امام علي بزرگترين خطيب تاريخ

 

مقدمه

 

بسم الله الرحمن الرحيم

 

اگر بتاريخ جهان از جنبه ي فن خطابه بنگريم، و بشرح حال اعاظم خطيبان ملتها نظر بيندازيم، بدون ترديد بعنوان اين مقاله که: علي بزرگترين خطيب تاريخ است اعتراف خواميم کرد.

 

اين دعوي نه از روي تعصب ديني است، و نه تعبد فکري، و حتي اثبات اين خصيصه را هم فضيلت تامه، براي علي نمي دانيم، چه او چنان آراسته به فضايل و کمالات است، که خطيب بودنش در مقابل ساير محسناتش، يکي از هزار، و اندکي از بسيار است.

 

توضيح عنوان مذکور مستلزم بيان چند امر بعنوان مقدمه است، که بي آن اذهان را متوجه حقيقت موضوع نمي کند، و آن، نخست تعريفي باجمال از خطابه و خطيب، دوم، صفات و خصايص خطبان بزرگ، سوم، نحوه ي کار آنها و در آخر مقايسه ي با حضرتش.

 

کمال بحث در اين مسائل به حجم کتابي نيازمند است، و از عهده ي مقاله اي، هر چند طولاني، برنيايد. ولي چون در حد گفتاري محدود مورد تقاضاست، ناگزيز مقصود را فشرده و فهرست وار ذکر کرده، باشد که ضمن اداي تکليف، خوانندگان هوشمند را اشارتي کافي باشد.

 

تعريف خطابه

 

خطابه عبارت است از گفتاري هيجان انگيز، که به منظور انجام، يا تکر عملي بطور رسمي براي جمع گفته شود، و سخن از چيزهاي مقنع باشد. معني اقناع در اين مورد آن است که مستمع گفته را تعقل و تصديق کند، هر چند آن تصديق به برهان نباشد. و به طوري که از تعريف مذکور استنباط مي شود نکته ي مهم در خطابه، صرف تاثير سخن و اقناع مستمع است، و نوع گفتار و مقصود هر چه باشد فرقي نمي کند، چه اضلال و تخدير باشد، و چه ارشاد و تذکير. باين جهت هم صفات خطيب نديده گرفته شده است (اگر چه کسي بر حسن آن انکار ندارد) بنابر اين آنکه به سخنش خلقي را به گمراهي مي کشد و کسي که قومي را از ضلالت مي رهاند، هر دو را خطيب مي گويند و سخنش را هم خطبه و خطابه مي خوانند و نيز شرط حتمي نشده که نوع سخن از لحاظ فني چگونه ادا شود، نثر باشد يا شعر، مسجع باشد يا مرسل يا ترکيبي از همه، و آيا خطيب بايد بارتجال سخن گويد يا قبلا آن را تهيه کرده باشد و نيز متن خطب از خودش باشد يا از ديگران نقل کند، و همچنين در آنچه مي گويد مومن باشد يا نه، و لازم است داراي سجاياي اخلاقي باشد يا خير؟اکنون قبل از اينکه بخواهيم از اين تعريف نتيجه بگيريم، سخن را بر مي گردانيم بذکر اسامي چند نفر از خطيبان نامدار جهان و اجمالي از خصايص آنها که ارتباط با فن خطابه دارد و براي مقايسه به کار مي آيد.مي دانيم که در ميان ملتهاي جهان، ملل يونان، روم، عرب (به ترتيب) در فن خطابه گوي تفوق را از ديگر اقوام ربوده بودند.

 >تاريخ خطابه در يونان

>تاريخ خطابه در دنياي عرب

 

تاريخ خطابه در يونان

ارسطو (1) حکيم يوناني اولين کسي است که اين فن را تحت انضباط درآورد، و راجع به آن کتابي بنام: ريطو ريقا (2) نوشت و جزء منطق و يکي از صناعات خمس است، و نيز واقفيم که در مائه پنجم و چهارم پيش از ميلاد، در اکثر دولتهاي سرزمين يونان، حکومت ملي داشتند، يعني در امور اجتماعي ملت انجمن ساخته و مشاوره مي نمود، و تصميم هاي مهم اتخاذ مي کرد. در اين مشورت و گفتگو طبعا کساني که داناتر و خردمندتر بودند، و آراء ايشان بصواب نزديکتر بود طرف توجه مي شدند، و مخصوصا اگر در تقرير و بيان زبر دست بودند، راي خود را پيش مي بردند، و نزد قوم قدر و منزلت مي يافتند، و مرجع امور واقع شده به رياست و زمامداري مي رسيدند، و چون اين مقام را وسيله ي سخنوري و تاثير کلام دريافته بودند، آنها را (خطيب) مي ناميدند و نخستين کسي که در يونان (آتن) در اين فن نمايش مخصوص يافت و به مهارت رسيد، پريکلس (3) نامي بود، و بوسيله ي همين قدرت بيان چهل سال بر مسند قدرت نشسته و آن را اداره مي کرد. اما با همه ي شهرت و نيرويي که در اين فن کسب کرده بود، گفتارهاي خود را قبلا تهيه و پس از حلاجي در جمع ادا مي کرد .در آن عهد خطباي بزرگي بعرصه ي ظهور رسيدند، و از ميان آنها دسته اي پيدا شدن که منظورشان از سخنوري غلبه ي بر حريف بود، و بنابر اين جلد و مغالطه را باب کرده و رايج ساختند. بديهي است اين شيوه علاوه بر اينکه راه صحيحي نبود، موجب فساد اخلاق عامه را فراهم مي کرد، و اينها را سوفسطايي (4) مي ناميدند، از همين رو است که سقراط (5) مخالف آن بود و جان خود را نيز در اين راه از دست داد. افلاطون (6) و ارسطو دنباله ي مجاهدات سقراط را گرفتن، منتها خطابه هاي افلاطون دو نوع بود، دسته اي به شيوه ي ناپسند، و دسته اي معقولانه و تابع حکمت و حقايق امور.پس از آنها ايسو قراطيس (7) ظهور کرد، که فن خطابه را نيز تدريس مي کرد و معتقد به تکلف و تصنع بود، به حدي که يکي از خطبه هايش را ظرف ده سال تکميل کرد! سرآمد و خاتم خطباي يونان دموستنس (8) است. او نيز گفتارهاي خود را قبلا تهيه مي کرد و تمرين مي نمود، و در مقابل آينه مي ايستاد، و آنها را تکرار مي کرد، و بلند مي خواند، و حرکات هنر پيشگي از خود در مي آورد، که سخنش بهتر در دلها جا گيرد.

