صراحت لهجه علي

 

نکاتي درباره صراحت لهجه حضرت

در اين مقاله درباره ي صراحت لهجه و رک گويي حضرت به چهار نکته اشاره مي شود:

>حفظ نسل رسول الله

>تقدم پيامبر بر فاطمه

>زن از ديدگاه علي

>زهد حضرت امير

حفظ نسل رسول الله

در جنگ صفين حضرت امير، امام حسن - عليه السلام - را به ميدان جنگ فرستاده بودند و امام حسن به وسط ميدان و دلدشمن رفته بود و معمولا حضرت، هم خودشان به ميدان جنگ تشريف مي آوردند و هم اولادشان را مي آورند. نه اين که در دژي بنشينند و فقط فرمان بدهند! امام حسن (ع) در دل دشمن مشغول جنگيدن بود که حضرت امير فرمودند: املکوا عني هذا الغلام (1) بجاي من اين جوان را مالک شويد و او را حافظت کنيد و به اصطلاح امروز اسکورتش کنيد و اگر دشمن او را محاصره کرد از او دفاع کنيد. سيد رضي (ره) مي گويد اين جمله از برترين و زيباترين سخنان حضرت امير است.

 

آن گه حضرت مي فرمايد: فانني انفس بهذين (يعني الحسن و الحسين عيلهما السلام) علي الموت زيرا من اين دو تن (حسن و حسين) را خيلي دوست دارم. حيف است که اينها بميرند. من به مرگ اينان بخل مي ورزم. جان اين دو تن براي من بسيار نفيس است. آن گاه حضرت دليلش را ذکر مي کنند. مي فرمايد: لئلا ينقطع بهما نسل رسول الله براي اين که مي خواهم نسل پيامبر قطع نشود، به اين دليل امام حسن و امام حسين را بيش از ديگران دوست دارم. از يک سو وظيفه دارم که بين فرزند خود و فرزند ديگران فرقي نگذارم، (بلکه در مواقع کار و تلاش و زحمت، اول فرزندان خودم را بفرستم) و از سوي ديگر بايد سفارش پيامبر را اطاعت کرده باشم. زيرا دين پيامبر، پس از من بايد توسط اين دو جوان تبيين گردد. بنابراين دوست داشتن اين دو جوان به خاطر محبت پدر و فرزندي نيست (زيرا حضرت، فرزندان ديگر هم داشتند اما اين سخن را درباره ي آنان نفرمودند)، بلکه به خاطر احترام به سخن پيامبر است و با صراحت لهجه هم اين را اعلام مي فرمايند.همچنين پيامبر اسلام که امت را امر کرده که به خويشاوندانش مودت داشته باشند براي اين است که به نفع امت است (2) و چون ساير پيامبران چنين خويشاونداني نداشتند که اين اندازه نزد خداوند منزلت داشته باشند. به امت خود مي گفتند: ما اجر و مزد رسالتمان را فقط از خدا مي خواهيم (3) اما پيامبر اسلام فرمود اجر و مزد رسالت من، مودت به خويشاوندانم مي باشد. (4) .

تقدم پيامبر بر فاطمه

وقتي که حضرت فاطمه به شهادت رسيدند (1) و حضرت امير ايشان را در کفن پيچانيد و در گور خوابانيد با صدايي آهسته مانند کسي که سري سخن مي گويد پيامبر (ص) را مورد خطاب قرار داد و فرمود: السلام عليک يا رسول الله عني و هن ابنتک النازله في جوارک و السريعه اللحاق بک اي پيامبر از طرف خودم و از طرف دخترت (که در جوارت آرميده است) به تو سلام مي کنم. از سوي کسي که زود به تو پيوست. آن گاه حضرت درددلهايي مي کند و از امت گلايه هايي دارد و با تعبيراتي سخن مي گويد که بسيار دلخراش و متاثر کننده است! که هر يک در جاي خودشقابل بحث و بررسي است. اما جمله اي که مربوط به بحث صراحت لهجه مي شود، اين است: قل يا رسول الله عن صفيتک صبري و رق عنها تجلدي، الا ان لي في التاسي بعظيم فرقتک يعني اي پيامبر در مرگ دخترت صبرم کم شد و تاب و توانم رفت ولي در مقابل مصيبت مرگ تو، شايسته است که بر مرگ فاطمه صبر کنم. چون بر مرگ بزرگتري يعني مرگ پيامبر صبر کردم بر مرگ فاطمه که کوچکتر از مرگ پيغمبر نزد من است بايد صبر کنم و حضرت امير مصيبت شهادت فاطمه را با ياد مصيبت ارتحال پيامبر از ياد مي برد و به وسيله ي مرگ پيامبر خود را در مرگ فاطمه تسليت مي داد. اين نکته نشان مي دهد که حضرت در واقع براي مرگ همسرش ناراحت نيست زيرا کسي براي همسر جوانش اظهار ناراحتي کند براي پدرزنش کمتر ناراحت است. در حالي که درباره ي حضرت امير بر عکس است و خودشان اين نکته را مي فرمايند.

