رفتارشناسي امام علي(عليه ‏السلام)


1ـ فرزندان

از سفارش ‏هايي که به پدرها و مادرها مي‏کرد، نقش بسيار مهم عاطفه را مي‏توان دريافت:

پدري که با محبت به فرزندانش بنگرد، برايش عبادت مي ‏نگارند.

کسي که فرزندانش را مي‏ بوسد، نيکي برايش مي‏ نويسند و کسي که او را شاد کند، خداوند روز رستاخيز شادش مي‏کند.

از والدين مي‏خواست فرزندانشان را گرامي دارند و اگر به آنان وعده‏اي داده‏اند، به وعده خويش عمل کنند.

فقدان فرزند، جگر را آتش مي‏زند.

کسي که فرزند دارد، کودکي کند.

فرزند بد، شرف [پيشينيان] را نابود و نياکان را بدنام مي ‏سازد.

[فرزندم!]... تو را نه پاره تن، که تمام وجود خويش مي‏يابم؛ به گونه‏اي که اگر مصيبتي به تو رسد، پنداري که به من رسيده باشد؛ و اگر مرگ به سراغ تو آيد، گويي به سراغ من آمده است.

از خداوند نخواستم فرزنداني [فقط] گلچهره و گل اندام به من بدهد، اما از وي خواسته‏ام فرزنداني مطيع [فرامين [خداوندي، بيمناک از [گناهان خويش در برابر] او، بدهد؛ به گونه‏ اي که هرگاه بدو مي‏نگرم ـ که پيرو خداوند است ـ چشمانم [از شادي] روشن شود.

2ـ خويشاوندان

روزي فرمود: خداوندا! به تو از گناهاني پناه مي‏برم که نابودي را جلو مي ‏اندازد.

«عبدالله»، پسر کوّاء يشکري، برخاست و پرسيد: اي امير دين باوران! مگر گناهاني هستند که نابودي را جلو مي‏ اندازند؟

ـ آري. واي بر تو. گسستن خويشاوندي [از آن گناهان است]. خانواده‏اي گناهکار گِرد هم مي‏ آيند و همديگر را ياري مي‏کنند، پس خداوند آنان را روزي [بسيار] مي‏دهد؛ و خانواده ‏اي پارسا از هم مي ‏گسلند، خداوند آنان را [از روزي بسيار [ناکام مي‏کند.

خاله را [در احترام] همانند مادر مي‏دانست و از افراد مي‏خواست با خويشاوندان خود پيوند زنند، گر چه در حد سلام و عليک باشد.

دشمني بستگان را تلخ‏تر از گزندگي عقرب‏ ها مي‏دانست.

کسي که دستش را [از ستم] به نزديکانش نگه دارد، يک دست را از آنان بازداشته، و دستان بسيارِ آنان را [از ستم به خود] باز مي‏دارد.

کسي که دوست دارد عمرش طولاني، درآمدش بسيار، بدمرگي دفع، دعايش پذيرفته شود، پس با بستگانش پيوند برقرار کند.

از افراد مي‏خواست با خويشاونداني که با آنان قطع رابطه کرده‏اند، پيوند زنند.

به خاطر اصطکاک ‏هايي که همسايگي پديد مي ‏آورَد، سفارش مي‏ کرد بستگان به ديدن هم بروند، اما با هم همسايه نشوند.

در نامه‏ اي به فرزندش امام حسن مجتبي(عليه‏السلام)، از وي مي‏خواهد بستگان را گرامي بدارد: چرا که «ايشان بال‏هاي تو هستند که با آن مي‏پري؛ و اصل و ريشه تواَند که بدان بازمي‏گردي؛ و دست تو هستند که با آن حمله مي ‏آوري.»

اي مردم! آدمي هر چند توانگر باشد، از بستگانش و دفاع آنان از او با دست و زبان بي‏نياز نيست؛ زيرا خويشاوندان هر شخص، بزرگ‏ترين محافظان او هستند که از پشت سر حمايتش مي‏کنند و بيش از ديگر مردم، اوضاعِ پراکنده او را به سامان مي ‏آورند و چون حادثه ‏اي بر او فرو آيد، از ديگران بدو مهربان‏ترند.

صِرف خويشاوندي را کافي نمي‏ شمرد، بلکه مي‏فرمود:

خويشاوند کسي است که محبت، او را نزديک کرده است، گر چه نسبش دور است؛ و دور [بيگانه] فردي است که دشمني او را دور کرده، گرچه نسبش نزديک است. چيزي از دست به بدن نزديک‏تر نيست، و دست هرگاه فاسد شود، بريده مي‏شود؛ و وقتي قطع شد، [بين دست و بدن] جدايي مي‏افتد.