بطوري که استنباط مي شود، موضوع و غرض خطبه هاي اين خطيبان، سياست و کسب قدرت و نفوذ در خلق و شهرت و جمع مال بود. بقول ويل دورانت مورخ نامدار: «گاهگاهي کفايت آن را داشتند که در راه وطن خدمات شريفي انجام دهند، ولي سخنوري را چندان با سفسطه و غرض ورزي و سياست بازي آميخته بودند که حتي در ميان مبارزات انتخاباتي عصر ما نيز سابقه ندارد».

>نتايج مطالعه تاريخ خطابه در يونان

 

نتايج مطالعه تاريخ خطابه در يونان

از مجموع مطالعه تاريخ خطابه در يونان نتايج زير بدست مي آيد:

1- موضوع و غرض سخنرانان امور مادي و دنيوي بوده و به مسائل اخلاقي توجه نداشتند و اگر هم کساني در اين راه قدم برداشته اند ضمني بوده نه اصلي.

 

2- سخنرانان با همه شهرت و مقامي که داشته اند و در کسب معلومات مقدماتي رنجها برده اند، و غالبا شغل منحصر آنان بوده، معذلک در ارتجال و بديهه خواني دست نداشته، و خطبه هاي خود را قبلا تهيه مي کردند، و حتي برخي خطبه ها را از ديگران مي گرفتند يا مي خريدند، چه استاداني بودند که کار آنها تهيه خطبه بود مانند ايزا گراتس. (1) .

 

3- غرور و تعصب و بکار بردن امثله ي مبتذل بين آنان متداول بود، حتي در گفتارهاي دموستنس که بزرگترين بود ديده مي شود، خاصه در موضوعهاي قضايي و محاکماتي، و نمونه ي بارز آن خطبي است که بين او و آشينس مبادله شده است که بتمام معني دور از جنبه ي انساني و اخلاقي است.

 

4- خطبا غالبا داراي سجاياي اخلاقي نبودند و حتي برخي موجبات فساد جامعه را فراهم مي کردند مانند سوفسطائيان.

 

5- فن خطابه را نزد استادان خاصي تعليم مي گرفتند، و تمرين مي کردند، و علومي چون معاني و بيان و ادبيات مي خواندند، و از فقه و سياست نيز بي بهره نبودند، تمرين را زياد پايبند بودند، چنان که دموستنس غاري براي خود تهيه کرده بود، و ماهها در آن بسر مي برد، و مخفيانه به تمرين مي پرداخت، و در اين دورانه يک طرف صورت خود را مي تراشيد، که نتواند از کنج انزواي خويش بيرون آيد، با همه ي اين احوال ذي فن بودند نه ذو فنون.

 

6- از جنبه ي اخلاقي و صفات عالي نيز اگر بعضي عاري نبودند ولي مجامع محسنات شمرده نمي شدند. اکنون سري به روم و خارج از حوزه ي يونان بزنيم:

 

اعاظم خطباي روم، که شهرت جهاني دارند عبارتند از: کاتن (2) سياستمدار معروف، و سيسرون (3) و يحيي زرين دهان، و اگوستين (4) و لوتر (5) آلماني، که در مذهب مسيح انقلابي بوجود آورد.

 

و نيز بوسوئه (6) و بوردالوست (7) و فنلن (8) فرانسوي، که اينان نيز داراي همان خصايصي بودند که براي يونانيان برشمرديم، و تکرار و تفصيل نمي دهيم، تاريخ گواه ماست.

تاريخ خطابه در دنياي عرب

 

جهان سومي که بايد مورد مطالعه قرار دهيم تا دعوي ما در سر مقاله قدرت دفاع بيشتري گيرد، دنياي عرب است همان عربي که علي از ميان آنها برخاست.

 

عرب قبل از اسلام، چيزي نداشت و در سايه ي شمشير و ضيافت و فصاحت مي زيست. شمشير حافظ حقوق او بود، ضيافت دليل بر روح انسانيش و بجاي کتابت و تحرير، فصاحت و تقرير را در فيصله ي جدال و نزاع و صلح و اصلاح بکار مي برد. از اين روست که قريحه ي خطابه و شعر که مولود بيان است در آنها راه کمال را سپرد. در جائي که منطق و استدلال کمتر نفوذ دارد، کلام مرسل و شعر بهتر کار مي کند، چه: اين دو نوع کلام، با تخيل بيشتر سر و کار دارد تا برهان و تعقل. شعر زبان دل و روح است و خطابه و کلام مرسل فاصله ي بين استدلال و تخيل، و انفعالات و نفساني ملتها در اين دو موضوع نهفته است، از اين رو است که در عرب، خطبه و شعر واجد مقام بلندي است، و در ميان آنان خطباي بزرگي پيدا شدند از قبيل: هاني بن قبيصه، سخنران عصر جاهليت که خطبه ي معروف (هالک معذور، خير من ناج فرور) در جنگ قار از اوست، وکلامي مسجع است، وديگر مرثد الخير که خطبه بنام (اصلاح ذات البين) از او به جاست و پر از تکلفات لفظي است.

 

و نيز مشاهير خطباي جاهليت، اکثم بن صيفي، قس بن ساعده و کعب بن لوي مي باشند، که نمونه خطب آنها در متون تاريخ عرب يافت مي شود، و همه متصنع و پر تکلف و شبيه به مقامه هاي ابوالقاسم حريري و حميدي است.

 

در عصر اسلامي اين فن (خطابه) مقام خود را از دست نداد، بلکه تحول شگرفي در آن به وجود آورد.

 

سبک خطابي عصر جاهليت که در قيد سجع و افکار محدود و موضوعهاي بدوي بود، جنبش اسلامي را کفايت نمي کرد، پيغمبر اسلام و جانشينان او بويژه علي بن ابي طالب، خطابه را از زمين به آسمان بردند، و پس از آن هم اين رو به دنبال شد، و در دوران خلفاي اموي و عباسي و حتي ادوار بعد رايج بود، و خطباي برجسته اي پا به عرصه وجود گذاردند، که از آن جمله است: ابن سماک، معاصر رشد، و در قرن سوم هجري سعيد بن اسماعيل نيشابوري و در قرن چهارم عبدالرحيم بن محمد حذاقي فارقي و در همان قرن شيخ ابو علي دقاق نيشابوري و در قرن ششم ابن جوزي معروف و معاصر او اخطب خوارزم است و در قرون بعد از قبيل شيخ ابراهيم سقاء و بسياري ديگر که مقصود تاريخ نگاري نيست، بلکه اشاره اي است بر اين که فن خطابه قطع نشده، و در هر عصري سر آمداني داشته است، و از هر يک خطابه هايي باقي است.

