دانش علي

 

اميرالمؤمنين عليّ بن ابي طالب (ع)، تهران: مؤسسه ي مطبوعات علي اکبر علمي، (بي تا)، ص133 -105.

 

هدف نگارنده از اين عنوان علم علي (ع) نيست؛ زيرا معتقد است که بشر در شرايط فکر و هوش و معلومات و احاطه ي بشريت محال است بتواند علي (ع) را در مقام علوم و معارف وي بشناسد.

 

بنابر اين نه کس از من توقع دارد و نه خود از قلم و قلب خود توقع دارم که کتاب فضل علي (ع) را در فصل دانش علي (ع) بگنجانم.

 

کتاب فضل علي (ع) کتابي پايان ناپذير است. اين همان کتاب است که در قرآن به نام کتاب مبين ياد شده و علي (ع) آن کس است که شاعر در باره ي فضايل و علومش مي سرايد:

کتاب فضل ترا آب بحر کافي نيست

که ترکنم سرانگشت و صفحه بشمارم

«ولو ان ما في الأرض من شجرة أقلام والبحر يمدّه ومن بعده سبعة أبحر ما نفدت کلمات الله؛

 

اگر درختان زمين به صورت قلم در آيند و درياهاي جهان رنگ مرکب گيرند، کلمات خدا را نتوانند بپايان برسانند».

 

ولي معهذا نويسنده اصراي مي ورزد که از علم بي انتهاي علي (ع) در اين کتاب ياد کند؛ زيرا از اين يادآوري در فصلهاي آينده استفاده خواهد کرد.

 

رسول اکرم به تکرار مي فرمود: «أعلمکم علي. أعدلکم علي. أقضاکم علي. أفضلکم علي؛

 

علي در علم و عدالت و قضاوت و فضيلت ميان امت محمد بي نظير است».

 

و مسلّم است که رسول اکرم «رسول الله الي الناس کافه» هرگز بيهوده به کسي امتياز نمي بخشيد و بي ياوه علي (ع) را افضل و اعدل و اعلم و اقضي نمي ناميد.

 

هم اکنون تا آنجا که در صفحه هاي اندک کتاب ما بگنجد از درياي دانش و فضل امير المؤمنين (ع) ياد مي کنيم.

 

>نهج البلاغه

 

>گفتاري در توحيد

 

>گفتاري در مناجات

 

>درود بر محمد

 

>سلوني قبل ان تفقدني

 

>چند سخن با کميل بن زياد

 

>باز هم گردشي با کميل

 

نهج البلاغه

 

امروز در معارف عرب کتابي به وزن و عمق و اعتلاي نهج البلاغه يافت نمي شود.

 

اينکه نهج البلاغه را جلد دوم از قرآن مي شمارند و اين کتاب را در کنار قرآن کريم مي گذارند، شوخي نيست.

 

در اين کتاب پاره اي از گفتار امير المؤمنين علي (ع) مرکّب از خطبه ها و کلمات کوتاه و چند نامه که در دوران خلافت کوتاه خود به اين و آن نگاشته گرد آمده و سيد عالم اديب، رضي الدين الموسوي بنا به ذوق و سليقه ي خود اين مشت را از خروارها انتخاب کرده و به نام نهج البلاغه در دسترس فرزندان بشر گذاشته است.

 

در اين کتاب علي (ع) از توحيد و نبوّت و آفرينش ياد مي کند. آنچنان که هيچ گوينده و هيچ نويسنده تا امروز نتوانسته است در توحيد و نبوّت و در اسرار خلقت آسمانها و زمينها آنگونه سخن بگويد و يا لايحه اي انشا کند.

 

آن کس که گفت اگر علي (ع) جز نهج البلاغه يادگاري در اين جهان نمي گذاشت حاجتي به يادگار ديگر نداشت گزاف نگفته است.

 

ما براي نمونه چند صفحه از آن کتاب مقدّس را در اين کتاب تکرار مي کنيم.

 

گفتاري در توحيد

«ستايش سزاوار اوست که گويندگان هر چه افزون گويند همچنان در ثناي او مانند و نعمت شماران هر چه در شمارش نعماي او بکوشند. يک از هزارش نتوانند شمرد و حق گزاران با همه جهد و اجتهاد خود از اداي حقش به عجز و زبوني در آيند.

آن کس که صفات کمالش را پاياني نيست.

 

آن کس که صفاتش در مظاهر وجود همانندي ندارد تا بدان تشبيه و تطبيق شود.

 

آن کس که صفاتش در اوقات و آجال نگنجد و هيچ حدّي نتواند محدودش سازد.

 

آن کس که کاينات را با قدرت بي انتهاي خود به وجد آورد و امواج رحمتش به صورت بادها بر اين خراب آباد و زيدن گرفت و ميدان زمين را با کوههاي گراني که همچون ميخ بر پستيها و بلنديهايش کوبيده شده معتدل و موزون قرار داد.

 

دين او از معرفت او آغاز شود و کمال معرفت در گر و تصديق بذات اقدس و اعلاي اوست.

 

و کمال تصديق در آن است که به يکتايي وي گواهي دهند و دم از توحيد بر آورند و کمال توحيد را اخلاص در عبوديت فراهم سازد.

 

آنانکه در بندگي او اخلاص ورزند قيود اوصاف را از ذات مقدّسش به دور دارند؛ زيرا مسلّم است که صفت عارضه اي جز موصوف و موصوف ذاتي سواي صفت است.

 

پس آن کس که ذات مقدّس الوهيت را با صفتي مقرون سازد، براي وجود بي همتايش فريني فراهم کرده و همين قرين از دو گانگي آن وجود حکايت مي کند:

 

فمن و صف الله سبحانه فقد قرنه و من قرنه فقد ثناه و من ثناه فقد جزاه و من جزاه فقد جهله و من جهله فقد اشار اليه و من اشار اليه فقد حدّه و من حدّه فقد عدّه و من قال «فيم؟» فقد ضمنه و من قال «علي م؟» فقد اخلي منه،

 

اخلاص در عبوديّت کمال توحيد است و آن کس که در عقيدت توحيد به حدّ کمال رسيده ذات الوهيّت را از صفتها و قرينها و حدود و شمارش زمان و مکان بي نياز شناسد .

 

ازليّت او را آغازي نيست تا از پيدايش او سخن به ميان آيد و وجود قديم او با عدم آشنا نبوده تا بار ديگر اين آشنايي را تجديد کند.

 

با کاينات نزديک است و از کاينات دور است. نه در آن نزديکي با کس قرين شود و نه در اين دوري از کس سوا گردد».