3ـ دشمنان

روشش در برخورد با دشمنانش، تاب آوردن اهانت‏هاي آنان بود. روزي جمعي از خوارج وارد مسجد کوفه شدند تا با شعارهاي پي در پي، سخنراني امام را بر هم زنند. در ميانه خطابه حضرت، مردي فرياد زد: «لاحکم الاّ للّه». ديگري از سويي ديگر صدايش را بلند کرد: «لاحکم الاّ للّه». و سومي از گوشه ديگر مسجد، همين شعار را داد. سپس گروهي برخاستند و اين شعار را دَم گرفتند. امام خاموش مانْد تا آنان دست از شعار بردارند. آن گاه خطاب به مردم حاضر در مسجد فرمود: «سخن درستي است؛ اما باطل را از آن اراده کرده‏اند.»

سپس به خوارجِ حاضر در مسجد فرمود: تا وقتي دست به شمشير نبريد [و اقدام مسلحانه نکنيد]، از سه امتياز برخوردار خواهيد بود:

1ـ از ورود شما به مسجد براي نماز جلوگيري نمي‏کنيم.

2ـ تا وقتي با ما هستيد، از حقوق بيت المال شما را محروم نمي‏کنيم.

3ـ تا دست به اقدام مسلحانه نزنيد، با شما نمي‏جنگيم.

روزي پيش از نبرد نهروان، يکي از خوارج وارد مسجد شد، برابر حضرت ايستاد و گفت: «از تو اطاعت نمي‏کنم، پشت سرت نماز نمي‏خوانم و تو را دشمن مي‏دارم.»

امام به سخنانش گوش فرا سپرد و سپس فرمود: «با اين روش، برخلافِ دين عمل مي‏کني و به خويش زيان مي‏رساني.»

مرد با شتاب از مسجد خارج شد. ياران حضرت به وي گفتند: «او مي‏رود و فتنه‏ها برپا مي‏کند. تا دست به حرکتي نزده، دستگيرش کنيم.»

امام فرمود: «تا خلاف نکرده، نمي‏توانيم آزادي‏اش را محدود کنيم.»

عفو، يکي از شيوه‏هاي رفتار با مخالفانش بود:

در نبرد جمل، عايشه شکست خورد و اسير شد. حضرت دوازده هزار درهم به وي بخشيد و چهل زن از قبيله عبدالقيس را فرمان داد تا لباس رزم بر تن کنند، کلاهخود بر سر گذارند و عايشه را تا مدينه برسانند، و چنين شد.

دشمنانش را به جرم بيعت نکردن به پاي ميز محاکمه نمي‏کشانْد و تا زماني که در پي براندازي مسلحانه نبودند، کاري به کارشان نداشت.

پس از کشته شدن عثمان و هجوم انبوه مردمان به سوي ايشان، عبدالله پسر عمر، سعد پسر ابي‏وقاص، محمد پسر مسلمه، اسامه پسر زيد و گروهي ديگر با او بيعت نکردند. حضرت آنان را آزاد گذاشت، اما از آن‏ها خواست تا جامعه را نشورانند.

در حکومت وي، نه فقط غير مسلمانان، بلکه دشمنان نيز داراي حقوق‏اند. گرچه اگر به اقدام مسلحانه دست زده‏اند بايد سرکوب شوند، اما اين بدان معنا نيست که تمامي حقوق آن‏ها و خانواده‏هايشان لگدمال شود.

مردم بصره شورش کردند و پيش از آغاز نبرد با امام، پانصد تن از ياران وي را کشتند. سپس با حضرت جنگيدند و شکست خوردند. پس از شکست پا به فرار گذاشتند. سپاهيان حضرت به تعقيبشان پرداختند. در اين جنگ و گريز، زني از اهالي بصره که حامله بود و وحشت زده مي‏دويد، به سختي زمين خورد و بچه‏اش سِقْط شد و هر دو جان سپردند. به امام اطلاع دادند. حضرت ـ برخلاف تمامي نيروهاي پيروز در جنگ‏هاي تاريخ که براي ملت شکست خورده حق قائل نيستند ـ فرمان داد شوهر آن زن را بياورند. مرد حاضر شد، امام از شاهدان واقعه پرسيد: کدام يک زودتر جان سپردند، کودک يا مادر؟

پاسخ دادند: نوزاد. مادر پس از مدتي مُرد.

امام دستور دادند دو سوم ديه فرزند و نيمي از ديه زن را به شوهرش، و ثلث ديه فرزند و نيمي از ديه زن را به خويشاوندان زن بپردازند.