 

از جمله ي سرآمدان عصر اسلامي ابن نباته است که خطب زيادي از او باقي است و مستقلا نيز طبع شده است، و بقدري اين شخص معروف است و شهرت فني دارد، که بعضي معاندان و غرض ورزان براي آنکه امام را تحقير کنند نوشته اند، علاوه از اينکه تمام خطب از امام نيست و آنهايي هم که هست به مرتبه اي نمي باشد که از عهده ي ديگران بر نيابد، و از جمله شواهدي که مي آورند، خطبه هاي ابن نباته است و ما مي خواستيم مقايسه را از خطب قبل از اسلام شروع کنيم و بعد به نمونه هاي پس از اسلام بپردازيم، ولي چون قلم بدن قصد بنام ابن نباته گشت، اول به آن پرداخته سپس به قبل از اسلام بر مي گرديم، چون غرض ما تاريخ نويسي نيست بلکه يکنوع قضاوت و اظهار نظر است و اقامه ي دليل ترتيب زماني لازم ندارد.

 

در اينجا رشته ي سخن را بدست ابن ابي الحديد مي دهيم، چه او در شرح معروف خود اين مقايسه را انجام داده و کار ما را سهل کرده است، او يکي از خطب جهاديه ابن نباته را با يکي از خطبه هاي جهاديه امام مقايسه کرده است و بدو لحاظ نقل سخن او بر اظهار نظر ما ارجحيت دارد، يکي آنکه در مذهب با ما هم طريقه نيست، و ديگر آن که براي چنين قضاوتي اصلحيت و اعلميت دارد. اينک در ابتدا به نقل متن خطبه ي جهاديه ي ابن نباته پرداخته، سپس مقايسه را مي آوريم و به رعايت اختصار از نقل خطبه امام که مفصل و به شماره 27 است، صرف نظر کرده و خوانندگان را به متون نهج البلاغه که در دسترس همه است ارجاع مي دهيم.

  

>خطبه ابن نباته

 

>خطبه اکثم بن صيفي (قبل از اسلام)

 

>علي بزرگترين خطيب تاريخ

 

خطبه ابن نباته

 

ايها الناس، الي کم تسمعون الذکر فلا تعون (!) و الي کم تقرعون بالزجر فلا تقلعون (!) کان اسماعکم تمج ودائع الوعظ، و کان قلوبکم بها استکبار عن الحفظ، و عدوکم يعمل في ديارکم عمله، و يبلغ بتخلفکم عن جهاد امله، و حرخ بهم الشيطان، الي باطله فاجابوه، و ندبکم الرحمن الي حقه فخالفتموه، و هذه البهائم تناضل عن ذمارها، و هذه الطير تموت خميه دون او کارها، بلا کتاب انزل عليها، و لا رسول ارسل اليها، و انتم اهل العقول و الافهام، و اهل الشرايع و الاحکام، تندون من عدوکم نديد الابل، و تدرعون له مدارع العجز و لافشل، و انتم و الله اولي بالغز و اليهم، و احري بالمغار عليهم، لانکم امناء الله علي کتابه، و المصدقون بعقابه و ثوابه، حضکم الله بالنجده و الباس، و جعلکم خير امه اخرجت للناس، فاين حميه الايمان؟ و اين بصيره الايقان؟ و اين الاشفاق من لهب النيران؟ و اين الثقه بضمان الرحمن؟ فقد قال الله في القرآن: (بلي ان تصبروا و تتقوا- آل عمران) فاشترط عليکم التقوي و الصبر، و ضمن لکم المعونه و النصر، افتتهمونه في ضمانه؟ ام تشکون في عدله و احسانه؟ فسابقوا رحکم الله الي الجهاد بقلوب نقيه، و نفوس ابيه، و اعمال رضيه، و وجوه مضيه، و خذوا بعزائم التشمير، واکشفوا عن روسکم عار التقصير، و هبو نفوسکم لمن هو املک بها منکم، و لا ترکنوا الي الجزع، فانه لا يدفع الموت عنکم. (و لا تکونوا کا الذين کفروا و قالوا لاخوانهم اذا ضربوا في الارض او کانوا غزي لو کانوا عندنا ما ماتوا و ما قتلوا ليجعل الله ذلک حسره في قلوبهم و الله سحيي و يميت و الله بما تعلمون بصير- آل عمران) فالجهاد، الجهاد ايها لموقنون، و الظفر، الظفر ايها الصابرون! الجنه، الجنه ايها الراغبون! النار، النار ايها الراهبون! فان الجهاد اثبت قواعد الايمان، و اوسع ابواب الرضوان، و ارفع درجات الجنان، و ان من ناصح الله لبين منزلتين مرغوب فيهما، مجمع علي تفضيلها: اما السعاده باالظفر في العاجل، و اما الفوز بالشهاده في الاجل، و اکره المنزلتين اليکم اعظمهما نعمه عليکم فانصروا الله فان نصره حرز من الهلکات حريز، (و لينصرن الله من ينصره لقوي عزيز- حج).احتياجي به ترجمه نيست، هم به رعايت اختصار مقاله، و هم از اينکه مراد از نقل آن تبيين مقام فصاحت و بلاغت سخن است، و اين امر جز به زبان اصلي مفهوم نمي شود و کساني درک کنند که اهل زبانند. ابن ابي الحديد پس از نقل تمام خطبه 27 امام که مطلع آن اين است: اما بعد، فان الجهاد باب من ابواب الجنه، چنين گويد: خطبه ابن نباته را با خطبه امام مقايسه کنيد، و از دايره ي انصاف دور نشويد، و نسبت اين دو با هم، مانند نسبت شمشير چوبين با تيغ پولادين است.از خطبه ابن نباته، سستي و تکلف و خامي مي ريزد، اکثر الفاظ نابجا بکار رفته و از لطافت و پختگي و زيبايي بيرون است مانند: کان اسماعکم تمج ودائع الوعظ، و کان قلوبکم بها استکبار عن الحفظ! و همينطور: تندون من عدوکم نديد الابل و تدرعون له مدارع العجز و الفشل.

که از اين قبيل در اين خطبه و ساير خطب او زياد است، و با همه ي اين نقصها اين کلام مسروق از امام است چه امام مي گويد: اما بعد، ان الجهاد باب من ابواب الجنه و ابن نباته اين معني را گرفته و چنين مي گويد: فان الجهاد اثبت قواعد الايمان و اوسع ابواب الرضوان و ارفع درجات الجنان! و نيز اين عبارت امام: من اجتماع هولاء علي باطلهم و تفرقکم عن حقکم. او اين عبارت را ساخته است: صرخ بهم الشيطان الي باطله فاجابوه و ندبکم الرحمن الي حقه فخالمتموه و همچنين از اين گفته ي امام: قد دعوتکم الي قتال هولاء القوم... چنين بهم بافته است: کم تسمعون الذکر فلا تعون و تقرعون بالزجر فلا تقلعون.