بنابراين پيداست که محبت حضرت امير بر حضرت فاطمه به خاطر همسر بودن نبود بلکه به خاطر سخن پيمبر بود که مي فرمود: فاطمه پاره ي تن من است. يعني همسرش را به خاطر اسلام دوست مي داشت و براي اين دوست مي داشت که قرآن فرموده است: قل لا اسالکم عليه اجرا الا الموده في القربي يعني اي پيامبر به امت بگو من هيچ اجر و مزدي براي رسالتم از شما نمي خواهم جز آن که به خويشاوندانم مودت و محبت داشته باشيد.

اگر علاقه ي حضرت امير به حضرت زهرا فقط علاقه ي طبيعي بود نبايد پدر زن رابر زن مقدم بدارد و اصلا نبايد در وقت دفن همسرش که غم، تمام دل حضرت را گرفته است ذهنش متوجه مساله ديگري شود. پس معلوم مي شود که مرگ پيامبر برايش مهمتر بوده و فاطمه را به خاطر پيامبر و قرآن دوست مي داشته است. در دنباله ي مطلب هم صريحا مي فرمايد: فاطمه از دستم رفت و از حالا تا آخر عمر شبها راحت نمي خوابم و غم و اندوه هميشه با من هست.

اين يکي ديگر از مواردي است که حضرت، صريحا موضع فکري و عاطفي خود را بيان مي فرمايند.

 

زن از ديدگاه علي

 

يکي از موارد صراحت لهجه ي حضرت امير معرفي زن و ترسيم مسير تکاملي او است.

 

زن از يک زاويه همانند مرد يک انسان است لذا داراي حقوق انساني است (1) و اما از زاويه ي ديگر زن است و داراي اختلافاتي نسبت به مرد است. حضرت امير به برخياز فرقهايي که بين زن و مرد است صريحا اشاره مي فرمايد.

 

در جائي مي فرمايد زن مانند گياه خوشبو است نه مانند کارفرما و وکيل خرج (2) در جاي ديگر مي فرمايد هدف خانمها آراستن زندگاني دنيا است (3) .

 

چون جنگ و جهاد کار مشکلي است و در نامه ي سي و يکم فرمود زن نمي تواند کار سخت اجام دهد بنابراين جهاد براي زن واجب نيست. به همين دليل حضرت مي فرمايد جهاد زن، اطاعت از شوهر است (4) همچنين مي فرمايد سه صفت است که براي مردان زشت است و براي زنان نيکو، اول تکبر (زيرا اگر زن متکبر باشد با و نرم سخن نمي گويد و ملاحت و ظرافت خود را در اختيار بيگانه نمي گذارد) دوم بخل، (زيرا شخص بخيل مال خود و شوهرش را حفظ مي کند). سوم ترس که اگر زن ترسو باشد از هر چيز مشکوک چشم مي زند (ماشين مشکوک سوار نمي شود و با مرد مشکوک سخن نمي گويد) و از آن فاصله مي گيرد (5) اما آنچه بيش از اينها به چشم مي آيد و دلالت بر صراحت لهجه ي حضرت علي دارد دو مورد است:

 

يکي در حکمت شماره ي 238 است که مي فرمايد: تمام زن شر و بدي است و بدتر از همه، آن که مرد مجبور است زن بگيرد. اين جمله با حديث امام صادق - عليه السلام - که مي فرمايد: بيشتر خير در وجود زنان است و هر دودر دو کتاب معتبر و غير قابل انکار است بايد با هم بررسي شوند که براي طولاني نشدن مطلب، خواننده ي گرامي را به درس شانزدهم کتاب بهشت خانواده ارجاع مي دهيم.