 

گفتاري در مناجات

 

«آنان که به عشق تو دل سپرده اند در عشق خويش زيان نديده اند، و آنان که با تو راز گفته اند، نياز خويش يافته اند.

 

خداي من!... اي انيس مهربان و اي دوست روشن مهر! تو که هرگز از ياد دوستان فراموش نماني و تو که براي ابد روشني دل و شمع جمع و معبود و محبوب ما باشي.

 

تويي که از پيدا و پنهان ما آگاهي داري و تويي که آشفتگيهاي ضمير ما را از ما آشکاراتر بيني.

 

الهي! آنان که به تو دل بسته اند و بر کرامت و کرم تو تکيه کرده اند، هرگز زهر نوميدي نچشند و هرگز از حوادث روزگار و گردش ايام نترسند.

 

اسرار نا گفتني را به تو باز گويند و خواستنيهاي خويش را از تو باز خواهند.

 

به دور جهان بگردند و فراز و فرود زمين را پياده بپيمايند، سير آفاق کنند و در فضاي انفس به پرواز در آيند.

 

و با اين گشت و گذارها و سير و سياحتها فقط تو را بجويند و در اعماق درياها و اوج آسمانها تنها تورا بطلبند.

 

الهي! در ظلمت طبايع و مواد، اين قوم روشندل سخت غريب باشند.

 

بي کس و بي آشنا.. ژوليده و پريشان.... در ازدحام مردم با جان تنها بسر مي برند.

 

الهي! هر آن دم که از وحشت غربت و رنج تنهايي و غم فراق به جان آمدند. تنها ياد توست که به فريادشان همي رسد. اين قوم با ياد تو سري گرم و خاطري خشنود دارند و به اميد وصال تو سياهيها و سپيديهاي زندگي را مي پيمايند و شب را به روز و روز را به شب مي رسانند.

 

به خود نويد همي دهند که هر چه زودتر ديجور هجران بپايان خواهد رسيد و طليعه ي وصال نقاب از طلعت خويش خواهد برداشت.

 

همچون پرتوي که از اعماق دريا و سطح امواج به خورشيد فلک باز گردد و همانند قطره اي که در اقيانوس بي کران محو شود وجود مهجور خويش را در آغوش وصال محو و فنا خواهند کرد و به دوران غربت و هجران خويش پايان خواهند داد.

ما آشفتگان تو، اي خداي مهربان! در آنجا که از ستم دوران به ستوه در آييم بتو پناه آوريم و فشار مصيبتها و سنگيني حوادث را با عشق دلنواز تو بر خويش آسان مي گيريم.

 

جريان امور مقهور مشيّت توست و قلم تقدير در دست قدرت تو.

 

بر کاخ هستي جز سلطنت جاويدان تو هيچ سلطنت و قدرت را مجال خودنمايي نيست.

 

الهي! دامنه ي لغت تنگ و کوتاه است و آشوب و هيجان ما بي پايان.

 

دل مي خروشد و جان نعره مي زند و معاني در درياي دل ما موج مي افگند.

 

کو آن کلمات که بتواند احساسات ما را ترجمه کند و کو آن زبان که از رازهاي نهاني ما سخن باز گويد؟

 

هر آن دم که زبان ما اي پروردگار! من نا گفته رازخموش گردد و گفتارم را در آغاز به انجام رساند تو اسرارم را ناگفته بدان و تو شکوايم را نا نوشته بخوان.

 

آنچه من خواهم، اي رب کريم! خواهشي دشوار و عظيم و خطير است، اما در پيشگاه عظمت و قدرت تو بسيار ناچيز و آسان است : «لانک علي ما تشأ قدير».

 

اي انيس شبهاي تيره و تار! اي همدم روزهاي تنهايي و بي قراري!

 

اي داننده ي هر چه انديشند! و اي خواننده ي هر چه بنگارند!

 

اي آن کس که جنبش فکر را در شيارهاي باريک مغز دريابي و ابهام عواطف را بر لوح قلب بنگاري:

 

«اللهم انک انس الاَّنسين باوليائک و احضرهم بالکفاية للمتوکلين عليک».

 

تو با دوستان خويش اين چنين محرم و مهربان باشي و از جانهايي که تو را پشتيبان خود شمارند آن چنان حمايت و حفاظت مي فرمايي.

 

چه دانيم که از تو پنهانش گذاريم و چه گوييم که آواي ما از حجاب آسمانها نگذرد و به گوش خلوت نشينان سرادق ملکوت اعلي نرسد.

 

اين تويي که: «تطلع عليهم في ضمائرهم و تعلم مبلغ بصائرهم».

 

چگونه از دوري تو اي محبوب معبود! بنالم که در هر چه بنگرم تو را ببينم و به هر جا بگردم سايه ي وسيع وجود را همه جا گسترده و کشيده يابم: «الم تر الي ربک کيف مد الظل».

 

چگونه خويشتن را به تو نزديک دانم؛ زيرا که شاهباز بلند پرواز خرد هر جا بپرد به آستان جلال و جبروت تو نتواند رسيد و به خلوت سراي شهود نزديک نتواند شد.

 

بدين شوشنم که تو با ما باشي و بدان خوش دليم که در ياد تو از هر چه يار و دياراست بي نيازيم.

 

اين ذات مقدّس و مسلّط توست که جانهاي ما را از ظلمات عدم، از کفرها و جهلها و خود بينها به سوي نور هدايت فرمايد و وحشت طبايع را از وجود ما بزدايد.

 

آنانکه محرمخانه ي قلب خويش را از هر چه جز عشق دوست بپرداختند و از همه کس و همه چيز با دوست ساختند:

 

«ان صبت عليهم المصائب لجأوا اًّلي الاستجارة بک».

 

اينان به تو پناه آوردند زيرا خردمندانه بدين حقيقت راه يافته اند که جز از چشمه سار فيض مطلق زلال هستي و جز از منبع کمال موهبت کمال ارزاني نباشد:

 

«علماً بان ازمة الاُمور بيدک ومصادرها عن قضائک».

 

آشکارا همي بينند که چرخ تکوين و تقدير با دست تو بچرخد و سرنوشتها با قلم تو تقرير و تحرير يابد.

 

پروردگار من! ندانم که چه مي گويم و نينديشم که چه مي جويم موجودي به ناتواني و ناداني من گفتن چه داند و جستن چه تواند و ذره ي ناچيز را چه افتاده که با مطلع انوار وجود از روز و روشنايي سخن بدارد:

 

«فدلني علي مصالحي وخذ بقلبي الي مراشدي».