نيز از امام است در خطبه مذکور: حتي شنت عليکم الغارات و ملکت عليکم الاوطان. ابن نباته آن را گرفته و چنين گويد: و عدوکم يعمل في ديارکم عمله و يبلغ بتخلفکم عن جهاد اصله. در اينجا ابن ابي الحديد به مقايسه ي خطبه ي جهاديه ديگري از ابن نباته مي پردازد و براي احتراز از اطاله از نقل آن خود داري و خوانندگان را به صفحات 80 تا 85 جلد دوم شرح ابن ابي الحديد ارجاع مي دهيم.

اکنون برمي گرديم به مقايسه اي هم از قبل از اسلام:

خطبه اکثم بن صيفي (قبل از اسلام)

اين خطبه از اکثم بن صيفي يکي از خطيبان برجسته و نامدار عصر جاهليت است:

اسمعوا وعوا، و تعلمو، تعلموا، و تفهموا تفهموا، ليل داج، و نهار ساج، والارض مهاد، و الجبال اوتاد، و الاولون کاالاخرين، کل ذلک بلاء، فصلوا ارحامکم، و اصلحوا ارحامکم، فهل رايتم من هلک رجع، او ميتا نشر، الدار امامکم، و الظن کما تعلمون.

اين خطبه بنام قس بن ساعده ثبت شده است که او نيز از سرآمدان عصر جاهليت بوده است، که حتي پيغمبر وي را ستوده است: اسمعوا و عوا، من عاش مات و من مات فات، و کل ما هو آت غريب، ليل داج، و سماء ذات ابراج، بحار تزخر، و نجوم تزهر، وضوء و ظلام، و بر و آثام، و مطعم و مشرب، و ملبس و مرکب، مالي اري الناس يذهبون و لا يرجعون؟...

البته در قضاوت نبايد انصاف را از دست داد و به تعصب گرائيد. در ميان گفتار اين سخنرانان جملات زيبايي ديده مي شود، حتي معاني دلکشي، اما با چند جمله ي زيبا و چند عبارت فصيح نمي توان به جنگ کسي رفت که تمام سخنانش فصيح و گفتارش بليغ و معانيش زيباست. البته براي عرب بدوي که رشد خطب را در نيافته و سخنان علي را هنوز نشنيده، شايد کلمات مسجع و جملات کوتاه قس بن ساعده و اکثم بن صيفي و نظاير آنان را مي پسنديده، و احيانا مجذوب مي شده، ولي سخنان محدود آنها کجا و وسعت بيان و قدرت ترکيب جملات و تنوع موضوعات و رعايت محسنات، و تراوش معاني مختلف و مفاهيم گوناگون علي کجا، حتي در عصر فلسفه يونان و در عمر طلاقت عرب.

کدام مستمع است که با استماع الفاظي چند فشرده، و غالبا داراي غرابت و تعقيد و اختصاري نامطلوب و در حکم رمز و ايماء قانع شود، و تحت تاثير قرار گيرد و نتيجه اي که از خطبه منظور است حاصل گردد؟

 

چنانچه مکرر اشاره شد، شرح محاسن سخنان امام و مقايسه با يک يک سخنوران را کتابي نه، بلکه کتابهايي کافي نخوانده بود و بهتر همان است که به جزئيات نپرداخته، بحثي کلي در اين باره نموده و مقال را خاتمه دهيم، باشد که اگر توفيقي حاصل شد، کتابي را در اين خصوص ترتيب دارد.

 علي بزرگترين خطيب تاريخ

اکنون بپردازيم باصل مطلب، يعني به اينکه: (علي بزرگترين خطيب تاريخ) است. چرا؟

وقتي جواب ما سائل را قانع مي کند که مستدل باشد و براي بيان استدلال ناگزيريم او را با بزرگترين خطيبان عالم در ترازوي سنجش قرار دهيم، هم از لحاظ اخلاقي و کمالات معنوي، و غرض از ايراد خطب و هم ارزش فني آنها که نمونه اي از قسمت اخير را در بالا ذکر کرديم.از لحاظ شايستگي اخلاقي خطيب و علو نفس، ما در هيچ تاريخي نمي بينيم که او را به صفات: عدل، تقوا، زهد، حکمت، دانش، فدا کاري، خلوص و... نستوده باشد، هر چند مورخ و واصف ضد اسلام و ضد علي باشد. (قولي است که جملگي برآنند)

در حالي که با مطالعه ي شرح حال سيار خطباي عالم، از يونان گرفته تا روم و عرب که خداوندان اين فن بودند و ساير ممالک، چه قبل از اسلام و چه بعد از آن، الي زماننا هذا، نه کمتر، بلکه حتي يک نفر را نمي جوئيم که با علي پهلو بزند و مستجمع کمالات صوري و معنوي باشد.

لولا عجايب صنع الله ما نجت

تلک الفضايل في لحم و لا عصب

کدام خطيبي را جسته ايد که فن خود و حتي شخص خود را در راه خدا و براي خلق خدا مصروف کرده باشد و خود ذره ي طمع دنيايي حتي به قدر خردلي نداشته باشد؟

اسامي مشاهيري را که بعنوان نمونه نقل کرديم، براي اين بود که بياد آوريد، غرض هر يک جز کسب رياست و قدرت و حطام دنيوي چيز ديگري نبوده، و اگر هم گاهي به يکي دو نفر بر مي خوريم، از جهات ديگرش بي نقص نمي بينيم.

چطور علي (ع) جامع صفات کمال است؟

براي آنکه در وجود علي، تمام صفات کمال جمع است: سياست و تدبير، عدل و تقوا، دانش و عرفان، رحمت و رافت، شجاعت و سطوت، بيان و تقرير، عمل و کار، فصاحت و بلاغت. او همه اين صفات را دارد آنهم در حد اعلا.

 

شما چه کسي را مي جوئيد که داراي اين صفات متضاد باشد، تا ما با علي در يک ترازو قرار دهيم؟

 

بخاطر داريد که در بالا نقل کرديم که کمتر خطيبي وجود داشته که خطب خود را بداهه و ارتجالا ادا کرده باشد. خطيبان سخنان خود را قبلا تهيه و در تنظيم آن وقتها مصروف مي کرده، چنانچه يکي از آنان براي تهيه يک خطبه ده سال رنج کشيده است.

 

و اما علي، او در هر جا و هر مورد و در هر حال که اقتضا کرده، ايستاده و گوهر افشاني کرده است. بدون سابقه و تمرين قبلي، و ديدن مدرسه و استاد، و خواندن ادبيات و معاني بيان.

 

اين نيز يکي از صدها خصايص علي است که در ديگران يا نيست، و اگر هم هست، در حد شاذ و نادر و در موارد بخصوصي.

 

يکي ديگر از خصايص علي اين است که جامعيت دارد، هم خودش هم سخنانش. يعني آنچه خوبان همه دارند او تنها دارد. خودش جامع است. کلامش نيز جامع است.

