوم نيست آنها که امروز مورد عنايت دستگاه حکومت اند فردا هم باشند و وقتي حساب روي دلخواه باشد چه بسا که عنايت امروز به بي مهري فردا مبدل گردد. اين است که در محيط بيداد و ستم حتي مقربان امروز از فرداي خود ايمن نمي توانند بود.

 

طلحه و زبير که به اعتبار مصاحبت پيغمبر (ص) و حسب و نسب و مال و مکنت و عضويت شوراي خلافت- شورايي که به دستور عمر تشکيل شد و عثمان را به خلافت برگزيد- خود داعيه ي خلافت داشتند و پس از هجوم مردم به طرف علي (ع) و بيعت با او از ترس دست بيعت به امام داده بودند، انتظار داشتند تا آنجا طرف مشورت و توجه علي (ع) قرار گيرند که اميرالمؤمنين (ع) با واگذاري امارت کوفه به يکي و بصره به ديگري آنها را در خلافت با خود شريک سازد و امپراطوري اسلامي به وسيله ي يک گروه سه نفري رهبري گردد؛ چنانکه پس از يأس از علي (ع) جنگ جمل را ساز کردند و با تباني با معاويه اميدوار بودند بعد از غلبه بر اميرالمؤمنين (ع) با شرکت معاويه رهبري دسته جمعي به وجود آورند.

 

روزي اين دو شيخ از علي (ع) شکوه کردند که چگونه در امور حکومت از آنها مشورت نمي کند؟ فرمود: «در کارها از کتاب خدا و سنت رسول تبعيّت کردم و از اين رو به رأي شما و غير شما حاجت نداشتم. هنوز پيش آمدي نشده که در حکم آن بمانم تا محتاج مشاوره با کسي باشم اگر چنين شود البته از شما نظر خواهم خواست».

پيکار علي پيکار پهلواني است جوانمرد

صفات عاليه ي انساني مانند سلسله اي به هم متصل و مربوط است. شجاعت مايه ي اعتماد به نفس است. اعتماد به نفس مروت و فتوت مي آورد. مروت سبب مي شود که دل مرد از کينه ورزي و کين کشي پاک باشد. شجاعت و وثوق به نفس مرد را بي پروا و صريح و بي تکلف مي کند. مرد شجاع صديق نمي تواند جوانمرد نباشد. جوانمردي و پاکدلي آدمي را به رعايت ضعفا و ناتوانان بر مي انگيزد؛ اگر چه دشمناني باشند که لحظه اي

 

پيش به خونريزي او برخاسته اند. علي (ع) امر کرد تا سپاهيان او دشمناني را که پشت به جنگ کرده و مي گريزند متعرض نشوند. زخم خوردگان را به قتل نرسانند، اموال دشمن هزيمت يافته را به غنيمت نبرند و آبرو و ناموس زنان را پاس دارند. علي (ع) بارها بر کشته و قبر دشمنان نوحه گري کرد و از خداوند براي آنها آمرزش خواست.

 

پيکار علي (ع) در تمام نبردها پيکار پهلواني جوانمرد و جوانمردي شجاع و شجاعي شريف و صديق و صريح است. شرف و شجاعت عزت نفس مي آورد. عزت نفس مانع از اين است که مرد در پنهاني مرتکب امري شود که در علن او را خفيف و موهون سازد. بي پروايي به مرگ و بي باکي و صراحت و خالي بودن از تکلّف و مصانعه با دوست و دشمن از لوازم نخوت است، نخوتي که هرگز مايه ي غرور و خود بيني نيست.

 

علي (ع) قهرماني است که نبرد با دشمن را جز با شمشير جايز نمي شمارد؛ پهلواني است که هرگز بر روي دشمن ناتوان گريخته و زخم خورده شمشير نمي کشد و شجاعي است که هيچ گاه عليه دشمن به حيله و ناسزا متوسل نمي شود.

 

صراحت او تا آنجا رفت که دوستانش گفتند علي (ع) با همه دليري و جنگاوري به فنون جنگ آشنا نيست. جوانمردي او به حدي بود که هرگز نخواست از فرصتهايي که غلبه ي او را بر دشمن تضمين مي کند، ولي دور از فتوت است استفاده کند؛ چنانکه پيش گفته شد از کشتن دشمن حيله گري چون عمرو عاص چشم پوشيد؛ زيرا اين مزوّر ناکس براي فرار از مرگ تا آنجا خود را پست و زبون نشان داد که برابر ديدگان علي (ع) کشف عورت کرد تا مولا از او رو بگرداند. علي (ع) تقاضاي سرداران خود را که مي خواستند به عنوان معارضه ي به مثل آب فرات را بر سپاه معاويه ببندند نپذيرفت.