 

هم آن بهتر تو خويشتن مصلحت ما به ما باز گويي و همچنان ديده و دل ما را به سوي مصالح ما بگشايي و فکر ما را از منجلاب اوهام به سمت خرد بکشاني.

 

از تو خواهيم آن چنانکه جان ما را همي نوازي خطاها و لغزشهاي ما را بر ما ببخشايي و به فضل خويش بر ما رحمت و کرامت آري.

 

«فليس ذلک بنکر من هداياتک ولا يبدع من کفاياتک».

 

از تو اين همه کرم و رحمت بعيد نيست و از بزرگي و کوچک نوازي و بنده پروري تو اين هدايتها و مرحمتها حيرت آور نباشد.

 

تا بودني در جهان پديد آمد تو بودي و تا تو بودي کردار تو چنين بود.

 

تو هميشه از پوزش خواهان پوزش پذيرفتي و همواره استغفار کنندگان را مغفرت و مکرمت فرمودي.

 

خزانه ي لا يزال تو خواهندگان نعمت را نوميد باز نگرداند و دست در يوزگي کس از اين درگاه تهي باز نگردد.

 

ما در برابر ميزان عدل تو جز پريشاني و شرمساري بهره اي نبريم؛ زيرا در پيشگاه عدالت تو بر پاداش ما بيفزايد و از کيفر ما نکاهد، ولي در پيشگاه فضل تو، در مقام بخشش و بخشايش تو خرسند و خشنود بايستيم.

 

تنها بخشايش و فضل تو زيبنده است که همي جفا بيند و وفا کند و همه سستيها و نادرستيها را به کرم و مغفرت مکافات فرمايد.

 

«اللهم احملني علي عفوک ولا تحملني علي عدلک».

 

پرچم عالي اسلام با دست نجات دهنده ي پيشواي ما محمد صلي الله عليه وآله در ريگزار حجاز برافراشته شد و مکتب علم و فضيلت و عفاف و اخلاق در آن صحراي تفتيده به روي قومي وحشي و بدبخت ابواب رحمت گشود.

 

در آن روزگار شما يکتاپرست و نيکومنش نبوديد، شما در برابر مجسمه هايي که با تيشه و تبر بشر تراشيده شده بود زانو مي زديد و هيکلي را که خود ساخته بوديد مي پرستيديد يعني مخلوق خود را خالق خود مي شمرديد.

 

الا اي اقوام عرب! در آن روزگار ملّتي از شما فرومايه تر و ذليل تر و حتّي ملّتي به ذلّت و زبوني شما درميان ملل جهان ديده نمي شد. شما در بينوايي به سر مي برديد و معاش خود را با دشوارترين تلاشها به دست مي آورديد.

 

در لابلاي صخره ها و بر قلعه هاي خطرناک کوهها شتر مي رانديد و در خميدگي درّه هاي بي آب و بر سينه ي کويرهاي بي علف تشنه و گرسنه شباني مي کرديد.

 

شما در عين تهي دستي و بينوايي قومي سخت بي رحم و خونخوار بوديد، بي ادب بوديد، بي شرم بوديد. پدر را با منتهاي تحقير به باد ناسزا مي گرفتيد، و برادر را به خاطر پشيزي ناچيز سر مي بريديد. قطع رحم، خيانت به دوست، سست عهدي، سخت دلي، پيمان شکني، دروغ، فريب، با سرشت شما چنان آميخته شده بود که گويي اين چنين آفريده شده ايد.

 

فقط بت را که نه زباني گويا و نه چشمي بينا داشت، تا کردار شما باز بيند و رفتار شما بازپرسد مي پرستيديد.

 

شما اي اقوام عرب در آن روزگار از پاي تا به سر در گرداب مناهي و معاصي فرو رفته بودند. شما به سوي انقراض و انهدام شتابزده مي تاختيد.

 

در اين هنگام خورشيد اسلام از مشرق فضايل و مکارم طلعت خود آشکار ساخت و با اينکه در فجر طلوع خود فروغي کمرنگ و ضعيف داشت، جانهاي تيره و افسرده ي شما را گرم و روشن ساخت.

 

تيرگي هاي ديرين را از هم بشکافت و نور صفا و محبّت در قلبها و مغزها بر افروخت.

 

پراکندگيها را به هم پيوست و اختلافهاي کهن را به ائتلاف عوض کرد و عشاير پريشان اين سرزمين را در سايه ي کلمه ي توحيد بوحدت و اتفاق کشانيد.

 

ديگر پدران موهون و مادران منفور نبودند. ديگر رشته ي اخوّت به خاطر مشتي دينار و درهم از هم نمي گسيخت و مهر و خويشاوندي و رابطه ي ارحام لگد مال اغراض خانواده ها نمي شد.

 

نسبش به پيامبران بزرگ مي پيوست. او در آغوش زنان پاکدامن و پرهيزگار جهان پرورش مي يافت. پدرش عبدالله و مادرش آمنه بنت وهب، جدّش عبدالمطلب و عمويش ابو طالب بود، او محمد بود.

 

در چهلمين مرحله ي عمر مشيّت قاهر الهي پرچم توحيد را به دست وي سپرد و اين چهل ساله مرد را که سخت تنها و بي کس بود با دنيايي جهل و ظلم و فساد به مبارزه درانداخت.

 

ولي روح استقامت او در سايه ي عنايت الهي از بدگويي خويشان و سنگباران بيگانگان رم نکرد و همچنان پيش رفت و پيش رفت تا قرآن مجيد را بر کرسي قضاوت و حکومت قرار داد.

 

در اين هنگام که ابرهاي سياه خود پسندي و شهوت و شرارت از آفاق زندگي بشر بر کنارشد، اقوام عرب به دنائت و لئامت خود اعتراف کردند.

 

تازه دريافتند که تاکنون در چه منجلاب پليدي دست و پا ميزدند و دريافتند که

 

دست نجات دهنده ي محمد تا چه پايه توانا و زورمند بود.

 

گفتار حکيمانه اش مانند باران رحمت آتش نفاق و کينه را خاموش ساخت و کاروان گمراه بشر را که در ايام فترت و جاهليت سرگشته مي چرخيد به شاهراه سعادت باز آورد.

 

اختلافات طبقات را در اجتماع از ميان برداشت ومراسم طبقاتي را در هم شکست و ملّت اسلام را بر اصول مساوات «مساوات مطلق» در برابر قوانين الهي قرار داد.