چه: سخنش، در عين سادگي، شور انگيز و در عين رواني، گاهي در پيچيدگي تصنعات قرار مي گيرد، مشحون است از صنايع لفظي و معنوي. در حالتي که دارد مرسل پيش مي رود، مسجع مي شود، جائي که تاثير مي خواهد (تاثير بيشتري) به انواع تاکيد و تشبيه و استعاره و مجاز دست مي زند. تمثيل را ماهرانه بکار مي برد، از آيات گرفته تا اشعار و مثلهاي سائر.

 

اگر مثال مناسبي نيابد، از خود مي سازد تا مقصود را مجسم کند. هر کلمه اي را بجايش مي گذارد و اذا رايتهم حسبتهم لولوا منثورا. حسن مطلع و مقطع را زياد دارد، چه لازمه تفهيم و تفهم و سرعت تاثير و باقي ماندن اثر در مستمع است. زينت فواصل و زيبايي تقديم و تاخير را در نظر دارد. کلامش خالي از الفاظ رکيک، تعقيد، اشتقاقات شاد و نادر يا مخالف قياس زمان است، منفور الاستعمال ندارد، مجازهاي مستهجن، تشبيهات مستشبع در آن ديده نمي شود، عذوبت نطق و قدرت طبع و طلاقت لسان را کسي مانند علي ندارد، آنهم در حد جامعيت، لطف ترکيب الفاظ را با حسن اداري معني در همه جا رعايت نموده است، گفتارش هم همه بديهه است، از لحاظ معني حاوي مکارم اخلاق است و حاکي مصالح امام. چيزي نيست که بشر را فايده بخشد و در آن نباشد و سخنانش از آن حکايت نکند. هم آيت وعيد است و هم مژده ي اميد. در عين اينکه کار و کوشش را مي ستايد، خلايق را از دام علايق گريز مي دهد. راهنماي زندگي، تزکيه ي نفس، تقويت روح، انسانيت مطلق است.

 

درس شجاعت، مناعت، فضيلت، کرم و تمام فضايل مي دهد. از جنگ سخن مي گويد، از اقتصاد، از سياست، از مديريت و از همه چيز، از قرار خاک، تا مدار افلاک، عجز الواصفون عن صفته.

 

دوست و دشمن، دانا و کانا، عابد و عاصي، داني و قاصي، راستي به برتري او معترفند، سنجش علي، با ساير خطبا مقايسه ي عذار سپيد ماه، با گيسوي شب سياه است.

 

آنچه ستوديم، همه از سخنانش پيداست، استشهاد از بيانات او براي آنچه گفتيم، ميدان وسيعي مي خواهد. چه اينهمه کمال را، نمي توان با جمال نشان داد و جلوه ي صباح را با نور مصباح شناساند و براي آنکه سخن را دفعه کوتاه نکرد و نتيجه اي گرفته باشيم، سيري کلي در محسنات خطب نموده، با ذکر شواهدي از آن، باشد که اداي تکليف شده باشد هر چند ناقص.

فصاحت و بلاغت سجع در کلام علي

مي دانيم که رعايت سجع در ميان خطبا معمول بوده، حتي بين يونانيان و روميان، و در ميان سخنرانان عرب نيز بشدت رواج داشته است، بجايي که غالب آنها جز به سجع سخن نمي گفته اند، و اين قيد به حد تکلف رسيده بود تا جائي که گاهي سخن را از زيبايي مي انداخت.

 

و نيز آگاهيم که سجع در نثر، در حکم قافيه در شعر است، کلام را زينت مي دهد و آهنگين مي نمايد و اگر در آن افراط نشود و بندرت استعمال گردد و بجايش باشد ترديدي نيست که چنين سخني زيباتر به گوش مي رسد و حافظه زودتر آن را مي پذير و در طبايع بهتر جا مي گيرد، همچون اين آيات شريفه: مالکم لا ترجون لله وقارا، و قد خلقکم اطوارا. يا: الم نجعل الارض مهادا و الجبال اوتادا. يا فيها سرر مرفوعه، و اکواب موضوعه.

 

که چقدر آهنگين و خوش ادا شده است.

 

سجع اقسامي دارد، که در علم بديع به آن متعرض است. امام با آنکه سخنش مرسل است و بهترين اسلوب سخن نيز همان است، گاهي کلامش را با يکي دو سجع نمکين مي کند، و چون زياد بکار نمي برد و بموقعش استعمال مي کند و بدون اينکه تعمدي داشته باشد از زبانش سرازير مي شود، نه تنها به سخنش تصنع نمي بخشد، بلکه زيباتر مي کند، چنانکه خطاب به اهل بصره در خطبه 13 مي گويد: کنتم جند المراه، و ابتاع البهيمه، و غافاجبتم، و عقر فهربتم. اخلاقکم دقاق، و عهدکم شاقق، و دينکم نفاق، و ماوکم زغاق. و المقيم بين اظهرکم مرتهن بذنبه، و الشاخص عنکم متدارک برحمه من ربه، کاني بمسجدکم کجو جو سفينه قد بعث الله عليها العذاب، من فوقها و من تحتها، و غرق من في ضمنها.

 

در معني نيز مناسب مقتضاي حال و کوبنده است و نيز تشبيهي بجا آورده شده است.

 

در خطبه 18 وصف قرآن چنين آمده: و ان القرآن ظاهره انيق، و باطنه عميق، لا تفني بعجائبه و لا تنقضي غرائبه و لا تکشف الظلمات الابه.

 

سجعهاي امام معمولا جز يکي دو مرتبه تکرار نمي شود، و بقورا يا عوض مي گردد، يا کلام مرسل مي شود. جز موارد نادر که احساس ملال و سنگيني در آن نرود و بيشتر دو سجعي است مانند: اشرف الغني، ترک المني. يا من اطال الامل، اساء العمل که دو جمله اخير داراي ترصيع است، و اين صنعت اگر بدون تکلف آورده شود کلام را زيباتر مي کند، مانند آيه: ان الابرار لفي نعيم، و ان الفحار لفي جحيم.

 

يا اين عبارت حريري در مقامه صنعانيه ي وي: و هو يطبع الاسجاع بجواهر لفظه، و يقرع الاسماع بزواجر وعظه.

 

به اين عبارات مسجع عهد جاهلي توجه شود که چقدر ثقيل به طبع مي آيد و از گفته هاي صحار العبدي است: ارض سهلها جبل، و ماوها و شل، و تمردها دقل، و عدوها بطل، و خيرها قليل و شرها طويل، و الکثير بها قليل، و القليل بها ضايع، و ماورائها شر منها.

 

سنجش اين سخن با سخنان علي، مقايسه ي مناره ي بلند، بدامن الوند است. يا شب ظلماني، با روز نوراني.

 

ما نياز بيشتر در اين امر نداريم. چه تمام نهج البلاغه مشحون از شواهد برتري آن با ساير سخنان سخنوران، قصد ما دادن مفتاحي است در اين باره به خوانندگان با ذوق.