دشمنان هر کسي را سه نفر مي‏دانست: دشمنت، دشمن دوستت و دوست دشمنت.

شوخي را آغاز دشمني مي‏شمرد.

ستم در حق دشمن را روا نمي‏دانست. از اين رو مي‏فرمود:

پسرکم! تو را سفارش مي‏کنم به دادگري در حقِ دوست و دشمن.

آن که دشمني خويش را آشکار کند، از نيرنگش کاسته مي‏شود.

بي هراس از دشمن مباش، گرچه [به زبان] سپاس گزارد.

بر اين باور بود که دشمن را نبايد کوچک شمرد، گرچه ضعيف باشد.

در نبرد صفين، به يارانش اجازه نداد شاميان را دشنام دهند.

روزي مردي را ديد که براي زيانِ دشمنِ خويش مي‏کوشيد و به خود زيان مي‏رسانيد، بدو فرمود:

تو مانند کسي هستي که نيزه‏اي در تن خود فرو کند، تا کسي را که پشت سرش بر اسب سوار شده، بکشد!

براي انتقام گرفتن از دشمن دست به هر کاري زدن را روا نمي ‏شمرد و پس از آن که ابن ملجم او را ترور کرد، به اطرافيانش فرمود:

اي فرزندان عبدالمطلب! نبينم که در خون مسلمانان فرو رفته باشيد و بانگ برآوريد که اميرالمؤمنين کشته شد. بدانيد که نبايد به قصاص خون من، جز قاتلم [کسي ديگر] کشته شود. بنگريد که اگر من از اين ضربت که او زده است، کشته شوم، شما نيز يک ضربت بر او زنيد. اعضايش را مبرّيد؛ که من از رسول الله(صلي‏الله‏عليه‏وآله) شنيدم که فرمود: «بپرهيزيد از مُثْله [تکه‏تکه کردن اعضا] حتي اگر سگ گيرنده [و درنده‏اي] باشد.»

4ـ دوستان

سه چيز را باعث محبت مي‏دانست: خوش خُلقي، نرم خويي و فروتني.

دست دادن را از عوامل افزايش دوستي مي‏شمرد.

مؤمن انس مي‏گيرد و خيري نيست در کسي که انس نمي‏گيرد و با او انس نمي‏گيرند.

ثروتتان براي [جذب] همه مردم کافي نيست، پس با خوش‏رويي و خوش برخوردي آن‏ها را جذب کنيد.

دوستِ راستين تو کسي است که: لغزش‏هايت را ببخشايد؛ نيازت را برطرف سازد؛ پوزشت را بپذيرد؛ عيب‏هايت را فروپوشد؛ هراست را برطرف کند؛ و به اميد [ت به او و اهدافت در زندگي] جامه عمل پوشد.

چه بد دوستي است رفيق افسرده دل!

بدي‏هاي دوستان را فراموش کن تا دوستي‏شان را هماره داشته باشي.

خوش برخوردي، به استواري دوستي مي ‏افزايد.

بهترين دوست تو کسي است که [با رفع نيازهاي دوست تا حد ممکن] دوست خود را به ديگري محتاج نسازد.

با انصاف است که برادري [و دوستي] تداوم مي‏يابد.

نزديک‏ترين خويشاوندي، دوستي به خاطر خداست.

دوست مدان کسي را که ثروت خود را ثروت تو نمي‏داند.

با دشمن دوستت دوست نشو؛ [زيرا با اين کارَت] با دوستت دشمني مي ‏ورزي.

دوستان دنيايي بسيار را [به دوستي] نگير؛ زيرا اگر نتواني اهدافشان را تأمين کني، دشمن مي ‏شوند؛

آن‏ها، همانند آتش‏اند؛ اندکشان سودمند و بسيارشان سوزاننده است.

انسانِ ملالت‏انگيز، بي دوست مي ‏ماند.

هر کس از ياري [کردن] دوست خود [سستي کند و] بخوابد، با لگد دشمنش بيدار خواهد شد.

آن که پس از آزمودني نيک کسي را به دوستي گيرد، دوستي تداوم يابد و محبت استوار شود.

کسي که بدگماني بر وي چيره شود، ميان او و دوستش آشتي نخواهد ماند.

چه بسيار برادري [داري] که مادرت او را نزاييده است.

[ابراز] علاقه به کسي که به تو علاقه‏ اي ندارد، خواري توست.

دوستي‏ها را از دل‏ها بپرسيد؛ دل‏ها، شاهداني رشوه ناپذيرند.

بدترين دوستان، آدم‏هاي دمدمي مزاج ‏اند.