 

فقط دو بار

 علي (ع) از اينکه جز با شمشير حمله کند امتناع داشت؛ زيرا آداب و رسوم قهرماني چنين اقتضا مي کرد. شنيد يارانش در ايام جنگ صفين شاميان را ناسزا مي گويند. فرمود: «خوش ندارم دوستان من فحش بدهند. بهتر است که به جاي ناسزا حقيقت حال و اعمال آنها را آنچه هست نقل کنيد، بلکه درست تر اين است که از خداوند بخواهيد خون ما و خون ايشان ريخته نشود و ميانه ي ما آشتي برقرار گردد و از گمراهي باز گردند».

کمتر ديده شده است اميري به اندازه ي علي (ع) از جواب گفتن به طعن و طنز دشمنان زبان خود را نگاه دارد و با اين همه حلم و حوصله آن همه تهمت و ناسزا را تحمل کند.

 

دوبار بيشتر در زندگي اميرالمؤمنين (ع) ديده نشده است که به مذمت ناکسان و دفاع از تهمت به خود زبان بگشايد.

 

اشعث بن قيس کندي منافق مرتد و ناپاک که در معرکه ي صفين با تباني با عمروعاص اکثريت سپاه را بر علي (ع) شوراند تا او را به ترک جنگ و قبول حکميت وادار کنند و به اين بس نکرد، بلکه مولا را مجبور کرد تا به جاي ابن عباس و مالک اشتر که در نظر گرفته بود ابوموسي را به داوري اختصاصي خود بپذيرد، يک بار در مسجد کوفه کلام علي (ع) را بريد. اميرالمؤمنين غضبناک شد و فرمود: «لعنت خداوند و لعن کنندگان بر تو باد اي جولاي فرزند جولاي و اي منافق فرزند کافر. يک بار کفار تو را به اسيري بردند و ديگر بار مسلمانانت اسير کردند (زيرا بعد از وفات پيغمبر (ص) مرتد شد). هيچ يک از اين دو دفعه نه مالي داشتي که فديه بدهي و نه حسب و نسبي که سبب خلاصي تو شود. سزاي مردي که به قوم خود خيانت ورزد و روز مبادا آنها را تسليم کند اين است که نزديکانش او را دشمن دارند و بيگانگان پناهش ندهند».

 

مورد ديگر، عمرو عاص در شام فحش به علي (ع) را بر منابر رواج داد و امام را به هزل و بذله گويي متهم ساخت. علي (ع) در يکي از خطب خود فرمود: از پسر نابغه (1) تعجب مي کنم به شاميان گفته است من مرد مزاح و هزلم. بدترين گفته ها دروغ است. او دروغ مي گويد. خلف وعده مي کند. بخل مي ورزد. خيانت به عهد و قطع رحم مي کند و چون از پيکار با شمشير عجز دارد، به فحش متوسل مي شود. به خدا قسم ياد مرگ مرا از شوخ طبعي باز داشته و فراموشي آخرت او را از حرف حق منع و از ياد خدا دور کرده است، پسر عاص تا از معاويه لقمه نگرفت دست بيعت به او نداد».(2) .

 

از کلام خدا فروتر و از کلام آدمي فراتر است

تا آنجا که مقتضي بود و قلم نارسا و ناتوان من قدرت داشت، صفات انساني و بلکه ملکوتي اميرالمؤمنين علي بن ابي طالب (ع) را توضيح و شخصيت بسيار بزرگ او را توصيف کردم. اکنون قبل از اينکه به بحث اساسي اين رساله بپردازم چند سطري از دو خصوصيت بارز که علي (ع) را در اسلام منحصر به فرد و بي نظير کرده گفتگو مي کنم. يکي از اين دو، بيان فصيح و بليغ و منطق گرم و گيراي علي (ع) است که دوستان را به وجد و شور و دشمنان را به زانوي عجز و اعتراف آورده است.