 

>ايجاز و اطناب

 

>حسن مطلع

 

>مقام تشبيه در سخن

 

>تمثيل

 

ايجاز و اطناب

علي در خطب خود، هنگام اقتضاي مقام به اطناب مي پردازد، و سخن را طولاني مي کند، تتابع جملات را بکار مي برد، چه مي داند که حاضرانش نياز به تفهيم بيشتري دارند که نمونه ي آن خطب مفصل اوست. بر عکس در حين لزوم، کلام را مي افشرد که در دو کلام، معني دو گون را جا مي دهد، در اين مورد تکرار و تتابع را بکار نمي برد، يک کلمه را مهمل نمي گذارد، کمتر حرف و کلمه را استعمال مي کند، اما در معني پر است، يک جمله اش کتابي تفسير دارد.

 

اينک نمونه اي از صدها سخنان او:

 

21- و من خطبه، و هي للعظه و الحکمه: فان الغايه امامکم، و ان ورائکم الساعه تحدوکم، تخففوا، تلحقوا، فانما ينتظر باولکم آخرکم. (همانا آخرت جلو است، قيامت شما را از پس مي راند، و بخود مي خواند، و زر و بال خويش را سبک کنيد، تا بتوانيد به کاروان برسيد. آن که اول رفت، انتظاري آخري را دارد، تا همه با هم به سر منزل نهايي برسند، و با ساير رفتگان پيوند نمايند.

 

لطف اين کلام را نمي توان بقلم آورد که فصاحت و بلاغت چون زيبايي است. يدرک و لا يوصف. اين همه معني با اين ايجاز جز با عجاز حمل نتوان کرد.

 

مثالي ديگر: خالطو الناس مخالطه، ان متم معها بکو عليکم، و ان عشتم حنوا اليکم. (چنان با مردم سير کنيد که اگر مرديد، بر شما گريه کنند، و اگر مانديد بپذيرند) که يک دنيا مکارم اخلاق در سطر کوتاهي جا داده شده است، با الفاظي ساده و بي تکلف و فصيح، و اين جمله ي کوتاه هم نمونه ي ديگر: و همچون ظرفي را ماند که دريايي در آن گنجانده شده باشد.

 

اشرف الغني، ترک المني. (شريف ترين توانگري، ترک آرزوهاست)

 

و نيز: رب قول، انفذ من صول. (بسا سخني که از حمله نافذتر است)

 که ذوق خوانندگان ما را بي نياز از توصيف و تفسير مي کند.

 

اين سطر حماسي نيز که در نهج البلاغه به شماره ي 9 رديف شده شاهکار توصيف است و ظاهرا آن را در جنگ جمل خطاب به طلحه و زبير و ياران آنها نموده است:

 

وقدار عدوا، و ابرقوا، و مع هذين الامرين الفشل، و لسنا نرعد حتي نقوع، ولا نسيل حتي نمطر. (با اينکه براي جنگ جوش و خروش انداختند و رعد و برق بپا کردند، با اين حال بزدلي و سستي آنها آشکار شد. ما چنين نيستيم که بخروشيم و سانحه بر پا نکنيم و خبر از سيل بدهيم و باران نباريم).

 

و در همين ايجاز و اطناب، در القاي منظور، طبيبي را ماند که مطابق حال مريض نسخه دهد. اگر مستمع او ذهنش خالي بود و ترديد و انکاري بر مفاد کلامش نداشت، به چنين کسي بطور ساده القا مي کند، چنانکه مي گويد:

 

اذا قدرت علي عدوک، فاجعل العفو عنه شکرا للقدره عليه. (چون به دشمن پيروز شدي، بشکرانه ي توانايي بر انتقام، از گناه او بگذر).

 

و چون شنونده را در شک و ترديد بيند، در آن بادات تاکيد متوسل مي شود مانند:

 

ان اخوف ما اخاف عليکم اثنان، اتباع الهوي، وطول الامل... الا و ان الدنيا قدولت حذاء، فلم يبقي منها الاصباته...

 

که در اينجا جمله را بان والا موکد کرده است، و اگر مستمع در انکار باشد يا در جهل کامل است. سوگند نيز بکار مي برد، مانند خطبه سوم (شقشقيه) بمطلع: اما و الله لقد تقمصها فلان. تا منکر باور کند و شک را به يقين آورد و منظور از خطابه که اقناع است انجام داده باشد.

 

اگر به سخنان امام نظر بيندازيم جملاتي که خطاب باهل کوفه است که با وي غدر کرده اند و نيز خوارج، تمام رموز تاکيد را بکار برده است، که خطاب باينگونه مردم اين نوع سخن را اقتضا داشته است، باشد که اثر بخشد و از ضلالت بيرون آيند.

حسن مطلع

يکي از رموز بلاغت حسن مطلع است (يا حسن ابتدا، براعت مطلع، براعت استهلال) و آن چنان است که شاعر و خطيب جهد کند، تا اول بيت يا خطبه، سخن مطبوع و مصنوع و لفظ لطيف و معني غريب و بديع بکار برد. طوري باشد که مستمع را در همان وحله ي اول بطرف خود جلب کند، و در اشتياق و انتشار شنيدن بقيه ي کلام نگهدارد.

اين نکته علاوه بر اينکه سخن را مي آرايد، مستمع را نيز در قبول کلام بعدي آماده و در حقيقت ذوق او را قبلا تسخير مي کند، خاصه در مسائل خطابي که غالبا با برهان سر و کار ندارد.

 

امام نيز در اين موارد در صدر قرار دارد، و عجيب تر آنکه همه را آنا مي آفريند، از پيش تجربه نکرده، تمرين ننموده، بداهه ادا مي کند و به صرف ديدن مستمع مي داند چه بايد بگويد و چگونه روحش را تسخير کند. در خبر است که شعر قفل است، و مفتاح آن مطلعش مي باشد. مثال از شعر: بيت محمد بن وهب:

 

ثلثه تشرق الدنيا ببهجتها

شمس الضحي و ابو السحق و القمر

يا بيت محمد بن هاني از قصيده اش:

ما شئت لا ما شائت الاقدار

فاحکم و انت الواحد القهار

 امام وقتي مي شنود خوارج مي گويند: (لا حکم الا الله) و اين سخن دهن به دهن مي گردد. چنين ايراد سخن مي کند:

 

40- کلمه حق يراد بها باطل، نعم انه لا حکم اله الله، ولکن هولاء يقولون: لا امره الا لله، و انه لا بد للناس من امير بر، او فاجر يعمل في امرته المومن، و يستمع فيها الکافر...

 

توجه بتناسب و لطف و ارتباط جمله اول سخن بکنيد با مطالب بعد و معني چنين است:

 

(حرف حقي است که باطل از آن خواسته شده است. آري، درست است که جز براي خدا حکمي نيست ولي اينان مي گويند: حکومت خلق مختص خداست نه غير او. در صورتي که خلق را حاکمي بايد، چه بد، چه خوب که زير بيرق او، مومن بطاعت خود بپردازد و کافر به تمتع از روزگار خويش).

