مولا علي(ع) اين گونه بود

 

طلوع خورشيد از مغرب

فرشته وحي بر پيامبر فرود آمد و رسول خدا به هنگام دريافت پيام الهي سر بر زانوي علي(ع) گذاشته بود. اين حالت مدتي ادامه داشت. آخرين ساعات روز بود و حضرت علي (ع) هنوز نماز نخوانده بود. اميرمؤمنان(ع) همانگونه نشسته است و با اشاره نمازش را به جا م‌آورد.

هنگامي که پيامبر از آن حالت خاص بيرون آمد، به علي(ع) فرمود:

اينک از خداي بخواه تا آفتاب را برگرداند. خداوند به خاطر تو چنين کاري را خواهد کرد؛ چون که تو مطيع و فرمان‌بردار خداوند و فرستاده او هستي.

علي(ع) دست به دعا بلند کرد و برگشتن آفتاب را از خداوند درخواست کرد. ناگهان خورشيد فرورفته درافق مغرب، باز پس آمد و ديگر باره طلوع کرد تا حضرت علي(ع) بتواند نماز عصرش را به جاي آورد. آن گاه بعد از نماز امام، خورشيد سر در افق مغرب فرو برد و پنهان شد.(1)

انفاق در راه خدا

امام علي(ع) بر اثر کار و تلاش فراوان باغ‌هاي بسياري به وجود مي‌آورد و سپس آنها را مي‌فروخت و پول آنها را بين مستمندان تقسيم مي‌کرد.

شعبي مي‌گويد: روزي امام علي(ع) يکي از باغ‌هايش را فروخته و طلا و نقره را روي هم انباشته بود. مستخدمان زيادي را ديدم که اجتماع کرده بودند. امام با تازيانه‌اي که در دست داشت، آنها را به صف کرد و همه طلا و نقره‌ها را که چون تلّي انباشته بود، به فقرا بخشيد و خود با دست خالي به منزل بازگشت. از اين واقعه بسيار شگفت‌زده شده، به منزل آمدم و آنچه را ديدم، براي پدرم نقل کردم. پدرم با شنيدن سخنان من به گريه افتاد و سپس گفت:

ـ پسرم! تو امروز بهترين انسا‌ن‌ها را ديدي.(2)

قضاوت در حضور پيامبر(ص)

روزي پيامبر اکرم(ص) و علي(ع) و چند نفر از ياران رسول الله در مسجد نشسته بودند که ناگهان دو نفر مشاجره‌کنان وارد مسجد شدند. يکي از آن دو خطاب به رسول خدا(ص) گفت:

ـ اي رسول خدا! گاو اين شخص الاغ مرا با شاخش زد و کشت.

پيامبر (ص) آن دو را اول نزد ابوبکر و عمر فرستاد. آن دو حکم صادر کردند که در مورد حيوان ضمانتي نيست (و خسارتي پرداخت نمي‌شود).

پيامبر اکرم(ص) از علي(ع) خواست تا بين آن دو نفر قضاوت کند، علي(ع) از آن دو نفر پرسيد: ايا هر دو يا يکي از آن دو حيوان، افسار گسيخته و يا بسته بودند؟

جواب دادند: الاغ بسته بود و گاو رها بود و صاحبش نيز نزد آن بود.

علي(ع) فرمود: ضمان بر عهده صاحب گاو است.

آن‌گاه پيامبر(ص) قضاوت حضرت علي(ع) را تاييد کرد و فرمود:

سپاس خداي را که از اهل‌بيتم کسي را که چون پيامبران حکم مي‌کند، قرار داد.(3)

امانت خداوند

حارث همداني نقل مي‌کند که شبي علي(ع) را ديدم و مشکلي را که برايم پيش آمده بود، برايش مطرح کردم. حضرت با شنيدن درد دل من فرمود:

ـ ايا از دست من کاري ساخته است تا ياري‌ات نمايم؟

گفتم: بلي، يا اميرالمؤمنين! خداوند مرا خيررسان شما قرار دهد.

آن‌گاه حضرت به پاخاست و فتيله چراغ را پايين کشيد و فرمود: نور چراغ را کم کردم ت هنگام بيان حاجتت، شرمندگي را در چهر‌ه‌ات نبينم. از رسول خدا(ص) شنيدم که فرمود:

نيازها و حاجات مردم، امانت الهي در دل بندگان خداست. کسي که آنها را کتمان کند، ثواب عبادت الهي را براي او مي نويسند و بر عهده شنونده است که به ياري او برخيزد.(4)

حلوا

در ايام خلافت حضرت علي(ع) براي حضرت حلوايي آوردند. حضرت با انگشت مبارک، قدري از حلوا برداشت و بو کرد و فرمود:

ـ چه رنگ زيبا و چه بوي خوبي دارد! ولي علي از طعم آن خبر ندارد (کنايه از اينکه تاکنون حلوا نخورده‌ام).

