علي معيار کمال

 

سخنان مرحوم رجبعلي مظلومي

سخن گفتن از شخصي که همه معناست و شخصيت، به توصيف در نيايد؛ چه رسد به تعريف از او.

آنجا که چشم مي نگرد ولفظ براي آن نگريسته ها وضع شده، اگر ناتواني کلام باشد، آنجا که ادراک آدمي به کار و جهت اعلام آن درک. کلماتي طرح و استعمال نموده، اگر نارسا و نامناسب باشد، چه توان کرد آنجا که از معنائي فراتر ازدرک، و فراتر از انديشه، قصد سخن گفتن باشد.

بي ترديد که حيرت بر گوينده، پيش از مخاطب و بيش از او، دست دهد، و اين قدر، مسلم گردد که بر آنجا که حق است با تمام وسعتش.

 

و ولايت است با کمال والائي آن و قدر است با نهايت اعتبار وي اشارتي رفته است و همه را بدين حالت درانداخته ؛ حالتي گرچه گنگ، اما هزار گفته نغز در ميان دارد؛ ولهي گرچه مبهم، اما هزار تصوير نيکو بر درون آويخته، داند و نداندبيان آن، شناسد و ننمايد عيان آن ؛

 

چه نيکو فرمود خداوند سبحان درباره «ليلة القدر» که:

 

و ما ادرک ما ليلة القدر

 

وه! که اگر شب قدر را نتوان دريافت، روز قدر را که نموداري از «علي اعلي» است چگونه مي توان يافت

 

شارح نهج البلاغه، «ابن ابي الحديد» را همين مشکل در پيش بوده که پياپي گفته است: چه گويم درباره کسي که:

 

و نيز خليل بن احمد نحوي را. . .

 

و ديگري را و ديگران را. . .

 

آري «وجود علي» نيز از موضوعات معرفت فطري است ؛

 

اين معرفت را بر بني آدم، بدان جهت پيش از تولد آموخته اند که دنيا مدرسه اي لايق آن تعليم ندارد، و مکتبي قادر بر تعريفش در گذار حيات نيست. او که خداگونه است و شناسائيش نيز آنگونه که خدا را کنند. فردوسي چه نيکو سرايد:

خداوند بالا و پستي توئي

ندانم چه اي هرچه هستي تويي

آنچه را که در فطرت ما، معرفتش را نهاده اند از قبيل: معرفت حق، معرفت خير، معرفت جمال، معرفت فضيلت و کمال ، و نيز معرفت قبله لايق، که خداست ، و معرفت اسوه لايق که رسول و امام معصوم است و آميخته اين معارف را با گل آدمي، و به ويژه با دل او، «ولايت» نام کرده اند.

 

اگر بخواهند که به بيان آرند، جز به يافتن مصداق، و ارائه آن، نه ممکن مي شود و نه سزاوار است.

 

و بدين جهت گفته اند و به حق است که گفته اند:

 

«علي علي»

 

و اما، هر کس از هر طايفه و گروه و از عقيده و منظري او را به گونه اي ديده است:

 

زورمندان گويند:

 

او، دليري بي همتا بود و مبارزي قلعه گشا، هرگز به دشمن پشت نکرد وهيچگاه حريف را از دست نداد.. . به هر سو شتافت غلبه نمود. و به هر کس رو آورد چيره شد. گاه به دو شمشير نبرد مي کرد، و زماني بي اسلحه، گردان را به خاک مي افکند. چون شير، هيبت داشت و چون کوه، عظمت، پهنه ميدان، زير پاي او مي لرزيد، و صحنه نبرد، در کنار او مي خروشيد، و در عين حال، چنان بلند همت بود که امر مي کرد:

 

«اي سپاهيان! تا دشمن، ستيزه آغاز ننمايد، بر او حمله مبريد» .

 

«و چون درماند و رو به گريز نهد، او را دنبال مکنيد.. .»