 

دوم نقص عقل است که بايد در اين مقاله مورد بررسي قرار گيرد. اميرالمومنين مي فرمايد: زنان از نظر... و عقل ناقصند... و نقصان عقلشان براي اين است که گواهي دادن دو زن برابر يک مرد است (6) اين حديث دو نکته دارد:

 

اولا اين ضعف عقل، اختياري و ارادي نيست بنابراين جرم و گناهي را براي زنان ثابت نمي کند در صورتي که بيش از هشتاد حديث و روايت وجود دارد که بي عقلي و حتي حماقت را به مردان نسبت مي دهد و آن هم حماقتي که با اراده و اختيار از مردان سر مي زند مانند کسي که ريش خود را از يکمشت بلندتر کند.

 

ثانيا: زن، عاطفه و احساس قوي دارد که اجتماع به آن نيازمند است. همچنان که به عقل و تدبير مردان احتياج دارد. و اثر احساس در نظام خلقت کمتر از عقل نيست. برخي از مشکلاتبا عقل حل مي شود و بعضي با عاطفه، برخي از گره ها با عشق حل مي شود نه با عقل، همچنان که عکس اين جمله نيز درست است.

 

ذکر مثالي عقل و عشق را با يکديگر مقايسه کرده و لزوم عشق را در برخي از امور زندگاني ثابت مي کند.

 

کودکي را فرض کنيد که تازه به راه افتاده و از اين سو به آن سو جست و خيز داشته و پيش روي پدر و مادر مي دود و بازي مي کند. آنان نيز هر يک به کار و زندگي خود مشغول اند که ناگهان مي بينند فرزند دلبندشان دوان دوان به سوي استخر آب مي دود، پدر باعقلش محاسبه مي کند که ممکن است دنبال اسباب بازي اش مي رود، ممکن است مي خواهد دستش را به آب بزند و از اين گونه احتمالات و اگر پاسخ همه ي اين احتمالات منفي باشد آن گاه مي دود و کودک را بغل مي کند. اما مادر در آن وقت تمام احتمالات و اگرها را کنار گذاشته و بدون کوچکترين تاملي مي دود و بچه را مي گيرد. او در آن لحظه به غير از فرزندش اصلا به چيزي ديگري فکر نمي کند.

مادر اگر چه بعد از واقعه بفهمد که حق با شوهش بوده و او بدون جهت عجله داشته اما باز هم در اين گونه پيشآمدها اين چنين قضاوت و رفتاري دارد.

و اگر خداي نکرده کودک در استخر بيفتد و پدر و مادر شنا بلد نباشند. پدر با خود مي گويد اگر من هم بروم غرق مي شوم و عقل مي گويد يک تن غرق شود بهتر از اين است که دو تن از بين بروند. ولي مادر هر چند پابرهنه به سوي فرزندش مي دود و خود را به آب مي زند و فکر مي کند يا بچه را نجات داده و يا خودش هم خفه مي شود و در هر دو صورتجان دادن بچه را نمي بيند. مرد همواره در بند عقل و حساب است و زن مقهور عشق و احساس.

 آري:

 عشق را با پنج و با شش کار نيست

مقصد او جز که جذب يار نيست

ترس و مويي نيست اندر پيش عشق

جمله قربانند اندر کيش عشق (7) .

 خانم در مقابل برخورد عاقلانه ي شوهر به او چنين پاسخ مي دهد:

 