 

ديگر توانگران و ارباب ثروت و قدرت يارا نداشتند بر مردم مستمند اجحاف برانند و هيچ کس به خود اجازه نمي داد نام شريف خاندان خود را برخ ديگران بکشد؛ زيرا در قرآن کريم فرموده بود:

 

«ما آدميزادگان را از نر و ماده آفريده ايم و عنوان خانواده ها را به خاطر تشکيلات قبايل و شعوب قرار داده ايم. آن کس که از همه پرهيز گارتر است در پيشگاه پروردگار گراميتر است».

 

به نبي اطيب و اطهر تأسي جوييد که دنيا را با منتهاي زهد و عفاف مي نگريست و همواره تهي دست و نيم سير مي زيست. و حتي در آن روز که زندگي را وداع مي گفت هم گرسنه بود.

 

مانند بردگان سياه پوست بر روي زمين مي نشست و بر کفش خود با دست خود وصله مي دوخت.

 

احياناً بر الاغ بر هنه سوار مي شد و ديگري را هم در رديف خود سوار مي کرد و آن چنان با فروتني و تواضع مي زيست که ناشناسها نمي توانستند وي را در ميان جمع بشناسند.

 

آنکه از راه دور و از بلاد بيگانه به مدينه مي رسيد ناچار بود بپرسد: «ايکم محمد؛ محمد در ميان شما کيست؟»

 

درود بر محمد

 

اي آنکه گسترانيده ها را از هم بگسترانيدي و پيچيده ها را در هم بپيچيدي؟

 

سپهر برين را بدين بلندي بر افراشتي و گوي زمين را در فضايي ساده و سبک معلق گذاشتي.

 

در سينه هاي تاريک چراغ قلب بر افروختي و در غمکده ي دلها فروغ عشق فرو تافتي و آنجا را که از شادي و شادابي تهي بود شاد و شاداب ساختي.

 

الهي بهترين و پاکترين و عالي ترين درود خود را به همراهي برکتهاي آسمان و رحمتهاي ملکوت بر جان مقدّس محمد فروفرست و نام وي را بيش از هر چه بلند است بلند و گرامي دار.

 

خداوندا! محمد براي تو بنده اي پرهيزگار و وروشندل بود. تو را براستي و صميميت پرستش کرد و مردم را بدرستي و عفاف دعوت فرمود.

 

محمد واپسين فرستادگان آسماني و بزرگترين پيشوايان معارف و مکارم در زمين باشد.

 

خداوندا! محمد مشکلات ناگشوده را در زندگي بشر بگشود و پرده ي فريب و تزوير را از جمال دلاراي حقيقت فروکشيد.

 

با منطق حق، حق را آشکار ساخت و با نيروي ايمان بنيان ناحق را در هم شکست.

 

فريادهاي گمراه کننده را در گلوي فرياد کش به هم فشرد و صلاي نيکوکاري و نيک انديشي به محيطي که جز تباهي و زشتي عادتي نداشت در انداخت.

 

آنچنان که از سوي تو فرمان داشت فرمان برد و بدانچه پسنديده و معقول و مطلوب بود فرمان داد.

 

خداوندا! صلوات و درود ما بر قلب بزرگ و وسيع محمد باد که جز رضاي تو آرزو نکرد و جز خشنودي تو آرزويي بخويش راه نداد.

 

يک دم از هدف خود غفلت نمي ورزيد. هميشه به سوي هدف خود مي رفت؛ زيرا بر ايمان و اراده ي خود استوار بود و به خود اعتماد داشت.

 

اسرار ترا در سينه ي پهناور خويش با منتهاي امانت نگاه مي داشت و به هنگام فرصت آن اسرار گرانمايه را با دوستان تو که صاحبان ديده ي دل بودند محرمانه فرو مي گذاشت.

 

پيمان تو را با رشته ي قلب و ريشه ي جانش به هم پيچيده و با هم بافته بود و آنچنان اين پيمان استوار بسته شده بود که گذشت روزگار با حوادث سنگين و سياه خود نتوانست در آن بستگي و پيوستگي شکستي دراندازد.

کوشش کرد و برپشتکار خويش بيفزود تا آنگاه که «اوري قبس القابس واضأ الطريق للخابط» تا اينکه شعله هاي ديو افروز، يکي به دنبال ديگري فرو مردند و به خاطر هدايت گمراهان اين شمع جاويدان را روشن ساخت و شاهراه حقيقت را دور از پيچ وخم کوچه هاي باطل بروي رهروان باز فرمود.

 

گمگشتگان اين کاروان که از دور مشعل هدايت را بر افروخته و پرچم علم و اخلاق را بر افراشته ديدند پيش تاختند و کار از پيش بردند.

 

آن دلها که سالها در زاويه ي خموش غفلت و جهل غنوده بودند و جز سياهي و تباهي محرمي نداشتند يک باره زنده شدند، بيدار شدند و يک باره به جنب وجوش در افتادند و سر از روزنه ي ديده بر کشيده به تماشاي محبوب محو شدند.

 

خداوندا! بر محمد آفرين باد که مارا به دانش و فضيلت رهبري فرمود و بهشت عشق و عفاف را در همين دنيا بروي ما گشود.

 

محمد، اي خداي من! گنجور گنجينه ي اسرار تو بود، وي از اين گنج با منتهاي امانت و احترام پاس مي داد.

 

محمد، اي پروردگار من! دوستان تو را دوست مي داشت و از دشمنان تو سخت بيزار بود، و با دشمنان تو شب و روز جهاد مي کرد:

 

«فهو امينک المأمون و خازن علمک المخزون و شهيدک يوم الدين وبعيثک بالحق و رسولک الي الخلق».

 

در ميان آن جانهاي پاک که دل از ملکوت دلکش آسمانها کنده و در ويران سراي زمين آشيان ساخته بودند تا با عفريت جهل و وحشت مبارزه کنند و ارواح سرگشته را راه آسمان بنمايند. جان نازنين محمد از همه سبکبالتر و بلند پروازتر بود که فرمان حق را به خلق و حاجات خلق را به حق باز مي گزاشت و واسطه ي فيض در فاصله ي آسمان و زمين بود.

 

خداوندا! بدانجا که عرش عالي مقام تو پايگاه دارد، رسول صفي و حبيب و مبعوث خود محمد را جاي ده و تا آنجا که نيکوييها و فضايل وسعت گيرد و انتها پذيرد، بر جان مقدّس او درود فرست.

 

الهي! چنين خواستي که وي پس از همه ي پيامبران پيام تو آورد و به دنبال هزاران

 

سخنگوي آسماني سخنان تو باز گويد و آيات بيّنات تو را بر بندگان تو تلاوت کند.