 

«و چون زخمي شد و درافتاد، وي را مکشيد»

 

«به مال و منال او هم، ديده مدوزيد»

 

برزنان و کودکان خصم، رحمت آريد.. .»

 

او چندان عفت داشت که وقتي معاندي در مقام نبرد، دست به حيله عاجزانه مي زد، و عورت خود ظاهر مي ساخت، روي از او برمي تافت.

 

و به محض اينکه دشمن، راه تسليم مي گرفت، امان و نجات مي يافت.

 

آن بزرگواري يي که او را در باب بيگانگان بود، مافوق درک انسان بود و نمودار لطف خداي سبحان.

 

بر همان دشمن که آب را از او منع نموده بود، چون قدرت مي يافت، بذل آب مي کرد و بر همان مخالف، که وي را به دشنام گرفته بود، چون به درماندگيش پي مي برد، مددش مي نمود، و راه چاره اش مي گشود.

 

ندانم که روح او چه عظمتي داشت، و افق انديشه وي کجا بود!

 

اميران گويند:

 

او، امارت بر جانها داشت و نگهبان ارواح و دلها بود. افراد تحت حکومت خويش را، بزرگ مي داشت و از حد مملوک و رعيت، و زير دست و محکوم، بس بالاتر کشيده، در مرتبه برادر و برابر مي نهاد.

 

گرچه جاهلان بي لياقت را پاي از گليم به در مي رفت، و باد نخوت و کبردر سر مي گرفت، باز او را تغيير روشي، حاصل نمي شد، و تحديد قدرتي در کار نمي آمد.

 

آزادي به معني تمام، در حکومت او بود و امنيت جانها به مفهوم تام، در امارت وي. . . تختش، سکوي مسجد بود، و دربارش، پهنه آن، و قراولانش، صحابه باايمان.

 

داوران گويند:

 

داد او، حق دادگري به کمال داد، و عدل وي، عدل عدالت، به تمام نهاد.

 

در همان جامعه منحرف و منحط که جز هواپرستي و عناد و شهوات، کس را توجهي نبود، و به انصاف و خير و مصلحت، هيچيک را اعتنائي نه، چندان عدل ورزيد که از شدت دادگري در محراب عبادت کشته شد، و آن آيت خدائي، به گاه دعا، غرقه به خون گشت.

 

چنان پايبند حق بود که به محض ادعاي يهودي، به محضر قاضي مي رفت، و چون او را در برابر مدعي، احترامي خاص مي نهادند، خشم مي گرفت و از اين عدم مساوات، در پيشگاه داد، فرياد مي کشيد.

 

به خاطر آنکه گوشواري، از يک زن غير مسلمان ربوده شده بود، خوابش نمي برد، و راحت نداشت. . . و براي آنکه برادر معيل او، بيش از حق ناچيز خود، مدد مالي مي خواست، داغ بر دستش مي نهاد.

 

و بدان جهت که عاملي، تحفه اي از کسي پذيرفته بود، نامه هاي پر عتاب به وي مي فرستاد.

 

انصاف، که هيچکس مانند او انصاف نداد، و حق عدالت ننهاد.

 

بينوايان و بي کسان گويند:

 

او، يار ستمديدگان بود و سرپرست بيوه زنان. گاه در قبال ديده هاي گريان دو طفل يتيم، زانوانش را رعشه مي گرفت و بر خاک مي نشست. و زماني براي نوازش کودکاني ديگر، پشت خم کرده، آنان را بر مي نهاد و طفلانه سرگرمشان مي داشت.

 

شبها، انبان خواربار به دوش گرفته و برزن ها، مي پيمود و در زواياي تاريک شهر، در خانه مستمندان مي گشود.. . آري چنانکه او را نشناسند، محبت مي کرد و بدان گونه که نامش ندانند، تفقد مي نمود.

 

آنگاه عاجزان گوشه نشين، و بيماران مسکين، پيران بي يار، و کسان بي غمگسار، زنان بي شوهر، و فرزندان بي پدر، دانستند که آشنايشان که بود.