خطابه هاي اعجاز آميز علي (ع) از کلام خدا فروتر و از کلام آدمي فراتر است. خطبه هاي اميرالمؤمنين (ع) در مقام جنگ و صلح، در تجهيز سپاهيان و تشجيع آنان به جنگ، در رفتار با دشمنان، در اداره ي حکومت، در موعظه و نصيحت، در توحيد و اخلاق، در ترس از خدا و ياد مرگ، در حکمت و کلام، در شناختن طبيعت و تعليم رموز خلقت، فرمان او به مالک اشتر، نامه هاي او به فرمانداران و کارگزاران خراج و همچنين کلمات قصار او در حکمت عملي و آيين زندگي روزمرّه به اتفاق تمام کساني که اسلام و علي (ع) را مي شناسند، از نويسندگان و محققين خارجي و سني و شيعي چه از لحاظ شکل و آيين فصاحت و دستور بلاغت و چه از نظر محتوا و معني، نخبه ي آراي فلسفي و مجموعه ي دانش نظري و علمي و دفتر درس محققين و دانشمنداني است که در قرون بعد در مکتب اسلام تربيت يافته اند.

حقاً نهج البلاغه (1) از اسمايي است که «تنزل من السمأ» علماي حکمت و کلام تا قرن سوم هجرت قبل از اينکه فلسفه ي يونان به زبان عرب منتقل شود، همه منحصراً شاگرد مکتب اويند و او شاگرد مکتب حق است. علي (ع) آنچه دانسته در دامان تربيت معلم بشريت از دريچه ي روح ملکوتي خود از خداي خود آموخته و آنچه ديده و بازگو کرده در کتاب طبيعت يافته است.

 

کلام علي (ع) در خلقت طاوس و خفاش و مورچه و زنبور عسل، درست گفته ي کسي است که تلمذ قرآن کرده است و در منتهاي ابتکار از استاد حکايت مي کند. آرا و احکام فقهي که علي (ع) زمان خلفاي سه گانه در مقام مشورت و فروماندگي آنها بيان کرده همه قاطع و نافذ، مطاع و متبع و مشکل گشا بوده است.

 

از لحاظ علم کلام بخصوص مي توان گفت علي (ع) در اسلام پدر علم کلام است؛ زيرا همه ي متکلمين طريقه ي خود را بر اساس معالم و معارف علوي پي ريزي کرده اند.

 

ابن ابي الحديد در شرح نهج البلاغه مي گويد:

 

«واصل بن عطا متکلم بزرگ شاگرد ابوهاشم عبداللّه فرزند محمد حنفيه و محمد شاگرد پدرش علي بن ابي طالب (ع) است. ابوالحسن اشعري سر سلسله ي اشعريه به چند واسطه شاگرد ابوعلي جبايي و او که از علماي کلام و از مشايخ معتزله است از واصل بن عطا تعليم گرفته است».

 

از نظر تصوف، پيشوايان طريقت در تمام بلاد اسلامي سلسله ي خود را به تربيت شدگان مکتب علي (ع) مي رسانند. شبلي و جنيد و بايزيد بسطامي و ابو محفوظ کرخي همه به اين نسبت افتخار دارند.

علي مسلمان متولد شد

خصوصيت دوم، کيفيت اسلام آوردن علي (ع) است که براي ممتاز کردن او ميان تمام مسلمانان کفايت مي کند. خداوند اين افتخار و امتياز را به علي (ع)بخشيد که در خانه ي کعبه متولد شد و در دامان تربيت محمد (ص) در خانه اي که مرکز و منبع دعوت اسلامي بود پرورش يافت و پيش از آنکه عبادت اصنام را بياموزد، بندگي خداي يگانه را از محمد (ص) و خديجه آموخت. خداوند علي (ع) را از لوث پرستش بتها پاک داشت؛ زيرا در ده سالگي مسلمان بود.مبالغه نيست گفته شود «علي (ع) مسلمان متولد شد»؛ زيرا اگر ميلاد عقلي و فکري را مبنا قرار دهيم، تفکر و تعقل علي (ع) با اسلام شروع شد.

به اين نکته توجه کنيم که تنها خويشي و نسبت بين دو پسر عم براي قبول دعوت جديد کافي نبود، چه بسا خويشان ديگر که با تعصب تمام به دين پدران خود وفادار ماندند و حتي در صف کفار با پيغمبر (ص) و ياران او جنگيدند، از جمله برادر بزرگ علي (ع) عقيل عزيزترين فرزند ابي طالب- در جنگ بدر شرکت کرد و به دست مسلمانان اسير شد و باز در شرک خود اصرار ورزيد و با فديه اي که عمويش عباس داد آزاد گرديد و سر انجام بعد از صلح حديبيه به همراه جمعي از بيگانگان مسلمان شد.