 

پروردگارا! هم بدين ترتيب قرآن او را بر کتابهاي ديگر برتري و چيرگي بخش و مرام او را بر مرام ديگران پيروزمند ساز. مقرّر فرماي اي پروردگار متعال که در سر چشمه ي فيض مطلق، روح مطهر او از فيض نور و کمال کامياب شود و مواهب تو در باره ي وي تکميل گردد.

 

الهي! چنان کن که به روز رستاخيز بنده ي برگزيده و مصطفي و مجتباي تو محمد (ص) گواه بندگان تو باشد و گواهي او را که از صفاي ضمير و سپيدي قلب وي مايه گيرد بپذير.

 

خداوندا! مقدّر فرماي که آيات قرآن از حجّت جهانيان استوارتر و از منطق ارباب منطق و اصحاب استدلال قوي تر بماند.

 

اي پروردگار مهربان! بر ما منّت گذار و سعادت لقاي محمد را در جهان جاويدان به ما ارزاني دار تا در خوشها و خشنوديها بهشت قرين او باشيم و در حضرت او از تمتّع ها ولذّات آسماني کام جان برگيريم.

 

خداوندا! همي خواهيم که در اين جهان دين محمد علم افتخار ما و حصار پناه بخش ما باشد و در آن جهان با وي همسايه و همخانه باشيم و از آن آسايش و اطمينان که جان نازنين او را نوازش دهد بهره مند گرديم.

 

پروردگارا! گفتار ما بشنو و خواهش ما بپذير: لانک سميع مجيب.

 

سلوني قبل ان تفقدني

 

تا مرا از دست نداده ايد با من سخن گوييد و از هر چه ندانيد پرسش کنيد.

 

1- چون روزگار را آشفته بينيد چنان باشيد که شتر بچگان سه ساله باشند. همچون «ابن لبون» که نه پشتي باربر دارند و نه پستاني شير آور. به کنج عزلت بنشينيد و در به روي خود از خويش و بيگانه ببنديد.

 

2- آن کس که طمع کند با دست خود خويشتن را تباه سازد.

 

3- آنان که پيش ناکسان گريبان پاره مي کنند و از محنت ايام مي نالند، به خفت و مذلّت خويش رضا مي دهند.

 

4- مردم تنگ چشم مردمي فرومايه اند.

 

5- آنانکه بر دباري ندارند از مردانگي بويي نبرده اند.

 

6- مردم تهي دست منطقي ضعيف و برهاني سست و زباني کوتاه دارند.

 

7- درويشان در سراي خويش هم بيگانه اي بيش نباشند.

 

8- آن تن آساني که آدميزاده را از کسب فضايل باز دارد، آفت جان اوست.

 

9- آن برد باري که شهوات انسان را در هم شکند، در حقيقت معناي شجاعت است.

 

10- آن پارسايي که نفس را از انحراف ايمن سازد ثروت است.

 

11- سپر مطمئن شما در برابر حوادث روزگار پرهيزگاري شماست.

 

12- من همدمي مهربانتر از تسليم و رضا نمي شناسم.

 

13- من ميراثي سرشارتر از علم و هنر نمي دانم.

 

14- من جمالي دلدارتر و جلوه اي جذّاب تر از ادب نديده ام.

 

15- چهره هاي گشاده دوست ربا و دوستي افزاست.

 

16- مردم صبور عيبهاي خويش را در پرده ي صبر خويش پنهان سازند.

 

17- ما که در فروغ يک پاره ي پيه مي بينيم و با جنبش يک قطعه ي گوشت سخن مي گوييم و در خميدگيهاي يک تکه استخوان سخن مي شنويم بينا و گويا و شنوا نيستيم.

 

18- زينتها و زيورهاي اين جهان در ميان اقوام و ملل دست به دست مي گردند و چشمان سعادت يک لحظه به سوي آن دسته و يک لحظه به سوي اين دسته مي خندد و نگاه فريباي خويش را مانند زينتي عاريتي از اين مي گيرد و به آن مي سپارد ولي با هيچ طايفه وفادار نخواهد ماند و همه را شرمسار و خجل خواهد ساخت.

 

19- با مردم آنچنان به سر بريد که به زندگي شما شادمان باشند و بر مرگ شما گريبان بدرانند.

 

20- در آن روز که بر دشمن چيره شويد گذشته ها را فراموش داريد و از گذشته ها بگذريد و با اين گذشت شکر پيروزي خويش را به درگاه پروردگار پيروزگر بگزاريد.

 

21- آن کس که نتواند دوستي به دست آورد انساني ضعيف و بينواست. بينواتر و ضعيف تر از او کسي است که دوست به دست آمده را از دست مي دهد.

 

22- بر آن اندک که با جستجوي بسيار به دست آورده ايد سپاسگزاري کنيد تا

 

خداوند از برکت اين سپاسگزاري نعمت بسيار به شما ارزاني فرمايد.

 

23- اگر آشنايان سر به بيگانگي گرفته اند، غم مداريد؛ زيرا در اين هنگام بيگانگان با شما راه به آشنايي خواهند گشود.

 

24- هر چه عشق است گناه نيست و هر عاشقي سزاوار ملامت نباشد.

 

25- ما چه دانيم که چه پيش خواهد آمد، چه بسيار ديده اند که انديشه ي امان قاتل کسان به بار آمده است.

 

26- گفته مي شود حنا بندان کنيد تا موي سپيد شما به رنگ گل سرخ در آيد، ولي من مي گويم آن کنيد که هم خويشتن بپسنديد و هم هدف مسخره و مضحکه ي ديگران قرار نگيريد.

 

27- آن کسان که سراسيمه و شتاب زده به دنبال آرزوهاي خويش مي دوند، از خطر لغزش و سقوط ايمن نيستند.

 

28- هر که بيشتر بترسد سخت بشکند و هر که بي جهت شرمنده باشد از خوشبختيهاي زندگي بي بهره ماند.

 

29- اي خوش آن مرد خردمند که از عمر ناپايدار خويش بهره ي پايدار به دست آورد.

 

30- بايد در احياي حق کوشيد و به دنبال حقيقت برشتري رهوار نشست و شب و روز راه پيمود و دشواريهاي حوادث را در راه اين تکليف حياتي آسان شمرد.

 

31- دست زير دستان گرفتن و دل شکسته دلان به دست آوردن، کفّاره گناه شمرده شود و گناهکاران را در پيشگاه پروردگار رو سپيد بدارد.

 

32- هنگامي که نعماي الهي را افزون مي يابيد از گناه سخت بپرهيزيد؛ زيرا مردم حق ناشناس کيفر کردار خود را زودتر از ديگران در مي يابند.

 

33- با دشمن خود آنچنان باشيد که او با دشمن خويش است؛ به هنگام درشتي درشت و به وقت نرمي نرم.