 

و دوست با وفايشان کدام، که شنيدند صوتي آسماني در فضاي کوفه طنين افکند مي گفت:

 

«تهدمت و الله ارکان الهدي و انطمست اعلام التقي و انفصمت العروة الوثقي ، قتل ابن عم المصطفي ، قتل علي المرتضي، قتله اشقي الاشقيا»

 

«به خدا سوگند، پايه هاي هدايت فرو ريخت و نشانه هاي تقوي محو شد و رشته محکم اتصال خدا و مردم گسيخت، پسر عم پيمبر، علي مرتضي، کشته شد. او را تيره بخت ترين افراد به قتل رساند.»

 

زنان گويند:

 

دختراني که او پرورد و به دامن اجتماع آورد، سرآمد زنان جهان بوده اند و مفخر عالم نسوان، رقيه اش را که از بيت المال گردن بندي به عاريه مضمونه گرفته بود، مي خواست چون راهزنان دست برد و خزانه دار را به زنجير و قيد سپارد، چرا که بي اجازت مومنان و يا امير ايشان، تصرفي در بيت المال شده است، و چرا در آن مجلس که ممکن است دختران فقير، بي گوشواره و زينت باشند، دختر او با زيوري جلوه کند، و دل کسي را به ياد فقر برنجاند.

 

زينبش، آن بود که دو فرزند رشيد خويش، در پيش ديده، به راه خدا داد، و خود، ناظر مبارزه آنان عليه سپاه ظلم و بيداد بود، و همان کس است که نقشه وسيع و عميق سالار شهيدان ، حسين (ع) را به تمام و کمال، اجرا کرد و «شيرزن کربلا» لقب يافت و بالاخره خصم را آنچنان از پاي درآورد که قوت تدارک مافات برايش نماند.

 

خطبات او، بدن مردان را مي لرزاند و صداها را در گلو خاموش مي کرد، زنگ شتران را از نوا مي انداخت، و دشمن و دوست را به عظمت نهان خويش، چنان آشنا مي کرد که مي گفتند:

 

«مگر علي (ع) دوباره سر از خاک برگرفته و چنين داد سخن مي دهد» آري، خانواده او همه عفيف و مهربان، نوعدوست و خليق بودند.

 

مگر آنگاه که به شکرانه بهبود حسنين، پدر و مادر، قصد روزه کردند، همه فرزندان و حتي فضه خادمه نيز اقتدا نکردند و آنگاه که سه شب، مسکين و يتيم و اسيري به هنگام افطار، طلب ياري کردند، تنها قرص ناني را که قوت يک شبانه روز هر فرد بود، همه ، حتي فضه، نبخشيدند!

 

عجب است که همسر و شريک زندگيش «بانوي بانوان جهان» و در عصمت و طهارت، بي قران بود و دختران وي به پاکي و صفا و علم، و هنر و ادب و ايمان، بهترين دوشيزگان به شمار مي رفتند.

 

دانشمندان گويند:

 

تنها او بود که «سلوني» مي گفت و چنان که ادعا مي کرد، عالمي را به نور دانش خويش روشن مي ساخت، هرگز پرسشي را بي پاسخ ننهاد، و نهاني نماند که از چهره آن پرده نگشاد، مي فرمود:

 

«فوالذي نفسي بيده لاتسالوني في شي فيما بينکم و بين الساعه. . . الاانباتکم»

 

«بدان کس سوگند که جانم در دست اوست، درباره هر چه که از حال تا واپسين لحظه بقاي عالم وجود دارد و خواهد داشت ، بپرسيد، جواب خواهم داد.»

 

هر چه از مسائل رياضي و طبيعي مطرح مي کردند، جواب مي گفت، و در هر بحث که از ادب و علوم، پيش مي کشيدند، در سخن مي سفت، و باز مي ناليد که:

 

«ان هيهنا لعلما جما»

 

«براستي که در اينجا بس علم نهفته است»

 

کنايه از آن که کسي را نمي يابم که از اين بحر زخار، نصيبش دهم، و مستعدي نمي بينم که از اين گنج سرشار، امانتش نهم.