اطرافيان حضرت گفتند:

ـ مگر حلوا براي شما حرام است؟

حضرت فرمود:

ـ حلال خدا حرام نمي‌شود، وليکن چگونه راضي شوم که شکم خود را سير کنم و حال آنکه در اطراف مملکتم، افراد گرسنه زندگي مي‌کنند.(5)

ايثار علي(ع)

روزي اميرالمؤمنين علي(ع) وارد خانه‌اش شد، ديد حسن و حسين نزد مادرشان فاطمه زهرا(س) گريه مي‌کنند. پرسيد:

ـ روشنايي چشمان من و ميوه دل و جان من! چرا گريه مي‌کنيد؟

فاطمه(س) پاسخ داد:

اينها گرسنه‌اند و از ديروز تا حالا چيزي نخورده‌اند.

علي پرسيد:

ـ پس اين ديگ چيست؟

گفت:

ـ در ديگ تنها آب است که براي دل‌خوشي فرزندانم روي آتش نهاده‌ام.

علي(ع) با شنيدن سخنان همسرش دلتنگ شد. عبايش را برداشت و روانه بازار شد تا آن را بفروشد و شکم بچه‌هايش را سير کند. وارد بازار شد و عبايش را به شش درهم فروخت و با آن مبلغ، خوراکي خريد و به سوي خانه‌اش بازگشت. در بين راه سائلي مي‌گفت:

ـ ايا کسي در راه خدا وام مي‌دهد که چند برابر گردد؟

علي(ع) همه خوراکي‌ها را به او داد و به خانه برگشت. فاطمه(س) با ديدن همسرش پرسيد:

ـ ايا چيزي آماده کردي؟

علي(ع) گفت:

ـ آري، ليکن همه آن را به بينوايي دادم.

فاطمه(س) گفت:

ـ چه خوب کردي! تو هميشه توفيق در کار خير داري.

علي(ع) پس از گفتگوي مختصر با همسرش، از خانه خارج شد و براي اداي نماز به سوي مسجد راه افتاد. در بين راه، با شخصي برخورد کرد که خطاب به او گفت:

ـ يا علي! اين شتر را مي‌فروشم.

علي(ع) گفت:

ـ من بهاي آن را ندارم و نمي‌توانم بخرم.

آن شخص گفت:

ـ به تو فروختم تا هر وقت که غنيمتي يا عطايي از بيت المال برايت رسيد، به من بدهي.

علي(ع) آن شتر را به شصت درهم خريد و راه افتاد. ناگهان کسي ديگر رسيد و گفت:

ـ يا علي! اين شتر را به من بفروش.

علي(ع) گفت:

ـ مي‌فروشم، چند مي‌خواهي؟

گفت:

ـ 120درهم مي‌خرم.

علي(ع) راضي شد و پول را گرفت. نيمي از آن را در هنگام برگشت قرض داد و نيمي ديگر را براي خود برداشت. چند دقيقه بعد، پيامبر(ص) به او رسيد. حضرت امير(ع) قصه را براي رسول خدا تعريف کرد. رسول خدا(ص) فرمود:

ـ فروشنده، جبرئيل و خريدار، ميکائيل بود و اين، پاداش وامي بود که به آن سائل دادي.(6)

هشدار به رياکاران

حضرت علي(ع) روزي مردي را ديد که سر در پوستين افکنده و وانمود مي‌کند که «من پارسايم». حضرت با ديدن او فرمود:

ـ اي جوانمرد! اين چيز که در گردن داري، در دل‌آر که خداي در دل را مي‌نگرد. پس بدان که در روز رستاخيز رياکاران را گويند:

ـ نه شما آنيد که متاع دنيا به شما ارزان‌تر فروختند، و نه آنيد که مردمان بر در سراي شما ايستاده‌اند، و نه آنيد که ابتدا به شما سلام کردند، اينها درجزاي اعمال شما بود که به شما رسانديم و امروز ديگر شما را حقي نماند.(7)

من حيدر کرّارم

روزي علي(ع) پا در رکاب کرد که به غزوه‌اي رود. منجّمي او را ديد و گفت:

ـ يا علي(ع)! امروز در طالع تو به حکم نجوم نگاه کردم. به جنگ نرو که تو را در آن نصرت و پيروزي نخواهد بود.