 

34- از گناه بپرهيزيد، باز هم بپرهيزيد؛ زيرا پروردگار خطاپوش خطاي بندگان را آنچنان بپوشاند که همي پندارند اين خطا پوشي خطا بخشي است، ولي اين چنين نباشد و روز مکافات به ناگهان فرا رسد.

 

35- اگر بناي ايمان را به کاخي تشبيه کنيم بايد بينديشيم که اين کاخ بر چهار پايه ي

 

مطمئن و استوار قرار دارد: نخستين پايه ي ايمان صبر است و صبر هم بر چهارگونه است:

 

الف - صبر يعني خود داري از شهوات و تمنيّات نفساني.

 

ب - صبر يعني مشقّت در کسب فضايل و معارف.

 

ج - صبر يعني پرهيز از معصيت ها.

 

ه - صبر يعني فرصت را غنيمت شمردن و از فرصت بهره بردن.

 

آن جان آرزومند که در آروزي وصال بي صبرانه بال و پرزند و در قفس تن بيقراري و ناشکيبايي کند، ناگزير از آلايش هوسهاي ناهنجار پاک باشد و آن دل پرهيزگار که از ناستوده ها بپرهيزد، تمنّاي حرام نکند و در لذّت حرام فرونرود. و آن مغز خردمند و روشن فکر که به فرصت خويش بينديشد، از سختي روزگار و سنگيني حوادث انديشناک نشود و چشمي که در روشنايي هاي زندگاني تيرگيهاي مرگ را از نزديک بيند همواره پاک بين و بلند نظر باشد.

 

آن پايه که دومين پايه ي ايمان است يقين است و يقين هم در چهار قيافه جلوه گراست:

 

الف: يقين يعني هوشمندي و درايت.

 

ب: يقين يعني حکمت و معرفت. ج: يقين يعني حيرت و عبرت.

 

د: يقين يعني قدرت تطبيق، تطبيق حوادث بي يکديگر و استفاده از اين انطباق.

 

آن کس که در پيچيدگيهاي زندگي چراغ راهنما در چشم و فروغ فکر در مغز دارد، با حکمت و معرفت نزديک خواهد بود و چون حکمت اندوز و معرفت آموز است، از حوادث ايّام سودمند و بهره ور خواهدشد.

 

سومين پايه ي ايمان عدالت است و عدالت هم بر چهار طبقه است:

 

الف - عدالت يعني تسلّط بر احساسات و التفات به حقايق.

 

ب - عدالت يعني خواندن و خوانده ها را دانستن و ودانسته ها را نگاهداشتن.

 

ج - عدالت يعني ابتدا انديشه کردن و آنگاه سخن گفتن.

 

د - عدالت يعني از افراط و تفريط پرهيز جستن.

 

آن را که پيشه عدل و روش دادگري باشد، ناگزير است که بخواند، و بداند و دريابد و بر احساسات و عواطف خويش چيره باشد.

در خواندن وسيع و در دانستن عميق و پر انديشه و درپيکار بر ضدّ اميال و هوسهاي خود پيروزمند باشد؛ تا نيکو در يابد وعادلانه قضاوت کند. به سوي افراط نشتابد و در کنار تفريط ننشيند و گوهر ايمان خويش را به غارت اهريمن نسپارد.

 

چهارمين پايه ي ايمان جهاد است و اين جهاد تنها کفن برتن پوشيدن و شمشير بر کفن بستن نيست.

 

اين نبردي است که گاهي مثبت و گاهي منفي صورت گيرد و اين مبارزه هم بر چهار گونه است:

 

الف - جهاد يعني به نيکويها فرمان دادن و امر به معروف کردن.

 

ب - جهاد يعني از زشتها باز داشتن و نهي از منکر کردن.

 

ج - جهاد يعني نا حق را بي باکانه در هم شکستن.

 

د - جهاد يعني حق را تا آنجا که مقدور است بر افراشتن.

 

به نيکوييها فرمان دادن واز زشتيها باز داشتن، نا حق را شکستن و حق را بر افراشتن، نيروي دشمن را از هم بپاشد و سر دشمن را بر زمين بکوبد و بيني اش را به خاک بمالد.

 

نا حق را نا چيز سازيد و حق را بر جاي آن بر افرازيد وبدين ترتيب متين و مثبت ايمان خويش را تقويت کنيد.

 

بناي ايمان بر چهار اصل مقدّس استوار است:

 

نخست صبر و بعد يقين و بعد عدل و بعد جهاد.

 

36- کفر ظلمت است وظلمت فقدان نور و نعمت است. هنگامي که ايمان يعني صبر، يعني يقين، يعني عدل، يعني جهاد، يعني اين لمعان جان بخش در نفس آدميزاد خاموش شود، کفر يعني ظلمت جاي آن را فرا گيرد.

 

دوري از دانش، پرهيز از دانشجويي، انحراف به بيراهه ها و بيغوله ها، کوري و دوري و مهجوري آورد.

 

جان کافر که هم کور و هم دور و هم مهجور است، به مستي خمار آلود مي ماند که هم سست و هم نا درست است؛ نه راهي مي شناسد و نه تمنّاي راه شناسي دارد.

 

اين است معناي کفر و آن تيره بخت که بدين روزگار در افتد کافر باشد.

 

37- از تشويش و ترديد بپرهيزيد و همچون تخته اي سبک مايه با امواج ايام گاهي به چب و گاهي راست، گاهي به اوج و گاهي به حضيض مگراييد. اراده کنيد، تصميم بگيريد و به اقدام و انجام بپردازيد.

 

38- نيکوکار از «نيکويي» به است و بدگار از «نفس بدي» بدتر و نکوهيده تر باشد.

 

39- جوانمردي در حقيقت معناي خويش اعتدال و ميانه روي است.

 

40- از همه بي نيازتر، از همه قانع تر است.

 

41- سرمايه داران گنجوران اين جهان اند وخداوند منعم و رازق ارزاق و نعما را به دست آنان سپرده تا به ديگران بهره رسانند و خويشتن نيز بهره مند گردند.

 

42- تکليف گنجور پاس داشتن و پرداختن گنج است: يختصهم الله بالنعم لمنافع العباد و آن امانت دار که وظيفه ي خويش را ادا نکند از مقام خويش فروخواهد افتاد و کليد گنجينه از دست وي به دست ديگري خواهد رفت.

 

43- هرگز به توانگري و توانايي خويش مغرور نباشيد؛ زيرا ناگهان توانگررا ببينيد که درويش شده و توانا را خواهيد يافت که به ناتواني فرو افتاده است: «بينا تراه معافاً اذ سقم وبينا تراه غنياً اًّذ افتقر».