 

گرچه اصحاب او، بهترين افراد بودند و اطرافيانش آماده ترين کس از نوع آدميزاد، اما سينه اي که وي داشت در وسعت از عالم مي گذشت، و آن اندوخته که در آن بود به وفور، از جهان جان، تجاوز مي کرد.

 

به شرحي که درباره «طاووس و خفاش» داده، توجه نما تا طومار عالمان تشريح درهم پيچي و به اسرار علم لدني، که بي کالبد شکافي و مشاهده ديده، همه چيز دريابد، واقف شوي.

 

آنگاه از خود بازپرس:

 

او که در برابر مردمي فاقد علم، اين گونه تحليل مسائل طبيعي کرده است، اگر مستمعي دانشمند مي يافت، چه مي گفت و چه نکته ها بيان مي داشت!

 

بدانچه درباره آفرينش «آسمان و انسان» فرموده، امعان نظر کن تا جهان را هزاران برابر از آنچه تصور مي کني، وسيعتر بيني، و جهانيان را ميليونها از اين معدود، بيشتر يابي.

 

آري، به آن سوي منظومه ها نيز ديده معطوف داري، به موجودات زنده باشعوري که در عوالم بسيار ديگر، به سر مي برند، توجه مصروف نمائي، دنيا را بس بزرگ و بي حرکت و فعاليت بيني، و ابتداي آفرينش را آن سوي وهم و فهم يابي، چنان عظمتي در خلقت ملاحظه کني که در اعماق ذات خود نيز اثري از غرور و منيت (و بلکه جرات ابراز وجود) سراغ ننمائي.

 

آنگاه، وارسته از خويش، محو آفرينش، و واله آفريدگار شوي، و دريابي معني آنکه درباره «آل الله» گفتند:

 

«فعظمتم جلاله و اکبرتم شانه و مجدتم کرمه و ادمتم ذکره»

 

«شمائيد که جلال خدائي را، به عظمت نشان داديد، و کار او را معرفي کرديد، بخشش وي را مجد بخشيديد، و يادش را دوام و بقا نهاديد»

 

و فرمودند:

 

«لولانا لما عرف الله»

 

«اگر ما نبوديم، خدا به درستي شناخته نمي شد.»

 

به هر حال، در ادب او بنگر، در فصاحت کلامش دقت کن، در مضامين بکر او، در تحليلات رواني وي، در کشف رموز اخلاقي و اجتماعيش، همه و همه اعجاب آور است و تمام، شگفت انگيز.

 

دانشمند عرب گويد: «قواعد زبان ما را او نهاد.»

 

خردمند ديگر گويد: «در حکمت و دانش را او گشاد»

 

حقوقدان گويد: «مشکلات قضا را او شرح داد.»

 

وبالاخره، آن دانشمند مسيحي مي گويد: «علي عليه السلام جائي را اشغال کرده است که: يک دانشمند، او را ستاره درخشان علم وادب مي بيند. و يک نويسنده برجسته، از شيوه نگارش او پيروي مي کند. و يک فقيه، هميشه بر تحقيقات و نظرات وي تکيه مي نمايد.»

 

علماي اخلاق گويند:

 

آن تضاد، که در وجود او مي بينيم در هيچ آدمي سراغ نداريم، و اين جز دليل بر داشتن رواني مافوق جانها، و اراده اي برتر از همه عزمها نمي تواند بود، والا چگونه ممکن است کسي در نهايت اقتصاد مالي بسر برد، و يک باره زندگي خويش با فقرا تقسيم کند گاه، کسي سنگين دل ترين جلوه کند و باز، در برابر «طفلي روي زرد» نرم خوي ترين آدمي باشد.