روح طاهر و ضمير صافي علي (ع) از يک طرف، و الفتي که از زمان کودکي در دامان تربيت محمد (ص) با مربي خود يافته بود از طرف ديگر، عقل و فکر و جان و دل علي (ع) را در اختيار محمد (ص) و دعوت به دين او قرار داد.

النهايه همين مسأله براي پيغمبر (ص) محظور اخلاقي به وجود آورده بود؛ زيرا مروت اين مربي کريم اجازه نمي داد تعليم و هدايت ولو هدايت به خير و صلاح کودک را بدون اطلاع پدر و مادر انجام دهد و علي رغم تعصبي که معمولاً اشخاص به دين و آيين آبأ و اجداد مي ورزند از دين پدري منتزع کند و از سنت کهن باز دارد و به دعوت تازه و دين نو پيوند دهد و ميان آنها تفرقه اندازد، و همچنين بر او مشکل بود علي (ع) را وادارد تا نماز و آداب و رسوم ديانت جديد را از پدر و مادر بپوشاند؛ ولي عجب اينجا است که ابوطالب به محض شيوع دعوت محمد (ص) و آگاهي از دين نو، به فرزندش فرمان داد که در همه چيز و در همه حال از پسر عم گراميش تبعيت و در مشکلات او را ياري کند. (1) .

به اين صورت دين جديد تمام وجدان و قلب و عقل علي (ع) را تسخير کرد. اثري از عقايد سابق در روح و فکر او نبود تا با معتقدات تازه منازعه معارضه کند.

دوست و دشمن بر اين امر معتقدند که اسلامي صادق تر و اعتقادي عميق تر و نافذتر از عقيده ي اسلامي علي (ع) نيست. عبادت و رياضت در جواني و کهولت، زهد و تقوا، ثبات در دين و استقامت به خاطر حق، چنان لازم لاينفک دين علي (ع) بود که روشني ملازم آفتاب و صفاي ذاتي آب است.

دين علي (ع) نه فقط براي خودش بود، بلکه براي دشمن او و حتي براي دشمن دين او هم بود. پيش علي (ع) حق متعلق به کسي بود که حق داشت چه آنکس دوست و پيرو او باشد و چه دشمن و منکر. (2) .

ايام خلافت زره ي خود را در دست مرد نصراني ديد. به شريح قاضي شکايت برد و مثل يکي از عامه ي رعايا از او حقگزاري خواست. قاضي از نصراني پرسيد: در مقابل آنچه اميرالمؤمنين (ع) ادعا مي کند چه مي گويي؟ گفت: زره متعلق به من است و در نظر من اميرالمؤمنين (ع) هم دروغگو نيست.

شريح از مولا پرسيد: «آيا شاهدي مي تواني اقامه کني؟» علي (ع) خنديد و فرمود: «رسم قضا اين است که شريح دارد، ولي من بر اين امر گواهي ندارم». قاضي حکم به نصراني داد. او زره را برد و علي (ع) دنبال او را نگاه مي کرد.

مرد نصراني چند قدمي نرفته بود که برگشت و گفت: «حقا که کار پيغمبران مي کنيد. اميرالمؤمنين (ع) در دعوي حق خود مرا به محضر قاضي مي خواند و قاضي با اينکه مأمور اوست او را محکوم مي کند و به من حق مي دهد: اشهد ان لا اله الا اللّه واشهد ان محمداً عبده و رسوله، يا اميرالمؤمنين! به خدا قسم زره از آن توست، من در جنگ صفين دنبال سپاه تو بودم و زره را از پشت شتر خاکستري رنگ تو بر گرفتم». علي (ع) فرمود: «چون مسلمان شدي زره را به تو هديه مي کنم». و بعدها اين مرد در صف صميمي ترين ياران اميرالمؤمنين (ع) در ميدان نهروان با خوارج جنگيد.

دين علي (ع) نه فقط از جهت دين عملي يعني عبادت و رياضت ممتاز بود، بلکه از نظر دين عقلي و فکري هم خاص شخص او بود.