 

يا مطلع کلام 6 امام است و اهميت و ارزش آن را وقتي درک مي کنيم، که شان ايرادش را بدانيم، و او جمله ي اول را که تمثيل است، وقتي ادا مي کند که طلحه و زبير نقض بيعت کرده مي گريزند، و مردم از او مي خواهند که در پي آنها نرفته، و به جنگ نپردازد، که شايد هم احتمال مي دادند علي شکست بخورد، او در اين مورد سخن را باين جمله آغاز مي کند:

 

والله لا اکون کالضبع، تنام علي طول اللدم. (بخدا سوگند که من چون کفتار خفته نيستم) در اينجا مستمع مي فهمد که علي چه مي خواهد بگويد. فوري درک مي کند که غرض او نفي درخواست پند گويان، و اثبات شهامت و پايداري و مصلحت روز و مبارزه است، سپس مي گويد: يعني پس از اين مطلع گويا: حتي يصل اليها طالبها و يختلها را صدها ولکني احزب بالمقبل الي الحق المدبر عنه و بالسامع المطيع العاصي المريب ابدا، حتي ياتي علي يومي، فو الله ما زلت مدفوعا عن حقي مستاثرا علي منذ قبض الله نبيه حتي يوم الناس هذا. (بخدا سوگند، من کفتار نيستم که در سوراخ خود بخسبم، و شکارچي با فريب حرکت چوپ مرا گول بزند و صيد کند، ولي من به کمک آنکه روي به حق آورده مي گويم، کسي را که پشت به آن کرده، و به باطل گرائيده است، و بياري موافقان مخالف را از بين مي برم، و تا هنگام مرگ بر اين پيمان استوارم. از روزي که پيغمبر خدا رحلت کرده تا امروز، از حقم ممنوع بودم، و ديگران بر من برتري داشتند).

در هنگامي که مردم را به جنگ شاميان مي خواند، و دستور داده بود که در خارج شهر متمرکز شده و بشهر نيايند، تا آماده ي حرکت باشند، ولي برخي از آنان پنهاني بشهر مي آيند و مراجعت نمي کنند و جمعيت کافي فراهم نمي شود، امام به کوفه برگشته خطاب به مردم چنين مي گويد:

 

اف لکم. (اف بر شما، واي بر شما)

 

علي خداوند اخلاق و ادب است، مردم دوست است، با اين حال اين مطلع را ادا مي کند. چرا؟

 

براي آن که طرف خطابش مردم جبون، و از جنگ فراري و بي حميت هستند، او مقتضي مي داند که چنين مطلعي خطاب بآنها بياورد، باشد که غيرت آنان بجوش آيد، و سپس بقيه خطبه را مي خواند که به شماره 34 است و به رعايت اختصار نقل نمي کنيم، و مطلع مي رساند که امام چه مي خواهد بگويد.

 

مطلع خطبه 35 و نيز خطبه معروف قاصعه به شماره 192، در تناسب مطلع يا مفاد خطب نيز دليل بارزي بر دعوي ماست و از اين قبيل در نهج البلاغه فراوان است.

 

مقام تشبيه در سخن

 

بلغا دانند که تشبيه جمال خاصي بکلام مي بخشد، و آن مقصود را از پرده ي خفا در مي آورد، دوري را نزديک مي کند، به معني رفت و وضوح مي دهد.

 

تشبيه مشارکت دو امر است در يک معني، و در اصطلاح عبارت است از الحاق امري به ديگري در وصفي که مخصوص بدان است. مثلا اگر بخواهند کسي را به شجاعت توصيف کنند، مي گويند بغايت شجاع است و اين سخن عاري است، اما اگر بگوئيد: او مانند شير است، آن را تشبيه نامند، و بديهي است که نيروي اين سخن به مراتب بيش از عبارت عادي است. و آن نيز اقسامي دارد که در علم بيان متعرض است و جاي آن اينجا نيست.

 

در سخنان امام، اين صنعت و اقسام آن زياد ديده مي شود، چنانکه در فضيلت علم گويد: العلم نهر و الحکمه بحر و العلماء حول النهر يطوفون و الحکماء وسط البحر يفوضون و العارفون في سفن النجاه يسيرون.

امام براي دانش صحنه اي ساخته و آن را تجسم داده است، علم را به نهر تشبيه نموده و حکمت را به دريا، جمعي را نشان مي دهد که در اطراف نهرند (علما)، و عده اي را تصوير مي کند در وسط دريا شناورند (حکما) و اشخاصي را که راکب سفينه اند براي نجات از اين عالم (ارباب معرفت).

 

قدرت تشبيه و زيبايي آن و رعايت نکات فني انسان را به اعجاب وامي دارد که چگونه علم را از پرده ي خفا بيرون زده و تمام جهات و آثار و خصوصيات آن را مشخص نموده است، و اهميت ظرافت طبع و لطافت تشبيه از آنجا بهتر مفهوم مي شود، که او در عصري بکار مي برد که بزرگترين فصحاي عرب، چون امرو القيس صاحب معلقه ي مشهور که امام در يکي از کلمات قصارش از او نام مي برد، تشبيهاتش چقدر بدوي و در دائره ي فکر محدودي سير مي کند. از جمله: صحراي خشک را به شکم گور خر و زوزه گرگ را به ناله مرد عيالمند و پشکل آهو را به فلفل و انگشتان ظريف معشوق را به مسواک خشن و يا کرم هاي ناحيه ظبي، چه تشبيهاي تهوع آوري! و نيز درندگان معروف به پيازهاي گل آلود.

 

اينک متن سخنان او در مواردي که ذکر شد:

 تري بعر الارام في عرصاتها

و قيعانها کانه حب فلفل

و تعطو برخص غير شئن کانه

اساريع ظبي او مساويک اسحل

و واد کجوف العير قفر قطعته

به الذئب يعوي کالخليج المعيل

کان السباع فيه غرقي عشيه

بار جائه القصوي انا بيش عنصل

طرفه بن عبد که او نيز از سرآمدان فصحاي عرب است و صاحب معلقه ي ديگر، کشتي مسافري را که در دريا مي رود، تشبيه کودکي کرده، که هنگام بازي خاک نرم را مي شکافد.

 يشق حباب الماء حير و مهابها

کما قسم الترب المفايل باليد

 عمرو بن کلثوم معروف، بازوان معشوق را بدست و پاي شتر جوان تشبيه مي کند، چه دست و پاي دلکشي!