 

همان کسي که کمترين جراحت را برتن روا ندارد، به گاه جهاد، برزخمهاي بسيار تن ، و بلکه نابودي جان خويش اعتنا نکند.

 

کجا شنيده ايد که کسي در خانه، مغموم نشيند، و اشک از ديده اش فرو غلطد که: «چرا هفت روز است براي من مهمان نيامده مبادا که خدا را ناراضي کرده باشم»!

 

کيست که تواند در روي سينه خصم هم از بي ادبي او در گذرد، و خشم خود فرو خورد و از حدود حق تجاوز نکند کيست که تواند کينه توزترين دشمنان خويش را به هنگام غلبه ،عفو فرمايد!

 

کيست که در مقام حکومت و سلطنت، به دست خود، «جو» آسيا کند، کفش خويش را اصلاح نمايد، و پيراهني پوشد که گويد: «بر آن چندان وصله زده ام که از وصله کننده آن شرم دارم.»

 

کيست که خوراکش نان جويني باشد که آنرابه زانو شکند، و به گاه نبرد، با يک دست، در خيبر کند و بر فراز خندق دارد تا سپاهي از آن بگذرد. . .

 

بيگانگان گويند:

 

او را همتائي در ميان نوابغ جهان و قهرمانان عالم امکان نيست، و آنگاه که اهل تحقيق، وي را با يکايک بزرگان بي نظير دنيا، و فرزندان بي مانند اجتماعات، مقايسه کرده اند و صفات و اطلاعات و تدابيرش را سنجيده اند، چنانش ديده اند که با وجود همين ديد ظاهر و آشنائي اندک، باز بر آنان رجحان محسوس داشته، و فضل روشني نسبت بديشان دارا بوده است، و چون برتري وي را در تمام جهات و همه جوانب ، منظور نظر ساخته، و در يک آدمي فرض کرده اند، قابل تصور و جمع نيافته اند.

 

لذاست که گفته اند: «چنان کس که ما شناخته ايم، مگر در عالم خيال، رنگ وجود گيرد، والا از نوع انسان، چنين فضايل ، آن هم بدين کمال، صورت نمي يابد، و از همه مهم تر آنکه جمع آنها در يک فرد، هرگز گرد نمي آيد.»

 

فرقه اي گويند:

 

ما در او، آنقدر اثر خدائي يافتيم، و صفات پروردگاري به دست آورديم که به عاقبت ندانستيم: او خود، خداي بود يا از خدا جداي بود!

 

ومات الشافعي و ليس يدري علي ربه ام ربه الله شافعي (پيشواي مکتب شافعيان) در حالي بمرد که تحقيق او در باره علي عليه السلام نتوانست پاسخگوي آن باشد که:

 

«خدا پروردگار اوست، يا علي»

 

فرقه ديگر گويند:

 

در او روح الوهيت بدميد، و چندان درافزود که کمال ظهور يافت و خدائي گرفت و به ربوبيت پرداخت.

 

ديگران گويند:

 

او خود، ابتدا خدا بود و در لباس فردي انسان جلوه کرد، و مدتي ديده هاي خلق را نگران و خيره ساخت، و باز پر گرفت و از نظرها محو گرديد. و هرگه که پيمبر خاتم به مقام قرب خلاق عالم «قاب قوسين او ادني» مي رسيد او رانيز حاضر در بارالاهي مي ديد.

 

و چون طعام بهشتي به عالم معراج پيش آوردند، دست خدا هم از آستين به درآمد. اما جز نشان دست علي عليه السلام نداشت. . . به هر حال، خدا بود به جمالي ديگر، و در قالب يک فرد بشر.

 

اهل طريقت گويند:

 

او مظهر الله است و رهبر راه کسوت پيران را او بخشد و طريق سالکان را او گشايد. دستگير همه، اوست و هر مرشد و مراد، نايب او. رونده، به نور وي راه به حق يابد، و طالب، به عنايت او سوي مقصد شتابد. در چهر او خدا تجلي کند و در جامه او، آفريدگار، خودنمائي نمايد.