فقاهت علي (ع) تا آنجا رسيد که در مشکلات براي خلفاي سه گانه و براي صحابه فتواي او مرجع و رأي او بين آرا افضل بود. تفکر و تأمل او در حقيقت دين و فلسفه ي اسلام تا جايي بود که حکما و متکلمين اسلامي عقايد و آراي خود را بر اساس گفته هاي علي (ع) پي ريزي کرده اند.

وصيتي که به فرزندش حسن (ع) کرده نشان مي دهد که اميرالمؤمنين (ع) به انجام عبادات و فرايض ديني اکتفا نمي کرده، بلکه مي خواسته است در دين با تفکر و تعقل بيانديشند و با تأمل و تهذيب نفس حقيقت دين را درک کنند؛ به حسن (ع)مي فرمايد: «از آنچه پدران تو و صلحاي اهل بيت پيش از تو گفته و پذيرفته اند پيروي کن، زيرا آنها مثل تو صاحب نظر و مفکّر بوده اند؛ ولي اگر دل تو از قبول امري سرباز زد بکوش تا شخص تو از راه تفهم و تعلم حقيقت آن را درک کني، پيش از امعان نظر به خداوند متوسل شو و از او طلب توفيق کن تا تو را از سقوط در ورطه ي شبهت و ضلالت دور دارد و با صفاي قلب تو را به مرحله ي يقين برساند».

مبحث اوّل - صفات ملکوتي علي بن ابي طالب (ع) - تمام شد. آنچه در اين صفحات مي بينيد جز قطره اي از درياي فضيلت و عظمت روحي و اخلاقي اميرالمؤمنين (ع) نيست. نه تنها اين سطور معدود و نارسا و اين قلم شکسته و ناتوان از منعکس کردن امواج درياي بيکران روح فرزند ابي طالب عاجز است، بلکه درباره ي مردي که به حق مي توان او را نامتناهي و بالاي حد و رسم و وراي شرح و وصف ناميد، هر کس آنچه گفته و نوشته و بگويد و بنويسد ناقص و نارساست.

براي شناختن روح آسماني امام بهتر ديدم علاوه بر آنچه گفته شد خطبه اي که در مقام توصيف پرهيزگاران ايراد فرموده نقل و ترجمه کنم. اين خطبه آئينه ي تمام نمايي است که گويي علي (ع) در مقام معرفي متقين، چهره ي دل آراي خود را در آن تماشا مي کرده است و هم اکنون نيز خواننده در اين آينه تصوير دل انگيز جلال و جمال علي بن ابي طالب (ع) را معاينه مي بيند.

يکي از ياران و ارادتمندان اميرالمؤمنين (ع) مسمي به همام که مردي بود زاهد و عابد از امام تقاضا کرد پرهيز کاران را براي او چنان توصيف کند که گويي آنها را به چشم مي بيند. امام در جواب امساک کرد، آنگاه فرمود: يا همّام! از خدا بپرهيز و نيکي کن که «فان اللّه مع الذين اتقوا والذين هم محسنون».

همّام را اين جمله ي کوتاه قانع نساخت و باز منتظر ماند تا عاقبت اميرالمؤمنين (ع) تصميم به سخن گفتن گرفت و پس از حمد خدا و ثناي بر رسول و آل او فرمود:

«خداي سبحانه و تعالي مخلوقات را آفريد، در حالتي که از طاعتشان بي نياز و از معصيتشان ايمن بود؛ زيرا نه طاعت اين او را سود دارد و نه از نافرماني آن زيان مي برد، سپس هر کس را معيشتي و وضعي عنايت کرد، و اما پرهيزکاران ميان خلق آنهايي هستند که اهل فضيلت اند. منطقشان صواب و روششان تواضع و معيشتشان تابع عدل و ميانه روي است. از آنچه خداي حرام کرده چشم مي پوشند و گوششان وقت بر معالمي است که مايه ي انتفاع باشد. در رنج و عنا مانند راحت و رفاه خود دار و خود نگهدارند. چه در مصيبت و سختي و چه در وفور و خوشبختي تملّک نفس و سعه ي صدر دارند. در مصيبت و بلا جزع نمي کنند و در وسعت و غنا کبر و فخر نمي فروشند و اگر اجل معيني براي حياتشان مقرر نشده بود، از شوق ثواب و خوف عقاب روحشان در جسد قرار نمي گرفت.