 ذراعي عيطل ادماء بکر

هجان اللوم لم تقرا جنينا

استعاره نيز که همان تشبيه اختصاري است در کلمات امام زياد است و از هنر کنايه نيز حداکثر استفاده را بکار برده که فصحا را به حيرت مي اندازد و مي توانيد در خطبه 7 و 9 نمونه آن را بجوئيد و ما از تفصيل بيشتر معذوريم.

 

تمثيل

 تمثيل را که در فن بلاغت مقام رفيعي است نيز استادانه و ماهرانه بکار مي گيرد، گاهي خود مثل مي زند و زماني از ديگران مي آورد، از آيات قرآني گرفته تا اشعار شعرا، يا امثله سائر. مي خواهد کلام را رنگين کند، و به معني تجسم دهد، شاهد بياورد و در ديد چشمهاي کم نور در آيد و قلوب تاريک را روشن کند و از بيانش نتيجه گيرد. بعنوان نمونه چند سطر از خطبه ي سوم را مي آوريم و اين مثل ساخته ي خود علي است:

 

فسيرها في حزوه خشناء، يغلظ کلامها و يخشن مسها و يکثر العثار فيها و الاعتذار منها، فصاحبها کراکب الصعبه، ان اشنق لها خرم و ان اسلس لها تقحم... (آنگاه خلافت در حوزه ي خشن قرار گرفت با مردي شد که سخنش درشت بود و حضورش محنت زا. بسيار اشتباه مي کرد و عذر آن را مي خواست، چنين طبعي مانند کسي است که بر شتر سرکش و چموش سوار باشد، که اگر بخواهد مهارش را بطرف خود کشد، بينيش پاره مي شود و اگر از او بگذرد براه هلاکش مي کشاند).

 

با اين مثال وضع شخصي را نشان مي دهد که در تله گير کرده، نه پاي قرار دارد و نه راه فرار.

 

و در همين خطبه بيتي از اعشي را آورده و به آن تمثل جسته تا مطلب خود را قوت بخشد و از اين قبيله امثله در طي خطب زياد است.

 

در نود مورد آيات قرآن را تضمين کرده و به سخن خود جلال بخشيده است، مانند آيه ي سي سوره ي يونس در خطبه ي 222.

 

در اينجا قصد داشتيم مقاله را به پايان برسانيم، که از حد متعارف خارج نشود، و چون در جستجوي نقل شاهدي براي استعمال آيات بوديم، و بدون اراده کتاب نهج البلاغه را گشوديم، خطبه مذکور بنظر رسيد و قرائت آن که بقصد پيدا کردن آيه بود، چنان نويسنده را تحت تاثير قرار داد (با اينکه بارها آن را خوانده است) که دريغم آمد مقاله را بدون (حسن مقطع) ختم کند، ناگزير چند سطري از آغاز و انجام آن نقل و تمام ترحمه را تقديم مي دارد تا بدانند وقتي مي گوئيم: علي بزرگترين خطيب تاريخ، بي جهت نيست، و راه اغراق نپيموده ايم. او در اين خطبه چنان دنيا و قبر و مسير انسان را توصيف کرده، که آدمي خود را در تمام مراحلي که او مي گويد حاضر مي بيند، و گويي خود اين سفر را آغاز و انجام داده، يا در حال سير اين سفر است. قرائتش، استماعش، اعصاب را مي لرزاند، انسان را از دنيا بيزار مي کند. آدمي را به جايي مي برد که خواهد رفت، قبل از اينکه رفته باشد. گويي فيلمي است که از جلو شما رد مي شود، بقدري بيان علي در اينجا قوي

است، که شما الفاظ را نمي بينيد، جملات را تشخيص نمي دهيد، جز معني و حقيقت و واقع در مغز شما راه نمي يابد، در حال معراجيد، چنان در تخيل فرو رفته ايد که نمي فهميد هنوز اينجا هستيد، اينک براي آنکه شما را از انتظار درآورم عين خطبه را آغاز مي نمايم:

22- دار بالبلاء محفوفه و بالغدر معروفه، لا تدوم احوالها و لا يسلم نزالها. احوال مختلفه و تارات متفرقه، العيش فيها مذموم و الامان فيها معدوم و انما اهلها فيها اغراض مستهدفه، ترميهم بسهامها و تفنيهم بحمامها و اعلموا عباد الله انکم و ما انتم من هذه الدنيا علي سبيل من قد مضي قبلکم، ممن کان اطول منکم اعمارا و اعمر ديارا...

 

... فکيف بکم لو تناهت بکم الامور و بعثرت القبور: «هناک تبلو کل نفس ما اسلفت و ردوا الي الله مولاهم الحق و ضل عنهم ما کايفترون». (دنيا سرايي است پر از درد و رنج، به مکر و دغل و ناراستي معروف، بهيچ حالتي پايدار نيست، اهلش جان بدر نبرند، احوالش دگرگون است، هر روز بنوبتي گردد، زندگيش ناخوش است، سلامتي در آن ناياب است، مردمش آماج بلاها، هر دم تيري مي افکند، آنها را به فنا مي کشاند.

 

بدانيد اي بندگان خدا، شما و آنچه در اين دنياست، بهمان طريقي سير مي کند، که پيشينيان شما، که از شما عمرشان درازتر، و خانمانشان آبادتر، و آثارشان بهتر بود، کردند و گذاشتند و رفتند، آوازشان خاموش شد، يادهاشان فرو نشست، تنهاشان پوسيد، خانه هايشان خالي ماند و آثارشان محو گرديد. کاخهاي محکم بنيان برافراشته، و بالش و بسترها را با سنگهاي بهم پيوسته، و قبرهاي فرو رفته، و سنگ لحد، معاوضه کردند، قبرهائي که در فضاي ويراني بنا شده، و با خاک انباشته شده است.

 

گورها بهم نزديک است، ولي ساکنان آن غريبند، بين مردم يک محله هستند که همه در وحشت و اضطرابند، و در عين اينکه کاري ندارند، در باطن گرفتاريهاي فراواني دارند.

 

به وطن جديد خود مانوس نمي شوند، چون همسايگان بهم نزديک نمي گردند، با اينکه مجاوز يکديگرند، و خانه هاشان نزديک بهم است، چگونه مي توانند ديد و بازديد کنند، که پوسيدگي آنها را متلاشي ساخته، و سنگ و خاک مرطوب اعضاي آنها را خورده است.

 

گمان کنيد هم اکنون شما جاي آنهائيد، و براهي که رفته اند هستيد، و اين گورها شما را گرو گرفته اند، و جائي که همه را فرا خواهد گرفت، شما را در برگرفته است، در اين وقت به شما چه دست خواهد داد، وقتي که مردگان را زنده کنند، و از قبر خارج نمايند!؟

 

«در اينجاست که هر کس به آنچه از پيش فرستاده امتحان مي گردد، به سوي خدايي که مالک آنهاست، بر مي گردد، و آنچه را که افترا مي بستند، بکارشان نيايد».

 

احمد سپهر خراساني