 

 

 

دل اگر خداشناسي، همه در رخ علي بين

 

به علي شناختم من، به خدا قسم، خدا را

 

هر رشته اي از فقر، عاقبت بدو پيوندد، و هر سلسله از اهل طريقت، نسبت نهائي به او رساند.

 

شيعيان گويند:

 

او، وصي پيامبر گرامي اسلام بود، و همتا و همدوش وي.،

 

در امر ابلاغ حق ،امام مسلمين و امير مومنين، برگزيده خداي ، و به فضل و عصمت و علم، بي همتاي. اوصياي ديگر همه زاده او، و اولياي حق همه فيض داده او.. . منصب ولايت را نيز دارا بود که خود مقامي الاهي است:

 

«انما وليکم الله و رسوله والذين امنواالذين يقيمون الصلاة و يوتون الزکاة و هم راکعون»

 

صاحب ولايت بر شما، فقط خدا و رسول اوست و آن کس که در حال رکوع، به مستمند احسان مي کند.

 

او از همه خلق برتر است، و براي رهبري به حق ، شايسته تر، محبت به او، نمونه ايمان است و اطاعت از او، نشانه ايقان. . . هر که او را يار، خدايش مددکار، و هرکس وي را خواستار، پروردگارش به مهر نگهدار.

 

«اللهم وال من والاه و عاد من عاداه، وانصرمن نصره، واخذل من خذله»

 

«خداوندا! آن را که دوستش دارد، دوست بدار، و آن را که با وي دشمني کند، دشمن دار! از هرکس که مدافع اوست، دفاع کن، و آن که وي را تنها بگذارد، بي کس و يار رها کن»!

 

اهل دعا گويند:

 

«هو بشر ملکي، و جسد سماوي، و امرالهي، و روح قدسي، و مقام علي ، و نور جلي ، و سرخفي» (1) .

 

«او بشري فرشته خو است، و پيکري آسماني و وجودي الاهي ، و رواني پاک، و مقامي والا، و پرتوي رخشان، و رازي نهان.»

 

«هوالناطق بالحکمه و الصواب، هو معدن الحکمه و فضل الخطاب» (2) .

 

«او، گوياي حقايق و راستي هاست، و منبع علم واقعي و نظرات نهائي (در باره حق و باطل و امور دين و انسان.)»

 

«هو من عنده علم الکتاب» (3) .

 

«او، همان است که، دانش کتاب خدا در سينه اوست»

 

«هوالکوکب الدري» (4) .

 

«او، ستاره تابان است (براي ماندگان راه.)»

 

«هو من انجي الله سفينه نوح باسمه و اسم اخيه. حيث التطم الما حولها وطمي» (5) .

 

«اوست آن که به نام وي و برادرش رسول خاتم (ص) ،»

 

«خداوند، کشتي نوح را آنگاه که موج آب فرو مي کوفت و از پهلوها بالا مي گرفت نجات داد.»

 

«هومن اودع الله قلبه سره» (6) .

 

«او کسي است که خدا، راز خويش، در دلش نهاد.»

 

و باز برتر شناخته و گويند:

 

«هودين الله القويم ، و صراطه المستقيم» (7) .

 

«وجود او، تمام نماي دين پايدار الاهي است، و معرف راه راست و بي لغزش خدايي.»

 

«هوسبيل الله» (8) .

 

«او، نمايشگر طريق همگاني خلق است (به سوي خالق. .)

 

«هوالذکر الحکيم، والوجه الکريم، والنور القديم، امين العلي العظيم» (9) .

 

«وجود او، يادآور خداي حکيم است، و جلوه گر فضل پروردگار کريم، و جهت نور ازلي و قديم، و امانتدار دادار بلند جاه عظيم.»

 

«هوالوسيله الي الله» (10) .

 

«او، مايه وصول به (معرفت و رحمت) خداست.»

 

«هو باب الله» (11) .