عشق قهار است و من مقهور عشق

چون قمر روشن شدم از نور عشق

عشق مي گويد به گوشم پست پست

صيد بودن خوش تر از صيادي است

 اين دو حالت متضاد، منحصر به زن و شوهر نيست، خواهر و برادر نيز اين چنين اند، عمو و عمه، دايي و خاله و هر مرد و زني در عالم هستي اين گونه اند. عشق و احساس در فطرت زن سرشته است و سنجش و حسابرسي در فطرت مرد.بنابراين منظور حضرت امير، مذمت زن نيست بلکه بيان يک واقعيت، در خلقت است. يعني قانون تکوين و بقاي نسل انسان اقتضا مي کند که زايمان باشد. خداوند اين وظيفه را بر عهده ي زن گذاشت و لوازم آن را نيز به او عنايت فرمود، يکي از لوازمش عشق و عاطفه ي قوي است که مرد را از آن محروم ساخته و ابزار ديگرش ضعف عقل است، براي اين که درد زايمان قابل تحمل باشد (دردي که حضرت مريم مي فرمايد: اي کاش پيش از اين مي مردم و به کلي فراموش مي شدم) (8) ضعف عقل لازم است. پس اين ضعف مانند قوت عشق يک ابزار است، يک نعمت خدادادي است، يک قانون حکيمانه و ضروري در آفرينش انسان است و نبايد به خاطر آن، زن را سرزنش کرد. و در مقابل اين درد هولناک، اجر بسيار فراواني براي مادر تعيين شده است و نيز احترام مادر بيش از پدر بر فرزند لازم شمرده شده است. بنابراين خداوند، هم حکيم است و هم عادل.

و از آن طرف کارهاي طاقت فرساي جسمي و فکري را بر عهده ي مردان گذاشت و نيروي لازم براي انجام آن کارها را نيز به آنان عنايت فرمود و اين نکته هم، مقتضاي حکمت و عدالت پروردگار است.

اگر مرد هم قرار بود زايمان کند، خداوند به او ابزار ضعف عقل را حتما عنايت مي فرمود و نيز اگر زن قرار بود کارهاي سنگين اداره و بازار و دولت را انجام دهد، عاطفه اش را تضعيف مي نمود.

البته افرادي هستند که مي گويند منظور حضرت علي از ضعف عقل زنان (در خطبه ي هشتاد و هشتم) منحصرات عايشه بوده زيرا اين خطبه را ايشان پس از جنگ جمل سروده است اما بايد دانست که اميرالمومنان گناه يک زن را به گردن جنس زن نمي اندازد. اگر چه جنگ هم يکي از کارهاي مشکل جسمي و فکري است که

 

 

 

( صفحه 8)

 

 

 

خداوند حکيم به خاطر ضعف عقل زنان از عهده ي آنان برداشته است. پس اين ضعف عقل، غير اختياري و پسنديده و لازم و مفيد است.

 

ضعف عقل ديگري داريم که ناپسند و اختياري و مضر است و آن اين است که خانمها خود را مساوي مردان بدانند و بگويند جاذبه و دلربائي زن بيش از مرد نبوده پس حجاب برايش لازم نيست يا بگويند قدرت بدني زن از مرد که کمتر نبوده پس بايد در کارخانه و کوره و رانندگي در بيابان و باربري و جنگيدن و هر کار سخت ديگر زن هم شرکت کند و يا بگويند قدرت فکري زن از مرد کمتر نيست پس بايد در کار وزارت و قضاوت و سياست شرکت کند. زنان عاقل پاسخ مي دهند که خداوند در تکوين و آفرينش، امکانات را بين زن و مرد تقسيم کرده است ما نيز به پيروي از قانون آفرينش کارهاي ظريف و لطيف و عاطفي و تربيتي و احساسي را در داخل و خارج منزل به عهده مي گيريم و کارهاي فکري و جسمي را بر دوش مردان مي گذاريم. اما زنان گول خورده و آلت دست مردان بوالهوس قرار گرفته، هم خود را از انجام کارهاي موافق طبيعت خود، با دست خودشان محروم کرده اند و هم در انجام کارهاي مردانه رفوزه شده اند. خسر الدنيا و الاخره! لذا از همان اول اميرالمومنين با صراحت مي فرمايد: دنبال کارهاي مردانه نرو زيرا تو گل خوشبويي و نه قهرمان.