 

هميشه بيماري در کمين سلامت و فقر در کمين غناست.

 

44- خود پسندي بيغوله ي وحشت و تنهايي است؛ زيرا هر آن کس که خود پسند باشد حرمت ديگران بشکند، مردم را از کنار خويش پرا کنده سازد و به وحشت تنهايي دچار گردد.

 

45- سرشارترين سرمايه ها خرد است و خردمند هر که باشد توانگر باشد.

 

46- زبان خردمند در گروي قلب اوست. تانينديشد نگويد؛ اما قلب نا بخردان در گروي زبانشان باشد، يعني نخست گويند و آنگاه به گفته ي خويش بينديشند.

 

47- دوست آن است که اگر از دست دوست حنظل بچشد، شيرينتر از عسلش بشمارد.

 

48- از جوانمردي که گرسنه ماند بترسيد؛ زيرا در اين هنگام سخت خشمناک باشد و از ناکسان سيرهم بترسيد؛ زيرا اين طايفه وقتي به نوايي رسند همه کس و همه چيز را فراموش کنند.

 

49- دل به آن خاک ببنديد که از آب و نانش تمتّع يابيد و ميهن شما آنجا باشد که آسايش شمارا تأمين کند: ليس بلد با حق بک من بلد. خير البلاد ما حملک.

 

50- يکدم به مرگ هم بينديشيد، لذّتها به پايان رسند و گناهان به روي هم انبوه شده بمانند.

 

51- چشمان شما کليد عفاف شماست. اين کليد را اگر به نامحرم واگذاريد؛ گنج عفت خويش را از دست داده ايد.

 

52- از آن گناه که در چشمان کوچک جلوه کند بترسيد.

 

53- آنچنان که نادان را کسب علم و تحصيل معرفت ضرورت افتد، دانايان نيز مکلّف باشند مردم نادان را از فيض دانش مستفيض کنند. خداوند متعال پيش از آنکه تحصيل فرهنگ را بر جاهل ايجاب فرمايد، تعليم فرهنگ را بر عالم واجب فرموده است.

 

چند سخن با کميل بن زياد

 

کميل پسر زياد بن نهيک از قبيله ي نخع، مردي پارسا و بزگوار بود. اين مرد در خلافت امير المؤمنين (ع) چندي فرماندار «هيت» بود. کميل بن زياد از صاحبدلان و عرفاي مشهور است، تا آنجا که وي را صاحب اسرار امير المؤمنين (ع) مي شمارند.

 

امير المؤمنين (ع) گاه و بيگاه اين کميل را با خود به گردش مي برد و حتي او را بر ترک مرکب خود سوار مي کرد.

 

آن روز علي (ع) بر شتري سوار بود. کميل را هم در رديف خود سوار کرده بود.

 

کميل مي گويد خود را در مقامي که فوق آرزوي من بود يافتم. فرصت حسّاسي بود که ديگر به دست نمي آيد فرصت را غنيمت شمردم و گفتم:

 

- يا امير المؤمنين (ع)! حقيقت چيست؟

 

همانطور که روي مقدّسش به سمت صحرا بود فرمود: «ما لک والحقيقة؟» «تو را به حقيقت چکار؟»

 

حقيقت شناسي به اين آساني نيست، تا خود را از دست ندهي، حقيقت را نتواني به دست آورد. تا از خود بيني به در نشوي حقيقت بين نخواهي شد. اين حجاب مادّي که ما را سراپا پوشانيده تا چاک نخورد جمال حقيقت در چشم ما جلوه نخواهد کرد.

 

امير المؤمنين (ع) به کميل فرمود: «تو را با حقيقت چکار؟» يعني در اين شرايط هرگز به ادراک حقيقت نخواهد رسيد.

 

يعني اي کميل! به تهذيب نفس و تصفيه ي باطن بيشتر بپرداز، در سير و سلوک بيشتر بشتاب تا آرزوي خود را دريابي.

 

- أولست بصاحب سرّک؟ مگر من صاحب سرّ تو نيستم؟

 

کميل از عنوان خود ياد کرد تا امير المؤمنين (ع) را به لطف و مرحمت وا دارد و معناي حقيقت را به دست بياورد.

 

علي (ع) فرمود: «البته ولي هر کس به قدر استعداد خود از فيض دانشم بهره ور مي شود»: يترشّح عليک ما يطفح منّي..

 

کميل دوباره به التماس و تمنّا پرداخت:

 

- آيا چون تو کسي درويش را از خانه ي خويش طرد مي کند؟

 

اين سخن قلب مقدّس علي (ع) را به رحم آورد، فرمود:

 

«الحقيقة کشف سبحات الجلال من غير اشارة».

 

در آن هنگام که پرده ها از شعشعه ي جلال بر کنار شوند جمال حقيقت جلوه گر خواهد شد.

 

کميل عرض کرد:

 

- توضيح بدهيد.

 

علي (ع) فرمود: «محو الموهوم مع صحو المعلوم؛ موهوم را محو کردن و معلوم را برانگيختن راز حقيقت است».

 

کميل از اين سخن مرموز هم چيزي سر در نياورد. گفت: يا امير المؤمنين (ع)! زدني بياناً؛ باز هم توضيح دهيد.

 

علي (ع) فرمود: «هتک الستر لغلبة السر؛ در آنجا که از طغيان اسرار پرده دريده مي شود چهره ي حقيقت ظهور مي کند».

 

براي بار سوم کميل گفت:

 

- يا امير المؤمنين (ع)! توضيح بدهيد:

  

امير المؤمنين (ع) براي بار چهارم فرمود:

 

«نور يشرق من صبح الازل فيلوح علي هياکل التوحيد آثاره؛

 

نوري است که از طليعه ي صبح ازل مي درخشد و آثارش در هياکل توحيد آشکار مي شود». يعني بت عياري است که هر لحظه به شکلي در آيد.

 

کميل که يک سره سر درگم مانده بود با شر مساري بسيار گفت:

 

- يا امير المؤمنين (ع)! زدني بياناً؛ توضيح بدهيد.

 

اينجا بود که امام (ع) فرمود: «اطفئ السراج فقد طلع الصبح؛

 

چراغ را خاموش کن، سپيده ي صبح سرکشيده است».

 

اهل حال و اصحاب عرفان در تفسير اين چهار جمله که از زبان مقدّس علي (ع)ادا شده است کتابها نوشته اند و افسوس بسيار دارم که در اين کتاب مجالي براي آن مباحث دقيق و عميق نيست.