 

«او، باب ورود به آستان رحماني و عنايت يزداني است.»

 

«و باب حطه الله» (12) .

 

«او، باب بخشايش بي منتهاست.»

 

«وفضل الله و رحمته» (13) .

 

«وجودش، فضل و رحمت الاهي است.»

 

«هوحجه الله ، وامين الله ، و ولي الله» (14) .

 

«او، دليل و راهبر به سوي خداست، و امين به معارف داناي بي همتا؛ او ولايت يافته از جانب حق است.»

 

«هو صفوه الله و خالصه الله ، و خاصته» (15) .

 

«او، برگزيده و خاص و خالص شده، بهر خداست.»

 

«هو علم الله» (16) .

 

«او، علم بي کران ايزد است.»

 

«هو سرالله و موضع سره» (17) .

 

«او، راز الاهي و قرارگاه سرخدائي است.»

 

و بالاخره:

 

«هو حق الله» (18) .

 

«او حق الله است، (يعني: نمايشگر صفات جلال، و نمودار نيروهاي لايزال، نماي خواست حق متعال، از آفرينش انسان، و سير او به کمال.»

 

(چون بيان را قدرت ترجمتي شايسته نبود، دم درکشيد و فهم آنها، به اهل آن واگذاشت. )

 

اهل قرآن گويند:

 

در کتاب آسماني او، گاه به عنوان «صاحب ولايت از جانب خداوند» آمده؛ (19) گاه به صفت «صادق» ناميده شده؛ (20) در جائي نماينده کمال دين و اتمام نعمت پروردگار بر خلق است (21) ؛ و به جائي ديگر، معرف طهارت نفس و عصمت خانوادگي (22) .

 

در آيتي او «منذر» است (23) و به ديگر آيه «جان پيغمبر» (24) ؛ به سوئي نمودار «خيرالبريه» است (25) و سوي ديگر، اصل «حبل الله» . (26) .

 

گاه مودتش تکليف شده (27) و گاه عظمت ذاتش تشريح گرديده؛ گه مشتري خاص رضاي خداست و به جان خويش در اين معامله بي اعتنا. (28) .

 

و گاه نشان دهد که خدا مهرش در دل مومنان مي نهد. (29) .

 

جائي ديگر، ولايتش را بر پيغمبران سلف مسلم مي دارد (30) ؛ در آيه اي او را «اذن واعيه» خواند چون حقايق را نيکو شنود و هرگز از ياد نبرد (31) و در ديگر آيه ، او را براي رسول الله «يار خدائي» داند (32) ؛ به سوئي او را بر پيغمبر «حسب من الله(» (33) شمارد و سوي ديگر، وي را دوستار خدا و نيز محبوب او شناسد (34) ؛ گاهي نيز «صالح المومنين» خواند. (35) .

 

و بسيار جا به ذکر صفات و مقامات معنوي وي پردازد، و براي آنان که عاقلند و فهيم، صاحب لب اند و متوسم (يعني به آثار، دريابند و به نشانها درک مقصود کنند) بي ذکر نام وي، و بدون محدود کردن او در لباس شخص و انسان، اين وجود با عظمت و آن عظمت وجودي را معرفي نمايد (36) آري ، (الکنايه ابلغ من التصريح) . (37) .

 

و از همه بالاتر:

 

آنجا که او را برامين حق و رسول مطلق «شاهد الاهي» خواند، و آيت قرآن را (بنا به قرائت و تفيسر معصوم (ع» چنين ارائه نمايد که:

 

«افمن کان علي بينه من ربه (يعني: رسول الله) و يتلوه شاهد منه . . . اماما و رحمه» (38) .

 

)قران است، و گواهي صادق، و شاهدي بيناي حقايق، و منسوب به خدا (مانند علي (ع) که با تمام شوون وجودي، شاهد راستين رسالت است) او را در پي. . . شايسته پيروي نيست آري.»

 

او را بر «دليل،» دليل داند، و بر «امين» گواه امانت شمارد.