بزرگي خداي در چشم اين جماعت، همه کس و همه چيز سواي او را کوچک کرده است. بهشت براي آنها چنان است که گويي آن را مي بينند و به نعم آن متنعم اند و دوزخ آن چنانکه گويا آن را لمس مي کنند و مزه ي عذاب آن را مي چشند. جسمشان لاغر، حاجاتشان اندک و نفسشان عفيف است. روزهاي معدودي صبر کردند و در عوض راحت ابدي يافتند. تجارت سودآوري است که خداوند براي ايشان مهيا کرده. دنيا به آنها اقبال مي کند، ولي از آن روي مي گردانند؛ چون اسيراني هستند که با فديه دادن نفسشان روح خود را آزاد مي سازند».

«شبها به تلاوت قرآن مشغول اند. از خواندن قرآن به هيجان مي آيند و در اين هيجان دواي دردشان را مي جويند. آيات رحمت و تشويق، خاطرشان را مطمئن و اميدوار مي سازد و آيات عذاب و تخويف چنان در قلبشان تأثير مي کند که گويي زفير و شهيق جهنم را با گوشهاي خود حس مي کنند. ترس خداوند پشتشان را خم کرده، دست و پا و صورتشان را به خاک مي سايند و به اين صورت نجات از عذاب خداوند را طلب مي کنند».

«و اما روز پاکاني هستند بردبار و نيکاني دانشمند. از غايت لاغري به نظر بيمار مي آيند، اما بيمار نيستند. گفته مي شود سلامت عقل ندارند. آري امر عظيمي دماغشان را مشغول داشته، با اين همه رياضت از عبادت خود راضي نيستند. همواره به خود تهمت مي زنند و از اعمال خود ترسناک اند. اگر کسي تقواي يکي از آنها را ستايش کند از ترس اينکه دچار عجب شود مي گويد من به معايب خود واقف ترم و خداي من مرا بهتر مي شناسد. خدايا مرا به آنچه درباره ام مي گويند مأخوذ مدار و بهتر از آنم ساز که تصور مي کنند و ببخش بر من آنچه را که مردم نمي دانند».

«نشاني هر يک از آنها اين است که در دين خود قوت و در ايمان خود يقين دارد. در کسب دانش حريص است و در غنا ميانه رو و در عبادت خاشع، در حال فقر متحمل، در شدائد صبور و در طلب مال حلال کوشاست. هميشه از غفلت بيمناک و از اعمال صالحه فرحناک است. مشکلاتي را که نفس کراهت دارد بر خود تحميل مي کند. به آنچه فاني است بي علاقه و به آنچه باقي است مشتاق است. حلم و قول و فعل را با هم دارد، اندک

 بودن آرزو، قناعت نفس، کم خوردن، امور دنيوي را آسان گرفتن، مراقبت دين، مي راندن شهوات و فرو خوردن غيظ از نشانيهاي اوست».

«مردم به خير او اميدوار و از شر او مصون و محفوظ اند. سکوت او ذکر و ذکر او عبادت است. کساني را که به او ظلم کرده اند مي بخشايد؟ و به آنها که حقش را از او واگرفته اند مي بخشد. حرف زشت و زخم زبان از او شنيده نمي شود. از آنچه ناشايست است پرهيز مي کند. از انجام آنچه شايسته است غافل نمي ماند. حب و بغض اين و آن مرد پرهيز کار را از طريق حق و عدالت منحرف نمي سازد. پيش از آنکه او را به شهادت بطلبند به حق اعتراف مي کند. آنچه به او بسپارند ضايع نمي کند و آنچه به يادش بياورند از ياد نمي برد. کسي را با لقب زشت و زننده نمي خواند. به همسايه زحمت نمي دهد و کسي را در مصيبت شماتت نمي کند. مرد متقي در باطل داخل و از حق خارج نمي شود. در خاموشي غم نمي گيرد و صداي خود را به خنده بلند نمي کند. به خود سخت مي گيرد، ولي مردم از او در راحت اند. وضع او در دوري از دوران، نزاهت، و در قرب با نزديکان نرمي و رحمت است. نه در موقع دوري کبر مي فروشد و نه در مقام نزديکي مکر مي ورزد».

امام چون تا اينجا گفت همّام فريادي کشيد و در دم جان سپرد.

مولا فرمود: «به خدا قسم بر جان او مي ترسيدم، عجبا موعظه ي گيرا با آنها که اهل پندند چنين مي کند!»

 

 

منابع :

مرد نامتناهي: علي بن ابي طالب (ع)، (تهران): امير کبير، 1344، چاپ پنجم، ص59 -13.

حسن صدر