زهد حضرت امير

 بعد از جنگ صفين و يک سال قبل از شهادت، حضرت نامه اي به عثمان بن حنيف والي بصره مي نويسند و او را درباره ي غذاي رنگارنگي که بر سر سفره ي يکي از ثروتمندان شهر خورده بود، مواخذه مي فرمايند. آنگاه درباره ي خود چنين مي فرمايند: الا و ان امامکم قد اکتفي من دنياه بطمريه و من طعمه بقرصيه (1) بدانيد که پيشوا و امام شما از دنيا به دو جامه ي کهنه و دو قرص نان اکتفا کرده است. خوراک معمولي اش در شبانه روز دو عدد نان جو بوده است و دو دست لباس داشته که وقتي يکي از آنها کثيف مي شده، آن را مي شسته، ديگري را مي پوشيده و يا اين که فقط يک پيراهن و يک شلوار داشته است.

درباره ي کت وصله دارش چنين مي فرمايد: و الله لقد رقعت مدرعتي هذه حتي استحييت من راقعها (2) يعني جبه ام (3) را آن قدر وصله زده ام که از وصله زننده ي آن خجالت مي کشم. آن گاه شخصي به حضرت گفت:آن را دور نمي اندازي! (الا تنبذها عنک) امام در پاسخ فرمود:عند الصباح يحمد القوم السري يعني بامدادان از شب روها تعريف مي کنند. و اين مثلي است در عربي که وقتي دو کاروان شبانه به منزلي برسند که کويري را پيش رو داشته باشند، کاروان اول اسبها را زين مي کند و کمر خود را محکم مي بندد و مجهز به راه مي افتد و در هواي خنک شب از کوير گذشته و خود را به آبادي مي رساند. کاروان ديگر تنبلي کرده و تمام شب را استراحت مي کند و روز را در گرما و ناراحتي به راه مي افتد و عرق مي ريزد و دائما کاروان اول را ستايش مي کند. حضرت مي فرمايد: فرداي قيامت آشکار مي گردد که کدام گروه ستايش مي شوند، کساني که در اين دنيا جديت کردند و از ثانيه هاي عمرشان براي آن دنيا استفاده کردند يا افراد تنبل و تن پرور؟!. يعني تو مي گويي قبا و جبه ام را دور بيندازم ولي فرداي قيامت من و امثال مرا ستايش مي کنند.

البته خودش هم فرموده است که شما نمي توانيد مانند من زندگي کنيد ولي با عفت و کوشش خود مرا کمک کنيد.

بنابراين اميرالمومنين با اين که ثروت و امکانات مالي داشته و مي توانسته خوب زندگي کند ولي عمدا چنين کاري نکرده است شاهد اين مدعا، گفتگوي حضرت با ابن عباس است.

>داستان کفش وصله دار

>داستان منزل علاء

>داستان گريه معاويه

>داستان نوف بکالي

 

داستان کفش وصله دار

وقتي که حضرت امير مي خواست به جنگ جمل برود در محلي به نام «ذي قار» (نزديک بصره) به ابن عباس برخورد کرد و حضرت مشغول دوختن کفش پاره اش بود. که به ابن عباس فرمود: ما قيمه هذا النعل (1) ؟ قيمت اين کفش چقدر است. او گفت: لا قيمه لها ارزشي ندارد. بي رو دربايستي معلوم مي شود که کفش حضرت مثل کفش پاره هايي بوده که ما داخل سطل زباله مي اندازيم. از خورشيدي که آن روز گفتگوي حضرت با ابن عباس را شنيد و صحنه را ديد اگر سوال کنيد تا کنون يعني با گذشت يکهزار و چهارصد سال آيا يک تن ديگر که شخص اول سياسي يک مملکت باشد مثل علي ديده اي؟ يقينا مي گويد: نه. در اين چهارده قرن، قرني صد سال و سالي 354 مرتبه خورشيد اول روز طلوع کرده و آخر روز غروب کرده اما پادشاهي، خليفه اي، رئيس جمهوري را مانند علي نديده است که خودش کفشش را وصله بزند، نه فقط رئيس جمهور، استاندار و فرماندار و حتي بخشداري هم چنين کاري را نکرده است. اگر کردهبود - عليه السلام - سخن حضرت بر خلافت واقع در مي آمد زيرا خودش فرمود است که انتم لا تقدرون علي ذلک (2) يعني شما نمي توانيد مانند من زندگي کنيد. ولي با پرهيزکاري و خودداري از گناه مرا کمک کنيد: ولکن اعينوني بروع و اجتهاد و عفه و سداد.

