آخرين ساعات عمر رسول خدا(ص) و مقام على(ع)

سرانجام سال يازدهم هجرت فرا رسيد و رسول خدا كه پس از سفر حجة الوداع خاطر شريفش تا حدودى از دشمنان داخلى آسوده شده بود،به فكر روميان افتاد كه از ناحيه شمال،كشور اسلامى را تهديد مى‏كردند و به همين منظور در اواسط ماه صفر آن سال لشكرى فراهم كرد و امارت آن را به«اسامة بن زيد»واگذار فرمود و متخلفان از آن لشكر را نفرين و لعنت كرده و خود بيمار شد.بيمارى آن حضرت شدت يافت و در آن خلال روزى به مسجد آمده و پيرو سفارشات مكررى كه پيش از آن نيز درباره قرآن و عترت فرموده بود (1) ،براى آخرين بار درباره آن دو سفارش كرده و فرمود:

«من (در روز رستاخيز) پيشاپيش شمايم و شما به دنبال نزد حوض كوثر بر من در آييد،آگاه باشيد كه من درباره ثقلين (دو چيز سنگين يا دو زاد و توشه سفر) از شما پرسان شوم (و جويا گردم) پس بنگريد چگونه پس از من درباره آن دو رفتار كنيد،زيرا كه خداى لطيف خبير مرا آگاه ساخته كه آن دو از هم جدا نشوند تا مرا ديدار كنند و من نيز از پروردگار خود خواهان آن شدم و به من داد،آگاه باشيد كه من آن‏دو را در ميان شما به جاى نهادم: (يكى) كتاب خدا (قرآن) و (ديگر) عترت من (خاندان) و اهل بيتم،بر ايشان پيشى نگيريد كه از هم پاشيده و پراكنده خواهيد شد،و درباره آنان كوتاهى نكنيد كه به هلاكت رسيد،به ايشان چيزى نياموزيد زيرا كه آنان داناتر از شما هستند،اى گروه مردم نباشد كه پس از خود شما را ببينم كه به كفر بازگشته و گردن يكديگر را بزنيد و مرا (در آن حال) در لشكرى چون سيل خروشان ديدار كنيد،آگاه باشيد همانا على بن ابيطالب برادر و وصى من است و پس از من درباره تأويل قرآن بجنگد چنانكه من درباره تنزيل آن جنگيدم.»

اين سخنى نبود كه آن حضرت يك بار فرموده باشد بلكه بارها در هر مجلس و انجمنى آن را و يا مانند آن را بر زبان جارى ساخت. (2)

چون رحلت خود را نزديك مى‏ديد وصيتهايى فرمود و از آن جمله اين بود كه على (ع) را مأمور غسل و كفن و دفن خود فرمود و به او گفت:

«لا يغسلنى احد غيرك» (3) و«لا يحل لرجل ان يرانى مجردا الا على» (4)

[جز تو كسى نبايد مرا غسل دهد،و براى هيچ مردى جز على بن ابيطالب جايز و حلال نيست كه بدن برهنه مرا ببيند]چون على (ع) عرض كرد:اى رسول خدا مى‏ترسم كه طاقت اين كار را نداشته باشم؟

فرمود:«انك ستعان»

[تو را كمك خواهند كرد. (5) ]

و در روايتى است كه فرمود:

«اغسلنى و ابن عباس يصب عليك الماء و جبرئيل ثالثكما» (6)

و از آن جمله اين بود كه به على فرمود:«ان الأمة ستغدر بك من بعدى» (7)

[براستى كه امت پس از من با تو پيمان شكنى خواهند كرد،و به وظيفه خود نسبت به تو عمل نخواهند كرد.]

از آنجمله محدث بزرگوار ابن شهر آشوب از طبرسى،دار قطنى،سمعانى و گروهى از محدثان بزرگوار شيعه و ابن عباس،ابى سعيد خدرى و ديگران از عايشه روايت كرده‏اند كه گويد:چون هنگام رحلت رسول خدا (ص) فرا رسيد،فرمود:

«ادعوا لى حبيبى»

[حبيب مرا به نزدم بياوريد.]