 

باز هم گردشي با کميل

 

آن روز امير المؤمنين علي (ع) رو به صحرا گذشته بود.

 

کميل بن زياد مي گويد دست من توي دست او بود.

 

وقتي که دور شديم، از آباديهاي کوفه گذشتيم. امير المؤمنين (ع) آه سردي کشيد و فرمود:

 

- «اي کميل! اين قلبها که مي نگري ظرفهايي هستند. هر يک به نوبت خود کوچک و بزرگ و هر يک را به فراخور خود گنجايشي است، اما آن قلب که از همه وسيعتر است بهترين قلبهاست.

 

اي کميل! گوش کن سخنان مرا بشنو و به خاطر بسپار. مردم در مرحله ي حقيقت بر سه دسته باشند: نخستين دسته قومي دانشمند و ربّاني هستند و دسته ي دوم گروهي که به کسب کمال تحصيل معرفت سرگرم اند، ولي دسته ي سوم که نه مي دانند و نه مي خواهند بدانند، يعني دانش نمي جويند «همج رعاع» شمرده مي شود. پشه هاي فرومايه که به هر جانب باد مي وزد روي مي آورند و در هر گوشه نعره اي بر خيزد شتابان به سوي آن نعره مي روند. نه از نور علم فروغي يافته اند و نه به «رکن وثيق» تکيه زده اند.

 

اي کميل! علم از مال سودمندتر است؛ زيرا اين مايه ي آسماني دارنده خود را نگاه مي دارد، ولي مال وباليست که به گردن مالدار آويخته شده و بيچاره مالدار که ناگزير است مال خود را نگاه بدارد. اي کميل! هر چه از دانش به مصرف رسانند، سرمايه اش افزونتر گردد، ولي از ثروت هر چه بردارند به نسبت آن برداشت فرو کاهد تا بآنجا که خزانه تهي گردد.

 

اي کميل بن زياد! علم ديني است که در سايه ي آن انسان عالم تا زنده است به طاعت و عبادت زندگي کند و پس از مرگ از خود ذکر جميل و حديث جاويدان به يادگار بگذارد. اي کميل! علم حاکم است و مال محکوم عليه. عالم فرمان مي دهد و ثروتمند جاهل بناچار فرمان مي برد.

 

اي کميل! آنانکه در هم بر روي دينار و دينار بر روي درهم انباشته اند، همچنان در زندگي مرده اند؛ ولي دانشمندان به بقاي جهان باقي و پايدار خواهند ماند. اگر بدنهايشان در آغوش خاک جاي گيرد، يادشان با افتخار و حشمت در قلبها و ضميرها زنده باشند».

 

در اين هنگام امير المؤمنين (ع) با دست به سينه ي خود اشاره فرمود:

 

- «اي کميل! آري در اينجا علم فراواني بروي هم توده وانبوه شده است، واي کاش سينه اي که زيبنده و شايسته ي اين امانت باشد مي شناختم و اين گوهرها را در آن سينه به امانت مي سپردم.

 

شايد سينه اي علم خواه و دانش پذير شناخته ام، ولي افسوس که در آن نشان امانت نيافته ام. اين کسان که به تحصيل علم بر مي خيزند قومي نا مطئمن و منحرف باشند. دين را در راه دنيا به کار اندازند و در پناه نعماي الهي به اولياي خدا نخوت و کبريا فروشند. يا گروه ديگر که همواره دستخوش وسوسه و تشويشند و با نخستين شبهه از شاهراه به بيراهه در افتند و سر از بيغوله بر آورند. دور از اين دو دسته، دسته ي ديگري را مي بينم که با هوش رسا و استعداد سرشار خويش سرمايه ي علم را در بازار شهوات وهوسها به هدر دهند و دانش را به بهاي زخارف دنيوي از کف بگذارند و به جمع مال و انباشتن ثروت حرص ورزند. اينان نتوانند دين خويش را نگاه بدارند. بيشتر به چهار پاياني مانند که بر آنان کتابي چند بار کرده باشند.

 

اينجاست اي کميل! که گفته مي شود وقتي عالم از ميان رفت، علم نيز از ميان خواهد رفت: «و کذلک يموت العلم بموت حامله»

 

اي کميل! اين چنين هم نپندار که جهان از مردم دانشمند تهي گردد و محيط تعليم و تعلّم يکباره خاموش گردد. هرگز پروردگار متعال دنيا را از حجة بالغه ي خويش تهي نخواهد گذاشت. حجّتي که يا قايم و مشهور و مشهود است و يا ترسان و پنهان و مستور.

 

آري چنين است؛ زيرا خداوند دين و دانش و آيات و بيّنات خودرا با دست حجتهاي خود زنده و تازه نگاه خواهد داشت.

 

اين جهانهاي مقدّس، اين اولياي اصفيا اگر چه در عدد اندک باشند ولي قدر و عظمتشان در پيشگاه الهي بسيار است.

 

اينان که حجّتهاي خدا و نگاهبانان آيات و بيّنات خدا هستند و آسوده نمي نشينند. بلکه اينجا و آنجا قومي شايسته و برجسته بگرد خويش فراهم آورند و ودايع الهي را بآنان بسپارند.

 

اسرار آسماني را همچون دانه هاي گندم در دلها و جانهاي روشن بنشانند. اين قوم چراغ دانش را با حقيقت بصيرت بر افروخته اند و روح يقين را از برکت عبادت و رياضت دريافته اند. آنچه را که مردم نادان و شهوتران سنگين گرفته اند، سبک شمرده اند و دشواريهاي اين جهان را آسان يافته اند. در صورت مادّي خويش با جهان و جهانيان به معاشرت مي پردازند، ولي ارواحشان در محل اعلي و ملکوت عليا آشيان گرفته و به خلوتگاه انس راه يافته است: «اولئک خلفأ الله في أرضه والدعاة الي دينه»؛

 

خلفاي خدا در زمين و راهنمايان بشر به سوي دين و دانش اين قوم باشند».

 

«آه، آه شوقاً الي رؤيتهم»؛

 

وه! که چه اندازه بديدارشان مشتاقم...».

 

کميل مي گويد: در اينجا علي (ع) به سوي من برگشت و فرمود: «انصرف يا کميل اذا شئت؛ هر لحظه که خواستي به خانه ات برگردي برگرد.

 

کميل بن زياد در سال 83 هجري به دست حجاج بن يوسف ثقفي که از طرف عبد الملک بن مروان والي عراق بود شهادت يافت. وي در اين هنگام که به جرم دوستي علي (ع) به خون مي غلتيد پير مردي نود ساله بود.

 

 

جواد فاضل