 

واقعا چه مقامي بلند را داراست و علو ذات وي را، حد به کجاست

 

عابدان گويند:

 

آن بندگي که او کرد، کي بنده اي را ممکن شود و آن حال که او را در عبادت بود، جز وي کجا کس را رخ تواند داد! او را با ديگران چه نسبت!!

 

وه! که در پاي هر نخل، به خلوت شبها نماز مي کرد و به زاري و الحاح، راز و نياز مي گفت؛ چنانکه بسان چوبي از پاي مي گرديد و به خاک مي افتاد تا نسيم حق، نوازش ديگري کند، و به حال و احساس، بازش آرد، زيرا که توجه به دنيا نيز بايد، و يکسر، منصرف از «ماسواه» نشايد.

 

او که در نماز نافله، تير از پايش کشيدند و درنيافت، کي با ديگران در حضور قلب، قابل قياس تواند بود!

 

بالاخره هم او که در محراب عبادت، ضربه خورد، و فرق شکافت و با اينهمه از نماز دست برنداشت، و به مدد ياران، آن را به تمام گزارد.

 

هنگامي که فرزندش «حسن (ع» ) به خدمت شتافت، اولين کلماتش اين بود که:

 

«اي حسن بايست وبا مردم نماز بگزار.»

 

از درد خويش چيزي نگفت، و فريضه را تعطيل نکرد.

 

از قاتل و دستگيري او هم سخن به ميان نياورد، جز آنکه اگر ديگران ياد نمودند، وصيت به خير کرد (يعني به گذشت و احسان تاکيد فرمود. )

 

اين صبر که دارد و اين بلندي همت و روح، در چه کسي يافت مي شود!

 

يه جز از علي که گويد به پسر، که: قاتل من چو اسير توست اکنون، به اسير کن مدارا ديگر آنکه کجا شنيدي که آدمي، به بندگي فخر کند وعزت خود در آن بيند غير او که مي گفت:

 

«کفي بي عزا ان اکون لک عبدا و کفي بي فخرا ان تکون لي ربا انت کما احب فاجعلني کما تحب»

 

«اي خدا! مرا همين عزت بس، که بنده توام، و همين افتخار کافي است که تو پروردگار مني، تو چناني که من خواهان آنم، مرا نيز آن چنان بدار که خود مي خواهي.»

 

هر کس که عبادت کند، اگر چه دنيا نخواهد، لااقل طالب عقبي باشد؛ ولي او گويد:

 

«ما عبدتک خوفا من نارک و لا طمعا في جنتک، بل وجدتک اهلا للعباده فعبدتک»

 

الا هي! اين بندگي من در آستانه تو، نه از بيم آتش است ونه به شوق بهشت، بل آنکه ترا معبودي لايق شناخته ام وبه عبادت تو پرداخته.»

 

هيچ نظر بلند را نظري چنين بلند، نباشد!!

 

پايان سخن آنکه:

 

همه در باره او به تحقيق پرداختند، و در راه شناختش، به جان شتافته؛ اما هر چه رفتند کمتر دريافتند، حيرت زده واماندند و قصه ها بافتند:

 

آن يک، انسان کاملش گفت و اين يک، «فرشته.»

 

آنش «اعجوبه» ناميد واين، «آفريننده.»

 

آن «پيشوا» خواند واين، «حلول کرده خدا» .

 

وباز هم همه مبهوت، وتمام متحير.

 

هر يک به نظر خويش مطمئن شدند، راه رفته را درست

 

پنداشتند، ودل بر آن گماشتند:

 

«کل حزب بما لديهم فرحون»

 

هر گروهي، به آنچه مي انديشند و معتقدند، دلشادند.»

 

ولي، نداي رسول خدا در همه جا طنين انداز گشت که فرمود:

 

«يا علي! هيچکس جز خداي و من، چنانکه بايست، ترا نشناخت.»

 

 

 

 

رجبعلي مظلومي