من (پدرم) ابو بكر را به نزد او آوردم،رسول خدا بدو نگاه كرد و دوباره سر خود را بر زمين گذارده و همان سخن را تكرار كرده،فرمود:

«ادعوا لى حبيبى»عمر را نزد آن حضرت آوردند،همين كه رسول خدا او را مشاهده كرد باز فرمود :«ادعوا لى حبيبى»من كه چنان ديدم،گفتم:

واى بر شما،على بن ابيطالب را نزد او آريد كه به خدا جز او كسى را نمى‏خواهد!على بيامد و چون رسول خدا او را ديدار كرد پارچه‏اى را كه بر روى خود بود كنار زد و على را در زير آن برد و پيوسته در كنار او بود تا از دنيا رحلت كرد و دستش بر بدن على بود.

در روايات اهل بيت عليهم السلام اين گونه است كه عايشه پدرش را خواند و رسول خدا از او روى گردانيد،حفصه پدرش را آورد و رسول خدا از او نيز روى گردانيد و ام سلمه على را خواند و رسول خدا زمانى طولانى با على (ع) در گوشى سخن گفت،تا آنكه از حال رفت (8) و در اين وقت حسن و حسين (ع) آمدند و صدا را به گريه‏بلند كردند و مى‏گريستند تا اينكه خود را روى بدن رسول خدا افكندند،على خواست تا آن دو را از بدن رسول خدا دور سازد،پيغمبر خدا به حال آمده گفت:

على جان آن دو را واگذار تا ببويم و آنها نيز مرا ببويند،آن دو از من بهره‏اى برگيرند و من از آنها بهره گيرم.در اين وقت على را زير جامه خود برد و دهانش را بر دهن على نهاد و با او به راز گويى پرداخت و چون ساعت آخر عمرش فرا رسيد به على گفت:

«ضع رأسى يا على فى حجرك فقد جاء امر الله فاذا فاضت نفسى فتناولها بيدك و امسح بها وجهك ثم وجهنى القبلة و تول امرى و صل على اول الناس،و لا تفارقنى حتى توارى فى رمسى و استعن بالله عز و جل...»

[اى على سر مرا در دامان خود بگذار كه امر خدا فرا رسيد و چون جان من بيرون آمد آن را با دست خود برگير و به روى خود بكش سپس مرا رو به قبله گردان و متصدى كار من شو و نخست تو بر من نماز بگزار و از من جدا مشو تا مرا در خاك بسپارى و از خداى عز و جل در كارها استعانت جوى...]

در روايت آمده كه على (ع) از زير جامه رسول خدا بيرون آمد و گفت:

«عظم الله اجوركم فى نبيكم»

[خداوند پاداش شما را درباره (رحلت) پيامبرتان بزرگ گرداند!]

در اينجا به على (ع) گفتند:رسول خدا چه رمزى در زير پارچه با تو گفت؟

على (ع) فرمود:

«علمنى الف باب من العلم فتح لى من كل باب الف باب و اوصانى بما انا قائم به انشاء الله» .

[رسول خدا هزار باب علم به من آموخت كه از هر بابى هزار باب بر من باز گردد و وصيتى به من فرمود كه ان شاء الله بدان اقدام خواهم كرد. (9) ]

و پيش از اين نيز در بخش سوم خوانديم كه على (ع) مى‏فرمود:

«و لقد قبض رسول الله (ص) و ان رأسه لعلى صدرى و قد سالت نفسه فى كفى‏فامررتها على وجهى،و لقد وليت غسله (ص) و الملائكة اعوانى...» (10)

و به هر صورت على (ع) نيز بر طبق وصيت آن حضرت امر غسل و كفن آن بزگوار را انجام داد،به شرحى كه در جاى خود در زندگانى رسول خدا (ص) مذكور گرديد.

پى‏نوشتها:

1.الصواعق المحرقة ابن حجر،ص 147 ضمن چند حديث،مناقب ابن شهر آشوب،ج 1،ص .235

2.ارشاد مفيد (مترجم) ،ج 1،ص .169

3.احقاق الحق،ج 7،صص 36ـ .29

4.همان.

5.همان.

6.همان.

7.همان،ص .326

8.و در روايت شيخ مفيد (ره) آمده كه على (ع) هنگامى كه رسول خدا (ص) از حال رفت از نزد رسول خدا بيرون آمد و مردم از وى پرسيدند:اى ابا الحسن رسول خدا چه چيز به تو خصوصى گفت؟فرمود:«علمنى ألف باب من العلم فتح لى كل باب الف باب» (هزار باب علم به من آموخت كه هر بابى هزار باب ديگر را بر من گشود.)

9.مناقب آل ابيطالب،ج 1،صص 237ـ .236

10.نهج البلاغه،خطبه .195

زندگانى اميرالمؤمنين عليه السلام ص 171

سيدهاشم رسولى محلاتى