عاشق علي (ع) و دشمن کينه توز آن حضرت

 

«اَفلَح» از ياران مخلص امام علي ـ عليه السلام ـ بود او داراي پوستي سياه بود. او با اين که مسلمان خوبي بود اما لحظه اي از زندگي خود گرفتار عمل دزدي و سرقت گرديد. و پس از انجام آن عمل فشار وجدان و ترس از خدا، او را سخت ناراحت نمود. بنابراين توبه کرد و با خود گفت به حضور علي ـ عليه السلام ـ مي رود تا با جاري نمودن حدّ دزدي، مرا پاک سازد به محضر علي ـ عليه السلام ـ آمد و سه بار اقرار به دزدي کرد، امام ـ عليه السلام ـ چهار انگشت دست راست او را قطع نمود.

او با اين که ضربه سختي خورده بود، با قلبي لبريز از ايمان از محضر علي ـ عليه السلام ـ مرخص شد و به سوي خانه خود رهسپار گرديد.

در اين ميان يکي از فرصت طلبان و دشمنان پر کينه علي ـ عليه السلام ـ به نام «ابن کَوّا» که از خوارج نهروان بود(1) با خود گفت اکنون مي روم و اين شخص را بر ضدّ علي ـ عليه السلام ـ مي شورانم. با نيرنگ خاصي نزد او آمد گفت: «آه، آخ، آقا جان! چه کسي دست نازنين تو را قطع کرد؟ به راستي چقدر بي رحمي؟ چقدر قساوت؟!...».

«افلح» که دلي نوراني و ايماني استوار داشت، بر خلاف فکر خام «ابن کوّا» آن چنان شور و نشاط نسبت به علي ـ عليه السلام ـ پيدا کرد، که در بازار و محل رفت و آمد مردم، با زبان فصيح به مدح علي ـ عليه السلام ـ پرداخت و با سخنان موزون و پر معني که از قلبي پاک و سرشار از محبت علي ـ عليه السلام ـ بر مي خاست، فرياد مي زد: «قطع يميني امام حنفيّ، بدريّ، احدي، مکيّ، مدنيّ، ابطحيّ، هاشميّ، قرشيّ. قطع يميني امام التّقي، و ابن عمّ المصطفي، شقيق النّبيّ المجتبي ليث الثّري، غيت الوري، حتف العدي و مصباح الهدي...؛ دست راستم را قطع کرد آن پيشواي يکتا پرست. آن که يکّه سوار نبردگاه بدر و احد بود، آن که مکه و مدينه و سرزمين ابطح، او را به عظمت مي شناسند.

دستم را بريد. پيشواي پرهيزکاران و پسر عموي پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ ميوه دل پيامبر برگزيده خدا، آن که شير بيشه شجاعت و مايه رحمت انسانها. و کوبنده دشمن و چراغ تابان هدايت است...»

و مطالب ديگري به همين منوال با شور و سوز خاصي مي گفت و جمعيت مردم از هر سو، اطرافش را گرفته بودند چنان چه گويي سخنران خوش بيان و چيره دستي بر مردم خطبه مي خواند.

اين خبر به امام علي ـ عليه السلام ـ رسيد، امام براي او پيام فرستاد و به حضورش طلبيد و نسبت به او محبت کرد و برايش دعا نمود، و او گفت: اي اميرمؤمنان! عشق تو در گوشت و استخوانم آميخته و اگر پيکرم را قطعه قطعه کنند، عشق تو از قلبم بيرون نمي رود... .

و امام از سوي ديگر دريافت که کوردلي بي ايمان که همان «ابن کوّا» باشد او را اين گونه شوريده و پر احساس کرده است، به «ابن کوّا» فرمود: «اي فرزند کوّي! ما را دوستاني است که اگرآنان را قطعه قطعه کنيم، جز بر دوستي شان نيفزايد، و به عکس ما را دشمناني است که اگر «شهد عسل» بر گلوي آنها بريزيم، جز بر دشمني و کينه توزي آنها نمي افزايد. آن کس که ما را به حقيقت دوست دارد، حتماً در روز قيامت، مشمول شفاعت ما خواهد شد».(2)

از حوادث روزگار اين که همين شخص در سپاه علي ـ عليه السلام ـ در جنگ نهروان به شهادت رسيد و جانش را تقديم مولايش علي ـ عليه السلام ـ نمود، و همان خارجي ناپاک «ابن کوّا» در همين جنگ، در سپاه نهروانيان به هلاکت رسيد و به دوزخ واصل شد.

اينک در اين مورد به سخني از نهج البلاغه گوش فرا دهيم که امام علي ـ عليه السلام ـ مي فرمايد:

«هرگاه با اين شمشيرم بر بيني فرد با ايماني بزنم که مرا دشمن بدارد، دشمن نخواهد داشت و اگر تمام دنيا را در گلوي منافق بريزم که مرا دوست بدارد، دوست نخواهد داشت و اين به خاطر آن مي باشد که بر زبان پيامبر امّي (درس نخوانده) واقع شده است که فرمود: «يا علي لا يبغضک مؤمن ولا يحبک منافق؛ اي علي! مؤمن با تو دشمني نمي کند و منافق تو را دوست نمي دارد.(3)

و اين يک ضابطه و معياري است که مؤمن و منافق را مي توان بر اساس آن شناخت.

 

منابع ----------------------------------------------

(1). عبدالله بن کوّا از اصحاب علي ـ عليه السلام ـ بود و سپس به خوارج نهروان پيوست، اين شخص به قدري کينه توز بود که روزي علي ـ عليه السلام ـ نماز مي خواند، او چند بار آيه 60 سوره روم را که در مورد پوچ شدن اعمال مشرکان است، خواند و به اين وسيله با کنايه به ساحت مقدس علي ـ عليه السلام ـ نسبت شرک مي داد، و سئوالات عجيبي از روي عناد از آن حضرت مي کرد (الکني و الالقاب، ج1، ص396؛ سفينه البحار، ج2، ص499) و سرانجام از سران آتش افروز جنگ نهروان شد و در همين جنگ به دست سپاه علي ـ عليه السلام ـ به قتل رسيد.

(2). اقتباس از بحار، ج41، ص204؛ ناسخ التواريخ حضرت علي ـ عليه السلام ـ ، ج4، ص173.

(3). نهج البلاغه، حکمت 45.

محمد محمدي اشتهاردي - داستان هاي نهج البلاغه