علي(ع) فرمود:

ـ اي مرد! از مرکب من دورشو، من حيدرکرّارم. پا در رکاب کرده‌ام. دور شو که انديشه سينه علي کمتر از اثر خورشيد در فلک نيست. اگر فلک را از بهر کار در گردش آورده‌اند، ما را نيز براي کاري در روش آورده‌اند. کسي که دقيقه او حقيقت، و ثانيه او ايت، و اسطرلابش دل است، انديشه او کم از راي تو نيست. همين امروز به جنگ خواهم رفت و مرا به فراست معلوم شده است که از لشکر من کسي کشته نشود و اگر کشته شوند، به ده نفر نرسند، ولي از لشکر دشمن ماندگان به ده نفر نرسند.

علي(ع) به سمت ميدان جنگ راه افتاد و جنگ سختي درگرفت. بعد از جنگ، کشته‌هاي هر دو سپاه را شمارش کردند. کشته‌هاي لشکر علي(ع) به ده نفر نرسيد و فراريان و ماندگان سپاه دشمن از نه نفر بيشتر نبود.(8)

سفارش پيامبر(ص) به علي(ع)

يا علي! اگر بيني مردم به فضايل مشغول‌اند، تو به فرايض مشغول باش!

اگر بيني مردم به طلب دنيا مشغول‌اند، تو به طلب عقبي مشغول باش!

اگر بيني مردم به راضي کردن خلق مشغول‌اند، تو به راضي کردن حق مشغول باش!

اگر بيني مردم به جيفه دنيا مشغول‌اند، تو به عمارت قلب مشغول باش!

و چون بيني که مردم به عيب‌جويي از يکديگر مشغول‌اند، تو به عيب‌جويي نفس خويش مشغول باش!(9)

ستم به علي(ع)

بعد از رحلت رسول اکرم(ص)، به علي(ع) ستم‌هاي بسياري روا داشته شد. اين ستمگري تا جايي پيش رفت که براي ضديت با علي(ع) با دشمنان رسول خدا(ص) کنار آمدند و علي(ع) را از خود راندند. موارد زير نمونه‌هايي است از آن دست:

1. برخي از مسلمانان، معاويه را خال المؤمنين (دايي مؤمنان!) ناميدند و به او لقب «کاتب الوحي» دادند؛ در حالي که رسول خدا(ص) او را نفرين کرده و فرموده بود:

ـ وقتي معاويه را بالاي منبر ديديد، او را بکشيد.(10)

2. تعدادي از مسلمانان، قبيله «بني حنيفه» را به جرم اينکه قائل به امامت ابوبکر نبودند و زکات را به او نمي‌پرداختند، مرتد ناميدند. اما معاويه را که خون مسلمانان را حلال اعلام کرده بود و با اميرالمؤمنين علي(ع) مي‌جنگيد، نمونه کامل يک مسلمان مي‌دانستند.(11)

3. بخشي از مسلمانان، «خالد بن وليد» را با آن همه جنايات، مسلمان‌کشي‌ها، زنا، بت‌پرستي و ... «سيف الاسلام» لقب دادند، با اينکه کسي جز علي(ع) به اين لقب سزاوار نيست. رسول گرامي اسلام(ص) در مورد علي(ع) فرموده بود:

«علي شمشير برّان خداست» و جمله «لافتي الاّ علي لاسيف الاّ ذوالفقار» فقط در مورد امام علي(ع) گفته شده است.(12)

 

 

پي‌نوشت‌ها:

(1) . نماز چهارده معصوم(ع)، ص70.

(2) . ره توشه راهيان نور، ويژه ماه رمضان، 1418ق، ج1، ص390.

(3) . هماي رحمت، ص27، به نقل از بحارالانوار، ج40، ص246؛ وسائل الشيعه، ج19، ص191.

(4) . هماي رحمت، ص31، به نقل از بحارالانوار، ج41، ص36؛ وسائل الشيعه، ج6، ص320.

(5) . هماي رحمت، ص88، به نقل از شبهاي پيشاور، ص825.

(6) . داستان‌هاي عرفاني، ص 12 و 112، به نقل از کشف الاسرار، خواجه عبدالله انصاري، تلخيص حبيب الله آموزگار، ج1، ص102.

(7) . همان، ص140، به نقل از کشف‌الاسرار، خواجه عبدالله انصاري، تلخيص حبيب الله آموزگار، ج1، ص198.

(8) . همان، ص160، به نقل از تفسير خواجه عبدالله انصاري، ج1، ص227.

(9) . همان، ص293، به نقل از تفسير خواجه عبدالله انصاري، ج1، ص375.

(10) . مناظرات علمي شيعه و سني، ص242.

(11) . همان.

(12) . همان.

سيد علي نقي ميرحسيني