خوب، اين وضع زندگي علي است، آن لباسش، آن نانش و اين هم کفشش، اکنون اگر بپرسيد که چرا حضرت امير اين گونه زندگي مي کرده است؟ خود حضرت پاسخ مي دهد.

داستان منزل علاء

يکي از ياران حضرت به نام علاء بن زيد حارثي که در بصره زندگي مي کرد، مريض شده بود، اميرالمومنين (ع) براي عيادت او وارد منزلش شد و ديد خانه اش مقداري وسيعتر از اندازه ي معمول است. به او فرمود: ما کنت تصنع بسعه هذه الدار في الدنيا! و انت اليها في الاخره کنت احوج (1) وسيع بودن اين خانه به چه دردت مي خورد؟ در حالي که به فراخي منزل آخرت نيازمندتري. اين خانه موقتي است و آن خانه دائمي، البته اگر بخواهي با اين خانه، آن خانه را آباد کني، ميهماني کني، خويشاوندانت را دعوت کني و مايه ي الفت بين آنان گردي و نيازهاي مردم را بر طرف سازي، در اين صورت به فراخي خانه ي آخرت رسيده اي (2) آن گاه علاء مي گويد شما مرا نصيحت فرمودي ولي من برادري دارم که تازگي راهب شده است و رياضت مي کشد و زن و فرزند خود را رها کرده و در گوشه اي مشغول عبادت است. لباس خشن مي پوشد و مانند شما نان جو مي خورد. حضرت فرمود: او را نزد من آوريد. سپس به او گفت: يا عدي نفس هاي دشمن که خود، شيطان پليد خواسته است ترا سرگردان سازد. چرا به زن و فرزندت رحم نکردي؟! تو کوچکتر از آني که خداوند دنيا را از تو بگيرد. اين مقام، مال پيامبران است و روح تو کوچکتر از آن است که صاحب اين مقام باشد. حضرت فرمود: تو خيال مي کني که خداوند دوست ندارد از نعمت هاي حلال و پاکيزه استفاده کني؟! (3) .

 

وقتي که عاصم (4) نصايح حضرت را شنيد، در پاسخ گفت در پوشيدن لباس خشن و خوردن غذاي بيمزه از شما تقليد مي کنم و شما چنين هستي!

 

چرا حضرت مانند بينوايان زندگي مي کرد

 

حضرت در پاسخ عاصم فرمود: من غير از تو هستم، من خليفه ي پيامبر و شخص اول کشور اسلاميم، من بايد اين گونه زندگي کنم، خداوند بر پيامبران و جانشينان آنان واجب ساخته است که مانند مردم تنگدست زندگي کنند. کيلا يتبيغ بالفقير فقره براي اين که تنگدستي و بيچارگي فقير او را پريشان نکند، به هيجان نياورد و مضطرب و منفجر نسازد. و اين سخن بسيار درست و حقي است.

 

کسي که يک ماه است يک سير گوشت نتوانسته بخورد وقتي بيايد در بازار و گوشتهاي فراواني را ببيند، درون سطل زباله ي مردم رانهاي مرغ نيمه خورده را ببيند، يا ساختمان مرتفع و مجهزي را تماشا کد و حسرت بخورد و با خودش فکر کند که هر آجر اين ساختمان معادل يک وعده غذاي من است، از نظر لباس تاسف بخورد، از نظر مدرسه ي فرزندش، بهداشت خانواده اش و هر نياز ديگر در تنگدستي باشد اگر چه اين شخص گلايه اي نکند، ابراز ناراحتي نکند اما در دلش بسيار ناراحت است. افراد بينوا که خداشناس واقعي و قانع و عفيف هستند بسيار بسيار اندکند. عموم افراد که ايمان معمولي دارند اين اندازه اختلاف طبقاتي را که مشاهده کنند ناراحت مي شوند. حضرت مي فرمايد من مثل تهيدستان زندگي مي کنم، چون که شخص بينوا نگويد خوشا به حال علي که شخص اول مملکت است و همه امکانات مادي در اختيار او است. او وقتي ببيند يا بشنود که علي هم مانند او زندگي مي کند گويي آب سردي روي دل آتشين و پر دردش ريخته مي شود و آرام گردد و با تمام وجود قانع مي شود. حضرت مي فرمايد: دليل رياضت کشيدن من اين است. و به همين دليل مي بينيم تمام مردم دنيا وقتي اين روح بزرگ را مي بينند در مقابلش تعظيم مي کنند حتي حکام ستمگر و جابر وقتي مي بينند در مقابل هواي نفس، خودشان به زمين خورده اند و علي در اين نبرد مهم برنده شده است، در مقابلش خضوع مي کنند. آنان اگر سير باشند و بعد برايشان غذاي لذيذي بياورند با اين که مي دانند خوردن روي سيري زيان آور است اما نمي توانند نخورند، کاخي مي خواهند بسازند که مقداري وسيعتر باشد اگر بدانند هزاران کوه خراب مي شود ولي اين کار را مي کنند. مي دانند اگر به ميليونها تن انسان ضعيف ستم کنند، بالاخره آشوب مي کنند و سالها بعد آنان را از حکومت ساقط مي کنند پس براي دنيايشان بد است و براي آخرتشان بدتر، اما نمي توانند نکنند.

به خاطر همين مساله مبارزه ي با نفس را جهاد اکبر گفته اند. مهمترين امتيار امام خميني همين بود که علي وار زندگي مي کرد. از همان اول و از جواني مبارزه ي با نفس سرکش را از برنامه ي زندگيش جدا نکرد و اين قدرت را پيدا کرد که به امريکا نهيب بزند اين قدرت، قدرت علوي است و هر شخصي که اين گونه زندگي کند به همان نسبت، روحش به روح علي نزديک مي شود. اما سران بيشتر کشورهاي اسلامي (و شايد همه) از امريکا مي ترسند.

 داستان گريه معاويه

شخصي به نام ضرار ابن ضمره (1) مي گويد با معاويه برخورد کردم و او درباره ي حضرت امير (ع) از من سوال کرد. من مسامحه کردم و از پاسخ گفتن عذر خواستم و معاويه اصرار کرد، آن گاه من چنين گفتم: خدا شاهد است در دل شب در محراب مي ايستاد و محاسنش را در دست مي گرفت و مانند مار گزيده به خود مي پيچد (2) و مانند يک شخص ناراحت و مصيبت ديده،گريه مي کرد و مي فرمود: اي دنيا مرا رها کن. آيا خود رابه من عرضه مي کني؟ يا مرا مي خواني؟ چه آرزوي دور و درازي داري! من به تو کاري ندارم، سراغ ديگري برو. من ترا سه طلاقه کرده ام. عمرت کوتاه و اهميت تو اندک و آرزويت پست است. اي داد از کمي توشه و درازي راه و دوري سفر آخرت و سختي قبر و قيامت.

آن گاه معاويه منقلب شد و گريه کرد و من فکر نمي کنم گيره اش ساختگي باشد زيرا اين داستان پس از شهادت حضرت بوده و واقعا هم گريه دارد کسي که در مقابل نفسش آن قدر کوچک است که خود را مانند اين علي خليفه ي پيامبر مي داند وقتي خود را با او مقايسه مي کند بايد گريه کند. حضرت مي فرمايند مرا آن قدر پايين آوردند که با معاويه برابر ساختند!!

داستان نوف بکالي

حکمت شماره ي 104 (از شرح عبده، ج 2، ص 165 و ترجمه ي فيض، ص 1123 و نسخه ي صبحي صالح، ص 486).

اين شخص که از ياران امام بود مي گويد: شبي اميرالمومنين (ع) را ديدم که از بستر خويش بيرون آمد و به ستارگان مي نگريست و فرمود: اي نوف خوابي يا بيدار؟ گفتم: بيدارم. آن گاه فرمود: خوشا به حال کساني که به دنيا ميل نداشته و به آخرت ميل دارند. فرش آنان زمين است و رختخواب آنان خاک و نوشابه ي گوارايشان آب، با قرآن خواندن، دل خود را مي آرايند و با دعا و خواستن از خداوند خود را از خطرات حفظ کرده و به روش حضرت مسيح (ع) دنيا را از خود جدا کرده اند.

اين گوشه هايي از زهد حضرت است که در نهج البلاغه صريحا به آن اشاره مي کنند.